|
تاريخ
فلسفه و تصوّف
يا
مناظرة دكتر با سيّاح پياده تأليف:
علامة
بزرگوار آيت الله
مرحوم نمازي
بسم الله الرحمن
الرحيم الحمد لله الذي لايُحسُّ و لايُجسُّ و لا يُمسُّ، و لايُدرك بالحواسِّ الخمس، و لا يقع عليه الوَهم، و لا تصفه الألسُن، فكلّ شيءٍ حسّته الحواس أو جسّته الجواس، أو لمسته الأيدي فهو مُحاطُ مخلوق موصوف مُدرَك محدودٌ، له شبيهٌ و نظير، قابل للزّيادة و النقصان، و التغيّر و التبدّل، و الخالق لايكون محاطاً و لامخلوقاً و لامدركاً و لامحدوداً، لايُتغيَّر و لايُتبدّل و لايوصَف إلاّ بما وصف به نفسه، و أنّي يوصَف الذّي تعجز الحواس أن تدركه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحدَّه، و الأبصار عن الإحاطة به، لأنّه الّذي أعجز الأوهام أن تنال وجوده، و حجب العقول أن تتخيّل ذاته، فكلّما قدّره العقول و الأوهام أو تدركه الأبصار و الأفهام فهو مقدَّرٌ معقولُ مفهوم منتاهٍ و هو غيره تعالي، و غيُورُه تحديدٌ لما سواه ، لايتغيّر الله بانغيار المخلوق كما لا يتحدّد بتحديد المحدود، مشيّيء الأشياء و مكوّن الأكوان فلا شيء و لا كونَ إلاّ و هو قائم به و كائنٌ له و محقَّق به ، فالموجودات كلُّها كائنات مختلفات مؤثرات و متأثّرات به لا معه، و هو تعالي في مكان الألوهيّة و الربوبيّة، خِلوٌ من خلقه و خلقه خِلوٌ منه ، لاهو في مرتبتهم ، و لا هم في مرتبته، لأنّ مرتبته تعالي مرتبة الألوهيّة و الربوبيّة و المحيطيّة و القيّوميّة ، و مرتبة خلقه المخلوقيّة و المحدوديّة و المربوبيّة و المُحاطيّة، فلا يجري عليه ما هو جارٍ في خلقه، و لا يوصف به خلقه ، و كلّما في المخلوق لا يوجد في خالقه و كلّما يمكن فيه يمتنع من صانعه، فهو مقدّس و متعال و منزّه عن مُجانسة خلقه و افعال عباده. و أنار العقول في بيوت القلوب حجّةً و برهاناً علي قدسه و تنزّهه، لوضوح تنزّه العقول و تقدّسها عن مُجانسة معقولاتها و صفاتها و حالاتها ، و ما يجري من المكاره عليها، فكذلك ربُّ العزّة و ربّ العرش و ربّ العقول ، فهي الآية العُظمي و المثَل الأعلي للعليِّ القدّوس المتعال. و تبارك الّذي نزّل الفرقان علي عبده، ليكون للعالمين نذيراً و بشيراً و سراجاً منيراً ، أنزله بعلمه و جعله هدايةً لأنامه، و أوجب اتّباعه و أوعد علي ترك الإقتداء و الإهتداء به ، فمن جعله أمامه و مقتداه هداه إلي صراطٍ مستقيم، و من طلب الهدي و العلم من غيره أضلّه الله عن السبيل القويم، إذ لَم يدخل من الباب الّذي فتحه الله لخلقه، و لم يأتِ مدينةَ العلم من أبوابها ، و اعتمد علي الآراء و الأفكار و المَقائيس البشريّة، و طلب العلم و الكمال من طريق الفلسفة و التصوّف و أيم الله انّهما طريقا الضّلال و سبيلا الوَبال.
و الصّلوة و السّلام علي أفضل خلقه باب
الله القويم و صراطه المستقيم ، و سبيله المُقيم محمّدٍ و آله الطيبين الطاهرين
الّذين جعَلهم الله تعالي خُزّاناً لعلمه و حمَلَةً لكتابه، ليُخرجوا النّاسَ من
الظُّلمات إلي النّور، فمَن سلك سبيلَهم هُدِيَ إلي صراطِ الحميد، و مَن تركهم
فالشَّيطانُ له قرينٌ عتيدٌ ، فالعِترةُ و القرآنُ لا يفترقان إلي يوم القيامة، و
هما خليفتا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، و الثّقلان العظيمان اللّذان يجب
علي الأمّة التمسُّكُ بها معاً . و اللّعنة الدائمة علي أعدائهم و معانديهم و
المنحرفين عنهم إلي يوم الدّين. و بعد واضح و آشكارا باشد بر برادران
ايماني و طلّاب علوم ديني ، اين كتاب كه نام آن تاريخ فلسفه و تصوف است كتابي
است كاشف از اسرار مگوي صوفيان، و مبيّن عقيدة فاسدة آنان ، واضح كنندة اتّحاد
نتيجة مقالات مُدّعيان مكاشفه و شهود (اهل تصوف) با فلاسفة مسلك عرفان و آنكه
نتيجه هر دو طريق يكي است و هر دو آنان از پيشينيان قبل از مسيح (ع) گرفته اند
و هيچ ربطي به هيچ شريعتي ندارند، و به دورغ خود را منتسب به شرع مي نمايند و
تمام شرايع الهيّه و علوم و معارف ربوبيّه مخالف و مباين با طريق آنان است ، و
تمام قرآن و روايات و خُطب و دعاها و عقل و فطرت حكومت مي كند بر فَساد و بطلان
آن. فيا إخواني اتّبعوا ما أنزل إليكم من
ربّكم، و لا تتّبعوا من دونه أولياء، و اسمعوا و اعقلوا أن تقولوا يومَ القيمة
لوكنّا نَسمع أو نعقل ما كُنّا في أصحاب السَعير أو تقولوا ربّنا إنّا أطعنا
سادَتَنا و كُبرائنا فأضلّونا السبيلا ، أو تقولوا تاللهِ إن كنّا لفي ضلالٍ
مبين إذ نسويكم بربّ العالمين، قد جائكم من الله نورٌ و كتاب مبين و هو بيان و
هدي و حكمة من ربّكم ، يحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون ، و لا تتّبعوا أهواءَ
قوم قد ضلّوا من قبل ، و أضلّوا كثيراً و ضلّوا عن سَواء السبيل، و كونوا من
اولي الألباب الّذين يستمعون القولَ فيتّبعون أحسنه ، و هذا هو الحقُّ من ربّكم
، فمن شاء فليُؤمِن و من شاءَ فليَكفُر ، و ما علينا إلاّ البلاغ المبين، و
إنّا لنعلم أنّ منكم مكذّبين ، و لقد جئناكم بالحقّ و لكن أكثركم للحقّ كارهون
، و هم الّذين لا يعلمون علمَ القرآن و لم يستضيئوا بنور الفرقان ، و إذا قيل
لهم اتبّعوا ما أنزل الله ، قالوا: بل نتّبع ما ألفينا عليه آبائنا إن يتّبعون
إلّا الظنّ ، و ماتهوي الأنفس ، و لقد جائهم من ربّهم الهدي ، فمن تبع هدي الله
فلا يُضلّ و لا يَشقي ، و من تركه فإنّما يحمل يوم القيمة وِزراً ، فَوَ رَبِّ
السماء و الأرض إنّ هذا لَحقُّ مثل ما انّكم تنطقون ، ما كان حديثاً يُفتري، و
لكن تصديق الّذي بين يديه ، فما ذا بعد الحقِّ إلّا الضلال، فأنّي تُصرفون و
أنّي تؤفكون. يا أيّها الذين آمنوا اُدخُلوا في السِّلم كافّةً ، و لا تتّبعوا
خُطوات الشّيطان ، و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرّقوا ، و اعلموا أنّكم
لَستم علي شيءٍ حتّي تقيموا التورية و الإنجيل و ما أنزل إليكم من ربّكم ، و لا
تكونوا ممَّن يجادل في الله بغير علم و لا هدي و لا كتابٍ منير، و مَن أظلم
ممّن ذكر بآيات ربّه فأعرض عنها، إن يهلكون إلا أنفسهم و ما يشعرون . و السّلام
علي مَن اتّبع الهُدي، و خالَف النَّفس و الرَّدي . علي نمازي شاهرودي. مناظرة دكتر با سياح پياده شب است ـ سكوت عجيبي صحرا و دشت را فرا
گرفته ، ستارگان آسمان هر يك به چشمك هاي خود از رازهاي نهاني خلقت خبر مي دهند
، صداي جريان آب گوئي شكايت از ناهمواريهاي مسير خود نموده و از سنگهاي درون آن
مينالد ، ماه تازه سر از گريبان افق بيرون كرده و به نور طلعت خود سپاه ظلمت و
تاريكي را درهم شكسته و متواري نموده است، چراغهاي شهر از يك كيلومتري به
زيبائي اين مكان افزوده و از اجتماع و تمدّن ساكنين آن حكايت مي كند ، گاهي
نسيم ملايمي مي وزد ، بوي خوشي از روي گلهائي كه دست قدرت در زمين نشانيده با
خود همراه مي آورد. يكساعت از نصف شب گذشته ، مردي خوش
قيافه و نوراني كه رنگ رخساره و ديده گان حق بين او از قلب پاك و دل بيدار او
خبر مي دهد ، با قدّي متوسّط و صورتي جذّاب ، از باغي كه در يك كيلومتري شهر
قرار دارد و منزل ييلاقي اوست براي آنكه به مكان خلوتي رفته و ساعتي با
پروردگار خود مناجات كند خارج شده ، و به طرف درختي كه در آن صحرا است روان
است، اسمش حاجي خليل و او مردي است كه بيشتر عمر خود را به ملازمت علماء و
دانشمندان به سر برده ، و در فصل تابستان در باغ مصفّاي خود دوستان و رفقايش را
دعوت نموده ، و گاهگاهي به مناظرات و مباحثات ديني مشغول و از مجلس أنس با
رفقاي خود لذّت مي برد . اول شب، مختصري غذا خورده و در بسترش مي
خوابد و دو ثُلث شب كه مي گذرد در اطاق كوچك خود كه كتابخانه او است مشغول به
تلاوت قرآن و نماز شب و مناجات با پروردگارش مي شود، و پس از اداء فريضة صبح و
صرف صبحانه به اطاق تجارتش مي رود. در فصل تابستان نزديك به اذان صبح از
باغ ييلاقي خود بيرون آمده و به زير درختي كه در آن نزديكي است منتقل شده ، و
به مناجات مشغول و بعد از نماز صبح با صوت دلربائي به تلاوت قرآن مشغول مي
گردد. اول آفتاب، صبحانه اش را زير آن درخت در
هواي آرام و لطيف صرف كرده سپس به طرف شهر و محل شغل خود حركت مي كند. حاجي خليل به عادت هر شب از خواب
برخواست و وضو گرفت و از باغ بيرون آمده و به محل مناجات خود حاضر شد و به نماز
و مناجات با پروردگارش مشغول گرديد. او گمان مي كند امشب هم مثل ساير شبها
از نظر خلق دور و ناله هاي او را كه از ترس عذاب پروردگارش بلند است كسي نمي
شنود. او نمي داند كه همساية تازه واردي در
نزديكي او به خوابي عميق فرو رفته و گاهي ناله هاي جانسوز حاجي خليل او را
بيدار و با چشمان ماشي رنگ خود به طرف حاجي خليل خيره خيره نظري نموده ، دو
مرتبه ديده بر روي هم نهاده به خواب مي رود. تازه وارد كيست؟ سياح پياده، و او مردي است با ريش انبوه
و سياه و سفيد و شاربي بسيار بلند كه لب بالا و زيرين را پوشانيده و كلاه تخم
مرغي بلندي كه در وسط آن نگين شفّاف بلوري نصب شده و به دور آن رشته هاي
ابريشمي مشكي بسته بر سر نهاده ، و اين دو فرد شعر به اطراف آن با خطّي برجسته
نقش شده: حلول و اتحاد
اينجا محال است
كه در وحدت دوئي عين ضَلالست مسلمان گر
بدانستي كه بت چيست بدانستي كه دين
در بت پرستي است [1] و تبرزيني از فولاد كه بر روي آن
جدولهاي طلسم حك شده بر روي شانه نهاده، و كشكول سياهي با زنجيرهاي دانه ريز به
دست دارد خِرقة پشمينه ای بر دوش و كيفي به زير جُبّه اش حمايل ، به اين هيئت
به سياحت در بِلاد و كوه و دشت مشغول است، هر كجا آب و سبزه است اقامت مي كند و هر
دشت و صحرائي را با صفا ببيند دم از صدق و صفا مي زند، اكنون در نزديكي اين
درخت دو سه ساعتي است از خستگي راه آسوده و به خواب عميقي فرو رفته است، فجر طالع شد و بنور خود آسمان را براق و
شفاف نمود، اذان نماز صبح حاجي خليل خواب را از چشم
سياح پياده برده از پهلوئي به پهلوي ديگر گشت و با صدائي خشن كه توأم با لرزة
اندام او بود گفت علي، حاجي خليل كه ابداً انتظار وجود كسي را
در آن مكان نداشت يكمرتبه تكاني خورده گفت كيستي؟ سياح پياده گفت: هر لحظه بشكلي بت عيار درآمد دل برد و نهان شد هر دم بلباس دگر آن يار درآمد گه پير و جوان شد [2]
حاج خليل از كلمات سياح پياده و آنچه در
جواب كيستي؟ از او شنيد چيزي نفهميده متحيّرانه چشمان خود را به طرف او دوخت، گيسوان ژوليده او كه بر روي شانه هايش
ريخته و كشكول و تبرزين او كه به كناري نهاده نظر حاجي خليل را جلب نموده گفت:
گل مولي خوش آمدي ، سياح پياده در جواب گفت: درويش هر كجا
كه درآيد سراي او است وارد بر شمائيم، حاج خليل: مهمان عزيز است نزد ما، اجازه مي دهيد نماز بخوانيم و پس از آن برويم منزل؟ سياح پياده: دمت گرم ، نفست حق حاج خليل اقامة نماز گفت و پس از آن با
قلب متوجه گفت: الله اكبر ، و مشغول نماز شد و بعد از نماز با صوتي حزين و دلي
سوزان سورة از سوره هاي قرآن را قرائت نمود، در اين هنگام مشهدي محمد نوكر حاجي
خليل رسيد و سماور و قوري چائي را كنار جوي آب زير درخت گذاشت. حاجي خليل : مشهدي محمد استكان بيشتر
بياور كه امروز مهمان دارم و اشاره به سياح پياده نمود. مشهدي محمد رفت و فوراً دو فنجان و
مقداري نان و كره و شير گرم آورد، حاجي خليل رو به سياح پياده نموده گفت:
درويش بفرمائيد سياح پياده از جا بلند شده سر و صورت را
با آب جوي شست و شو داد كلاه تخم مرغي را بر سر گذاشت و كشكول و تبرزين را بدست
گرفت و با صداي خشني گفت: هو، و بر روي فرش كنار حاجي تكيه به درخت داده و عوض
سلام كردن گفت: يا علي حاجي خليل كه به اصطلاح فقرا و دراويش
وارد نبود و نمي دانست در جواب ياعلي چه بايد بگويد گفت: جانم به قربان علي، حاجي خليل: درويش، اول چائي بريزم يا
شير؟ سياح پياده: هر چه از دوست رسد نيكوست. حاجي خليل شيري در فنجان ريخته مقابل او
گذاشت و به قيافة او نگاهي كرده با خود انديشه كرد كه آيا شارب مانع خوردن و
آشاميدن او نيست؟ آيا اين سبيل بلندي كه دهان را در خود
پنهان نموده از زيبائي و مَلاحت صورت سياح پياده نكاسته؟ سپس با خود گفت اينها چه فرقي با ديگران
دارند و مرام آنها چيست؟ و از دستورات كه پيروي مي كنند؟ خوب است امروز كه روز جمعه و براي نهار
آقايان رفقا و دكتر بباغ مي آيند و بنا بوده در اين موضوع (آنچه براي بشر ضروري
و ماية سعادت و نجات او است چيست؟) گفتگو شود گل مولي را نيز دعوت كنيم و
سؤالاتي از طريقه و مرام آنان شده اگر حق با آنها باشد ما هم از اين بي قيدي
استفاده كرده با مرام او همراه شويم پس از اين انديشه رو به سياح پياده نموده
گفت: امروز چند نفر از رفقاي من از شهر بباغ
ميآيند ، ممكن است شما هم براي صرف نهار مرا سرافراز فرمائيد تا دور هم باشيم: سياح پياده: ياعلي دمت گرم. ساعت 10 صبح در باغ چه خبر است؟ استخر نسبتا بزرگي در انتهاي باغ و چند
مرغابي و اردك بر روي آن شنا مي كنند درختهاي بيد و سرو و كاج و بيد مجنون در
اطراف استخر به زيبائي آن افزوده مقابل استخر زمين مسطحي است كه به ساية درختان
پوشيده شده و با دو قالي متوسط فرش گرديده است ، پشتي ها در اطراف براي تكيه
نمودن ميهمانان مهيا شده و دور تا دور مجلس تشك هائي كه با ملافة سفيد زينت شده
گسترده گرديده، سياح پياده با سر برهنه و گيسوي بافته و
شارب سياه و سفيدش كه مانع ديدن لبهاي اوست و ريش نسبتاً انبوه و چشمان ماشي
رنگ جذاب خود در صدر مجلس كنار استخر تكيه به پشتي نموده ، سماور نسبتاً بزرگي
با چند فنجان لب طلائي زيبا ميان سيني ورشو قلم زده در كناري مجلس را گرم كرده
، قندان ها پر از قند دور مجلس با چند ظرف ميوه كه در آنها سيب و زردآلو و گوجه
و گيلاس و خيار است مجلس را زينت داده، ساعت 5/9 است درب باغ كوبيده شد. حاج خليل صدا زد: مشهدي محمد بدو در را
باز كن آقايان آمدند! آقاي حاجي محمد علي بنكدار و آقاي حاجي
صمد تاجر وارد شده از همان اول خيابان باغ با صداي بلند حاجي خليل آقا سلام
عليكم حاجي خليل در حالتي كه جواب سلام آنها را ميداد بطرف آنها بسرعت رفته با
استقبال گرمي آنها را بر روي تشك در كنار سياح پياده نشانيد، دو نفر تازه وارد
بطرف سياح پياده نظري نموده گفتند آقا سلام عليكم سياح پياده سري بلند كرده
گفت: يا علي، حاج خليل پس از احوالپرسي و تعارفات
لازمه گفت: پس آقايان ديگر چرا نيامدند؟ حاجي محمد علي: من گمان كردم آنها زودتر
از ما آمده باشند هر كجا باشند الان ميرسند! طولي نكشيد درب باغ كوبيده شد حاجي خليل: مشهدي محمد در ميزنند مشهدي محمد دويده در را باز كرد، سلام
عليكم بفرمائيد. آقاي دكتر حسينخان و آقاي هژبر فيلسوف
وارد شدند آقايان سلام عليكم حاجي خليل و ميهمانان ديگر از جا
برخاسته تواضع نمودند ياالله بفرمائيد تعارفات لازمه اجراء شد و آقاي هژبر
فيلسوف و دكتر حسينخان مقابل سياح پياده تكيه بر پشتي دادند و سپس رو بسيّاح
پياده نموده گفتند: آقا صبح بخير سياح پياده: يا علي حاجي خليل: مشهدي محمد چائي بده مشهدي محمد فنجان هاي چائي را ميان سيني
و مقابل آقايان گرفته هر يك ، فنجاني مقابل خود گذاشتند، دكتر حسينخان كه مردي مطلع و اضافه بر
تحصيلات علوم جديده از علوم ديني قديمه نيز بهره مند بوده و بيشتر مواقع بيكاري
را به مطالعه ميگذراند رو بحاجي خليل كرده گفت: حاجي آقاـ مقدم ميهمان تازه وارد را تبريك ميگويم
، سپس نظري بسوي سياح پياده نموده گفت ، خوب است آقا خودشانرا معرفي فرمايند تا
بر ارادت ما افزوده شود سياح پياده: من فقير و محرم اسرارم ، من
قبلة سالكان اين راهم ، من ساقي بزم كوي يارم ، آگاه بجملة اسرارم ، من مرشد
جملة ابرارم ، جز اين نبود بجهان كارم، از شنيدن اين جملات پي در پي حضار
بيكديگر نگاه كرده سر بزير انداختند و سكوت آنها حكايت از آن ميكرد كه اين
جملات معرّف سياح پياده نشده و او باين كلمات شناخته نگرديد. حاجي خليل رو به دكتر نموده گفت: مايل
بودم كه ايشان خود را بهتر معرفي مي كردند و ما را هم به طريقه و مرام خود
ارشاد مي نمودند، در اين هنگام دكتر حسينخان چشمش به كلاه
سياح پياده كه بر روي پشتي گذارده بود افتاده گفت من يكفرد شعر منقوش بكلاه
جنابعالي را خواندم به بينيد درست ميخوانم، حلول و اتحاد
اينجا محال است
كه در وحدت دوئي عين ضلال است اگر اجازه فرمائيد فرد ديگر را كه در
آنطرف كلاه جنابعالي است به بينم چيست، سياح پياده كلاه را برگردانيد و با لحن
مخصوص بخودش خواند مسلمان گر
بدانستي كه بت چيست
بدانستي كه دين در بت پرستي است رنگ از چهرة دكتر حسينخان پريده و حالت
او حضار را ناراحت ساخت، حاج محمد علي رو به دكتر كرده گفت: آقاي دكتر من كه
معني اولش را نمي فهمم اما شعر دومش خيلي ناراحتم كرد، آيا آنرا هم نمي فهمم و
معني ديگري دارد و يا درست فهميده ام و سزاوار است كه هر خداشناسي را ناراحت
كند و سپس با حالت عجيبي كه حكايت از ناراحتي روح او مي كرد خواند مسلمان گر
بدانستي كه بت چيست
بدانستي كه دين در بت پرستي است دكتر: خود حضرت آقا معناي آنرا بيان مي
فرمايند تا استفاده كنيم سياح پياده با لحن تندي گفت: شما پابند
شريعتيد و در راه طريقت وارد نشده ايد، فهم اين اسرار منوط بر اين است كه سالك
راه طريقت شويد و به رياضت حاضر گرديد، به خانقاه درآئيد و تسليم مرشد شويد تا
به حقيقت رسيده از جام وحدت بنوشيد و واصل به حق گشته و در اينهنگام آگاه به
همه اسرار گرديد، و از خود بيرون شده و غير او نبينيد، آقاي هژبر فيلسوف گفت: از الفاظ پي به
معاني ميبرند ما لفظ مسلمان، گر، بدانستي، كه، بت،چيست، بدانستي، كه، دين، در،
بت پرستي است مي فهميم و از اين الفاظ پي به معاني مي بريم چون يگانه چيزي كه
نظام دنيا موقوف بر آن است دلالت كردن الفاظ است بر معاني و تمام عقلاي دنيا
لفظ را حجّت و دليل بر معني دانند و يكديگر را مطابق الفاظ مورد ملامت و مؤاخذه
و مدح قرار دهند پس معنايش اينست: اگر مسلمان مي دانست حقيقت بت چيست، هر آينه
مي دانست دينداري همان بت پرستي است، نه لازم است به خانقاه برويم و نه مرشد
ببينيم دكتر حسينخان: جناب آقاي هژبر خواهش ميكنم اجازه بدهيد ما از اصل و ريشه و مبنا وارد شويم ايشان درست فرموده اند فهم اين شعر و امثال آن منوط بر اين است ما بفهيم طريقت چيست و فرقش با شريعت چه ميباشد رياضت كه منظور ايشانست چگونه رياضتي است، خانقاه كجاست و در آنجا چه خبر است مرشد كيست و تسليم شدن براي او يعني چه؟ مراد از رسيدن بحقيقت چيست و جام وحدت چگونه جامي است و از كجا بايد تحصيل كرد؟ واصل بحق شدن يعني چه و چگونه از خود بيرون بايد شد؟ و غير او نديدن معنايش چيست؟ هنگامي كه فهم به اين معاني پيدا شود اين شعر فارسي را هم خواهيم فهميد كه مراد شاعرش چه بوده و عقيده و مرام او چيست؟ و لذا با اجازة ايشان از خود آقا خواهش ميكنم براي ما يك يك اين موضوعات را بيان فرمايند.
سياح پياده: شريعت عبارت است از احكام
شرعيه چون نماز و روزه و زكات و حجّ و امثال آنها كه شخص در مقام ظاهر مادامي كه در
مرتبه تفرقه و كثرت است و از جام وحدت ننوشيده بايد آنها را انجام دهد چنانچه پيرم
شيخ شبستري آنكه از جام وحدت نوشيد و برتر و بالاتر از همه شد ميگويد: ولي تا با خودي
زنهار زنهار
عبادات شريعت را نگهدار[3] به گفتة اين پير، شريعت براي كسي است كه
از خود فاني نشده، و واصل به حق نگرديده، و امّا طريقت پس آن عبارت است از سير
و سلوك و رياضت كشيدن و چلّه نشيني با اجازه و دستور مرشد و رعايت آداب و شرائط
آن و اين را طريقت مي گويند، پس اگر طي اين راه نموديد به حقيقت مي
رسيد و به مشاهده و مكاشفه فاني در حق شده واصل به او مي شويد و از خود فاني
گشته دوئي از ميان برداشته شود و به مقام جمع الجمع رسيد در اينحال ديگر جز او كسي نبينيد و از جام وحدت بنوشيد و اين
عبادات ظاهريّه از شما ساقط شود چنانچه صنعي در كتاب ديوان خود (ص 32) گويد:
روح و باطن احكام شريعت مهمتر از صورت ظاهر آن است، ظواهر شرع نماز، روزه، حج
وسيله كمال مبتدي است پس از آنكه سالك به حقيقت واصل شد تكاليف ظاهري از او
ساقط ميشود دكتر حسينخان: حضرت آقا اجازه ميدهيد سياح پياده: بفرمائيد دكتر حسينخان: تصديق ميفرمائيد اگر در فرمايشات شما جملات و موضوعاتي باشد كه ما نفهميده باشيم قلب ما حاضر نيست در مقابل آنها تسليم گردد و عمل به آنها نمايد و اگر كسي با دليل و برهان موضوعي را قبول نمايد از دلش بيرون نرود و خود را ملزم به عمل كردن به آن موضوع خواهد نمود؟ سياح پياده: بلي چنين است، حق است دكتر حسينخان: پس با اجازة خود آقا براي
اينكه گفتار شما در قلب ما جايگير شود عرض ميكنيم: بيانات جنابعالي را ما بايد
به دليل عقل بفهميم و در عين حال قرآن كه يگانه كتاب قانون الهي و ضامن سعادت
بشر است آن را تصديق كند و معلّمين و مفسّرين قرآن يعني حضرات ائمّه معصومين
عليهم السلام كه بعد از پيغمبر اسلام خداوند آنها را راهنما و مرشد بر بندگان و
آنانرا جانشينان رسولش (ص) قرار داده امضاء نمايند، و لذا ميگويم قرآن در بعضي
از آيات خود مردم را به نماز و روزه و زكوه و حج و امر بمعروف و نهي از منكر و
صلة رحم و ترحم بر ايتام و همين عبادات ظاهريه امر نموده دستورات براي كساني
است كه در مرتبه تفرقه و كثرتند؟ كه پير شما گفته و از اين عبادات به جائي
نخواهند رسيد؟ در حاليكه قرآن مجيد رسيدن به درجات
عاليه بهشت و مقام قرب پروردگار را براي مؤمنين و عمل كنندگان به همين عبادات
قرار داده، بلكه مؤمنين و متقين را به اين صفات و عبادات وصف نموده و از جانشين
رسول اكرم (ص) كه علي و يازده وصيِّ اويند دربارة نماز رسيده كه ماية قرب خدا
است و زماني كه بنده مشغول نماز ميشود رحمت بر او نازل شود و ملائكه اطراف او
را مي گيرند، و نماز را عمود دين فرموده و قبولي همه اعمال نيك را منوط به
قبولي نماز قرار داده اند، و از امام ششم حضرت صادق (ع) نقل شده كه: حجّ خانه
خدا بهتر از دنيا و آنچه در دنيا است، و نماز واجب برتر و بهتر است از هزار حج.[4] و اما نسبت به روزه از رسول خدا (ص) نقل
شده كه روزه سپري است از آتش جهنم، و در جواب سؤال گروهي از يهوديان فرمود كه:
روزه ماه رمضان سبب ايمني از گرسنگي و تشنگي روز قيامت شود، و برات بيزاري از
آتش جهنم به روزه دار داده مي شود، و غذاهاي بهشتي به او عطا مي شود، و از حضرت
صادق (ع) نقل شده كه: خواب روزه دار عبادت و سكوت او تسبيح، و عمل او قبول، و
دعاي او مستجاب است.[5] اگر بخواهم نتيجة عبادات و اجر و مزد
آنرا بيان كنم با كمي اطلاعم از قرآن و كلمات بزرگان دين هر آينه وقت مي گذرد و
مجلس طولاني مي شود، و شما مي فرمائيد كه اين عبادات براي كساني است كه واصل به
حق نشده و قدمي بالاتر نگذاشته و از شيخ شبستري پير خود در مقابل اينهمه آيات
قرآن و گفتار پيشوايان دين شعر نقل ميكنيد: ولي تا با خودي
زنهار زنهار
عبادات شريعت را نگهدار حاجي محمد علي بنكدار: آقاي دكتر بنا به
گفته هاي ايشان ـ و اشاره بسياح پياده نمود ـ قرآن بشر را در دجة ابتدائي قرار داده،
و دستورات انبياء مانع است از ترقيّات بشر، و نميگذارد بشر قدمي بالاتر بگذارد.
اين حرف تازگي دارد سياح پياده رو بحاجي محمد علي نموده گفت دستورات انبياء بشر
را محدود ميكند دكتر حسينخان: دستور مرشد نسبت برياضت
چيست و رياضت شما چگونه است؟ سياح پياده: رياضت عبارت است از ترك
حيواني، و ترك تزويج و نشستن در خلوت، و مشغولِ ذكر پنهان و آشكار شدن، و انجام
دادن دستور مرشد كه صاحب خِرقه است، و البته خرقه را با اجازه قُطب پوشيده است. دكتر حسينخان: واقعا اين دستورات بر
خلاف عقل و دانش و مخالف با دستورات انبيا و مرسلين است شما هرگز نميتوانيد با
اين دستورات خود را بسعادت برسانيد و از مهالك نجات دهيد چه رسد بآنكه بشر را
راهنمائي كنيد؟ يكي از اغذية كه براي بدن انسان بسيار
مفيد است گوشت است كه سبب رشد و تقويت بدن بوده، و همچنين براي مريض هاي بسيار
ضعيف و ناتوان آقايان پزشكان بكباب امر ميكنند، و بعلاوه در شريعت و دين اسلام
هم بيان شده كه هر كس تا چهل روز گوشت نخورد بدخُلق و كسيكه بد خلق شود بگوشش
اذان بايد گفت. [6]و
ديگر از موضوعاتي كه ضروري بشر است و خداوند آن را در وجود هر فردي قرار داده و
غريزة جنسي است ميل مرد بزن، و زن بمرد است، و در اين غريزه مصالح و حِكَمي است
كه وقت بيانش نيست، پيغبر اسلام ميفرمايد: نكاح و ازدواج سنّت من است و هر كه
از سنّت من اِعراض كند از من نيست، و يا ميفرمايد: هر كه ازدواج نكند دو ثلث
دينش حفظ ميشود، و يا ميفرمايد: از اخلاق انبياء است محبت بزنان، و يا
ميفرمايد: از دنياي شما سه چيز انتخاب كردم عِطر و زن، و نور چشم من در نماز
است، بعلاوه امروز جوانان ما بر اثر ترك تزويج و مُسامحة در اين امر مهم دچار
مفاسد عجيب اخلاقي شده اند، و امراض تناسلي در بين آنان شيوع يافته است. و اما، در خلوت نشستن و دور از خلق
بودن: دين اسلام اجتماعي است و ثواب هاي زيادي
براي ملاقات با برادران ايماني، تشييع جنازة مؤمن، حضور در نماز جماعت عيادت
مريضهاي مؤمنين، بر آوردن حاجتهاي برادران ايماني و غيره قرار داده كه تمام اين
امور از لوازم معاشرت است آيا شما باين طريقت ميخواهيد بشر را خداشناس كنيد و
امروز ملل متمدّن دنيا را بدين اسلام دعوت كنيد، يعني بگوئيد اي ملل متمدن
دنيا، بيائيد خالق و رازق و مُنعم خود را بشناسيد؛ اگر بگويد راه خداشناسي
چيست، ميگوئيد بايد گوشت نخوريد، با مردم معاشرت نكنيد، در خلوت بنشينيد و از
زنان خود دست برداريد، و دوبارة زندگي انفرادي و وحشيانه آغاز كنيد تا خداي خود
را بشناسيد، راستي فقط باين طريقه و ديني كه راه خداشناسيش اين باشد جز خنده و
استهزاء كاري نخواهند نمود. حاجي صمد: آقاي دكتر بنابراين آيا
خداشناسي بمردها منحصر خواهد بود يا زنها هم بايد رياضت بكشند و ترك گوشت و
حيواني و شوهر كنند تا خداشناس شوند، آنوقت دنيا باين طريقت يك پارچه در عالم
فحشاء سقوط خواهد نمود. هژبر فيلسوف: آقايان صبر كنيد تا معناي
حقيقت را بفرمايند و تا بيان نكنند شما از مرام و اعتقادات آقايان مطلع نخواهيد
شد. سياح پياده: پس ما هر دو هر چند در دو
طريق سير ميكنيم ولي در نتيجه بيك مقصود ميرسيم، رنگ آقاي هژبر فيلسوف تغيير
كرده و چيزي نگفت. دكتر حسينخان: چون نزديك ظهر و ما بسيار
گرسنه ايم تا آقاي حاجي خليل آقا دستور نهار ميدهند شما بيان فرمائيد خانقاه
كجاست و در آنجا چه خبر است. بقيه فرمايشات به بعد از نهار كه وقت
بيشتري داريم موكول شود. سياح پياده: همانطوري كه در مسجد جاي
اهل شريعت و متدينين است، خانقاه هم مكان فقرا و اهل طريقت و حقيقت است. حاجي محمد علي: يعني درويش ها در خانقاه
اجتماع نموده مشغول نماز و قرآن و دعا ميشوند؟ سياح پياده: بلي اهل حق در خانقاه جمع
ميشوند و لكن آنها عبادات ديگري دارند. حاجي صمد آقا: خواهش ميكنم عبادات آنها
را در خانقاه بيان فرمائيد! سياح پياده: خانقاه مركز استراحت،
عبادت، ذكر، سرور، و صفا است، يعني از واردين و ميهمانان بطور صِدق و صفا
پذيرائي ميشود، چنانكه كسي مايل عبادت باشد در حلقة ذكر مي نشيند، و اگر طالب
رياضت باشد در گوشة مدّت يك اربعين برياضت مشغول ميگردد، و هر كه بخواهد با اهل
صدق و صفا بخواندن اشعار و كلمات پير مشغول شود و هر كس طالب راحتي باشد
استراحت كند و آنچه بخواهد برايش فراهم باشد خلاصه خانقاه مركزي است كه با هر
كسي موافق با طبعش معامله ميشود، در آنجا قيودات و موانع شرعي وجود ندارد. دكتر حسينخان: مثلاً اگر تازه وارد در
خانقاه درويش و اهل طريقت نباشد در آنجا چگونه ميگذراند. مهماني است بر ما وارد
چه اهل طريقت و چه شريعت چه كافر و چه مسلمان آنچه طلب نمايد موافق با طبع او
برايش فراهم است. حاجي صمد آقا: پس خوبست براي تفرُّج و
فارغ شدن از تمام قيودات سَري بخانقاه برنيم. حاج خليل آقا كه تا بحال مشغول دستور
نهار و سفره بود بر اثر صداي خنده، متوجه آقايان گرديده و از قصد آنان مطّلع
شد، با حالت عصباني گفت حاجي صمد آقا چه ميگوئي! معلوم ميشود خيال داري از قيد
بنده گي و عبوديّت پروردگار خارج و از كمالات انسانيت و دستورات دين بيرون شوي! حاج صمد آقا با خندة بلندي گفت بلي حاجي
آقا ميخواهم اهل طريقت و حقيقت شوم و درويش باشم! دكتر حسينخان كلام حاجي صمد آقا را قطع
نموده گفت اجازه بدهيد آقا فرمودند، هر كه بخواهد در خانقاه با اهل صدق، صفا
كند اشعار و كلمات پير ميخواند حالا ما هم فرض ميكنيم اينجا خانقاه است و
ايشانهم كه خود را اهل صدق ميدانند ما هم حاضريم اينجا صفا كنيم قدري از اشعار
و كلمات پير بخوانند تا در خانقاه حاج خليل آقا با آقا صفا كرده باشيم؛ سياح پياده: دمت گرم، ياعلي پس چپقي از
توتون و چَرس پر كرده چند پك محكم صفير دار بر او زده و با لهجه و آهنگ مخصوصي
بخواندن اين اشعار شروع كرد: ما چو نائيم و
نَوا در ما زِ تُست
ما چو كوهيم و صدا در ما زِ تست ما عدَمهائيم و
هستي ها نَما
تو وجودِ مطلقي هستيِ ما ني دو باشد تا
توئي صورت پرست
پيش او يك گشت كز صورت بِرَست چون بصورت بنگرد
چشمت دو است
تو بنورش در نگر كان دو يك است منبسط بوديم يك
گوهر همه
بي سر و بي پابدينم آنسو همه يك گُهر بوديم
همچون آفتاب
بي گره بوديم و صافي همچو آب چون بصورت آمد آن
نور سره
شد عدد چون سايه هاي كنگره كنگره ويران كنيد
از مَنجَنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق چونكه بي رنگي
اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد چونكه اين رنگ از
ميان برداشتي
موسي و فرعون دار نداشتي[7] صداي دمت گرم، احسنت، احسنت از حاجي
محمد علي بلند شد و حاجي صمد گفت حقيقتاً مرشد خوب ميخواند، ولي افسوس كه معناي
اشعار او را درست نمي فهميم: سيّاح پياده: بلي باين زوديها نخواهيد
فهميد مگر وارد طريقت شويد، هُژبر فيلسوف: خوب است بفرمائيد،
ميفهميد معناي آنرا و لكن تا درويش نشويد اين اشعار عرفاني را كه هزاران ايراد
ديني دارد ارزش نميدهيد وقتي عارف شديد آن را نظير قرآن بلكه بهتر از آن خواهيد
دانست چنانكه دربارة مثنوي خود عارف رو مي گويد: مثنوي من چو قرآن
مدل
هادي بعضي و بعضي را مضلّ زيرا بمنظور هدايت نمودن و ارشاد و كسب
عرفان مثنوي ميخوانيد، و لكن قرآن و دستورات آنرا پشت سر انداخته ايد. سياح پياده: خواهش ميكنم معني اين اشعار را شما
بگوئيد به بينم چه فهميده ايد؟ هُژبر فيلسوف: عقيدة شما صوفية بسيار
بدي است كه عقل هر عاقلي از قبول آن استنكاف دارد. نتيجة ادّعا و كلمات شما
آنست كه خالق و مخلوق يكي است، و تمام موجودات عين خالقند وخود او است كه بلباس
جزء درآمده، و تمامي افعال فعل او است، و همه موجودات اَطوار و شئون او
ميباشند، و اين اشعار هم از ملاي رومي سر سلسلة شما است، و اشاره بعقايد خود در
اَشعارش مينمايد: ميگويد اين كثرت و تعدد در صورت ظاهر است؛ اگر اينصورت و ظواهر و رنگ حدود و قيود
از ميان برداشته شود معلوم خواهد شد كه تمامي موجودات خود او بوده كه بصورت هاي
مختلف درآمده است چنانچه پير ديگر شما شيخ شبستري ميگويد: نماند در ميانه هيچ
تمييز شود معروف و عارف جمله يكچيز، از اين جملات كفر آميز در گلشنِ رازش زياد
مشاهده ميشود، چنانكه دور كلاه شما هم الان نوشته شده كه مفادش آن است كه خدا
پرستي با بت پرستي فرقي ندارد، و اگر اين نكته را مسلمان درك نمايد، ميداند كه
بت پرستي خدا پرستي است چنانچه شيخ لاهيجي در شرح آن ص 432 گفته يعني اگر
مسلمان كه قائل بتوحيد است و انكار بت مينمايد بدانستي و آگاه شدي كه في
الحقيقه بت چيست و مظهر كيست، و ظاهر بصورت بت چه كسي است، بدانستي كه دين حق
در بت پرستي است، زيرا كه بت مظهر هستيِ مطلق است كه حق است، پس بت من حيثُ
الحقيقه حق باشد الخ. و نيز شبستري در كتاب مرآه المحققين
گويد: جان مغز حقيقت
است و تن پوست ببين
در كسوت روح صورت دوست ببين هر چيز كه او
نشان هستي دارد
يا پرتو ذات او است يا اوست ببين ميگويد هر چيزي كه وجودي در خارج دارد
يا پرتو ذات خدا است يا خود خدا است! بنابر آنچه شيخ و پير شما ميگويد همه
موجودات و اشياء خارجي از ظالمين و كفار و مشركين يا مظاهر حق و يا خود حق
ميباشند بديهي است براي مردمي كه اطّلاع از عقيده شما ندارند، اينگونه اَشعار
آنهم با صداي زيبا حضرت آقا فرح و لذّتي دارد و لكن ما كه كاملاً وارد، و شما و
عقيده تانرا نيكو ميشناسيم بيشتر ناراحت ميگرديم، خوب است شما در مقام صفا كردن
براي ما از عقيده خود چيزي نگوئيد كه بي صفا خواهد شد حضّار بر آقاي هژبر متوجه
شده و عصبانيت او زبان ديگران را در دهان نگهداشته و منتظر جواب سياح پياده
اند. سياح پياده: با حالتي غضبناك بر آشفته و
گفت آقاي دكتر ايشان نبودند كه شما گفتيد حكيم و فيلسوف و بعلاوه بگفته هاي
درويشان معتقدند؟ دكتر حسينخان: چرا! سياح پياده: بايشان گفتم كه شما
نميتوانيد جواب مرا بدهيد زيرا مرام و اعتقادات شما با ما يكي است و براي روشن
شدن اين موضوع حكايتي نقل ميكنيم. حاجي خليل: آقايان بفرمائيد غذا مهيّا
است سرد ميشود، حاجي صمد آقا با لبخندي جالب گفت خوبست آقا حكايت رانقل كنند. دكتر حسينخان: خير آقا از شما استادترند
سر سفره چيزي نميگويند، بعد از صرف نهار حكايت را نقل خواهند نمود. همگي لب استخر رفته دستها راشستند و يك
يك بر سر سفره قرار گرفتند. نهار امروز چيست؟ سفرة كِتان سفيدي گسترده در ميان آن
پلوئي بسيار مطبوع و در اطراف خورشهاي قيمه و كدو چيده شده، تُنگهاي دوغ و
سكنجبين بر زينت سفره افزوده و ليوانهاي مملوّ از يخ لبهاي تشنه و جگرهاي سوخته
را بسوي خود متوجه ميسازند، در چهار گوشه سفره چهار مرغ بريان جلب نظر
مينمودند، مهمانان بيكديگر تعارف نموده و بصرف نهار مشغول شدند: آقاي دكتر حسينخان بيشتر بخورش كدو مايل
است، حاجي صمد آقا غالباً از خورش قيمه استفاده ميكند، حاجي خليل براي آقايان غذا را در ظرفها
ميريزد، آقاي هژبر فيلسوف بواسطة فشار خون گوشت
كمتر ميخورد، آقاي حاجي محمّد علي بنكدار بيشتر از
سكنجبين نوشيده و در تابستان غذاي گرم كمتر تناول مينمايد، سياح پياده هم رانِ مرغ بريان شده را
بدست گرفته و بطرف دهان ميرد و از زير سبيل بلند بدندان گرفته ميجود. سرِ سفره بازار مزاح و شوخي بسيار گرم
شده، و هر دو سه دقيقه يكدفعه صداي قاه قاه خندة مهمانان بلند ميشود. حاجي صمد آقا: آقاي دكتر خواهش ميكنم
اين مباحثه را با حضرت آقا چند جمعه ادامه دهيد تا ما را از خود ممنون و حاجي
خليل آقا را باَجرِ جزيل رسانيده باشيد. حاجي محمد علي بنكدار: بشرطيكه آقاي
حاجي خليل سفرة درويشانه بيندازند، و غذاهائي كه بر خلاف طريقت است بما ندهند،
چون حضرت آقا فرمودند اهل طريقت گوشت و حيواني نميخورند و زن نميگيرند. هژبر فيلسوف: منهم يكشوخي بكنم اجازه
ميدهيد؟ ـ و اشارة بحضرت آقا نمود ـ. سياح پياده: بفرمائيد دمت گرم آقاي هژبر: حضرت آقا خودشان مشغول صرف
حيواني ميباشند و با ران مرغ در جنگ و جدالند گمان ميكنم اگر امر ازدواجي پيش
آمد كند آقا بي ميل نباشند. سياح پياده: با لب پر خنده كه حاكي از
ميل مفرّط او بود گفت عزيزم، ما از مرتبه طريقت خارج شده و بحقيقت پيوسته ايم و
بدوست واصل گشته ايم براي واصل بحق حجابي نباشد و او را هيچ چيز مانع نگردد چون
قطره كه بدريا رسد دريا شود: دكتر حسينخان: آنوقتيكه حضرت آقا گرسنه
بودند از اينكلمات از ايشان بسيار شنيديم حالا كه معلوم است، صداي خنده بلند شد
در اين مجلس انس، همگي با يكديگر صميمي، و شوخي و مزاح هم ادامه دارد. حاجي صمد آقا: حضرت آقا اين بلندي شارب
با موي انبوه آن از عناوين اهل طريقت است؟ سياح پياده: بلي اين از علائم بزرگ و
آشكار ما اهل طريقت است بطور حتم كساني كه ريش خود را ميتراشند اگر در سلك اهل
طريقت باشند بايد شارب داشته باشند. حاجي محمد علي: پس خوب بود هنگام غذا
خوردن فكري ميكردند كه بجائي آنرا ببندند تا مانع از صرف غذا نشده و آلوده
بچربي نگردد. هژبر فيلسوف: بابا ول كن! آقاي حاجي
محمد علي كم كم بنا داريد سبيل مردم را هم به نخ به بنديد؟ صداي خندة حضار بلند
شد و خود سياح پياده هم با صداي قاه قاه خنديد، گفت، آقاي هژبر، دمت گرم جوابت
را بعد از نهار خواهم داد. هژبر: بلي و حالا صرفه ندارد و صلاح
نيست زيرا از قافله عقب خواهيد ماند. مجددا خنده حضار بلند شد. دكتر حسينخان: راستي بر خلاف دستور
بهداشت است زيرا، شنيده ايم و در كتب خودمان هم ديده ايم كه اين عمل مكروه است،
بلكه رسول اكرم (ص) وقتي بدو نفر ايراني كه سبيلهاي بلندي داشتند و ريش خود را
تراشيده بودند فرمودند: كه گفته است شما چنين كنيد؟ جواب دادند صاحب ما كسري.
حضرت فرمود: خداي من امر فرموده است كه ريش بگذارم و شارب را بزنم.[8] بر اثر كلماتِ دكتر حسينخان بشوخي ها
خاتمه داده شده، آقايان هم از غذا دست كشيده گفتند: خوبست قدري استراحت كنيم. دكتر حسينخان: چون سفره گسترده بود
نخواستم آقايان ناراحت شوند، لازمست نماز بخوانيم كه از وقت خود نگذرد، رأي
دكتر مورد پسند واقعشده همگي وضو گرفته و به اَداي فريضه مشغول شدند، سياح
پياده هم تكيه به پشتي داده و چپق خود را از توتون و چرسي پر نموده مشغول كشيدن
شد. نماز آقايان تمام شد، حاجي صمد آقا گفت
اِنصافاً امروز مجلس مباحثة شيريني داشتيم، خوب است چنانچه آقايان موافقت كنند
ادامه داشته باشد. دكتر حسينخان: بلي چون ممكن است ديگر
خدمت آقات نرسيم و اشاره بسياح پياده نمود سزاوار است گفتگوي ما در اينموضوع
تمام و از محضر و بيانات شيواي آقا بهرة كامل ببريم. سياح پياده: قرار بود جواب آقاي هژبر را
قبل از صرف غذا بدهم، لكن به بعد از غذا موكول گرديد بنابراين جواب ايشانرا در
ضمن حكايتي بگويم: يكي از بزرگان طريقت حاجي محمد حسين
شيرازي عموي رحمت عليشاه است كه در سنه 1249 هجري از دنيا رفت و اين اشعار از
او ميباشد، سپس با لهجة مخصوصي شروع بخواندن نمود: حاكمِ احكام قضا
و قدر
مقطع اطوار وجود و عدم پا چو بر او رنگ
تقدس زده
خيمه بر آفاق و بر أنفس زده كرده پديد از
عدم، اشباح را
داده باشباح ره ارواح را روح مجرّد متجسد
شده
واحد بيچون متعدّد شده[9] در اينجا دكتر حسينخان گفت: حضرت آقاي
باينكلمات و اشعار ميخواهيد جواب آقاي هژبر را بدهيد بفرمائيد، چطور واحد بيچون
متعدد شده و اين كفر را اين رئيس طريقت يا پيشواي ضَلالت چگونه راه خداشناسي
ميداند و من تا كي بايد اين قبيل اشعار كفر آميز را بشنوم. سياح پياده: جواب آقاي هژبر باين اشعار
نيست خواستم از كمالات و كلمات اين استاد نمونه اي گفته باشم. در كتاب طرائق ص 161 مينويسد: اين حاجي
محمّد حسين بجاي حاجي محمد حسن امام جماعت مسجد جامع شيراز بوده و منبر هم
ميرفت و راه طريقت بمردم ميآموخت، و از سخنان عرفا و متصوفه بر زبان جاري
مينمود بين مردم شهرت يافت كه عبارات كفرية اهل تصوف را رواج ميدهد، مخاصمه و
نزاع شديدي بين مردم برپا گرديد كه نزديك شد يكديگر را بقتل برسانند حاكم شيراز
وساطت نموده و بمنظور رفع غائله اختلاف قرار شد كسانيرا بعنوان حكميت انتخاب و
حاضر سازد، تا بين مردم و حاجي محمد حسين و مريدانش منصفانه حكومت و قضاوت
نمايند. آخوند ملا محمد تقي حكيم، و حاجي ميرزا ابراهيم را انتخاب گرديدند
آخوند مزبور رو بحاجي محمد حسين كرده گفت مردم ميگويند شما روي منبر مسئله وحدت
وجود را تقرير ميكنيد و البته معلوم است كه بآن كاملا معتقديد، حاجي محمد حسين
گفت: ضرر مسئله وحدت وجود چيست؟ آخوند: بديهي است كه كفر است. حاجي محمد حسين: ايراد اولتان همين است؟ آخوند حكيم: بلي حاجي محمد حسين: شما ميگوئيد روي منبر
تقرير كرده ام اولا اين نسبت از كجا، ثانيا شايد من گفتار ديگران را نقل كرده
باشم ثالثا مسلم بودن كفر وحدت وجود بچه دليل، رابعاً اعتقاد من باشد از كجا
خامساً، شما همه روزه در درس بادله و براهين اثبات اين مسأله نموده و ميگوئيد،
بسيط الحقيقه كلُّ الأشياء و الوجود حقيقه واحده پس شما از من كافرتريد و بهمين جا صحبت
قطع شد.[10] حكيم عارف: راه و گفتار ما را نتواند رد
كند چون ما هر دو نتيجه علم و كمالمان وحدت وجود و موجود است! چنانچه واضح خوهد
شد. آقاي هژبر فيلسوف ساكت نشسته ابروها را
درهم كشيد و چيزي نگفت. دكتر حسينخان: بلي من كتب هر دو طايفه
راديده ام لكن تا بحال بعنوان بحث با آقاي هژبر وارد سخن نشده ام و اميدوارم
براي ايشان بتوانم ثابت كنم و ايشانهم از اين اعتقادات و كفريات بيزار خواهند
بود و اگر شما نيز حاضر باشيد كه با انصاف در عرايضم دقت كنيد اميد است از اين
طريقه ضاله رو برگردانيد. سياح پياده، خندة مسخره آميزي نموده
گفت: آقاي دكتر بعد از واصلشدن بحق شما ميخواهيد بحق دعوت كنيد؟ من از اينساعت حاضرم از كلمات بزرگان
صوفيه و مشايخ طريقت اثبات كنم كه حق همين است كه ما بآن واصل شده ايم: دكتر حسينخان: بشرط آنكه رد بر
بزرگانتانرا جسارت بر آنان ندانسته و با انصاف قضاوت كنيد. حاضرم كلمات شما را
بشنوم! سياح پياده: بشر بايد در دنيا ترقي كند
و راه رسيدن بمقامات عاليه همان راهي است كه ما پيموده ايم زيرا بر اثر رياضت و
سير وسلوك ممكن است واصل بحق شويم و ممكن است بآنمقام برسيد چنانچه بزرگان ما
رسيدند بمقاماتي كه داد انا الحق زدند، و ليس في جبتي إلا الله گفتند(در جبّه
من كسي جز خدا نيست) از مراشد بزرگ ما ابويزيد بسطامي است كه جملة مشهوره ليس
في جبتي إلا الله منسوب باو است [11]
و از او نقل نموده اند كه ميگفت سبحاني سبحاني ما أعظم سلطاني [12]
(منزه و مقدسم من چه بزرگ است قدرت و سلطنت من) و ميگفت لواي من از لواي محمد (ص)
عظيم تر است، و ميگفت آتش جهنم چيست اگر به بينم آنرا به يكطرف لباس خود آنرا
خاموش ميكنم، و ميگفت حج كردم در سال اول خانه را ديدم و در حج دوم صاحبخانه را
ديدم و خانه را نديدم و در حج سوم نه خانه را ديدم و نه صاحبخانه را
[13]. و ميگفت اگر اهل بهشت در بهشت متنعّم
باشند و اهل آتش در آتش معذّب شوند و براي تو تميزي بن اندو دسته واقع شود از
حدّ متوكلين و جمعيت آنان خارج گشته اي[14]. حاجي محمد علي: واقعاً ترققيات او در
دنيا بگفته خودش از پيغمبر اسلام (ص) كه شخص اول عالم امكان است بالاتر بوده
چون گفته پرچم من از پرچم پيغمبر اسلام بالاتر است: بلي كسيكه بتواند بيكطرف
لباس خود آتش جهنم را خاموش سازد از علي بن ابيطالبي كه از ترس آتش دوزخ گريه
ها ميكرد و نيمة شب صيحه ها مي كشيد بالاتر رفته، راستي اگر حضرت آقا جسارتش
نشماد عقيده من اينستكه اين كلمات را در حال مستي و نشئه چرس و بنگ گفته و گرنه
آدم عاقل هرگز نخواهد گفت كه بين كسانيكه در بهشت متنعم اند و كسانيكه در آتش
غضب ميسوزند فرقي نيست بلكه هر كس فرقي بين آنها بگذارد از زمرة متوكلين
خارجست، مثل اين است كه آقا بگويند بين آنهائي كه در صحراي سوزان و بي آب و علف
از عطش نالانند با مائي كه كنار استخر آب و ميان باغ باصفا به نعمت هاي حاجي
خليل متنعميم فرقي ابدا نيست. در اينجا يکحالت انقلابي به حاجي صمد آقا دست داده گفت، پس
حضرت آقا در سال اول حج خانه را ديده اند و در سال دوم صاحبخانه و در سال سوم
نه خانه و نه صاحبخانه هيچکدام را نديده اند معلوم ميشود فقط خود را ديده اند و
بس بابا عجب خود بين بوده، بنازم آب بسطام شاهرود را که چه کرده و چه بيرون
داده صداي قهقه از حضار بلند شد، حاجي صمد آقا: راستي بما مي گفتند در نظر صوفي فرق نيست چون
همه موجودات را عين او مي داند و غير او دياري را نمي داند و نمي بيند ما تعجب
مي کرديم بابا دمت گرم درويش با دم مرشدت بايزيد، باز صداي قهقه از همه بلند شد دکتر حسينخان: آقايان خواهش ميکنم تامل کنيد ايشان ترقيات
بزرگانشان را نقل کنند تا ما راه ترقي آنان را بشناسيم بعد با ترقيات انبياء و
جانشينان آنها مقايسه کنيم در آنوقت حق و غير حق ظاهر خواهد شد. آقا ديگر بفرمائيد. سياح پياده: بلي چون شما بمقام آنها نرسيده ايد براي اين تعجب
ميکنيد ديگر از بزرگان مشايخ طريقت سلطان صوفيه جنيد بغدادي است که شيخ عطار
اين اشعار را از قول او بيان نموده، سپس با لحن جذابي شروع بخواندن اشعار کرد: سالکي مر جنيد را پرسيد
که ز سر تا قدم همه اسرار در تکلم در آ که مشرک کيست
گفتش ايهرزه گرد گردن ساز تا آنجا که جنيد گويد هر که از وي نزد انا الحق سَر
بود او از جماعت کفّار هر که منکر شود بود مشرک
من از او چون خداي او بيزار چون دوئي از ميانه برخيزد
تو نمائي او کند اقرار تا آنکه گويد گفت هيهات اي يگانه عصر
سخن مشرکانه را بگذار من همي گويم و همي شنوم
نيست در دار غير او ديار[15] و از کلمات جنيد است حقيقت معرفت آن است که عارف و معروف يکي
شود
[16]
و نزد جنيد توبه نسيان گناه است
[17] حاجي محمد علي: آقاي دکتر بنا بر معاني اين اشعار و کلمات خدا
يکي نيست و موحد کسي است که دوئيت را از بين بردارد و همه را خدا بداند و هر
فعلي و کاري که از بشر صادر ميشود آنرا فعل خدا بداند عجب طريقت و حقيقتي پيدا
کرديد و شما ها بيکاريد که دنبال اين بيهوده گوئي ها را گرفته ايد که با عقل
سليم سازش نميکند. سياح پياده غضبناک شده گفت: بلي همين حرفهاي شماها بود درباره
کسانيکه واصل بحق شده و فاني در حق و باو متصل گشته بودند تا عاقبت الامر شيخ
طريقت و بزرگ صوفيت حسين بن منصور حلاج را به کشتن داده و گفتيد کافر است،
علماي شما فرمان قتلش را صادر و خونش را ريختند مگر چه گفت هر کس حق گفت بايد
او را کشت از اشعار همبن حلاج است: ثمّ بَدا في خلقِهِ ظاهراً
في صورة
الاكلِ و الشّاربِ حتي لقد عاينَهُ خَلقَه
كلَحظة الحاجبِ بالحاحبِ
[18] حاجي محمد علي: بابا حقيقتاً شما عجب بزرگاني داريد هر کدام
از آنها با اين طريقه و مرام هزاران نفرا را اضلال و گمراه نموده و آزادي عجيبي
براي نوع بشر ايجاد کرده اند که لجام گسيخته بهر طرفي بخواهند بروند و بهر عمل
شنيعي که اراده نمايند اقدام کنند بدون گوچکترين ترس و وحشتي از جزا و پاداش
اعمال! انسان نبايد اينقدر بي حيا باشد يکفرد ضعيف و ناتوان و بشر محتاج ادعاي
خدائي کرده بر سر دار رود باز هم از او دست بر نميداريد و او را به بزرگي ياد
ميکنيد. دکتر حسينخان: حاجي آقا عصباني نشويد، اميدوارم بعد از
فرمايشات حضرت آقا حقير کاملاً اعتقادات متصوفه را در اين مجلس بيان کنم، حرف
از اين بالاتر است، اگر شما بخواهيد بواسطه فطرت خداشناسي از اين قبيل کلمات
ناراحت شويد و کنترل خود را از دست بدهيد ميترسم نتوانم ببحث خود ادامه دهم من
نسبت به حسين بن منصور حلاج حرفهاي بالاتري سراغ دارم در کتاب احتجاج شيخ طبرسي
ديده ام که توقيع امام زمان عليه السلام بر لعن و بيزاري از جماعتي رسيد کرده
که حسين بن منصور گفت
ليس في جبتي سوي الله (نيست در جبه من غير خدا) و منع ميکرد رفقاي خود را از رفتن بمکه معظمه و
ميگفت طواف کنيد اطراف من چون مکه خانه خدا است و من خدايم! در سفينه البحار در لغت حَلَجَ از ابن النديم نقل کرده که در
نوشته هاي حسين بن منصور ديده شده که منم غرق کننده قوم نوح و هلاک کننده عاد و
ثمود و نيز بخط او يافت شده که نامه نوشت که عنوانش اين بود: از جانب رحمن و رحيم بسوي فلاني، باو گفتند تو ادعاي پيغمبري
ميکردي حالا ادعاي خدائي ميکني؟ گفت ادعاي خدائي نميکنم و لکن اين عين جمع است، نيست نويسنده
مگر خدا و دست آلت است. حاجي محمد علي: آقاي دکتر پس زناکاران و قاتلين و ظالمين و
خائنين بنا بر مذهب طريقت اين آقا و مرشدشان حسين بن منصور حلاج از عمل خود ننگ
نخواهند داشت و هيچ تقصيري نداشته و مورد عذاب و مواخذه نخواهند شد و اين خلاف
ضروري دين است. …………..
هنوز حرف در دهان حاجي محمد علي بود که يکمرتبه حاجي خليل آقا صدا زد آقاي حاجي
محمد علي ساکت باشيد و کلمات ننگين و گستاخانه بزبان جاري نسازيد که راضي نيستم
بر روي فرش من اين نوع سخنان گفته شود گر چه بعنوان مثل باشد شما خود متوجهيد
که هر عاقل با شرافتي از اين قبيل گفتارها ننگ و عار دارد چه رسد باينکه معتقد
باشد. دکتر حسينخان: آقايان جواب اينکلمات را همه ميدانيد بلکه هر
عاقل با انصافي با اينگونه اعتقادات مخالف است ولکن تمنا ميکنم صبر کنيد حضرت
آقا اسب خود را جولان بدهد و از رؤسا و مشايخ طريقت و تصوف آنچه ميداند بگويد،
تا نوبت بجواب ما برسد اميدوارم بياري خداي متعال تمام اين گفته ها با جوابهاي
ساده و روشن از بين برود: سياح پياده: خواجه عبد الله
[19]
بزرگ سالکين طريقت در رساله نور وحدت خود وحدت ما اهل وحدت را بيان نموده، که اي
سيد هر فرقه با فرقه ديگري در نزاع و جدال است مگر اهل وحدت که ايشان با همه
يکي اند تا آنکه گويد، اي سيد موجود يکي است که بصورت موهوم متعدد مينمايد تا
آنجا که گويد اي سيد عابد اوست و معبود او است عابد است است در مرتبه تقييد و
معبود است در مرتبه اطلاق و تميز در مراتب از امور عقليه است و موجود نيست مگر
يک حقيقت تا آنکه گويد اي سيد هر چه در ادراک مي درايد اوست و هر چه در اردراک
نمي در آيد اواست آنچه او را وجود گويند ظهور او است و آنچه او را عدم گويند
بطون او است اول او است آخر او است ظاهر او است باطن او است مطلق او است مقيد
اوست کلي او است جزئي او است منزه است او مشبه او است. حاج محمد علي که پيمانه صبرش پر شده و از اين کلمات سخت متاثر
شد با صداي خشني رو بسياح پياده کرد گفت: نترس بگو موسي او است، فرعون او است،
فاعل او است، مفعول او است، ابراهيم او است، نمرود او است، عمر او است ابوبکر
او است عثمان او است علي او است محمد او است زهرا او است شيطان او است، مشرک او
است، کافر او است، عمو اين کلمات را بگوش حمار بگوئي رم ميکند ميداني چه ميگوئي
تو با اين مرام فرق نميگذاري بين شمر و حسين و بين يزيد و حضرت سجاد و بين
معاويه و علي اُف باد بر اين توحيد و اهل آن سبحانه و تعالي عما يقول الظالمون
علوا كبيرا
منزه است پروردگار از آنچه ظالمين بگويند. سياح پياده سخت برآشفت و گفت: يکي ديگر از بزرگان ما ملا عبد الرحمان جامي است گويد: هم مقيد خود است و هم مطلق
گه ز باطل نموده گه از حق او است مغز جهان جهان چون همه او است
خود چه مغز و چه پوست همه او است[20] و نيز شيخ عطار يکي از بزرگان ما است وقتي که سلطان زمان
کلمات او را شنيد جلادي فرستاد که او را گردن زند شيخ بجلاد گفت توئي پروردگار
من بهر صورت خواهي درائي پس او را کشت.[21] دکتر حسينخان با صداي بلند گفت: آقا شما چرا عصباني شديد هر
چه عصبانيت شما شديد شود بر ضرر خود بيشتر تکلم مينمائيد. حاج محمد علي: دست برداريد از اين موهومات وکفريات بايد اينها
را در خانقاه بگويند نه در نزد مسلمانان . دکتر حسينخان: آقاي حاج محمد علي قرار ما اين بود صبر کنيم تا
آقاي سياح بيانات بزرگان طريقت را براي ما نقل کند بعد ما آنرا جواب دهيم
انشاءالله شما ناراحت نشويد و اجازه بفرمائيد کلمات آقا تمام شود. سياح پياده: يکي از بزرگان سلسله ما مُحي الدّين عربي
استگويد: بدان همانا تنزيه حق نزد اهل حقيقت عين تحديد و تقييد است پس تنزيه
کننده يا جاهل است يا بد ادب تا آنکه گويد حق محدود است بهر حدي براي آنکه هر
چه محدود ميباشد مظهري است از مظاهر او ، ظاهران از اسم ظاهر است و باطن از اسم
باطن است و مظهر عين ظاهر است باعتبار احديت تا آنجا که گويد کسيکه جمع کند در
معرفت خود بين تنزيه و تشبيه و توصيف نمايد او را بهر دو وجه پس او را شناخته
است آنوقت سياح پياده با نواي مخصوص اين اشعار محي الدين را خواند: فَإن قلت باتنزيه كنت مقيدًا
و إن قلت بالتَّشبيهِ كنت محدّدًا وإن قلت بالا مرينِ كنت مسدّدًا
و كنت إمامًا في المعارف سَيدًا[22] و بسيار گفته است که ذات او عين تمام موجودات است. ودر جاي ديگر گويد : عارف کسي است که حق را در همه چيز بيند
بلکه حق را عين همه چيز بيند.[23] و در اول فتوحاتش گويد من اظهر الاشياء و هو عينها منزه است آنکسيکه اشياء
را ظاهر نمود و خودش عين آن اشياء است.[24] و گفته هر که بت پرستيد بهمان خدا را پرستيده باشد و چون
سامري گوساله ساخت و مردم را بعبادت او خواند حقتعالي هرون را ياري نکرد و غالب
ننمود او را براي آنکه خواست در هر صورتي پرستيده شود.[25]
حاج صمد آقا که مدتي بود با دلي متوجه گوش باين کلمات ميداد و
خيره خيره بسياح پياده نظر ميکرد وتکيه داده بود بدو زانو نشست و گفت : جناب
آقا اين کلمات شبيه بيکديگر است و تازگي ندارد فقط از جهت الفاظ با يکديگر فرق
دارد مشرب و مسلک شما خوب معلوم شد محتاج برياضت و خانقاه و چرس و بنک نيستيم
برو اين دام بر مرغ ديگر نه ما گول اين حرفها نمي خوريم کسيکه در مدرسه امام
صادق (ع) درس خوانده و از گفتار امامان استفاده کرده و دلش منور شده باين گونه
اباطيل و اراجيف منحرف نميشود حوصله ما سر آمده امروز صبح چشم ما بر کدام احمق
افتاده که اين گونه گرفتار شديم صداي خنده بلند شد. دکتر حسينخان: حاج خليل آقا بفرمائيد چاي بدهند. سيني چاي
بميان آمد و قليان زيبائي در مقابل حاج محمد علي گذاشته و حاج صمد آقا و هژبر
فيلسوف مشغول کشيدن سيگار و سياح پياده نيز چپق خود را چاق کرده و يک دو صفيري
بآن زده گفت آقايان اجازه دهيد چند شعري از گفته هاي مرشد بزرگ ملاي رومي
بخوانم گفتند بفرمائيد :
سياح پياده با صداي جذابي شروع بخواندن کرد: ايعاشقان ايعاشقان من عاشق رسواستم
عشقم چه بر سر ميزند من و اله شيداسم هم عاشق و شيداستم و اله يکتاستم
اينجاستم آنجاستم نه زير نه بالاستم
در عرش و در کرسي منم،والاصل لايخطي منم
با
حاملان عرش گومن پيش از اين برخواستم عالم منوّر شد ز من، آدم مصوّر شد ز من
هم عالمم هم فاضلم هم قاضي القضاستم
قاضي بمن نازد همي فتوي زمن سازد همي
فتوي بنا حق ميدهد نه زين و نه زينهاستم بر خواستم بر پاستم پيداستم بر جاستم
پنهان نيم پنهان نيم من مير مولاناستم هم پير هم بر نامنم هم شيخ و هم رعنا
منم
هم زشت و هم زيبا منم هم شير هم خر ماستم هم با صلوة دائمم هم بي صلوة قائمم
هم صبح را بشناختم هم شامرا آشناختم دنيا منم عُقبي منم طوطي منم قمري منم
اِنسي منم جني منم من حوت اين درياستم هم کوه و هم صحرا منم هم در اين دريا
منم
در شعله هاي عشق بين کاندر زبان گوياستم درياي بي پايان منم با نوح کشتيبان منم
يوسف منم موسي منم عيسي منم شعيا ستم ايوب را درمان منم يعقوب را هم جان منم
هم حکمت لقمان منم هم يونس و يحياستم هم حيدر و احمد منم هم بادۀ احمر منم
هم صاحب کشور منم زان باده تقواستم آندم منم ايندم منم هم ريش و هم مر هم
منم
هم درد و هم درمان منم با درد او افراستم فرمان بر و فرمان دهم هم جانستان هم جان
جان از من و من هم زجان با حضرت اعلاستم[26]
و نيز مي گويد: هر لحظه به شکلي بت عيار بر آمد
هر دم به لباس ديگران يار بر آمد
دل برد و نهان شد
گه پير وجوان شد گاهي بتک طينت صَلصال فرو رفت
گاهي ز تک کاکل فخّار بر آمد
غواص معاني
زان پس بجهان شد گه نوح شد و کرد جهان را به دعا غرق
آتش گل از آن شد يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي
از ديده يعقوب چو انوار بر آمد
روشن گر عالم
نا ديده عيان شد حقّا که هم او بود که اندر يدو بيضاء
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
مي کرد شباني
ز آن فخر کيان شد ميگشت دهي چند بر اين روي زمين را عيسي شد و بر
گنبد دوار بر آمد
از بهر تفرج
تسبيح کنان شد بالجمله هم او بود که مي آمد و ميرفت
تا عاقبت آنشکل عرب وار بر آمد
هر قرن که ديدي داراي جهان شد منسوخ چه باشد به تناسخ که حقيقت
شمشير شد و در کف کرار بر آمد
آن دلبر زيبا
قتال زمان شد ني ني که هم او بود ميگفت انا الحق
منصور نبود آنکه بر آن
دار بر آمد
در صورت بلها نادان به گمان شد رومي سخن کفر نگفته است و نگويد
کافر بود آنکس که به انکار برآمد
منکر نشويدش
از دوزخيان شد[27] و نيز گويد: آنانکه طلبکار خدائيد خدائيد
حاجت بطلب نيست شمائيد شمائيد چيزيکه نکرديد گم از بهر چه جوئيد
کس غير شما نيست کجائيد کجائيد در خانه نشينيد و نگرديد بهر روز
زيرا که شما خانه و هم خانه خدائيد ذاتيد و صفاتيد گهي عرش و گهي فرش
در عين بقائيد و مبر از فنائيد حرفيد و حروفيد و کلاميد و کتابيد
جبريل امينيد و رسولان شمائيد الخ[28] حاج محمد علي با دلي پر جوش و صداي خشن گفت بس است ما را ما
مزخرفات ملا را شنيديم ديگر نبايد از اين گونه اشعار بر زبان جاري نمائي. دکتر حسينخان: خواهش ميکنم صبر نمائي تا کلمات و اشعار شاه
نعمت الله ولي را نيز بگويند تا ما او را نيز بشناسيم و اباطيل صوفيه را بدانيم
تا در مقابل باطل آنان حق واضح شود، چنانچه اميرالمومنين عليه السلام در خطبه
شريفه فرمودند: بدانيد که شما هرگز حق و رشد را نخواهيد شناخت، تا آنکه بشناسيد
آنکسيرا که ترک آن نموده و بميثاق کتاب عمل نخواهيد نمود، تا آنکه بشناسيد
آنکسرا که آنرا شکسته و وفا نکرده است و متمسک بکتاب نشديد، تا آنکه بشناسيد
آنکه را اعراض از کتاب عزيز نموده است ـ الخ
[29]و همين مفاد را حضرت مجتبي عليه السلام
در ضمن روايت تحف العقول بيان فرموده است. سياح پياده: باجازه آقايان چند جمله از کلمات شاه نعمت الله
ولي را براي شما نقل مينمايم: دکتر حسينخان: بفرمائيد تا به بينيم ايشان چه گفته اند سياح پياده: شاه نعمت الله در رساله مکاشفات گويد: مشرب
موحدان است که حقتعالي را در مراياي اعيان ممکنات مشاهده نمايد و اعيان را کان
لم يکن در عدم بر حال خود بيند و اين نهايت غيبت محموده است و بدايت فنا و فنا
نهايت سير الي الله و بقاء بدايت سير في الله ابتداء دارد و نهايت ني، غايتش
چون بود چو غايت ني موجود يکي بيند و باقي معلوم. و در رساله مراتب گويد: لا اسمَ لَه و لا نعتَ لَه و لا صفةَ
له اِلا بحسب المَظاهر يک وجود است و مظاهر بي شمار آن يکي
را در مظاهر ميشمار تا آنکه گويد: ثُمَّ بَدا فِي خَلقِه ظاهراً في صورَةِ الاكلِ و
الشّارِبِ[30] و از اشعار شاه است که در کتاب طرايق ج 11 ص 213 و در کتاب
جامع الشتات از او نقل کرده اند: در مرتبه جسم است
در مرتبه روح است در مرتبه جان است در مرتبه جانان در مرتبه جام است
در مرتبه اي باده
در مرتبه اي ساقي در مرتبه رندان در مرتبه شاه است
در مرتبه درويش در مرتبه اي بنده
در مرتبه سلطان در مرتبه اي فرعون
در مرتبه اي موسي در مرتبه کفر است در مرتبه ايمان در مرتبه مخمور
در مرتبه سرمست
در مرتبه عمگين
در مرتبه شادان در مرتبه توراة
در مرتبه انجيل
در مرتبه صحف است در مرتبه قرآن در مرتبه اي يعقوب
در مرتبه يوسف
در مرتبه اي مصر در مرتبه کنعان در مرتبه آب است
در مرتبه کوزه
در مرتبه اي قطره در مرتبه عمان در مرتبه عقل است
در مرتبه نفس است در مرتبه حيوان
در
مرتبه انسان در مرتبه دوزخ
در مرتبه جنت
در مرتبه زندان
در مرتبه بستان در مرتبه اي طه
در مرتبه اي يس
در مرتبه اي حم
در مرتبه سبحان در مرتبه اي دريا
در مرتبه چشمه
در مرتبه جوي است در مرتبه باران در مرتبه ها از ذوق ما با تو بيان
کرديم
گر ذوق همي خواهي اين گفته ما ميخوان هم جسمي و هم جاني هم ايني و هم آني
هم
سيد و هم بنده با خلق نکو ميدان حاج صمد آقا: عقيده من اين است که حالش حال عادي نبوده زيرا
آدمي که شعورش را از دست نداده و مشاعر او مختل نمانده باشد اينطور پر و پوچ
نميگويد من بهتر از او شعر ميگويم: در مرتبه پا است در مرتبه اي موزه هم کوزه بدان او را
هم شيره و خربوزه صداي خنده حضار بلند شد. حاج صمد آقا: چرا ميخنديد مگر اشعار شاه همين جور
نبود خواهش ميکنم شما چند دقيقه گوش دهيد تا من هم چند شعري براي بيان لوازم
فاسد آن بخوانم تا واضح شود که تمام آن بر خلاف قرآن و ضروريات دين است: در مرتبه اي رازق
در مرتبه اي مرزوق در مرتبه اي مديون در مرتبه ديان در مرتبه اي حامل
در مرتبه اي محمول در مرتبه اي دزد در مرتبه خوان در مرتبه اي دافع
در مرتبه اي مدفوع در مرتبه اي محکوم در مرتبه منّان در مرتبه اي غافر
در مرتبه اي مغفور در مرتبه اي مغلوب در مرتبه گلدان در مرتبه اي شاکي
در مرتبه اي واطي در مرتبه اي مَوطوء در مرتبه اي خندان در مرتبه اي سارق
در مرتبه اي ممنوع در مرتبه اي مملوک در مرتبه اي امکان در مرتبه اي فاني
در مرتبه اي مضطر در مرتبه اي مقهور در مرتبه پستان در مرتبه اي محسوب
در مرتبه اي مرضي در مرتبه اي غمگين در مرتبه شيطان در مرتبه اي آدم
در مرتبه اي جن
در مرتبه اي احمق در مرتبه اي حيوان در مرتبه اي طفل
در مرتبه اي شيخ
در مرتبه اي جاهل در مرتبه سودان بي شرمي و بيديني ديوانگي مستي چرسي شدن و بنگي بيحد شده بي
پايان اي تب دو صد خيبت هم تعس و دگر لعنت از وحدت هم کثرت بر فلسفه و عرفان
لازمه عقيده اينان آن است که تمام صفات و حالات مخلوق بر خدا جاري است بلکه همه
خود اوست که باطوار مختلفه جلوه ميکند و تمام افعال فعل اوست بر خلاف قرآن که
اساس قرآن از اول تا باخر بر مبانيت خالق با مخلوق است و آنکه خالق منزه و مبرا
است که بحواس ظاهره و باطنه ادراک شود هر چه بحواس ادراک شود مخلوق است و مخلوق
بر چند قسم است خبيث و طيب مومن و کافر مؤمن محبوب خدا است و کافر مبغوض خدا
است و مورد لعنت و غضب است و خداوند غضب فرموده و لعنت کرده کفار و مشرکين را و
نزد صوفيه تمام موجودات تجليات و اطوار وجود حق اند و همه اعمال خلايق نيز فعل
اوست سبحانه و تعالي عمّا يقولُ الظّالِموُنَ عُلوّاً کبيراً خداوند خود را در
کلام مجيدش منزه و مبرا فرمود از گفتار ظالمين و نزد صوفيه اين گفتار نيز صحيح
نيست چون تمام گفتار اوست و خود عين همه است و نميشود خود را از گفتار خود
تنزيه و تقديس فرمايد پس معلوم است که گفتار ظالمين گفتار خدا نيست و خدا از آن
بيزار است و هم چنين پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم از آن بيزارند قال تعالي
فإن عَصَوک فَقُل إنّي بريء مِمّا تعلَمونَ يعني اگز نافرماني کردند پس بگو من
بيزارم از آنچه ميکنيد؛ و واضح است که پيغمبر و امامان عليهم السلام از افعال
خدا بيزاري نمي جويند و نيز فرموده سُبحانَ الله عَمّا يصِفونَ إلا
عباد الله المُخلصينَ و سُبحان ربُّك رَبِّ العزّة عَمّا يصِفونَ. دکتر حسينخان: از بيانات جنابعالي و نقل گفتار رؤساي طريقت
آقايان همه متوجه بمرام و عقيده آنان شدند حال اجازه بدهيد قدري از کلمات
فلاسفه بيان شود تا معلوم گردد که مرام و عقيده فلاسفه عرفان مسلک چه بوده است
و آنکه تمام در نتيجه با يکديگر متحدند هر چند از دو راه ميآيند لکن سرانجام
آنان يکي است پس نگاهي بساعت نموده گفت نزديک ساعت 7 بعد از ظهر است و بغروب
چيزي باقي نمانده تا بشهر برسيم شب ميشود خوب است خوب است وقتي ديگر معين شود. حاج خليل آقا: آقاي دکتر فردا ممکن است پيش آمدهائي بنمايد
براي ما و مهمانان عزيز خوب است با اجازه آقايان شب را نيز اينجا تشريف داشته
باشند صبح زود باتفاق برويم شهر. حاج صمد آقا و حاج محمد علي: ما موافقيم به بينيد جناب آقا چه
ميفرمايند سياح پياده: دمتان گرم من رفيق موافق هستم. بنا بماندن شد و اظهار ميل بچاي و سيگار و قليان نمودند چاي و
قليان و سيگار وارد مجلس شد و سياح پياده نيز چپق خود را از کنار خود برداشت
مشغول شد هر يک مزاحي مينمودند و مجلس با مودت و صميميت گرم شد. دکتر حسينخان: خوب است اول نماز مغرب و عشاء را بخوانيم و بعد
مشغول صحبت شويم. حاج صمد آقا: شوخي نکردم چون حضرت آقا نماز ظهر و عصر
نخواندند گفتم شايد مانع داشته باشند. هژبر فيلسوف: ايشان فاني از خود و واصل بحق شدند و مرشد طريقت
شبستري گفته است ولي تا با خودي زنهار زنهار عابدات شريعت را نگه دار اگر
عبادتي مينمايند آن در ظاهر است و در باطن عقيده بآن ندارند. چنانچه ابو مدين امر ميکرد اصحاب خود را باظهار عبادت و طاعت،
چون در عقيده او فاعلي در عالم غير خدا نيست[31] حاج محمد علي: بلي وقتي فعل و فاعل و مفعول يکي شد نماز معني
ندارد و علامه ـ قده ـ نقل کرده که گفت من جماعتي از صوفيه را در حرم امام حسين
عليه السلام ديدم که نماز خواندند بغير يکنفر بعد از ساعتي از يکي از آنها سؤال
کردم که چزا يکنفر نماز نخوانده گفت او چه احتياج بنماز دارد بخدا واصل شده آيا
جائز است براي واصل که حجاب قرار دهد و نماز حجاب است ميان بنده و خدا
[32]
حاج خليل آقا کلام را قطع کرده گفت پس معلوم ميشود که پيغمبر
و امامان واصل بحق نشدند که نماز ميخواندند. سياح پياده: چند نفر با يک من ضعيف درويش. حاج صمد آقا غصه نخوريد فعل و فاعل و مفعول يکي است صداي خنده
حضار بلند شد. در اين هنگام حاج خليل آقا حرکت کرده با صداي جذابي مشغول
اذان شد و آقايان از جا برخاستند وضو گرفتند پس سجاده ها انداخته هر کدام نماز
خود را خواند و بعد از تعقيب نماز مجلس را مرتب و منظم هر يک بجاي خود نشستند و
منتظر بيانات آقاي دکتر هستند. دکتر حسينخان: از آقايان استدعا دارم انصاف را از دست نداده و
عصبانيت و لجاجت را از خود دور کرده چون اين دو راهي است از راههاي عذاب و
صاحبش را بآتش ميرساند. يکي از فلاسفه اسلام صدر المتالهين
است که ميگويد: في أنّه جلَّ اسمُهُ کل الوجودِ، قول اجمالي کلّ بسيط الحقيقة
من جميعِ الوجوه فهو بوحدته کلّ الاشياء الخ ثم اثبت انحاصر الکلّي في الفرد
تعالي
[33] و در جاي ديگر گفته: فإذا ثبت تناهي سلسلة الموجودات من
العللِ و المعلولاتِ إلي حقيقةٍ واحدةٍ ظَهَرَ أنّ لِجميع الموجوداتِ أصلاً
واحداً ذاته بذاته فياض للموجوداتِ، و بحقيقته محقّق للحقايقِ و بسطوع نورِه
منوِّر للسماواتِ و الارضِ فهو الحقيقةُ و الباقي شؤنه و هو الذّات و غيره
أسمائه و نعوته و هو الأصل و ما سواه أطوارُه و فروعهُ ـ الخ.[34] و در اسرار الايات ميگويد: حقيقة الواجب جلّ مجده هوية بسيطة غير
متناهية الشدة في النورية و الوجود، و حقيقته عين التشخص و التعين لا مفهوم له
إلي ان قال فلا يمكنُ الوصول إلي معرفةِ ذاتِه إلا بفناء السّالك عن نفسه ، و
باندِ كاك جبل انّيته حتّي شهد ذاته علي ذاته إلي أن قال: بل ليس في الوجودِ
إلا ذاته و صفاتِه و أفعاله الّتي هي صُوَر أسمائِه و مَظاهر صِفاتِه.[35] و نيز گويد: تنبيه مشرقي، و ممّا ينبّهك علي أنَّ وجوده تعالي وجودُ كلّ
شيء، انّ وجوده عين حقيقة الوجودِ و صرفه ـ إلي أن قال: فهو الأصل و الحقيقةُ
في الموجودية و ما سواه شئونه و حيثياته و هو الذّات و ما عَداه أسمائه و
تجلياته و هو النّور و ما عَداه اظلاله و لَمعاته ـ الخ .[36] و در جاي ديگر گفته: إنّ الافعال كلّها بالحقيقة صادرة عنه
تعالي، واقعة بتاثيره مع كمالِ وحدانيتهِ و فَردانيتِه، فكلُّ ما هو مقدور
مجعول الفاعل، فهو من حيثُ صدوره عن ذلك الفاعل صادرُ عن الحقّ تعالي، كما أنّ
وجودَ كلّ ممكنٍ من حيثُ وجوده شأنُ من شئون الحقّ و وجهُ من وجوهه ـ الخ
[37] و در کتاب تفسير خود گويد: لا شك أنّ الآخرة إنّما تُحصل بارتفاع
الحجب و ظهور الحقايق و زوال التعينات و الحقّ عن الباطل .
[38]
مرادش زوال تعينات وجودي موجودات است و برطرف شدن رنگ حدود و قيود وجودي که باطل
است از رخسار وجود مطلق چنانچه مولوي گويد: چون که بي رنگي اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد چونکه اين رنگ از ميان برداشتي
موسي و فرعون دارند آشتي و در جاي ديگر گويد: أشرف الإنسان من بلغ في الشرف و
البرائة إلي مرتبة السابقين الاولين من الملائكة المقربين، فصار متحداً بالعقلِ
الفعّالِ اتّحاد العاقل بالمعقول، كما ذهب اليه كثيرُ من الحكماء، و أشارت إليه
كلمات الاولياء, و شهدت عليه أذواق الصوفيه، و برهن عليه في الشواهد الربوبية.[39] و در موضع ديگر گفته: فإذا علم هذا بلغ إلي مقام التّوكل و
الرّضا، فإذا بلغ إليهما و احكمهما يصِلُ إلي مقام الوحدة فيصير عبداً مخلصاً
عن الشرك بالكلية اذ في الشكر ضرب من الشرك الخفي لكونه لاستجلاب المزيد و كذا
في التوكل فانه يستدعي متوكلا و متوكلا عليه يتكلف المتوكل في حوالة امره الي
الوكيل و الرضا و ان كان باب الله الاعظم ففيه ايضا رائحة من الاشتراك فان
الراضي يستدعي وجودا مقابلاً لوجود المرضي عنه و له مجال تصرف تركه بالاختيار و
هذه المرتبة ايضا قاصرة عن درجات الواصلين الي درجة التوحيد فان ارتقي من هذه
الدرجات وصل الي مقام الفناء المحض و محو الاثر بالكلية و هو منزل اهل الوحدة
المطلقة فان الي الله المنتهي و اليه الرجعي.[40] و در کتاب اسفار ج 3 ص 22 گفته: فصل في ان واجب الوجوب تمام الاشياء و
كلّ الموجودات الي ان قال: و الواجب بسيط الحقيقة واحد من جميع الوجوه فهو كلّ
الوجود كما انّ كلّه الوجود الي ان قال: فبثت ان البسيط كلّ الاشياء الخ. و در جاي ديگر گفته: و محصل الكلام ان جميع الموجودات عند
اهل الحقيقة و الحكمة الالهية المتعالية عقلا كان او نفسا او صورة نوعية من
مراتب اضواء النّور الحقيقي و تجليات الوجود القيومي الالهي و حيث سطع نور الحق
و انهدام ما ذهب اليه اوهام المحجوبين من ان للمهيات الممكنه في ذاتها وجودا.
الي ان قال: فكذلك هداني ربّي بالبرهان النعير العرشي الي صراط مستقيم من كون
الوجود منحصراً في حقيقة واحدة شخصيه لا شريك له في الموجودية الحقيقة و لا
ثاني له في العين و ليس في دار الوجود غيره ديار و كلّما يترائي في عالم الوجود
انّه غير العالم المعبود فانّما هو من ظهورات ذاته و تجليات صفاته التي هي في
الحقيقة عين ذاته. إلي ان قال: و اذا كان الامر علي ما ذكرته لك فالعالم متوهم
ما له وجود حقيقي . [41]
فهذا حكاية ما ذهبت اليه العرفاء الالهيون و الاولياء المحققون. تا آنکه گويد: فصل في التنصيص علي عدمية
الممكنات. الي ان قال: و الظاهر في جميع المظاهر و المهيات و المشهود في كلّ
الشئون و التعينات ليس الا حقيقة الوجود، بل الوجود الحق بحسب تفاوت مظاهره و
تعدد شئونه و تكثر حيثياته. الي ان قال: فانكشف حقيقة ما اتفق عليه اهل الكشف و
الشهود من ان المهيات الامكانية امور عدميه الي ان قال: بل الموجود هو الوجود و
اطواره و شئونه و انحائه و المهيات موجوديتها انما هي بالعرض بواسطة تعلقها في
العقل بمراتب الوجود و تطوره باطوارها كما قيل شعراء: وجود اندر کمال خويش ساري است
تعيّن ها امور اعتباري است فحقايق الممكنات باقية علي عدميتها ازلا و ابدا. الي ان قال: و
في كلام المحققين اشارت واضحة بل تصريحات جليه بعدمية الممكنات ازلا و ابدا.[42] حاج صمد آقا: جناب آقاي دکتر خوب است اين جملات را فارسي
بفرمائيد : آقاي دكتر: اينها در نتيجه همان
حرفهاي صوفيه است که در دار وجود غير وجود واقعيتي ندارد، و تمام موجودات اطوار
و شئون و تجليات و لمعات و صفات و اسماء حق اند، و مهيات نيست مگر امور اعتباري
چنانچه شبستري در گلشن راز گفته است: وجود اندر کمال خويش ساري است
تعينها امور اعتباري است امور اعتباري نيست موجود
عدد بسيار و يکچيز است معدود جهان خود جمله امر اعتباري است
چو آن يکنقطه کاندر
دور ساري است برو يکنقطه آتش را بگردان
که بيني دائره از سرعت آن فياض گويد در مقام بيان کيفيت صدور معلول از علت: صوفيه برآنند که صدور معلول از علت عبارت است از تنزل علت
بمرتبه وجود معلول و تطور وي بطور معلول و از اينجا متفطن شده اند بوحدت وجود
بانيکه وجود حقيقت واحده ايست ساري در جميع موجودات، و مهيات ممکنات نيست مگر
امور اعتباريات و حقايق موجودات همگي مظاهران حقيقت اند بنحوي که اتحاد و حلول
لازم نيايد چه اين هر دو فرع اثنينيت است و لا موجود الا واحد تا آنکه گويد: و
ما بحسن ظن اعتقاد کرده ايم با مکان صدق اين دعوي نه برنهجي که از کتب و رسائل
اين طائفه مفهوم تواند شد چه اينمعني گفتني و شنيدني نيست تا آنکه گويد و
اينمعني في نفسه حق است کو مدعي آن بر حق مباش بلکه حسن ظن باکابر قوم را بر
خود لازم ساز که شايد از برکت حسن ظن بهره مند گردي و موجب دريافتن عنايت الهي
و انفتاح ابواب سعادت سرمدي گردي، تا آنکه گويد: و اما طريقه حکماء در کيفيت
صدور معلول آن است که گويند واجب الوجود تمام است و فوق التمام ، تا آنکه بعد
از بياناتي گويد: و از اينجا سر وحدت وجود بنحوي که خاطر فاتر اين کمينه بآن
منساق شده مفهوم مستعدين تواند شد چه نسبت حقايق موجودات بحقيقت واجبيت نسبت
مفهومات جنس و فصل باشد که اجزاي تحليليه اند بماهيت نوعيه بسيطه، و مؤيد اين
است آنچه از بعضي اکابر بنظر رسيده که وجود واجبي عين وجودات همه موجودات است
نه عين وجود هر يک از موجودات قلم اينجا رسيد سر بشکست.[43] حاج ملا هادي سبزواري در کتاب اسرار الحکم گويد: اما طريقه
سوم طريقه انيقه اهل حق است که وحدت در کثرت و جمع در فرقست آنستکه حقيقت وجود
اصليست و نوريست که اوصافش را شنيدي و واحد است بوحدت حقه نه وحدت عدديه و
مراتب متفاضله دارد انوار بعضها فوق بعض مختلفه في الشدة و الضعف مثل انسان
واحد که مراتب متفاضله داشته باشد و مقاماتش متفاوت باشد مثل طبع و نفس و قلب و
عقل تا لطيفه اخفويه پس در حقيقت وجود مرتبه تام و شديد علت و مرتبه ضعيف
معلول، و در واقع غير وجود و سنخ نور دياري نيست ذات علت وجود و عليت نيز وجود
و معلول وجود، و بعبارت ديگر جاعل وجود و جعل وجود و مجعول وجود، و بعبارت ديگر
صانع وجود و و صنع وجود و مصنوع وجود ولي بحسب مراتبي که در وجود است از خفاء و
ظهور و مظاهر، تا آنکه گويد: در باب صفات و اينستکه همه وجودات مدعي الوهيتند و
الوهيت همه در اثبات الله مقهور است، و اينکه بعض عرفاء گفته اند که موجودي
نيست که پرستيده نشده باشد از براي مشرکي و اختصاص ندارد بآفتاب يا آتش يا
گوساله سامري و غيرها کاذب نيست و مصدق اينمعني است که خود پرست بدتر است از بت
پرست و خود پرستان بيشمارند ال آخره؛ و من غزليات هذا الحکيم:[44] موسئي نيست که آواز انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجري نيست که نيست گوش اسرار شنو نيست وگرنه اسرار برش از عالم معني خبري نيست که
نيست حاج محمد علي: آقاي دکتر اين کلمات تصريح بوحدت خالق و مخلوق
است و آن که غير نور حق چيزي نيست ليس في الدار غيره ديار. دکتر حسينخان: بلي نتيجه کلمات هر دو طائفه يکي است و اينان
شاگردان دبيرستان يونانيان قديم قبل از اسلام ميباشند و مطالب را از آنان گفته
اند و هيچ ربطي بهيچ شريعتي ندارند و ناشي از افکار استادان بشر است که خود را
مستغني از انبياء دانستند و اعتماد بر افکار خود نمودند و در الهيات و طبيعيات
براي و قياس تکلم نمودند و اول کسيکه براي و قياس در اصول دين تکلم نمود و فتح
باب توحيد افعالي نمود و اعمال بد را بخدا نسبت داد شيطان بود چنانچه خداوند در
قرآن از او نقل فرمود که آن خبيث گفت: ربِّ بما اَغوَيتَني و تما قائلين بتوحيد
افعالي شاگردان دبستان او شدند و از آن سرچشمه ضلالت و گمراهي استفاده کردند و
تبعيت از او نمودند و طريقه جداگانه براي خود قرار دادند بر خلاف طريقه انبياء
و اول آنها حضرت آدم صفي الله عليه السلام بود که فرمود:
(رَبّنا ظَلَمنا اَنفُسَنا و ان لَم
تَغفِر لَنا و تَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخاسِرين) تقصير و بد را بخود نسبت داد و طلب
آمرزش و رحمت نمود و تمام پيغمبران که در قرآن شريف قضاياي قضاياي آنان نقل شده
و کلمات آنان بيان گرديده اعمال هر کس را بخود او نسبت دادند.و خداوند تعالي
انبياء را فرستاد براي هدايت و راهنمائي خلق خود و آنکه آنان مردم را دعوت کنند
بسوي خداي يگانه و يا داوري نمايند آنانرا بآن خدائي که در عوالم سابقه با او
آشنائي داشتند و معرفت ذات قدوس او در قلوب آنان ثابت هست و از او غفلت نمودند
پس انبياء را فرستاد که رفع غفلت نمايند و مردم را متذکر و ارشاد بسوي احکام
عقليه فرمايند پس اگر مردم تابع آنان شدند و بدستور آنان عمل نمودند هدايت
يابند و متذکر احکام عقليه شوند و دفائن عقول بر آنان ظاهر شود و اينانند
بندگان مخلص حق که بنور حق قلب آنان روشن شده و شيطان بآنان مسلط نيست که دين
آنها را فاسد نمايد. و اما کسانيکه خود را مستغني از انبياء بدانند و مانند شيطان
برأي و قياس در الهيات و طبيعيات تکلم نمايند و از راه فکر و نظر در امور ديني
وارد شوند شيطان بر آنان رياست نموده و در مقام اغواء آنها برآمده چنانچه
خداوند تعالي در قرآن شريف از او نقل فرموده که در مقام معارضه باحق برآمد عرض
کرد (لاغوينّهُم أجمعين إلاّ
عبادَك منهم المُخلِصين) (هر آينه تمام را اغواء خواهم کرد مگر بندگان مخلص تو را) پس
غير مخلصين مورد اغواء و وساوس و الهامات شيطاني هستند و براي اين خداوند خود
را تنزيه فرمود از آنچه آنان توصيف نمايند و بگويند چنانچه فرمود: سبحان اللهِ عَمّا
يصِفونَ إلاّ عبادَ اللهِ المُخلَصين و خداوند فرمود کسيکه از قرآن که ذکر و تذکره
پروردگار است اعراض کند شيطاني قرين او خواهم نمود. و بر اينان است که شياطين نازل خواهند شد چنانچه در قرآن شريف
باين اشاره فرمود و اينان را حزب شيطان قرار داده است. و بحسب روايات مبارکات
[45]
شيطان بهر صورتي بخواهد متصور ميشود مگر بصورت انبياء و اوصياء و عرشي دارد ما
بين زمين و آسمان پس کسيکه کفران کند نعمت وجود انبياء و رسولان خدا را و از
کتابي که خداوند براي هدايت بنده گانش بوسيله اشرف خلقش فرستاده اعراض کند و رو
برگرداند و در خانه اين و آن و پيروان شيطان برود استحقاق پيدا ميکند که از
رحمت خدا دور شود و در اين هنگام است؛ که از امان و حفظ و خداوندي خود را خارج نموده: شيطان در نظر
او بصورت زيبائي متصور شود و لشگريان شيطان روح او را بمحضر شيطان حاضر نمايند
و باو القاء موضوعات و کلماتي نمايد و او را واسطة بين خود و
مردم قرار دهد در اينحال بيچارة كه در حال رياضت است گمان ميكند او را بمعراج
برده اند چنانچه محي الدين بسوي شيطان و بمعراج او رفت و واسطة بين شيطان و
مردم شد و دستور نوشتن كتاب فصوص را باو داد و خود نيز قرين و معين او شد و بسا
باشد كه شيطان در آنحالت بگويد: إني انا الله لا إله إلا أنا همانا من خدايم و
نيست خدائي جز من چنانچه شيطان ببعضي در حال طواف خانه خدا گفت: بخدمت حضرت رضا
عليه السلام عرضه داشتند حضرت فرمود شهادت ميدهم كه ندا نكرده او را مگر شيطان:
در طرايق ج 1 (ص 88 نقل كرده از مكاشفات يكنفر از صوفيه كه گفت بودم در حال
مناجات كه حجاب برطرف شد و او را بر عرش ديدم پس براي او سجده كردم و با او
تكلم نمودم وقتي كه رفقاي مجلس اين حكايت را شنيدند او را بنزد ابن سعدان بردند
كه حديث پيغمبر را كه راجع بعرش شيطان ما بين زمين و آسمانست نقل كند ابن سعدان
حديث را براي او نقل نمود آن صوفي نمازهاي خود را قضا كرد گفت من شيطان را
عبادت ميكردم و لذا خود آقايان متصوفه اعتراف نموده اند كه مكاشفات شيطاني و
رحماني دارد بايد مكاشفه را بر برهان عرضه نمود و برهان قاطع بر اينكه مكاشفات
آنها را اعتبار و حقيقتي نيست، اختلاف خود آنها است در اصول و ريشه هاي دين كه
آنها بعضي سني و بعضي شيعي و برخي ملحد و عده اي بي قيد و افسار گسيخته و در
بين آنها سلسله هاي مختلف و عقايد متضاد با يكديگر كه هر يك ديگري را گمراه و
خود را اهل حق ميداند و حال آنكه همه خود را اهل حق و آن حق را بخيال خود از
راه مكاشفه يافته اند بدهي است كه اين اختلاف دليل بر بطلان مسلك و طريقة آنها
است و شيطان است مرشد و پير و بزرگ آنان كه آنها را از شريعت حقة خدائي دور
بلكه در نظر آنها شريعت و دين خدائي را مانع رسيدن بحقيقت معرفي نموده. نقل شده
كه نجيب الدين در مجلس سهروردي حاضر شد مطرب آنان انشاد كرد (آيا جبلي نعمان
بالله خليا : نسيم الصبا يخلص الي نسيمها . اي دو كوه نعمان قسم بخدا مرا
واگذاريد كه نسيم صبا بسوي من بوزد بعضي اظهار كردند كه در خاطر من القاء شد كه
آن دو محمد و ابراهيم اند كه نميگذارند نسيم روح بعضاق وزد و زنجيرهاي شرايع
آنان است كه قيود و موانع از ترقي و وصول بحقيقت است ديگران كلمات او را
پسنديدند. و مجلسي در كتاب عين الحيوه (ص 263) از
محي الدين نقل كرده كه گفت در معراج خود ديدم كه مرتبه علي پست تر بود از مرتبه
أبي بكر و عثمان و عمر. حاج صمد آقا: عجب مكاشفاتي دارند و عجب
بمعراج رفتند و شيطان آنان را اغوا كرده است و اين معراج تازگي ندارد در زمان
سابق براي دانشمندان قبل از اسلام نيز بوده است و شيطان آنان را نيز بمعراج
برده است چنانچه ارداي ويراف كه در سنه 5763 سال بعد از هبوط بوده است و در
زمان اردشير بابكان ميزيست بمعراج رفت سه جام شراب خورد و بيهوش افتاد و يك
هفته بيهوش بود و شش تن حكيم اطراف او بودند تا آنكه بهوش آمد بر پاي خواست و
دبيري را پيش طلبيد و صورت مكاشفات و مشاهدات خود را بگفت تا او نوشت كه بعرض
اردشير برساند گفت چون بخفتم فرشته بهشتي آمد دست مرا گرفت و مرا بپل صراط
رسانيده آنگاه جبرئيل در رسيد و مرا بعرش برد و فرشتگان و بهشتيان را ديدم و در
حضرت يزدان نماز بردم آنگاه طبقات مردم را ديدم و از حال يك يك باز پرس كردم و
ارواح جميع اصناف را ديدم و مقام هر يك را بدانستم آنگاه مرا بدوزخ آوردند و
اهالي دوزخ را تن بتن ديدم و كيفر هر گناه را دانستم بعد از آن فرشتگان مرا
بعالم عنصر آوردند و سپس ترويج دين زردشت نمود. [46] حاج محمد علي: نتيجه مكاشفات اين
دانشمند حقانيت دين زردشت بود كه ترويج داد بلي معراجيكه بسبب سه جام شراب سير
نمايد از اين بهتر نميشود مانند معراج محي الدين كه مرتبه علي را از مرتبه أبي
بكر و عمر و عثمان پست تر ديد و در چنين مكاشفات است كه شيطان در قلوب آنان
القاء ميكند كه خداي عظيم مالك قادر تنزل رتبه دارد به نحوي كه خلق ضعيف ناتوان
را از تطورات او دانسته و افعال و اعمال بندگان را نسبت باو داده و بر اثر
مكاشفات شيطاني خود را واصل باو و فاني در او گفته و از بندگي و عبادت سر
پيچيده و داد لَيسَ
في جبّتي إلا الله زده و عالم وجود همه را عين او دانسته و ليس في
الدّار غيره ديّار سروده و تمام خبائث و ارجاس و انجاس را تطورات و تجليات و
شئونات و لمعات و صفات آن ذات را بذات مقدس نسبت داده و آنرا توحيد افعالي
گفته. گويند مجموعه كون
را بقانون سبق
كرديم تصفح و رقا بعد و رق حقا كه نديديم و
نخوانديم در آن
جز ذات حق و شئون ذاتيه حق اف باد بر اين توحيد و اهلش سبحان
الله عمّا يَصِفُونَ و تعالَي الله عَمّا يُشرِكون. حاج صمد آقا: آقاي دكتر من نميدانستم كه
جنابعالي وارديد در خصوصيات گفته هاي فلاسفه و مكاشفات اهل طريقت مخصوصا متصور
شدن شيطان بصور مختلفه و القائات او در قلوب اينان و قضيه آن صوفي كه نزد ابن
سعدان رفت و نمازهاي خود را قضا كرد و گفت من شيطان را عبادت ميكردم گمان من
اين است كه حضرت آقا (سياح پياده) يافتند كه واصل بشيطان بوده اند و نماز
نميخواندند الان نماز مغرب و عشا را خواهند خواند و نمازهاي گذشته را قضا
مينمايند. صداي خنده آقايان بلند شد. سياح پياده سري تكان داده گفت راستي
بيانات آقاي دكتر مرا تكان داد و اگر دليلي قانع بياورند كه مرام متصوفه و
فلاسفه و فلاسفه از قبل از اسلام بوده من هم نماز خواهم خواند و يقين مينمايم
كه اين طريقه باطل و هيچ ربطي بشريعت ندارد. دكتر حسينخان من كاملا اثبات خواهم نمود
كه عقيده آنان از فلاسفه و دانشمندان قبل از مسيح گرفته شده بشرطيكه شما
برخيزيد و در محضر معبود مهربان خود تعظيم نمائيد و بسجده درآئيد و از
جسارتهائيكه بساحت مقدس پروردگار نموده ايد كاملا توبه كنيد. و از خدا درخواست نمائيد كه دل شما را
منور بنور ايمان فرمايد. سپس همگي دست به دعا بلند كردند و
گفتند: يا رَبّ العالَمين وَ يا رَحمنُ يا رَحيم و يا إله
العالَمين بحقّ خاتم انبياء و بفاطمة الزهرا سيدة النّساء و باميرالمؤمِنين و
يازده امام از فرزندان آنحضرت كه ما را توفيق بندگي لطف فرمائي و نور هدايت را
در قلب ما روشن تر نمائي. سياح پياده: آقايان مرا بالخصوص دعا
نمائيد همه اجابت نموده او را مخصوصا دعا نمودند و براي او هدايت و سعادت از
خداوند متعال خواستند. سياح پياده: اجازه ميدهيد قبل از آنكه
وارد شويد به مبدء پيدايش تصوف و حكمت و ورود آن در اسلام من نمازي بخوانم. دكتر حسينخان و رفقاي جلسه همه صداشان
باحسنت احسنت بلند شد اميدواريم كه موفق شويد و خداوند عنايتي بيشتر بشما
فرمايد. سياح پياده از جاي بلند شد و وضوئي گرفت
و در كناري مشغول نماز شد و پس از نماز دعا و تضرع نموده از خداوند درخواست
سعادت و توفيق و هدايت نمود. حاج صمد آقا اظهار نمود حاج خليل آقا
شيريني نماز خواندن حضرت آقا را لطف فرمائيد. حاج خليل آقا: مشهدي محمد شربت بده. پس از صرف شربت دكتر حسينخان گفت آقايان
اجازه فرمائيد مشغول دنبالة عرايض بشوم حضار عرض كردند بفرمائيد تا استفاده
نمائيم. دكتر حسينخان: عرض كردم فلسفه و عرفان
از دانشمندان و فلاسفه و يونانيان قبل از اسلام گرفته شده و فلاسفه و عرفاي
مسلمين شاگردان دبيرستان آنان بوده اند و اين عقايد را نيز از آنان گرفتند و
براي توضيح اين مطلب كلمات و عقايد دانشمندان قبل از اسلام را عرض مينمايم و
بعد كيفيت ورود آن را در اسلام بعرض رفقا خواهم رسانيد. در كتاب حديقه الشيعه گويد صاحب كتاب
بيان الاديان نقل كرده كه اصل حلول و اتحاد از جرنانيه كه طائفه از صابئين
هستند ميباشد. و در كتاب ملل و نحل شهرستاني فرموده
جرنانيه جماعتي ميباشند از طائفه صابئين كه ميگويند صانع معبود واحد و كثير
است. يعني وحدت در كثرت و كثرت عين وحدت است
و همين عقيده را در كتاب نفايس الفنون (ج1 ص 305) از ايشان نقل كرده و بعد گويد
مذهب ايشان آنستكه باريتعالي در صورت اشخاص خود را اظهار كند و بصور اشخاص
متشخص شود و در جنات الخلود گفته صابئين بحلول و تناسخ قائلند. و در كتاب سير حكمت اروپا (ج 1 ص 14)
نقل كرده كه برمانيدس (متول 636 سال قبل از ميلاد مسيح 4) قائل بوحدت وجود بوده
و گفته وجود يكي است و پيوسته و نامحدود و جز بوجود واحد كه كل وجود و وجود كل
است قائل نتوان شد. و نيز نقل شده كه استاد برمانيدس
اكسنوفان حكيم در مأة ششم قبل از ميلاد كل كائنات را يك جوهر اصلي دانسته و
آنرا خداي بي همتا گفته و تمام اشياء عالم را وحدت محض گفت. پلوتن حكيم در سنه 417 قبل از هجرت قائل
بوحدت انسان كامل با خداي بيچون شد. پورفير حكيم در سنه 318 قبل از هجرت
قائل بوحدت وجود گرديد و در ديوان صنعي (ص 29) فلسفه پلوتين را مبني بر وحدت
وجود دانسته و خدا را ساري در همه اشياء ميداند. و در كتاب كشف الاشتباه (ص 186) نقل كرده است كه پلوتنيوس يكي از
فلاسفه معروف يونان يا روم بود سخنان بسياري بزبان فلسفه گفت از آن جمله گويد
در جهان آنچه هست همه يك چيز است و آن خداست و چيزهاي ديگر از او جدا شده اند و
اگر كسي از خود بيخود گردد بخدا تواند پيوست تا اينكه گويد آنچه ما جوئيم از ما
دور نيست بلكه در خود ما است. و در كتاب ناسخ در ذيل حال زردشت كه در
سنه 5023 سال بعد از هبوط بوده عقايد پارسيان قديم را نگاشته و فرقه هاي آنان
را شرح داده و گفته حكماي ايشان همه اشيا را پرتو هستي دانند. و اينها را فارسيان و ايزديان و سپاسيان
گويند و اينها چند فرقه اند فرقه اول سپاسيانند تا آنكه گويد ايشان هيچ دين و
آئين را بد ندانند و گويند از هر كيش و روش ميتوان بيزدان رسيد و آسمانرا بهشت
جاودان دانند تا آنكه گويد و اما فرقه سوم جمشاسبيان اند گويند جهانرا در خارج
وجودي نيست و هر چه هست همه ايزد است و جز خداي چيزي موجود نباشد و عقول و نفوس
فرشتگانند و گويند جمشيد پدر جمشاسب است كه اينها منسوب بدويند گفت ايزد تعالي
عقل اول را تصور كردان پديدار آمد و عقل اول سه چيز را تصور كرد كه آن عقل دوم
و نفس اول و سپهر اطلس باشد و اين هر سه پديد آمد و از تصور عقل ثاني سپهر هشتم
و نفس ثاني و عقل سوم آشكار گشت بدينگونه ده عقل و نه نفس و نه فلك جلوه گر آمد
و مواليد و عناصر از آن پس ظهور يافت. و اما فرقه چهارم آنها سمراديانند و
سمراد يعني وهم و پندار و اينها چند طبقه باشند نخستين پيروان فرتوش كه دار
آغاز دولت ضحاك ظهور يافت و اينها را فرتوشيه گويند عقيده آنها آنست كه عالم
عناصر همه وهم و خيال است اما افلاك و انجم و مجردات باقي و ابدي است و جمعي
ديگر از آنها فرشيديه منسوب به فرشيد پسر فرتوش گويد افلاك و انجم نيز خيال است
و وجود ندارد اما مجردات موجود و باقي اند و طبقه ديگر از سمراديان فراير جيه
اند و فرايرج پسر فرشيد است او گويد مجردات كه عقول و نفوس اند نيز وجود ندارد
و هستي واجب الوجود راست و بس ديگر همه وهم و خيال است و اين دو بيت را بفرايرج
نسبت دهند جهان داني همه سمراد باشد. ترا گر فر يزدان
باشد
ز سمراد است گفتن نام سمراد همين سمراد هم سمراد باشد حاج آقا بنازم
اجداد خودمان را نكند آقاي دكتر ما همه وهم و خيال باشيم مواظب باشيد چشمتان را
بماليد خوب نگاه كنيد سپس دستي به حاج محمد علي زده گفت خودتي يا خيال مي كنم
توئي صداي خنده از حضار بلند شد. حاج محمد علي: ميترسم همين كارهائي را
كه ميكني وهم و خيال باشد باز حضار خنديدند و همگي گفتند آقاي دكتر خواهش مندم
به بيانات خود ادامه دهيد دكتر در ناسخ (ص 633) عقايد حكما، قديم هند را نقل
كرده و آنان را بر چند فرقه تقسيم نموده فرقه از آنان ميگويند بر خداوند واجب
است كه از حضرت اطلاق نزول فرموده در هر نوعي از مخلوقات ظهور فرمايد و گويند
هر فرشته اي را از خدا جدا ندانند اشاره است بآنكه حق در مظاهر متعدده ظهور
مختلفه دارد و از ذره تا خورشيد همه عين ذات مقدس اوست و گويند ارواح انساني
فروغ ذات حق است تا آنكه گويد: فرقه دوم ويداتنيانند و ايشان صوفيين مي
باشند گويند جهان شعبده حق است و آن ذات حق مقدس هر دم بصورتي برآيد و آن را
گذاشته بلباس ديگر ظهور كند (و همين عقيده را ملاي رومي را در اشعار خود بيان
نموده هر لحظه بشكلي بت عيار درآمد الخ) و حكماي متاخرين ايشان مانند سنگرا
چاري و غير او اين جهان را جمله خيال دانند الخ. سياح پياده: عجب اين عقيده را هنديهاي
قديم داشتند دكتر: بلي چنين است ساعت 5/8 بعد از ظهر است قريب دو ساعت از شب
گذشته درب باغ صدا كرد حاج خليل آقا: مشهدي محمد ببين كيست. مشهدي محمد دويد درب باغ را باز كرده
سلام عليكم بفرمائيد. حاج خليل آقا: كيست. مشهدي محمد: حاج آقا، آقاي صباحي هستند. حاج خليل آقا حركت نموده رو بطرف باغ از
آقاي صباحي استقبال نموده گفت به به آقاي صباحي سلام عليكم خوش آمدي چه عجب كاش
امروز تشريف ميآورديد بفرمائيد آقاي صباحي از دور چشمش به كنار استخر افتاده
گفت مهمان داريد شايد مقتضي نباشد اجازه دهيد برگردم. حاج خليل آقا: اختيار داريد الان قصد
داشتم كه بفرستم شما نيز تشريف بياوريد خيلي بجا و مورد است و تمام رفقا مسرور
و مشعوف ميشوند به ملاقات شما آقاي صباحي وارد در مجلس همگي از جا برخاسته
تعارفات لازمه انجام داده آقاي صباحي را بالا دست خود قرار داده اند احترام
شاياني نمودند. هژبر فيلسوف: آقايان شما، آقاي صباحي را
مي شناسيد ايشان كاملا درس خوانده مردي است با فضل و كمال كتب حكمت و فلسفه را
بخوبي خوانده است و حاضرند در هر گونه مباحثه اي شركت نمايند. حاج صمد آقا: حتي در مقابل تبرزين حضرت
آقا؟ صداي خنده بلند شد آقاي صباحي: از لطف همه آقايان متشكرم
امشب نزديك غروب ديدم حال بچه بهتر قدري قلبم راحت شده با خود گفتم بعد از نماز
مغرب و عشا آهسته آهسته ميروم خدمت حاج آقا و ساعتي مانده بعد مراجعت مي نمايم
الحمد لله كه موفق خدمت ساير رفقا نيز شدم. حاج خليل آقا: جناب آقاي صباحي امشب را
نميگذارم برگرديد الان مشهدي محمد بنا است برود شهر يخ بياورد هر فرمايشي داريد
بفرماييد انجام دهد. آقاي صباحي: پس خواهشمندم بفرماييد به
منزل ما خبر دهد سپس رو كرد به آقايان و گفت همچه فهميدم آقايان مورد خطاب و
بيانات يكي از آقايان قرار گرفته بودند خواهش مي كنم به بيانات خود ادامه دهيد
من نيز استفاده نمايم. حاج صمد آقا: اي آقاي صباحي جاي شما
خالي امروز از اول آفتاب تا غروب جنگ تبرزين و خانقاه و شارب و مرشد بود صداي
خنده بلند شد. دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي آقاي
سياح از ديشب مهمان حاج آقا بودند و ما نيز بنا به وعده از صبح در خدمت حاج آقا
هستيم مدتي ايشان در مقام ارشاد ما بودند و بيانات و اشعار مراشد و بزرگان
صوفيه را نقل كردند تا نوبت به ما رسيده و به درخواست آقايان بنده ناقابل اثبات
نمودم كه آقايان صوفيه در نتيجه مقالات با آقايان فلاسفه عرفان مسلك يكي اند و
هر دو طايفه اين عقيده را از كفار و مشركين قبل از مسيح عليه السلام گرفته اند
و متاخرين از دانشمندان آنان نيز همين عقيده را در كلمات خود بيان نمودند
چنانكه در كتاب اصول فلسفه (ص 123) مناجات شبلي را نقل كرده كه گفت خداوندا
كوچكترين برگي از برگهاي درختان كه بازيچه دست وزش است پاره از تو بوده است و
جزئي از تو مي باشد تا اينكه گويد: و نيز اين روحي كه در هر جا وجود مي يابد و
هر چيز بدو زنده است همانا توئي؛ و در (ص 124) گويد: زينوفانيس مردم را چنين
تعليم داده و مي آموخت كه بجز خداي يكتا هيچ چيز ديگر نيست؛ و در (ص 125) گويد:
پايان قرن شانزدهم گيوردانوبرنو معتقد بوده است كه خدا را هيچ حد و اندازه نمي
باشد و او را گيتي يك چيزند، و نيز گفته آنان كه خدا را موجودي در عرض موجودات
ديگر پنداشته اند محققا او را محدود كرده اند. و در (ص 126) گويد: كه گوته (در
سنه 1749 ميلادي) مي گويد: خدا هر گز راضي نيست كه فقط از مركز اعلي بر خلايق
مسلط و حكمفرما باشد بلكه دوست دارد كه در باطن و نهان اشياء ساري بوده و داخل
باشد تا اينكه طبيعت را به خود شايان تجلي بيند و خود را هم در طبيعت متجلي
سازد و نيز خدا و شيئي مخلوق وي و ذاتش را يك چيز دانسته. صباحي: بلي چين است اين عقايد مخصوص
دانشمندان دنيا است در مقابل اساس شرايع انبياء صلي الله عليه و آله و با هيچ
شريعتي درست نشود چون اساس شرايع بر فرق بين خالق و مخلوق است و آنكه خالق هيچ
سنخيتي با مخلوق ندارد و نيز پايه تمام شرايع بر اختياري بودن اعمال بندگان است
كه مورد تعلق وجوب و استحباب و حرمت و كراهت و اباحه شود. و بنا بر قول صوفيه
موضوع منتفي است زيرا همه موجودات بزعم آنان عين حق است و تمام افعال بندگان
فعل حق است و قرآن مجيد از اول تا آخر نقطه مقابل اين مرام باطل است و مردم را
دعوت مي كند به خداي احد و واحد و بي نظير و شبيه كه مثل و مانند ندارد ازلا و
ابدا بوده و خواهد بود و هيچ تغيير و زوال و فنا و كم و زياد شدن براي او نيست
مثلا سوره مباركه حمد كه در هر شبانه روزي چندين بار تمام مسلمين بايد بخوانند
حجت و برهان قطعي است بر فساد اين مرام چون نصف اول آن راجع به خالق و ستايش و
ثنا گويي ذات مقدس است و نصف آخر راجع به مخلوق است و آنكه مخلوقات سه قسم
مختلف مي باشند و امر فرموده است مؤمنين را كه از ذات مقدس درخواست هدايت
نمايند كه آنان را در راه مستقيم ثابت بدارد و آن راهي است كه انبياء و اولياء
به انعام و لطف پروردگار مي پيمايند نه راه آن كساني كه مشمول غضب پروردگار
گرديده اند و نه راه گمراهان كه از جاده حق دور افتاده اند آيا اين سوره شريفه
براي مسلمانان كافي نيست كه براي آنان فساد و بطلان اين طريقه را واضح نمايد و
قرآن را حجت قرارد هند و عقايد خود را از قرآن و روايات متواترات درست نمايند و
متمسك به محكمات آن گردند و اگر به متشابهات برخورند آنرا حمل بر محكمات نمايند
چنانچه خود قرآن و روايات دستور داده اند نه آنكه به بعضي از متشابهات متمسك
شوند و آنرا براي فكر خود تأويل نمايند و دست از محكمات و ضروريات بردارند. آيا مسلمان عاقل كه اعتقاد دارد كه خاتم
انبياء صلي الله عليه و آله و سلم اشرف و اكمل كل مخلوقات است و مبعوث به تمام
شرق و غرب عالم گرديده و مي گويد اي اهل عالم تمام شما بايد تابع من شويد و از
نور هدايت من استضائه نمائيد و تمام شما در ظلمات مي باشيد و قرآن بر من نازل
شده كه شما را از ظلمات بيرون كنم و داخل در نور نمايم و اختلاف را از بين
دانشمندان بشر بردارم و آنان را بحقايق موجودات همان طور كه در واقع هست برسانم
آيا اين مسلمان مي تواند احتمال دهد كه اين پيغمبر كلمات و عقايد دانشمندان
دنيا را كه قبل از اسلام گفته اند نمي دانسته و خداوند به او خبر نداده واضح
است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم عالم است به آنچه شده و آنچه خواهد شد
تا روز قيامت آيا ممكن است كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در مقابل اقوال
مختلفه بشر ساكت باشد با آنكه او اشرف تمام انبياء و مرسلين است كه مبعوث شده
براي رفع اختلاف و تعليم علوم و معارف حقه الهيه يا آنكه همان مطالب را در اصول
دين فرموده است پس چه علم تاره از جانب خدا بر او نازل شده شده است نه چنين است
بلكه علم الهي تازه آورده در مقابل علوم قديمه بشريه و آن قرآن است كه براي
هدايت بشر فرستاده و علم آنرا نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و خلفاء
قرار داده و مردم اگر هدايت خواهند بايد تابع آنان شوند و دست از پس ماده هاي
يونانيان بر دارند و به بينند چگونه قرآن آنان را هدايت ميكند و راه ترقي و
هدايت و سعادت را عبادت و تقوي قرار داده و معرفت را فطري بشر دانسته و راه
زياد شدن معرفت را اطاعت نور عقل كه حجت باطني است و تبعيت از حجت هاي ظاهري كه
انبياء و مرسلين و ائمه صلوات الله عليهم ميباشند معرفي فرموده. آيا راه قرآن و انبياء و مرسلين و ائمه
صلوات الله عليهم كه ترقي و كمال را در عبادت و تقوي دانند مطابق است با راه
افكار بشريه كه براي رسيدن بمقام وصال جذبات عشقي آنان را وا ميدارد بتوجه
نمودن باصوات موسيقي و ترنمات آن و يا بصورت زيبا و وجيه بعنوان آنكه اين صورت
زيبا از تطورات او است بلكه بيشتر در او تجلي نموده و قرب باو را وصال بمعشوق
دانند ذوالنون مصري گويد: الاصوات الطيبة مخاطبات و اشارات الهية استودعها عند
كل طيب و طيبة [47] يعني
صداهاي خوب مخاطبات و اشاراتي است الهي كه خدا آنرا بوديعت سپرده در نزد هر مرد
و زن خوبي) و سمنون محب كه از مشايخ صوفيه و معاصر جنيد بوده گويد: السماع
نداء من الحق للارواح و الوجد عبارة عن اجابة الارواح لذلك النداء و الغشي
عبارة عن الوصول الي الحق [48]
(يعني عنا و صداي خوش ندائي است از جانب حق مر ارواح را و وجد و شعف اجابت ارواج
است آن ندا را و غش كردن بعد از آن عبارت است از واصل شدن بحق). واضح است كه راه قرآن بسوي حقايق راهي
است كه خالق حقائق و صانع عوالم معين فرموده و بيان نموده است و راه بشر راهي
است كه بافكار و رأي و قياس درست نموده اند و لاحقين از سابقين گرفتند و هر يك
بفكر خود تكميل كرده و باندازه طاقت بشري فكر خود را جولان داده و در كشف حقايق
و صفات و افعال باريتعالي تكلم نموده و اما قرآن از جانب پروردگار نازل شده و
بكلي اين راه را مسدود كرده و فرموده عقول و افكار و اوهام و افهام هيچ بذات
قدوس و صفات و افعال او راه ندارند و اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه شريفه
خود فرمود: من فكر في ذات الله تزندق و تمام تكبيرات
و تسبيحات تكبير و تنزيه و تسبيح ذات مقدس است از تعريفات و توصيفات بشريه چون
تمام آن از تراوشات مغز و فكر بشر است. حاج محمد علي: آقاي صباحي اجازه ميدهيد
يك سوالي بنمايم. آقاي صباحي: بفرمائيد ـ پس چه شد اين
علم بشري و يوناني در اسلام شايع و رائج شد. آقاي صباحي: خلفاي بني عباس مخصوصا
مأمون عباسي چون عاري و براني از علوم الهي اسلامي بودند و كمالات و علوم آل
محمد عليهم السلام مردم را متوجه به علوشان و عظمت آنها مي نمود براي آنكه مردم
را سرگرم كنند و از درخانه حجج خدا و هاديان خلق دور سازند كتب يونان را به
مملكت اسلامي وارد نموده و جديت و كوشش براي ترجمة آن بزبان عربي و ترويج و
تبليغ آن نمودند و مردم را به تحصيل و تعليم آنها واداشتند و به مدرسين استادان
و مترجمين آن پولهاي گزاف دادند و مردمي را به اسم عارف و مرشد تجليل و احترام
كرده آنها را در ميان مردم به عظمت معرفي نمودند، سياست خلفاي عباسي رفته رفته
مردم را از علوم قرآن و كساني كه از مجراي وحي و علم الهي به حقيقت العلم رسيده
بودند دور نمود و آنها را مبتلا نمودند به پس مانده يونانيان و تراوشات مغزهاي
بشري كه خود آنها در همان علوم با يكديگر اختلاف داشتند و هنوز هم در اختلاف مي
باشند اين نيست مگر خذلان پروردگان زيرا هر كس طلب هدايت و انتظار ارشاد از غير
قرآن داشته باشد و كتاب خدا را واگذاشته گداي در خانه ديگران شود خداوند او را
به هلاكت و سرگرداني اندازد.[49] براي آنكه از ظوهر و محكمات دست برداشته
و از فطرت خود روگردانيده و دست بدامن متشابهات انداخته و آنرا براي خود تأويل
و توجيه نموده پس خدا او را خذلان فرموده و واگذار بخودش كرده پس شيطان قرين او
گرديده و مورد نزول شياطين و وحي و الهامات آنان گشته. حاج محمد علي: آقاي صباحي خواهش ميكنم
شما تذكرات قرآن را كه راجع بخدا شناسي و صفات آن ذات مقدس است براي ما بيان
فرمائيد. آقاي صباحي: خداوند متعال در قرآن مجيد
خود را بصفات كماليه معرفي فرموده و منزه و مبرا نموده از آنكه حواس ظاهره و
باطنه درك آن ذات قدوس را بنمايد شبيه و نظير و شريك و مثل و مانند ندارد هرچه
در مخلوق جاري است و مخلوق متصف بآن ميشود درخالق جاري نيست و ذات قدوس از آن
منزه و مبرا است و اين دليل قاطع و برهان ساطع است كه خالق غير مخلوق است و
مخلوق غير خالق هيچ سنخيتي بين خالق و مخلوق نيست آيا بين نور و ظلمات و حادث و
قديم و جهل و علم و عجز و قدرت و سنخيت است نه چنين است مباينت بتمام معني است. خداوند متعال عالم و قادر و حي است بعلم
و قدرت و حيات ذاتي تغيير و تبديل و زياده و نقيصه و حد و تناهي در او راه
ندارد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد كسي و چيزي از او بيرون نشده و
خود او نيز از كسي پديدار نگشته و احدي مانند او نيست و مخلوقات جاهل و عاجز و
ضعيف و بنده و ذليل و فقير و مملوك و قابل تغيير و تبديل و زياد و كم شدن و
محدود و متناهي و داراي شبيه و نظير و والد و مولود است و اگر خداوند عنايتي
باو فرمود دانا و توانا ميشود بهمان مقداري كه خدا خواسته و داده ميخوابد و
مينشيند و ميخورد و خداوند از اين صفات منزه است و افعال بندگان صادر از خود
بندگان است بحول و قوه ايكه خدا بآنان داده چنانچه در ذهن مسلمين شب و روز بامر
پروردگار تكرار ميشود قرآن و روايات و عقل و اجماع و مخلوق او را ميگويد و
ميسازد چنانچه واضح است و خداوند تذر بآن داده و فرموده و تخلقون افكا يعني شما
دروغ را ميسازيد و دروغ را ميگوئيد پس خداوند خالق دورغ نيست بلكه لعنت نموده
دروغ گو را چنانچه فرموده: لعنة الله علي الكاذبين يعني لعنت خدا
بر دروغ گويان و بگفته صوفيه كه فعل و عمل هر چه هست فعل و عمل خدا است و در
دار وجود غير او كسي نيست خودش دروغ گفته و خود را لعنت كرده است سبحانه
و تعالي عمّا يقولُ الظالمون علواً كبيراً. و خداوند در قرآن مجيد فرموده:
(وَيلٌ لِلَذّين يَكتُبُونَ الكِتابَ بِايديهِم ثُمَّ
يقُولونَ هذا مِن عندِ اللهِ) واي بر
كسانيكه مينويسند كتاب را بدست هاي خود پس ميگويند اين از جانب خدا است چنانچه
صوفيه مينويسند بدست خود و ميگويند خدا نوشته و از ناحيه خدا است و دست آلت
است. و ميفرمايد: (يُريدُونَ
أَن يُطفِئوا نوُرَ اللهِ بِاَفواهِهِم وَ يأبيَ الله إلا أَن يُتمَّ نورُهُ)
الايه يعني
مردم ميخواهند نور خدا را خاموش نمايند و خدا مانع است و نميگذارد و نميخواهد
مگر آنكه تمام كند نور خود را و بگفتار صوفيه اين كلام صحيح نيست چنانچه واضح
است و از اين قبيل آيات محكمات بر رد آنان زياد است بلكه تمام قرآن از اول تا
آخر واضح كننده فساد اين عقيده است براي تذكر چند مثالي ذكر شده است. پس واضح است كه اساس قرآن بر اين است كه
مخلوق غير خالق است و اعمال ايشان از خود آنان صادر ميشود. و خدا مجازات فرمايد آنانرا و به پيغمبر
صلي الله عليه و آله و سلم امر فرموده است كه بگو من بيزارم از آنچه ميكنيد قال تعالي فاِن عصَوكَ فَقُل إنّي بَرئٌ مِمّا تَعمَلوُن و
قال تعالي: فَاِن كَذَّبوكَ فَقُل لي عَمَلي و لَكُم عَمَلُكم اَنتُم بَريئون
مِمّا اَعمَلُ و اَنَا برئٌ مِمّا تَعمَلون و اگر بر فرض
غلط اعمال فعل الله باشد تبري پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن معني ندارد
چنانچه واضح است براي آنكه از جمله مسلمات و بديهيات دين است كه بايد شخص
مسلمان به كارهاي خدا راضي باشد و اين مقام براي پيغمبر صلي الله عليه و آله و
سلم و امامان عليهم السلام بنحو اتم و اكمل بايد باشد پس اگر بزعم باطل صوفيه
تمام افعال از خدا صادر شود پيغمبر و امامان و تمام مسلمين بايد راضي باشند به
تمام افعال از كفر و شرك و ظلم و قتل دشمنان پيغمبران و امامان را خصوصا ظلم
بني اميه نسبت به صيد مظلومان حسين عليه السلام و بديهي است كه خدا و پيغمبر
وامامان راضي به گناهان نيستند و خداوند در قرآن مجيد فرموده: (إن
تَكفُروا فَإنّ اللهُ غنيٌّ عنكم و لا يَرضي لعبادِهِ الكفر) الايه يعني اگر كافر
شويد پس خدا بي نياز است از شماها و راضي به كفر بندگان نميشود و نيز ائمه
صلوات الله عليهم در زيارات مكرر فرمودند خدا لعنت كند كسيرا كه راضي بقتل سيد
الشهدا عليه السلام باشد چنانچه فرمودند لعن الله من سمع بذلك فرضي به الخ و
فرمودند كسي كه راضي به كاري باشد در آن شركت دارد پس بديهي است كه خودشان راضي
به اين ظلم نبودند و صوفيه بايد به تمام گناهان (از كفر و شرك و ظلم و قتل بني
اميه حسين عليه السلام را و زنا و لواط و غيره) راضي باشند چون آنرا فعل خدا مي
دانند و خدا لعنت كند كسي را كه راضي باشند. و از جمله محرمات قطعيه بصريح قرآن و
روايات و عقل و اجماع رياء است كه انسان براي غير خدا عبادت كند و رضايت غير
خدا را در نظر داشته باشد و بگفتار صوفيه موضوع غير منتفي است عبادت هر كس شد
عبادتا خدا است و بنا بر اين تكرار پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم لا اعبد
ما تعبدون و لا انا عابد ما عبدتم معني ندارد و از جمله واضحات است كه اساس قرآن و
دين بر آن است كه مخلوق بواسطه افعال و اعمال مختلف ميشوند مؤمن و منافق و كافر
مؤمن مورد عنايات و الطاف پروردگار است و بهشت و نعمت هاي بي پايان براي او است
و منافق و كافر و مشرك مورد لعنت و غضب پروردگار است و عذاب جهنم و شدايد آن
براي آنان است. و اين مطلب از موضوعات مسلمه تمام اديان
و شرايع است و بعقيدة صوفيه در دار وجود غير وجود واقعيتي ندارد و وجود خير محض
است پس خالق و مخلوق و كافر و مؤمن و جهنم و بهشت يك حقيقت است و تمام خير محض
است و شر و بد و قبيح واقعيتي ندارند و عذاب و شدتي نيست و منكر جهنم ميشوند و
چه بسياري از ضروريات كه منكرند. و نيز در آيات كريمه مكر را ز شيطان
مذمت شده و آنكه او دشمن خدا و پيغمبران و دوستان خدا است و امر فرموده كه با
او دشمني نمائيد و در قرآن خود خبر داده كه او وعده فقر ميدهد و امر ميكند
بكارهاي زشت و فحشاء و فرموده عبادت نكنيد شيطان را و مرا عبادت كنيد و نزد
آقايان صوفيه شيطان مظهر حق است و فعل او فعل خدا است و دوستي با او دوستي با
خدا است و عبادت او عبادت خدا است مانند بت هر دو مظهر هستي مطلق اند و از
فتوحات نقل شده كه محي الدين گفت شيطان سيد موحدين است و از اين جهت سجده نكرد
براي آدم كه سجده براي غير خدا جائز نيست. سياح پياده: جناب آقاي صباحي آيا تمام
اين عرفاء از نادانان بوده اند و در دسته اهل طريقت و عرفان دانشمندي نبوده
است. آقاي صباحي: چنانچه آقاي دكتر تذكر
دادند اساس ريشه عرفان و فلسفه يكي است و از يونانيان قبل از اسلام گرفته شده و
از همان تاريخ حكماء و فلاسفه يونان باطريقه انبياء مخالف بوده اند اين علم كه
در بين مسلمين آمد آنان خواستند كه با دين و شريعت آنرا تطبيق كنند و علم الهي
و دين و قرآن را بوسيلة فلسفه و عرفان بفهمند و اصول دين را از راه افكار و
آراء و براهين بشري اثبات نمايند از هر دو ماندند و محجوب شدند و حق علم قرآن
را ضايع كردند و از نور علم غافل شدند و اسم علم را بر معلوم تصوري و تصديقي
گذاشتند با آنكه علم غير معلوم است و فهم غير مفهوم است و از نور مقدس عقل كه
حجت الله باطني است محجوب شدند و آنرا عبارت از كمال النفس باستخراج النظريات
عن الضروريات دانستند و براي آنچه از آراء و افكار و قياسات و براهين بشري
اثبات كردند شواهدي از آيات متشابهات آوردند و آنرا برأي و نظر خود تاويل كردند
و اعتماد بر تفاسير اهل سنت نمودند و براي كشف مراد از آن متشابه باخبار اهل
بيت مراجعه نكردند بلكه از قراين صدر و ذيل آيه نيز غفلت كردند و بمحكمات حمل و
رد ننمودند پس در ضلالت و گمراهي افتادند چنانچه در جلد دوم بعضي از استدلالات
آنان بآيات متشابهات بيايد انشاء الله تعالي. حاج خليل آقا: مشهدي محمد يك دوره چاي
بده و تا شام حاضر شود آقاي صباحي رفتار فلاسفه و عرفاء را با آيات محكمات و
روايات متواترات بيان فرمايد. حاج خليل آقا برخواست براي مهيا كردن
غذا و مشهدي محمد چاي نزد آقايان گذاشت. صباحي: آقايان دانشمندان بشري اصول دين
را از آراء و افكار و قياسات و براهين بشري درست نمودند و از علوم و معارف قرآن
بهره نداشتند راه تاويل و توجيه را برخود باز كردند و اگز بايه و خبري كه خلاف
برهان ساخته شده خود شان است برخوردند آنرا تاويل و توجيه مينمايند چنانچه
خداوند در قرآن مجيد خبر آنان را داده است و فرموده:
اَمّا الذّينَ
في قُلوبِهم زَيغٌ فَيَتبِّعوُنَ ما تَشابَهَ مِنهُ اِبتِغاءَ الفِتنَة وَ
ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعلَم تَأويلَهُ اِلاّ الله وَ الرّاسِخوُنَ في
العِلمِ يعني كسانيكه قلب آنان مريض است تابع متشابهات شوند براي
خرابي دين و ايجاد فتنه و فساد و فهميدن تاويل آن و حال آنكه تاويل آنرا
نميداند مگر خداوند و راسخون در علم كه منحصرند بائمه عليهم السلام و امام هشتم
عليه السلام فرمود در اخبار ما محكمات است مثل محكمات قرآن و متشابهات است مثل
متشابهات قرآن پس برگردانيد و حمل نمائيد متشابهات را بر محكمات و در روايت
ديگر امام صادق عليه السلام فرمودند بمتشابه ايمان بياوريد و لكن عمل بآن
ننمائيد. و در روايت ديگر امام صادق عليه السلام
از رسول الله صلي الله عليه و آله نقل فرمودند كه آنحضرت فرمودند در هر قرن و
زماني عدولي حامل دين شوند كه برطرف نمايند تاويل و توجيه اهل باطل و تحريف و
تغيير غلو كنندگان را و دعاوي جهال را كه بدروغ خود را نسبت بدين دهند دفع
فرمايند الخ. و اگر كسي خواهد كه از علوم الهي اقتباس
نمايد و عالم بعلوم رباني شود بايد تسليم قران و روايات مباركات گردد و تقوي را
شعار خود قرار دهد تا خداوند او را منور بنور علم فرمايد و چشم بصيرت او را
بينا نمايد تا آنكه به بيند كه تمام قرآن و روايات و خطبه ها و مناجات هاي
امامان صلوات الله عليهم تمام بيان معارف حقه است و تعليم علوم رباني است و
واضح ميكند فساد علم فلسفه و عرفان معارف حقه است و تعليم علوم رباني است و
واضح ميكند فساد علم فلسفه و عرفان را چقدر در دعا و مناجات و خطبه ها بيان
مباينت مخلوق با خالق را توضيح دادند و تذكر فرمودند بتنزيه و تقديس حق از
تعريفات و توصيفات بشري و پر نمودند عالم اسلام را از كلمه مقدسه الله اكبر و
معناي آنرا اينطور فرمودند كه الله اكبر من ان يوصف يعني خداي
متعال بزرگتر از آن است كه بوصف درآيد و توصيف شود و معناي سبحان الله همين است
تنزيه و تقديس خداوند است از آنچه هر مشرك و كافري بگويد و بسيار فرموده اند كه
ذات مقدس و منزه است از آنكه دانش دانايان و عقل عقلا و فهم مردمان فهيم و نطق
فصحاء و بلغاء بكنه ذاتش برسد و حواس ظاهره و باطنه بذات قدوس او راه نخواهند
داشت و هر چه بعقل و فهم و شعور و ادراكات خود بگويند او محدود و معقول و مدرك
و متناهي خواهد بود و آن غير ذات قدوس حق است. و خود ذات مقدس معرف خود و صفات و
افعالش ميباشد و آيات خود را بخلق مينماياند و معرفت خود را در قلوب آنها از
عالم ذر جاي داد و در آن عالم آنان را بخود متوجه نموده و بآنها فرموده ألستُ
بِربّكُم همه
گفتند بلي و رسول خاتم را بآنان در آن عالم نمايش داد و بآنها فرمود و هذا محمد
رسولي صلي الله عليه و آله و سلم و سپس براي آنان اميرالمؤمنين عليه السلام را
ظاهر نمود و بآنها فرمود و هذا علي اميرالمؤمنين عليه السلام و همه متوجه شدند
و مشاهده كردند پس معرفت ذات قدوس حق و اينان در قلوب آنان ثابت و برقرار شد و
آنها را بدان رنك فرمود و همين است فطرة الله التي فطر الناس عليها و همان
است صبغة الله و چون معرفت در قلوب ثابت و برقرار هست
اگر از آنان بپرسي من خلق السماوات و الارض ليقولن الله كيست
كه آسمانها و زمين را آفريد هر آينه خواهند گفت خدا آفريده و اگر در تاريكيهاي
صحرا و دريا گرفتار شوند و در ميان دريا دچار بادهاي مخالف و موجهاي معانف
(سخت) گشته همه متوجه ذات مقدس او گردند و از او نجات خواهند و باو اميدوار
شوند و از غير منقطع گشته بدو متوسل شوند پس اين ذات مقدس كريم قادر غير متناهي
آنها را نجات دهد و بعد آنها شكر نكننده و كافر شوند و منكر او گردند و براي
اتمام حجت مكرر آنانرا در باساء و ضراء مبتلا سازد و آنها را بخود متوجه فرمايد
و آنانرا متذكر خود نمايد و باز انبياء و رسل را براي يادآوري ذات قدوس خود
فرستاد و لطف فرمود كه قبل از بعثت انبياء عليهم السلام خلق را بباساء و ضراء
مبتلا فرمود و اظهار نمود بآنها خود را و نور معرفت فطري را روشن فرمود و ظلمات
حجاب غفلات و آمال را برطرف كرد و قطع فرمود اميدهاي باغيار را پس متوجه ذات
مقدس او شوند و متذكر خالق گردند تا وقتيكه انبياء مبعوث شوند و محتاج بزحمت
اثبات صانع نگردند بلكه فقط يادآوري نمايند بآنذات مقدسي كه در وقت ابتلاء باو
متوجه شدند و از او نجات خواستند قال تعالي (وَ ما اَرسَلنا في قريةٍ
مِن نَبِيٍّ إلاّ أَخَذنا أهلَها بِالبَأساءِ وَ الضَّراءِ لَعَلَّهُم
يَضرَعُون) پس
پيغمبران ميفرمودند: إتّقو الله وَ اعبدُوا الله ما لَكُم مِن إلهٍ غَيرُه يعني ملاحظه آنذات مقدسي كه در شدايد باو متوسل شديد
بنمائيد و از او غفلت نكنيد و كفران نعمت او را ننمائيد و عبادت كنيد او را
نيست براي شما خدائي مگر آنذات مقدس و او است پروردگار مشرق و مغرب و پروردگار
عالميان و آفرينندة تمام موجودات و انسان سالم بنور معرفت فطري مييابد كه آن
ذات مقدسيكه در بأساء و ضراء باو متوجه شده و پناهنده گرديده غير اين نفس ضعيف
بيچاره مضطر است و غيريت و مباينت خود را با خالق خود مييابد. در اين هنگام سفره مهيا و حاج خليل آقا
گفت آقايان بفرمائيد. صباحي: اگر خدا توفيق مرحمت فرمايد بعد
از صرف شام چند حديث براي آقايان نقل ميكنم تا به بينيد بزرگان دين شما چگونه
بما درس خداشناسي را داده اند دكتر حسينخان رو بسياح پياده نموده گفت آقا
بفرمائيد. سفره تشكيل شده از پلو و خورشت كدو و
آلبالو و چهار مرغ بريان شده در چهار گوشه سفره. دكتر: حضرت آقا شمازياد جوش زديد خورشت
آلبالو نخوريد. صباحي: حضرت آقا بر خلاف دستور عمل
نميكنند و حيواني نميخورند. سياح پياده در حالتيكه ظرف مرغ بريان
شده را جلوي خود كشيده گفت من مستبصر شدم و خيال دارم از اين طريقت دست بردارم. صداي خنده حضار بلند شد و با گرمي تمام
و مزاح هاي شيرين آقايان صرف شام نمودند. سياح پياده: اگر آقاي صباحي قدري از
گفتار امامان و پيشوايان دين كه راجع بخدا شناسي است براي ما بيان فرمايند خيلي
ممنون ميشويم. گمان ميكنم شب گذشته و آقايان كسل شدند
اگر اجازه بفرمائيد بخوابيم بقيه عرايض باشد براي صبح آقايان موافقت نموده حاج
خليل آقا دستور داد رختخواب آورده و همگي در بستر استراحت رفتند و خوابيدند. حاج خليل آقا امشب را نزد رفقايش خوابيد
و بعادت هميشه آخر شب حركت نموده وضوء گرفته نماز شب را خواند و بعد از نماز شب
وقت اذان كه شد اذان صبح را آهسته گفت و بعد مشغول اداء فريضه كشت در بين تعقيب
بود كه آقاي صباحي و دكتر و سائر رفقا از خواب بيدار شدند و مشغول مقدمات نماز
گشتند. سياح پياده در حالتيكه در بستر خود حركت
و جنبش مينمود سر خود را از بستر بيرون نموده و رو بآقايان كرده گفت سلام عليكم
حاج صمد آقا جواب سلام داد و گفت هان اي رفيق حالا مثل آدميزاد سلام كردي صداي
خنده حضار و سياح پياده بلند شد سپس لب استخر آمد وضوء گرفت و با رفقا نماز
خواندند. حاج خليل آقا در تهيه صبحانه لوازم
پذيرائي مهمانان را فراهم نموده و مشهدي محمد سماور بزرگي كه بصداي جوش خود
مجلس را گرم ميكرد با صبحانه حاضر نمود خورشيد سر از گريبان افق بيرون كرده و
اشعه اش برگهاي درختان را طلائي رنگ نموده گاهي نسيم خوشي از روي گلها با بوي
خوشي ميوزيد صداي بره ها و ميش هائي كه بطرف صحرا ميرفتند سكوت بيابان را درهم
شكسته بود سيني شير و چاي دور مجلس ميگشت مشغول صرف صبحانه بودند. حاج محمد علي: آقايان هواي بيرون خيلي
خوب و با صفا است بيائيد موافقت كنيم و چند روزي گردش نمائيم بعد از گفتگوهائي
همه موافقت نموده و حاج خليل آقا گفت من در شش فرسخي ملكي با صفا دارم. صباحي: حاج آقا راست ميفرمايند ملك
ايشان خيلي مصفا و خوش آب و هواست چند روزي برويم شهر كارهاي شهر را انجام داده
بعد از آن بطرف ملك حاج خليل آقا برويم حاج خليل آقا ماشين خود را حاضر نموده
همگي آمدند شهر و موعد را مغازه حاج خليل آقا قرار دادند بعد از چند ساعتي و
اصلاح كارها همگي حاضر شده طرف ملك حاج آقا حركت نمودند. حاج محمد علي: حاج خليل آقا چيزي از شهر
لازم نبود برداريم. حاج خليل آقاك فقط قدري يخ برداشتيم و
همه چيز آنجا مهيا است در اينهنگام ماشين در دست انداز افتاد و مسافرين روي هم
ريختند حاج محمد علي روي سياح پياده افتاد ناله آخ و اوخ بلند شد حاج صمد آقا:
حضرت آقا آخ و اوخ ندارد اين نيز از تطورات اوست فعل و فاعل و مفعول يكي است
صداي خنده بلند شد ساعت 9 صبح خانه هاي قلعه فرح بخش در دامنه كوه پديدار گشت
سبزي دامنه كوه منظره زيبا چشم مسافرين را خيره نمود. صداي بوق ماشين بلند شد اطفال و زنان
قلعه متوجه ماشين شده چند نفر از زارعين رو بطرف ماشين آمدند يكي از آنها معروف
بكربلائي جعفر بود دويد نزديك و سلام كرد و جواب سلام شنيد. حاج خليل آقا ماشين را نگه داشت احوال
پرسي نمود پس سؤال كرد كه در باغ كسي هست كربلائي جعفر بلي نه نه محمد و نه نه
حسين هستند. حاج خليل آقا: پس شما خودت هم بيا كه
زودتر نهاري درست شود ماشين طرف عمارت و باغ حركت نموده مقابل مقابل عمارت
ايستاد حاج خليل آقا پائين آمده درب ماشين را باز نموده آقايان بفرمائيد
مهمانان پله ها را گرفته بالا رفتند و حاج خليل آقا درب اطاق را باز كرده گفت
بفرمائيد و در پائين عمارت دره ايست بسيار سبز و خرم از يك طرف نهر جاري بر صفا
و زيبائي آن افزوده آقايان در مقابل آن قرار گرفتند مهمانان مشغول سياحت دره و
خرمي آن و آيات قدرت پروردگار كه بفرش زمردين ميدان صحرا و كوه و دره را فرش
نموده و حاج خليل آقا دستور غذا ميداد چيزي نگذشت نه نه محمد سماور برنجي را
بكنار اطاق روي ميز گذاشت و بعد لوازمات آنرا حاضر كرد حاج خليل آقا وارد اطاق
شد فرمودند مهمانان عزيز خوش آمديد سپس مقابل ميز سماور نشست خودش براي مهمانان
چاي ريخت يكدوره چاي خوردند كربلائي جعفر وارد شد سلام عليكم حاج خليل آقا رود
كرد بمهمانان فرمود براي نهار چه ميل داريد حاج صمد آقا نزديك ظهر است چيزي
فراهم نميشود حاج خليل آقا چرا از همه زودتر غذائي كه فراهم شود اين است كه
الان كربلائي جعفر قدري بادنجان بچيند و نه نه محمد و نه نه حسين سرخ كنند با
قدري كشك سائيده كشك و بادنجان بخوريم همه اين غذا را پسنديدند كربلائي جعفر
براي تهيه غذابي رون شد و حاج خليل آقا چاي ميريخت سياح پياده انصافا جاي با
صفائي است خوب است آقاي صباحي بفرمايشات خود شروع نمايد تا از بيانات ايشان حظي
ببريم حضار فرمودند بسيار خوب است صباحي سؤال آقا راجع به نقل فرمايشات
پيشوايان دين صلوات الله عليهم بود. پس آقاي صباحي كتابچه اي از جيب خود در
آوردند و شروع بخواندن نمودند اميرالمؤمنين مولاي متقيان صلوات الله
عليه فرمودند دليله آياته و وجوده اثباته و معرفته توحيده و توحيده
تمييزه و حكم التمييز بينونة صفة لا بينونة عزلة انه رب خالق غير مربوب مخلوق
ما تصور فهو بخلافه پس فرمود ليس باله من عرف بنفسه هو الدال بالدليل
عليه و المؤدي بالمعرفة اليه. [50] و در خطبه ديگر ميفرمايد:
ان اول
عبادة الله معرفته و اصل معرفته توحيده تا آنجا كه ميفرمايد
و ذاته حقيقة و كنهه تفرقة بينه و بين خلقه
الخطبه. [51] و در خطبه ديگر ميفرمايد:
الحمد
لله الواحد الاحد الصّمد المتفرّد الذّي لا من شيئي كان و لا من شيئي خلق ما
كان قدرة بان بها من الاشياء و بانت الاشياء منه تا آنجا كه
ميفرمايد: ابتدع ما خلق بلا مثال سبق و لا تعب
و لا نصب و كل صانع شيئي فمن شيئي صنع و الله لا من شيئي صنع ما خلق و كل عالم
فمن بعد جهل تعلم و الله لم يجهل و لم يتعلم الخ. [52] و در خطبه ديگر ميفرمايد:
المتعالي عن الاشباه و الضروب الوتر علام الغيوب فمعاني
الخلق عنه منفية و سرائر هم عليه غير خفية المعروف بغير كيفية لا يدرك بالحواس
و لا يقاس بالناس بالقياس خ ل و لا تدركه الابصار تا آنجا كه ميفرمايد:
لم يخلق الاشياء من اصول
ازليه الخ. [53] و در خطبه ديگر ميفرمايد:
الحمد لله خالق العباد و ساطح المهاد تا آنكه فرمود:
فالحد لخلقه مضروب و لي غيره منسوب لم يخلق الاشياء من
اصول ازلية و لا من اوائل ابدية الخ. [54] و در خطبه ديگر ميفرمايد:
انشأ صنوف البرية لاعن اصول كانت ابدية الخ. مجلسي ره فرمود: كلام مولي اميرالمؤمنين
عليه السلام لم يخلق الاشياء من اصول ازلية رد
است بر فلاسفه اينكه قائل بعقول (يعني عقول عشره) و هيولي قديم ميباشند. [55] و امام باقر صلوات الله عليه فرمودند:
الحمد لله محيث الحيث و مكيف الكيف و مؤين الاين الحمد
لله الذي لا تاخذه سنة و لا نوم
الخ. [56] و نيز آنحضرت فرمودند:
انّ
الله تبارك و تعالي خلو من خلقه خلو منه و كلمّا وقع عليه اسم شئ فهو مخلوق ما
خلا الله عز و جل و بسند ديگر از آنحضرت مثل اين را نقل كرده با
اضافه و الله تعالي خالق كلّ شيئ و بسند ديگر
از امام صادق عليه السلام مثل آن ذكر شده بعلاوه تبارك الذي ليس
كمثله شيئ. [57] و در دعاي جوشن فرمود
يا غالباً غير مغلوب يا صانعاً غير مصنوع يا خالقاً غير
مخلوق يا مالكاً غير مملوك يا قاهراً غير مقهور يا رافعاً غير مرفوع يا حافظاً
غير محفوظ يا ناصراً غير منصور الخ. و امام هشتم حضرت رضا عليه السلام در
ضمن خطبه خود فرمودند كلّ معروف بنفسه مصنوع و كلّ
قائم في سواه معلول بصنع الله يستدل عليه و بالعقول تعتقد معرفته و بالفطره
تثبت حجته، تا
اينكه فرمايد: و ذاته حقيقة و كنهه و تفريق بينه
و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه، تا اينكه فرمايد:
لا يتغير الله بانغيار المخلوق كما لا يتحدد بتحديد
المحدود، تا آنكه
ميفرمايد: تبشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له
و بتجهيره الجواهر عرف ان لا جوهر له و بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضدّ له و
بمقارنته بين الامور عرف ان لا قرين له ضاد النور بالظلمة و الجلاية بالبهم و
الجساء بالبلل و الصرد بالحرور مؤلف بين متعادياتها مفرق بين متدانياتها دالة
بتفريقها علي مفرقها و بتاليفها علي مؤلفها، تا آنكه ميفرمايد:
فكل ما في الخلق لا يوجد في خالقه و كلّما يمكن فيه
يمتنع من صانعه لا تجري عليه الحركة و السكون و كيف يجري عليه ما هو اجراه او
يعود اليه ما هو ابتداه اذا لتفاوتت ذاته و لتجزي كنهه و لا متنع من الازل
معناه تا آخر خطبه. [58] دكتر حسينخان و هژبر و سياح پياده محو
در سخنان شيرين و طرز سخن راني و تكلم آقاي صباحي و حاجي صمد آقا هم بعنوان
تصديق سرش را تكان ميداد و حاجي محمد علي هم زانوهايش را بغل گرفته و گاهي
قطرات اشكش ميريخت در جاي ديگر رسولخدا در خطبة از خطبه
هايش فرموده: الحمد لله الذي كان في اوليته وحدانيا، تا
اينكه ميفرمايد: ابتدء ما ابتدع و انشأ ما خلق
علي غير مثال كان قد سبق لشيئ مما خلق. [59] و در جاي ديگر دارد كه حضرت رضا عليه
السلام نامه به فتح بن يزيد جرجاني نوشته باين مضمون
بسم الله الرحمن
الرحيم الحمد لله الملهم عباده الحمد و فاطرهم علي معرفة ربوبيته الدال علي
وجوده بخلقه و بحدث خلقه علي ازليته و باشباههم علي ان لا شبه له تا
اينكه ميفرمايد لا يحجبه الحجاب فالحجاب بينه و بين خلقه لامتناعه مما
يمكن في ذواتهم و لا مكان ذواتهم مما يمتنع منه ذاته و لافتراق الصانع و
المصنوع و الرب و المربوب و الحاد و المحدود. [60] و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد:
واحد صمد، تا آنجا كه ميفرمايد:
فرداني لا خلقه فيه و لا هو في خلقه، غير محسوس و لا
مجسوس لا تدركه الابصار الخ. [61] و عن الرضا عن آبائه صلوات الله عليهم عن
اميرالمؤمنين عليه السلام في خطبته قال: الحمد لله الذي
جعل الحمد، الي ان قال: ليس كمثله شيئ اذ كان الشيئ من مشيته و كان لا يشبهه
مكونه الخ. [62] و در جاي ديگر حضرت صادق عليه السلام
ميفرمايد: الحمد لله الذّي لا يحسّ و لا يجسّ
و لايمسّ و لا يدرك بالحواس الخمس و لا يقع عليه الوهم و لا تصفه الالسن
فكلّشيئ حسّته الحواس او جسّته الجواس او لمسته الايدي فهو مخلوق الخ.[63] حاج خليل آقا: جناب آقاي صباحي خسته
شديد ميل داريد چائي خدمتتان بدهم؟ صباحي: ممنون حاجي آقا، آقايان رفقا هه
ميل دارند. حاجي محمد علي: بيانات شما ما را بطوري
جذب نموده كه با ميل بسيارمان بچائي توجهي بسماور نداريم. حاجي صمد آقا: افسوس كه بي سوادي ما
مانع است كه لذت بيشتري از اين بيانات شيوا ببريم من كه عربي نخوانده ام خيلي
خوب نمي فهمم. دكتر حسينخان: بلي بدبختي ما همين است
كه از عربيت بهرة نداريم و مهيا نيستيم كه اين لسان مذهبي خود را تعليم بگيريم. سياح پياده: چه مانعي داشت كه تمام اين
فرمايشات بزرگان دين بفارسي ترجمه ميشد تا رفقا كاملا استفاده نمايند. هژبر فيلسوف: آقا جان محال است كه دقايق
بيان بزرگي را بتوان بلسان ديگري درآورد، بايد اهل لسان شد و دقايق كلام را
فهميد. صباحي: بلي صحيح است اين بيان. حاجي خليل آقا: چائي مقابل ميهمانان
آورده و به آقاي صباحي گفت: با اينحال از شما درخواست ميكنيم ما حصل اين
فرمايشات را كه از قول بزرگان دين فرموديد بلسان ساده براي ما بيان فرمائيد. صباحي: بلي بنده خواستم همين فرمايشات
حجج دين و راهنمايان الهي را بيان كنم كه حضرت آقا و آقايان رفقا خود متوجه
باشند كه بيانات فارسي بنده ترجمه فرمايشات بزرگان دين است كه بعرض آقايان
رسانيده ام. ماحصل بيانات پيشوايان دين عليهم السلام
اين است كه بين خالق و مخلوق و رب و مربوب مباينت و جدائي است و اين مباينت
مانند بينونت صفت است با موصوف يعني چنانچه صفت غير موصوف است و موصوف غير صفت
همچنين خالق غير مخلوق است و مخلوق غير خالق و چنانچه تحقق و بقاء صفت بدون
موصوف ممكن نيست و هيچگاه صفت بخود استقلال ندارد همچنين مخلوق در حدوث و بقاء
و كيفيت و كميت محتاج بذات مقدس خالق كلشيئ است بقدر يك چشم بهم زدن نميتواند
خودرا بدون خواست او نگهداري نمايد همه چيز را او خلق فرموده و باقي ميگذارد
بهر طور و كيفيتي كه بخواهد و تا هر زمان كه اراده فرمايد و تمام نعم و قدرت و
قوت و حياتي كه موجودات دارند همه از لطف و احسان اوست و همه موجودات محتاج و
فقير و از خود هيچ ندارند هر چه بخواهد بآنها ميدهد و حول و قوه بآنها تمليك
نموده و هر زمان كه بخواهد از آنها ميگيرد و بنيونت عزلت نيست يعني مخلوق
بهيچوجه بخود استقلال ندارد و احتياجش بخدا برطرف شدني نيست و در دعاهاي وارده
از نبي اكرم و ائمه عليهم السلام تذكر باينجهت داده شده
يا من كلشيئ
موجود به و يا من كل شيئ قائم به يعني اي كسي كه هر چيزي بسبب تو ايجاد
شده و ايجاد كننده او توئي و اي كسيكه هر چيزي قائم بتو است و وجود و بقايش
بارادة تو ميباشد. حاجي خليل آقا: آقايان چائي ها سرد
نشود. صباحي استكان را برداشت و قدري آشاميد و
گفت در خطبة غديريه فرمود: مَشيئ الشّيئِ و در جاي ديگر
يا مَشيئَ كُلّشَيئَ كُلّشَيئٍ وَ مَقدِّرَه يعني اي كسيكه
ايجاد كننده و اندازه دهنده هر چيزي توئي، و بقيه چائي را آشاميد و استكان را
بزمين گذارده گفت بمغايرت مخلوق با خالق تحديدي در ذات مقدس او نشود و او محدود
نگردد بلكه مخلوق محدود و متغيّر و متبدّل شونده است موجودات را خلق فرمود و
بين آنها مضادّه و تنافر قرار داد مثل نور و ظلمت و سفيدي و سياهي و خشكي و تري
و گرمي و سردي حركت و سكون تا آنكه معلوم شود ضدي براي او نيست و او منزه است
از اين صفات و بعضي را قرين بعضي قرار داده تا آنكه دلالت كند بر آنكه ذات
مقدسش را قرين نباشد پس هر چه در خلق يافت ميشود در خالق جاري نيست و هر چه در
مخلوق ممكن است در خالق ممتنع است خلق نفرموده كائنات را از اصول ازليه و صور
سابقه سرمديه و از چيزهائي كه از ازل بوده و صورت و شكلش وجود داشته باشد بلكه
ابداع و اختراع فرموده آنرا با اراده و قدرت خود، مخلوق در مرتبة خدا نيست و
خداوند در مرتبه مخلوق نباشد، حواس ظاهره و باطنه به او راه ندارد و هر چه حواس
ادراك آن كند مخلوق است و هيچ چيز مثل خالق نيست (ليس كمثله شيئ). و بحكم عقل بر هر عاقلي واضح و روشن است
كه معاصي و افعال زشت مخلوق و بندگان خالي از سه قسم نيست يا تمام از ناحية
پروردگار است و هيچ ربطي به بندگان ندارد و يا خداوند و بندگان شريك ميباشند در
اعمال بندگان و تحقق و وقع آن و يا مخصوص بخود بندگان است و خداوند متعال شركتي
در آن ندارد ـ اگر عمل از خداوند باشد قبيح و زشت است براي كريم عادل كه عذاب
كند بنده خود را بآنچه نكرده و وعدة عذاب دهد او را بر عمل و فعلي كه خود فاعل
آنست و همچنين قسم دوم عذاب كند شريك قوي شريك ضعيف را بر عملي كه هر دو فاعل
آن بوده اند پس ثابت ميشود قسم سوم كه فقط فاعل فعل بنده و مخلوق باشد چنانچه
بهمين مطلب امام كاظم عليه السلام در جواب ابي حنيفه تذكر فرموده.[64] و از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه
فرمود كسيكه تشبيه نمايد خداوند را بخلقش پس او مشرك است و كسيكه باو نسبت دهد
آنچه را كه او نهي فرموده پس كافر است.[65] و همچنين از حضرت رضا عليه السلام نقل
شده است كه فرمود كسيكه گمان كند خداوند افعال و اعمال بندگانرا انجام ميدهد و
پس از آن ما را عذاب ميكند بر آن او قائل بجبر شده، تا آنكه ميفرمايد: قائل به
جبر كافر است [66].
و نيز از آن حضرت نقل شده در ضمن حديثي فرمود: كسيكه قائل به تشبيه و جبر شود
پس او كافر و مشرك است و ما از او بيزاريم در دنيا و آخرت الخ [67].
و از شيخ مفيد نقل شده كه از امام دهم حضرت هادي عليه السلام سؤال كردند كه آيا
افعال بندگان مخلوق خدا است فرمود: اگر خداوند افعال بندگان را خلق ميفرمود از
آن بيزاري نمي جست در قرآن مجيد فرموده: انَّ اللهَ برئٌ مِنَ المُشرِكينَ و مقصود برائت و بيزاري از كفر و شرك و اعمال بد آنان است
نه برائت از ذات آنان [68].
و از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: خداوند عز و جل منزه فرموده خود
را از افعال بندگان خود الخ [69].
و از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه فرمود كسيكه خدا را تشبيه بخلق نمايد پس
او را نشناخته و كسيكه گناهان را باو نسبت دهد او را عادل ندانسته است[70]. و حضرت رضا عليه السلام از پدرانش از
رسولخدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل فرموده: كه پنج طائفه هستند كه در آتش
معذبند و آتش غضب از آنان خاموش نميشود يك طايفه كساني هستند كه گناهي ميكنند و
گناه خود را بخدا نسبت ميدهند [71].
چنانچه همه شما آقايان قضيه ابن زياد را در مجلسي كه اهل بيت سيد الشهداء عليه
السلام را بر او وارد كردند شنيده ايد هنگامي كه رو كرد بزينب كبري دختر
اميرالمؤمنين عليه السلام و گفت الحمد لله كه خداوند شما را رسوا كرد و شما را
كشت و خبرهاي شما را دروغ قرار داد جناب زينب عليها سلام رد بر قول او نمود، پس
رو كرد بامام سجاد عليه السلام و گفت اين كيست آنحضرت فرمود من علي بن الحسينم
عبيد الله گفت علي بن الحسين را خدا در كربلا كشت حضرت بر اثر اين جسارتي كه
پسر زياد به بيان خود بخداوند متعال نمود و ظلم و كشتار بيرحمانه خود و لشكرش
را بخداوند نسبت داد صبر نكرد و فرمود او برادر من بود و مردم او را كشتند پسر
زياد گفت بلكه خداوند او را كشته است حضرت فرمود: الله يَتَوَفّي الاَنفُسَ حينَ مَوتِها سرها
بزير افتاده و چشمان دكتر حسينخان پر از اشك گرديد و حاج خليل آقا هم قطرات
اشكش بر روي زانوهايش مي چكيد سياح پياده هم بر ريش سياه و سفيدش چند قطره
ريخته حضار همگي بياد صحنة كربلا و فجايع گرگهاي آدم نماي سال 61 هجري منقلب
بودند كه در باز شد و كربلائي جعفر وارد گرديد. سلام عليكم حاجي آقا غذا حاضر است. هژبر فيلسوف بساعت خود نگاهي كرده گفت
ساعت يازده و نيم است هنوز دير نشده. حاج خليل آقا: هر وقت آقايان مايلند غذا
حاضر است. صباحي: پس اگر آقايان اجازه بدهند نماز
را بخوانيم و بعد از نهار و استراحت آقايان عرايضم را دنبال خواهم كرد. سپس همگي از جا بلند شده بر لب جوئي كه
نزديك عمارت روان بود مشغول وضو گرفتن شدند سياح پياده هم بعد از وضو گرفتن
موهاي سر خود را شانه كرده براي نماز مهيا شدند. حاجي خليل آقا اذان گفت و همگي آقاي
صباحي را مقدم داشته و نماز جماعت منعقد شد بعد از اداي فريضه حاج خليل آقا گفت
بفرمائيد غذا سرد ميشود. بشقابهاي بادنجان اطراف سفره چيده شده و
نزديك هر بشقاب يك كاسة ماست خوري كشك سائيده و در وسط سفره مقداري انگور و
خربوزه و چند بشقاب هم كوكوي سبزي و دو سه ظرف هم ماست بسيار اعلا نظر ميهمانان
را بخود جلب مينمود ميهمانان با يك اشتهاي مفرطي مشغول صرف غذا بودند. كه سر شوخي حاج صمد آقا باز شده گفت:
الحمد لله اين سفره موافق با ميل حضرت آقا و اهل طريقت است چون گوشت و حيواني
ندارد. حاج محمد علي: ماست هم حيواني است كوكو
هم تخم مرغ دارد و حيواني حق اينستكه حضرت آقا فقط بادنجان بخورند تا كيف كنند. صداي خنده حضار بلند شد سيا پياده گفت:
منهم كه از شما شده ام با هم ميخوريم. حاجي صمد آقا: هر وقت شارب را زديد و
گيسوها را بريديد مثل مائيد صداي خنده مرتبه ديگر بلند شد. سياح پياده: شاربم را ميزنم چون حقيقتا
خودم هم ناراحتم و لكن پيغمبر هم گيسوان داشته گيسوان ضرري ندارد. حاج صمد آقا: در زمان حضرت رسول اين عمل
پسنديده بود و لكن گيسوان در زمان ما اختصاص به دو دسته دارد يكي زنان و ديگري
دراويش و به همين جهت از ديگران متمايزند. هژبر فيلسوف: حاجي صمد آقا يك دسته ديگر
هم هستند و آنها در بعضي از دهات زندگي مي كنند. سياح پياده با يك حرارت عجيبي پرسيد
آنها كيستند. هژبر: مردهاي مطرب و رقاص كه در موقع
كار لباس زن ميپوشند. صداي خنده بشدت بلند شد و لكن سياح
پياده گفت: آقاي هژبر دست شما درد نكند ما گيسوان هم نميخواهيم. حاجي صمد آقا: پس اجازه ميدهيد سلماني
بيايد. حاجي خليل آقا: شما شوخي ميكنيد ممكن
است ايشان ناراحت شوند. هژبر فيلسوف: بايد مجلس با شكوهي بگيرند
آنوقت اين موضوع عملي مي شود. سياح پياده: خير چنين نيست فرمايشات
آقاي صباحي ناتمام است بعد از بيانات ايشان حاضرم. بعد از صرف ناهار يك دوره چايي داده شد. دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي همگي
تمنا داريم دنبالة فرمايشات را بيان فرمائيد. صباحي: از امام صادق عليه السلام نقل
شده كه فرمود: اساس دين توحيد و عدل است و علم آن زياد است. چون كسي كه قابل
دانستن تمام آن باشد نيست من بيان مي كنم آنچه را كه دانستن و حفظ آن آسان
باشد، اما توحيد آن است كه روا نداني بر خالق آنچه بر خود روا ميداني و اما عدل
پس آن است كه نسبت ندهي به خالق آنچه را كه ملامت و مؤاخذه مي كند تو را بر آن [72]. و لكن اول كسي كه فتح باب توحيد افعالي
نمود و اعمال زشت را به خدا نسبت داد شيطان بود چنانچه خداوند در قرآن از او
نقل مي فرمايد هنگامي كه لعنت بر او واقع شد گفت: رب بما اغويتني بر
خلاف حضرت آدم صفي الله كه عرض كرد: ربنا ظلمنا انفسنا و
تمام قائلين به توحيد افعالي شاگردان دبستان او شدند بر خلاف انبياء و پيروان
آنان كه اعمال را به خود نسبت دادند. چون ضرر و فساد اين طايفه زياد است
پيشوايان دين اسلام در بيانات شريفة خود مردم را واداشته و تاكيد فرموده اند به
اجتناب و دوري از آنان قال الصادق عليه السلام في رواية توحيد
المفضل: فتبّاً و خَيبة و تَعساً لمنتحلي الفلسفة الخ. [73] و از امام حسن عسكري عليه السلام نقل
شده است كه به ابي هاشم جعفري فرمود: يا اباهاشم
سيأتي زمانٌ علي الناس وجوههم ضاحكةُ مستبشرةُ و قلوبهم مظلمة مكدرة، تا آنكه
ميفرمايد: علمائهم شرار خلق الله علي وجه الارض لأنهم يميلون إلي
الفلسفة و التصوّف و أيم الله انّهم من أهل العدول و التحرّف، يبالغون في حبّ
مخالفينا و يُضلّون شيعتنا و موالينا إن نالوا منصباً لم يشبعوا من الرّشاء، و
إن خذلوا عبدوا الله علي الرياء الا انهم قطّاع طريق المؤمنين و الدّعاة إلي
نحلة الملحدين، فمن أدركهم فليَحذرهم و ليصُن دينه و ايمانه، ثم قال: يا ابا
هاشم هذا ما حدثني أبي عن ابائه عن جعفر بن محمد عليه السلام و هو من اسرارنا
فاكتمه الا عن اهله [74]. اي ابا هاشم زود است بيايد زماني كه
مردم صورتشان خندان و بشاش و قلبهاي آنان ظلماني و تاريك باشد، سنت رسولخدا در
ميان آنها بدعت و بدعت نزد آنان سنت باشد اهل ايمان بين آنها حقير و كوچك و
فاسق نزد آنها صاحب جاه و منزلت باشد تا آنكه فرمود علماء آنها بدترين و
شريرترين خلق خدايند بر روي زمين بجهت آنكه ميل ميكنند بفلسفه و تصوف بخدا قسم
آنان از حق دول مينمايند و كساني باشند كه دين را زير و رو ميكنند مبالغه
ميكنند در دوستي مخالفين ما و گمراه مينمايند شيعيان و دوستان ما را تا آنجا كه
فرمود آگاه باشيد آنها دزدان اهل ايمان ميباشند و دعوت كنندگان مردمند بطريقة
الحاد، پس هر كس ايشانرا درك كند بايد حذر كند از آنها و نگاهدارد دين و ايمانش
را سپس فرمود اي ابوهاشم اين چيزيست كه حديث فرموده و خبر داده است مرا پدرم از
پدرانش از جعفر بن محمد عليه السلام و او از اسرار ماست پس كتمان و پنهان نما
مگر از اهلش. در جاي ديگر دارد كه محمد بن الحسين بن
ابي الخطاب كه از بزرگواران اصحاب امام جواد و حضرت هادي و امام عسكري عليهم
السلام است گفت در خدمت حضرت هادي در مسجد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم
بودم پس گروهي از اصحاب آنحضرت نزدش حاضر شدند كه در بين آنها ابوهاشم جعفري و
او مرد با بلاغت و صاحب قدر و منزلت زيادي بود پس از آن جماعتي از صوفيه داخل
مسجد شدند و نشستند در كناري بنحو حلقه و شروع كردند بگفتن لااله الا الله
آنحضرت فرمود: توجه نكنيد باين جماعت كه خدعه كنندگانند همانا اينها هم دست و
هم قسمند با شياطين و خراب كنندگان قواعد دين اند بخود مي بندند زهد در دنيا را
بجهت آسايش بدنشان و شب زنده داري مينمايند بمنظور صيد كردن مردماني كه از كثرت
ضعف عقل گويا چهار پايانند تا آنكه فرمود وردهاي آنان رقص است و دست زدن و
ذكرهاي آنان نغمه سرائي است پس پيروي نميكند از آنها مگر سفيهان و اعتقاد بآنها
پيدا نميكند مگر احمقان پس كسيكه برود بديدن آنان يا بزيارت قبرهاي ايشان گويا
بزيارت شيطان و بت پرستان رفته و كسيكه كمك كند يكي از آنها را پس گويا كمك
كرده يزيد و معاويه و ابوسفيانرا پس مردي از اصحاب آنحضرت عرض كرد هر چند شخصي
كه بزيارت آنها ميرود شيعي مذهب و معترف بحقوق شما باشد پس حضرتش بسوي سائل نظر
نمود مانند كسيكه غضبناك باشد و فرمود واگذار اين كلام را كسيكه معترف بحقوق ما
و شيعه باشد نميرود مكانيكه عاق ما شود آيا نميداني اينها كه در مسجد اند پست
ترين طوايف صوفيه اند و صوفيه تمامي آنها از مخالفين ما هستند و طريقة آنها
مغاير است با طريقة ما و نيستند آنها مگر نصاري و مجوس اين امت [75]. در اين هنگام رنگ سياح پياده سرخ و در
حالتيكه از شدت غضب دست بريش انبوه خود مي كشيد و گاهي شاربش را بدندان ميجويد
گفت آقاي صباحي اينها افتراء و دروغ است در هيچ كتابي از قول امام اينطور نقل
نشده. صباحي: در حالتي كه رنگ رخسارة او
برافروخته بودگفت حضرت آقا بنده نام جنابعالي را نميدانم تا باسم خودتان با
حضرتعالي سخن بگويم. سياح پياده غضب آلوده گفت مرا محرم
اسرار و قطب الاقطاب و پير طريقت از شدت اتصال بمعشوق و سوز و گداز من در راه
او محروق نام نهاده. صباحي: پس اسم فعلي جنابعالي محروق است؟ حاجي صمد آقا: حضرت آقا پس اسم اصلي شما
چه بوده؟ صداي خنده بلند شد و لكن صباحي بسخن
ادامه داده و مجلس را از انحراف نگه داشته گفت جناب محروق جنابعالي بيان مرا
تكذيب نموده و نسبت افترا بمن داديد و لكن اگر شما اندكي از كتب ديني و كلمات
پيشوايان دين را كه بر رد اين دسته و طايفه نوشته شده مطالعه ميكرديد بنام
محروق ملقب نميشديد و خود را واصل بمبدء نمي پنداشتيد اينمطالب در كتابهائي كه
مردمان ساده و فارسي زبان ميخوانند نوشته شده و علماي بزرگ شريعت احمدي صلي
الله عليه و آله و سلم بفارسي هم نگاشته اند كه مردمان ساده لوح گرفتار اهرمنان
و راهزنان دين نبوي نشوند شما عين الحيوه، حديقه الشيعه را اجمالا بررسي كنيد،
نميگويم توحيد صدوق و معاني الاخبار و عيون اخبار الرضا، نميگويم احتجاج و كافي
و تحف العقول و بحار الانوار، تا آنكه بگوئيد عربي است و فهمش برايم مشكل است
تا به بينيد بزرگان دين و ائمه معصومين چگونه ايندسته را بجامعه معرفي نموده
اند. سياح پياده: بلي من عربي هم خوانده ام و
سطح را بمقداري ديده ام و ليكن خداوند مرا بمحضر پير هدايت نمود و لذا در اين
طريقه وارد شده ام. كربلائي جعفر كه گوشه ايستاده و تكيه
بدرخت بيدي داده و باين منظره و مباحثه توجه داشت و گاهگاهي بزير چشم گيسوان و
شاربهاي بلند سياح پياده را نگاه ميكرد تا اسم حديقه الشيعه و عين الحيوه را
شنيد گفت: آقاي صباحي حديقه الشيعه و عين الحيوه
خوب كتابي است. صباحي: بلي براي تمام فارسي زبانان لازم
است داشته باشند. كربلائي جعفر: اتفاقا از مرحوم پدرم
حاجي محمد صادق چند جلد كتاب براي من بارث مانده كه اين دو كتاب هم جزء آنها
ميباشد. صباحي: كربلائي جعفر: بلي آقا دم دست
است و دويده پس از اندك زماني دو جلد كتاب تيماجي كه جلدهايش پاره شده بود
بميان مجلس روي زمين نهاد. صباحي حديقه الشيعه را باز نموده مقداري
ورق زد و گفت آقايان اجازه ميدهيد؟ دكتر حسينخان و ديگران: بفرمائيد خواهش
ميكنم. صباحي حديث حضرت هادي را خوانده و حديث
حضرت عسكري را نيز قرائت نمود و گفت خيلي خوشوقتم كه اين دو حديث شريف را در
اين كتاب فارسي پيدا كردم سپس گفت از حضرت رضا عليه السلام نقل شده و انگشتش را
روي خط نهاده بسياح پياده نشان داد و گفت آقاي محروق صحيح است؟ كه فرموده كسيكه مذكر صوفيه شود و انكار
نكند (يعني زشت و منكر نداند) آنانرا بزبان و قلبش پس از ما نيست و كسيكه انكار
كند (يعني بد بداند) آنانرا پس گويا باكفار در مقابل رسول خدا صلي الله عليه و
آله و سلم جهاد كرده است [76]
چه ميفرمائيد درباره اين حديث. سياح پياده: در حالتي كه رنگ چهره اش
متغير شده بود چيزي نگفت و بكتاب نظر مي نمود. صباحي: از بزنطي از حضرت رضا عليه
السلام نقل شده كه فرمود مردي خدمت امام صادق عليه السلام عرض كرد كه در اين
زمان ظاهر شده اند طايفة بنام صوفيه چه ميفرمائي در حق آنان؟ حضرت فرمود آنها دشمنان ما ميباشند پس
كسيكه ميل كند بآنها از آنان محسوب و با آنان محشور خواهد شد و زود باشد كه
جماعتي ادعا كنند دوستي ما را و حال آنكه ميل بآنها كنند و خود را شبيه بآنها
سازند و بلقب آنها ملقب كنند خود را و تأويل كنند گفته هاي آنها را (يعني وقتي
كسي آنها را رد كند بجهت كلماتي كه دلالت بر كفر آنها دارد از آنطايفه پشتيباني
نموده و گويند اينمعني مراد آنان نيست) مثل آقاي محروق كه خود را شبيه بآنان و
ملقب بلقب ايشان نموده و پشتيبان و طرفدار آنان ميباشند پس شروع كرد بخواندن
تتمه حديث: آگاه باشيد هر كس ميل بسوي آنان كند از ما نيست و بدرستيكه ما از او
بيزاريم و كسيكه آنها را انكار كند و رد كند بر آنان مانند كسي است كه مجاهده و
مقاتله كرده است با كفار در مقابل رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم. [77] سياح پياده همانطوريكه سر بزير انداخته
بود قطرات اشكش بر روي ريش سياه و سفيدش مي غلطيد صباحي سر از روي كتاب برداشته
گفت جناب آقاي محروق هنوز بعد از اينهمه گفتگو نرسيده است زماني كه بنورانيت
كلمات آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم از طريقة صوفيان و كساني كه با راه
انبياء راهشان دو تا است دست برداريد و چنگ بدامان عنايات آل محمد بزنيد و از
پير طريقت و مرشد و قطب رو برگردانيده مرشد و راهنماي خود را امام عصر قرار
دهيد سياح پياده همچنان سر بزير افكنده و اشك بر رخسارش جاري بود حضار هم از
حالت او منقلب شدند حاجي صمد آقا: رو بحاجي خليل آقا كرده
گفت شما در اين نزديكي ها سلماني سراغ داريد كه بيايد و كنار همين آب روان همگي
را اصلاح كند. كربلائي جعفر: بلي آقا استاد حسين
سلماني خوبي است. حاجي خليل آقا: ببين اگر شهر نرفته
بيايد. كربلائي جعفر دويده و بعد از نيم ساعت
مردي قد بلند قريب چهلساله با كيف سياهي كه در دست داشت حاضر شد، حاجي آقا سلام
عليكم. حاجي خليل آقا: سلام عليكم استاد حسين
بفرمائيد. چائي براي استاد حسين ريخته و پس از صرف
چائي گفت فرمايش داشتيد. حاجي خليل آقا: بلي آقايان ميخواهند
اصلاح كنند. دكتر حسينخان: حاجي صمد آقا ميخواهي
چكار كني. حاجي صمد آقا: آقاي دكتر ميخواهم سرم را
بتراشم. دكتر حسينخان: پس صبركن سپس در كيف دستي
خود شيشه الكلي در آورده با پنبه باستاد حسين داده گفت اين پنبه را بالكل بزنيد
و تيغ خود را خوب تميز كنيد بعد سر بتراشيد. حاجي صمد آقا: بلي بعد از تميز شدن
بالكل ميان اين آب روان تيغ را داخل كنيد تا پاك شود. صداي خنده بلند شد استاد حسين لنگ سفيد
تميزي را بگردن حاجي صمد آقا بسته تيغ را بدستور دكتر تميز و بعد ميان جوي آب
فرو برد و شروع كرد بتراشيدن سر حاجي صمد آقا. حاجي صمد آقا: آقاي صباحي خواهش ميكنم
بفرمائيد من گوش ميدهم آقاي صباحي: حال كه شما گرفتار زير تيغ
هستيد ما هم ميوه ميخوريم صداي خنده بلند شده و مشغول خوردن سيب و گيلاس شدند. سياح پياده چپقي ولي بدون چرس كشيده گفت
بعد از حاجي صمد آقا نوبت من است. استاد حسين بفرمائيد كه تمام شد. محروق: مي خواهم سرم را بتراشم اما خيلي
مي ترسم زيرا موي سرم زياد شده استاد حسين: ابتداء بايد سر شما را
ماشين كنم بعد بتراشم كه اذيت نشويد. حاجي صمد آقا: بلي و لكن آقاي محروق را
خشك خشك بتراشيد كه اذيت نشوند صداي خنده حضار بلند شد. محروق: شما كه مرا از راه خود
برگردانيديد ديگر اذيتم نكنيد. هژبر: آقاي محروق بهمين زودي از ميدان
در رفتيد و از راه برگشتيد. محروق: آقاي هژبر نميدانم شما از روي
مزاح اين بيان را فرموديد يا جدي و لكن وجدان و شرافت انسان اجازه نميدهد كه حق
را دريابد و انكار آن كند و در
مقابل حق با بيحيائي قد علم كنديادم مي آيد وقتي باب عقل را مطالعه ميكردم و از
فرمايشات حضرت موسي بن جعفر عليه السلام بهشام بهره ميبرديم باين حديث رسيدم كه
حضرت فرمودند اي هشام خدا رحمت كند آنكسي را كه حيا كند از خداوند بآن حاق و
حقيقت حيا. [78] در اين چند ساعتي كه در محضر آقايان
بودم خاصه مدتي را كه آقاي صباحي از فرمايشات و بيانات بزرگان دين ائمه معصومين
عليهم السلام برايم ميخواندند حقيقتا مستبصر شدم و حالا فكر كردم ديگر كمال بي
حيائي است كه با شيادان و راهزنان دين موافقت داشته و براه آنان كه ضلالت و
گمراهي است بروم و از راه مستقيم و طريقة انبياء چشم پوشيده و منحرف باشم. صباحي در اين هنگام جلو رفته پيشاني
محروق را بوسيد و گفت خداوند تو را جزاي خير دهد و از انوار عظمت و جلالت حبيبش
و اهل بيت حبيبش دلت را نوراني سازد. حاجي خليل آقا: برادرم آقاي محروق مرا
خوشحال كردي و دلم را از عم و اندوه رهائي بخشيدي، از آن شبي كه زير درخت نزديك
اذان صبح شما ديدم در فكر بودم كه چه شود شما از اين ناراحتي خلاص شويد بحمد
الله بآرزويم رسيدم. دكتر حسينخان: ما سعادت ايشانرا طلب
بوديم و چون برادر ايماني ما هستند وظيفة اسلامي ما بود كه حتي المقدور ايشانرا
از شكار ديوان عالم بشريت نجات دهيم. استاد حسين: آقا محاسن و صورت شما را
چگونه اصلاح كنم؟ محروق: شاربم را بزن و صورتم را قدري با
قيچي كوتاه كن كه من در مدت عمر تيغ بصورت نينداخته ام. دكتر حسينخان: پس معلوم ميشود آقاي
محروق قبل از اينكه در اينطريقه وارد شوند از مقدسين و متدينين بوده اند. محروق: بلي اگر انشاء الله موفق بدرك
خدمت آقاين بودم و مقتضي شد علت و سبب وارد شدن در اين مسلك را بيان خواهم كرد. حاجي خليل آقا: آقاي محروق بفرمائيد
ببينم بعد از اصلاح سرتان چه بر سر ميگذاريد تا فراهم كنيم. حاجي صمد آقا: كلاه بر سرشان بگذاريد. صداي خنده حضار بلند شد. محروق: آقاي حاجي صمد آقا تا حال كسي
نتوانسته كلاه بر سرم بگذارد. حاجي صمد آقا: مگر پير طريقت آنهم زير
خرقه. مجددا حضار از خنده نتوانستند خودداري
نمايند. محروق: راستي وضع و عمل و رفتار و
نمايشات ايندسته طوري بود كه مرا منحرف نمودند. حاجي خليل آقا: من در شهر خودم تجارت
داشتم و در آنجا شال كرمي رنگ با عرقچين بسر مي بستم و پالتوي متوسطي تا سر
زانوهايم مي پوشيدم ولي حال اينجا بهمان حالت اوليه ام هستم تا شهر برويم آنجا
احتياجات خود را خريداري مي كنم. حاجي خليل آقا، آقاي محروق برادر تعارفي
با هم نداريم من براي خود از شهر پالتوي سفيد نازكي آورده ام كه اگر چرك شود
پالتوم را عوض كنم و همچنين شال و عرقچين حال شما از آنها استفاده كنيد تا بشهر
برگرديم. صدا زد: كربلائي جعفر از چمدان من كه
كنار اطاق گذاشته ام شال و عرقچينم را بياور و بگو شام را هم براي سر شب حاضر
كنند شايد آقايان بخواهند زودتر استراحت كنند. كربلائي جعفر بسرعت خود را باطاق عمارت
رسانده و چيزي نگذشت كه شال كرمي بطول دو متر با عرق چين ترمه زيبائي در ميان
بغچه و سيني حاضر نمود. محروق از جاي برخاسته كنار جوي آب رفت و
پس از شست و شوي سر و صورت و خشك نمودن آن ايستاد و عرقچين را سر گذارد و شال
ظريف و زيبائي به سر بست. آقايان هر كدام بنوبه خود تبريك گفته و
اظهار سرور نمودند. حاجي خليل آقا: چون نزديك غروب است در
صورتي كه آقايان مايل باصلاح باشند بفردا موكول فرمايند. حضار: خير ما تازه اصلاح نموده ايم و تا
شهر احتياج نداريم. چائي ريخته شد و آقايان چائي آشاميده و
مهياي رفتن باطاق شدند. صباحي براي تجديد وضو بكنار جوي نشسته و
مشغول گرفتن وضو شد محروق: آقاي دكتر دليل عقلي بر رد عقيده
صوفيه و مراشد داريم. دكتر حسينخان: گر چه با بودن جناب صباحي
عرض بنده مانند زيره بكرمان بردنست و ليكن تا ايشان تجديد وضو كنند عرض ميكنم
مفاد رواياتي را كه در كتاب كافي و غيره در باب عقل فرمودند نور عقل محبوبترين
مخلوقات است نزد خدواند متعال و در حديثي ديدم كه خداوند متعال باو خطاب فرمود
خلق نمودم تو را با عظمت و جلال و گرامي داشتم تو را بر تمامي خلق خود و خلقي
بهتر از تو نيافريدم و قسمت نفرموده خداوند بين بندگانش چيزي
را كه افضل و اعلاي از عقل باشد چنانچه حضرت صادق و حضرت رضا عليهم السلام
فرمودند. و همچنين در كافي است كه حضرت كاظم عليه
السلام بهشام فرمود براي خداوند بر خلقش دو حجت است يكي حجت ظاهري و يكي حجت
پنهاني و باطني اما حجت ظاهر انبياء و مرسلين و ائمه معصومين عليهم السلام و
حجت باطني هم عقلهاي بندگان خدا است. و نيز حضرت ميفرمايد اي هشام
اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمود عبادت نشود خداوند بچيزي كه افضل از عقل باشد
الخ، و بعقل كامل ميشود مؤمن، و عقل است دليل و راهنماي او و مفتاح كار او،
جمال و زينتي بهتر از عقل نيست، و قوام شخص عقل اوست، و كمال بعقل است، و دوستي
بهتر از عقل نيست، و اساس دين و شرايع بر عقل است، تمام كمالات و شرافتها از
عقل است، نظام دنيا بنور عقل برجاست، عقل محبوب همه مردم است، و او است چراغي
روشن در قلوب مردم كه خير و شر را بآن تميز ميدهند و خوبي هر خوبي و بدي هر بدي
بآن واضح و روشن است خوبي عدالت و مهرباني بمردم و نيكوئي و غيرت و حميت و
انصاف و رحم و مروت و قناعت و اطاعت و ايمان بپروردگار و تشكر منعم و مواسات با
برادران ديني و امانت و صداقت در گفتار و احسان و حسن معاشرت با مردم و ساير
صفات پسنديده بنور عقل ظاهر ميشود و بديهي است كه آنچه را كه ما ببركت عقل درك
ميكنيم (يعني مدركات عقل) عين عقل نيست. چنانچه عقل ظاهر ميسازد بدي كفر و شرك و
ظلم و اذيت و شرارت و طمع و حرص و قساوت و هتك ناموس مردم و تعدي و مرك و حيله
و خيانت و نفاق و كفران نعمت و استنكاف و استكبار از عبادت و بخل و حسد و تكبر
از حق و حقيقت و فتنه و فساد و تضييع حقوق مردم و لجاجت و عجب و ساير صفات
رذيله. و واضح مينمايد كه نور مقدس عقل كه كاشف
اين صفات خبيثه است غير اين صفات ميباشد و محال است عقل كه اشرف و اكرم و افضل
خلق است با شرك و ساير صفات رذيله متحد شود پس از اين عرايضم معلوم شد كه عقل
غير معقولات و فهم غير مفهومات است و مباينت عقل با معقولات و فهم با مفهومات
كاملا هويدا و روشن است و همچنين واضح است بنور عقل و فهم فساد و بطلان اتحاد
عقل و فهم با معقولات و مفهومات و آنكه صفات هر يك بر ديگري جاري نيست همچنين
ظاهر است بطلان و فساد اتحاد خالق با مخلوق و آنكه صفات هر يك بر ديگري جاري
شود و چنانچه خود عقل معرف خود و معرف حسن و قبح معقولات است همچنين ذات مقدس
حق معرف خود و معرف مخلوقات ميباشد. و در قرآن مجيد است
هوَ
الذّي يُريكُم اياتِهِ او است خداوندي كه ارائه و نشان ميدهد آيات خود را. و امام عليه السلام ميفرمايد:
هو
الدال بالدليل عليه و المؤدي بالمعرفة اليه او است دليل و
راهنماي بندگان بسوي خودش و كشاننده خلق بسوي معرفت خودش در اين هنگام صباحي از
كنار جوي آب صدايش بلند شد احسنت آقاي دكتر احسنت. دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي متشكرم
من قابل نيستم خواهش مي كنيم خود جنابعالي بفرمائيد و جواب آقاي محروق را
بدهيد. صباحي: آقاي دكتر من خسته ام جنابعالي
هم در اينموضوعات وارديد و هم نيكو بيان ميكنيد. دكتر حسينخان: بلي بنور عقل و فهم ظاهر
است كه اضداد و متناقضات جمله مكشوفات بنور عقل است و نور عقل منزه است از تضاد
و تناقض و نيز واضح ميكند كه معقولات و مفهومات در مرتبه عقل و فهم نيست چون
مرتبة عقل مرتبه كاشفيت و مظهريت و قاهريت و محيطيت است و معقولات و مفهومات
مرتبه مكشوفيت و مفهوميت و محاطيت است و همين آيه و حجت است بر قدس و تنزه
پرودگار و آنكه خالق در مرتبه مخلوق نيست زيرا خالق در مرتبه قاهريت و محيطيت و
فاعليت و قيوميت است و مرتبه مخلوق مرتبه مقهوريت و مفعوليت است پس روشن و واضح
است كه رب العزة و رب الوجود در مرتبه
مخلوقات و موجودات نيست و در تناقض اتحاد مرتبه شرط است و نور عقل و فهم ظاهر
مينمايد كه ممكن نيست جهل و جاهل مرتبة از مراتب علم باشد و عجز و عاجز و ضعيف
حادث و مملوك فقير مقهور و محاط مظلم الذات مرتبه از مراتب قوي و قادر قديم و
عليم مالك غني بالذات قاهر محيط قيوم مولاي موجد نوري الذات بوده باشد و محالست
موت و ميت الذات مرتبه اي از مراتب حي الذات باشد. حاجي صمد آقا: آقاي دكتر ما خوشحال
بوديم كه بيانات شما بدرد ما بي سوادها ميخورد حالا شما هم علمي حرف ميزنيد
استدعا ميكنم قدري ساده تر بيان فرمائيد تا ما بيشتر استفاده نمائيم. دكتر حسينخان: جواب همان اشعار شاه نعمت
الله است كه شما از شنيدنش عصباني بوديد ميخواهم از شما بپرسم آيا ممكن است عمل
قبيح و شر مرتبة از مراتب حسن و خير باشد و جهل و امثال آن مرتبه اي از مراتب
عقل باشد، آيا صحيح است ضد مرتبه اي از مراتب ضد باشد و نقيض مرتبة از مراتب
نقيض باشد انصافاً بايد عرت گرفت خداوند نعمت بينائي بهمة ما ارزاني داشته به
بينيد اينطايفه چگونه ديدة باطنشان از ديدن حقايق الهيه كور شده است و خداوند
هم بجزاي عمشان آنها را هدايت نميفرمايد، زيرا معارف و اصول دين مبين اسلام را
از غير آن دري كه خداوند براي بندگانش گشوده طلب نمودند؟ و آيات متشابه را بدون
مراجعه بخاندان رسالت كه علم قرآن نزد آنهاست اخذ كردند و در هلاكت افتادند
اجازه ميخواهم از جناب آقاي صباحي و آقايان ديگر چند جمله براي تذكر و ترغيب و
تاكيد در لزوم مراجعه بقرآن و روايات در اصول و فروع بعرض آقايان برسانم. بطور دسته جمعي: بفرمائيد، ضمنا صباحي
توجه خاصي بدكتر حسينخان پيدا كرده و از طرز كلمات او و استدلالاتش لذت ميبرد
پس شروع فرمود و احذركم الله ان
تقولوا يوم القيمة انّا كنّا عَن هذا غافلين او تقولوا الو كنّا نسمع او نعقل
ما كنّا في اصحاب السعير، او تقولوا ربّنا انّا اطعنا سادتنا و كبرائنا
فاضلّونا السبيلا. بيان دكتر حسينخان باينجا كه رسيد صداي
گرية محروق بلند شد و دستها را بلند نموده طرف آسمان با دكتر دنبالة آيه را
خواند در حاليكه اشك ميريخت و دكتر و ديگران هم منقلب بودند
(ربنا انهم ضعفين من العذاب و العنهم لنا كبيرا او
تقولوا لهم لولا انتم لكنا مؤمنين فيقولوا لكم انحن صددناكم عن الهدي بعد اذ
جائكم بل كنتم ظالمين)، صداي
نالة محروق بلند شد و بصداي بلند گريه ميكرد و قطرات اشكش ميريخت. صباحي صدا زد: آقاي دكتر اين آيه مناسبت
دارد:
(إِذ تَبَرَّءَ
الذّينَ إِتّبعُوا مِنَ الّذينَ إِتَبِعُوا، و قالَ الشَّيطانُ إنَّ اللهَ
وَعَدَكُم وَعدَ الحَقّ وَ وَعَدتُكُم فَأَخلَفتُكُم وَ ما كانَ لي عَلَيكُم
مِن سُلطانٍ إلاّ أن دَعَوتُكُم فَاستَجَبتُم لي فَلا تَلومُوني وَ لُومُوا
اَنفُسَكُم) زيرا
داخل شديد در غير خانه اي كه خداوند قرار داده بود و آنرا معدن علم و نور و
حكمت و محجوب شديد از انوار ايشان و فرو رفتيد در ظلمات و گمراهي پس اعراض
نموديد از اين خانه ها و در راه اهل ضلال داخلشديد آنكسانيكه قرار دادند پاية
دينشانرا بر هوي و راي و قياس با آنكه از واضحات است كه جايز نيست معالم دين و
اصول آنرا اخذ كنند از آراء و اهواء و مقائيس در زمان رسول اكرم صلي الله عليه
و آله و سلم بلكه واجب است رجوع باو كنند و همچنين بعد از او بايد رجوع نند
بحجتي كه منصوب است از قبل خدا و رسول كه عبارت از دو خليفة رسول صلي الله عليه
و آله و سلم قرآن و اهلبيت او باشند و جايز نيست از او تعدي كنند و كسيكه از
آندو تجاوز كند گمراه شده و گمراه نموده است. (قَد بَينّا لَكُم
الايات إن كُنتُم تَعقِلُون، لكنَّ أكثَرُهم لا يَعقِلُون، وَ ما جَعَل الله لي
سُلطاناً وَ قُدرةً حتي ازدعكم عن طريق الردي و اوردكم موارد الهدي بل ابين لكم
الحق تعقلون، فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر و ما يذكر الا اولوا الالباب) حضار با انقلاب عجيبي به محروق نگاه
ميكردند محروق هم در حالتي كه ديده بآسمان دوخته بود و زانوها را در بغل داشت
قطرات اشك ميريخت. دكتر حسينخان: بلكه اگر انسان بفطرت
اوليه خود بمخلوقات مراجعه و توجه كند مي يابد اختلاف و مغايرت افراد مخلوقات و
حالات و عوارض آنان را با يكديگر، يعني انسان با حيوان جماد با نبات مختلفند،
اختلاف زن و مرد، و ظلم و عدل، مرض و صحت، و فقر و غنا، از مسلميات است و هر
كسي بفطرت سالم مي يابد كه براي خود و ساير موجودات خالقي است غير خود و غير
سائر مخلوقات و نيز مردم بفطرت افعال را صادر از خود و باختيار خود ميدانند و
بهمين جهت است يكديگر را ملامت و مؤاخذه مينمايند يا اعتراف ببدي خود ميكنند و
عذر خواهي مينمايند و اظهار ندامت و پشيماني مينمايند و لكن طريقه صوفيه و مسلك
آنان همانست كه سابقا عرض شد و فطرت و هر عقلي از آن تبري ميجويد. صباحي: آقاي دكتر اضافه بر اينكه اساس
قرآن و فرمايشات بزرگان دين بر فساد و بطلان فلسفه و تصوف است و عقل و فطرت بر
آن حكومت دارد بزرگواران از اصحاب ائمه صلوات الله و سلامه عليهم بر رد كلمات
آنان قيام نموده و فساد عقايد شانرا بيان نموده اند تا مردم گمراه نشده و در
ضلالت واقع نگردند، نظر باينكه مقارن مغرب است انشاء الله
پس از اداء فريضه اسامي يكعده از آنانرا بيان خواهم نمود. حاجي خليل آقا: آقايان چنانچه مايل
باشند برويم روي مهتابي جلوي عمارت كه هم سردتر است و هم منظره اش بد نيست. ميهمانان: بلي جاي بسيار خوبي است. حاجي خليل آقا: صدا زد كربلائي جعفر
مهتابي را فرش كن ميهمانان از جا بلند شده آهسته آهسته بطرف مهتابي و فضاي جلو
عمارت روان شدند هر كدام يكنوع تفريح ميكردند، يكي ميگفت خوب است تابستان را
اينجا بمانيم حاجي صمد آقا ميگفت بشرطيكه آقاي محروق بماند زيرا ايشان براي ما
وسيلة خوبي ميباشند. حاجي خليل آقا مهياي گفتن اذان مغرب
گرديد بعد از اذان صف جماعت بسته شد پس از نماز مغرب و عشاء هر كدام به پشتي
مخصوص خود تكيه داده سماور هم گوشة مجلس بگرمي محفل ميافزود. محروق: آقاي صباحي فرموديد اصحاب ائمه
بر رد فلاسفه و صوفيه كتاب نوشته اند تمنا ميكنم آنچه را كه بخاطر داريد بيان
فرمائيد. صباحي: ثقه جليل هشام بن الحكيم كه از
خواص اصحاب امام صادق عليه السلام بوده طعن ها بر فلاسفه زده است چنانچه شيخ
كشي در احوال او ذكر كرده است و شيخ نجاشي كتابهاي او را كه راجع باينموضوع است
متذكر شده و نقل فرموده است هر كه خواهد مراجعه نمايد و اين بزرگوار كسي است كه
تمام فقهاء و علماء زاد الله في علو درجاتهم متفق اند بر جلالت و وثاقت و عظم
قدر و منزلت و علم و كمال و رفعت او نزد امام صادق و امام كاظم صلوات الله
عليهما. و ديگر ثقه جليل و فاضل كامل نبيل
الحسين بن سعيد الاهوازي كه از بزرگان اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد صلوات الله
عليهما بوده و سي كتاب نوشته است از آنجمله كتاب الرد علي الصوفيه و الغاليه
است چنانچه در كتاب التفتيش از او نقل فرموده است. ديگر ثقة جليل و فاضل نبيل و متكلم فقيه
جناب فضل بن شاذان نيشابوري كه از بزرگان اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت
هادي و امام حسن عسكري عليهم السلام است و صد و هشتاد كتاب تأليف و تصنيف نموده
و كتابهاي او را شيخ نجاشي نقل و از آنجمله رد بر فلاسفه شمرده است و علامه
مامقاني ره در رجال خود از كتاب فهرست شيخ طوسي ره نقل فرموده كه اين بزرگوار
در ترجمه حال او فرمود فضل بن شاذان نيشابوري متكلم و فقيه جليل القدر است
كتابهائي نوشته پس شمرد كتابهاي او را تا آنكه فرمود ديگر كتاب نقض بر كسيكه
ادعاء فلسفه مينمايد در توحيد و اعراض و جواهر الخ. و ديگر جناب سعد بن عبد الله قمي كه از
بزرگان اصحاب امام عسكري عليه السلام بوده و خدمت امام زمان عليه السلام رسيده
است. و همچنين شيخ اجل الحسن بن موسي
النوبختي كه در زمان غيبت صغري بوده است چنانچه علامه مامقاني ره و صاحب روضات
و غير آنان نقل فرموده اند. و نيز شيخ بزرگوار حمزه بن القاسم
ابويعلي كه از اولاد حضرت عباس عليه السلام. و علي بن احمد الكوفي چنانچه شيخ نجاشي
نقل فرموده است. و نيز از آن بزرگواران جناب علي بن محمد
بن العباس است كه شيخ نجاشي ره كتب او را ذكر فرموده و از آنجمله شمرده كتاب
ارد علي اهل المنطق و كتاب الرد علي الفلاسفه و كتاب الرد علي العروض الخ و
علامه مامقاني ره نيز نقل فرموده است. و ديگر هلال بن إبراهيم الدلفي الوراق
كه باتفاق علماء ثقه بوده است كتابي نوشته بر رد كسانيكه آثار و اخبار پيغمبر
صلي الله عليه و آله و سلم را رد كنند و اعتماد بر نتايج عقول و افكار خود
بنمايند. و ديگر حمزه بن علي بن زهره الحسيني
الحلبي كه از بزرگواران فضلاء و علماء بوده و يكي از كتابهاي او كتاب نقض شبه
فلاسفه است چنانچه علامه مامقاني ره از شيخ حر عاملي ره نقل فرموده است. و همچنين بزرگواران علماء شيعه كه اركان
فقه و شريعت بوده اند كتابها بر رد فلاسفه و صوفيه نوشته اند. از آنجمله شيخ المشايخ و راس رؤسا المله
فخر الشيعه و محيي الشريعه جناب مفيد قدس سره كتابي بنام جوابات فيلسوف در
اتحاد و كتابي بر رد اصحاب حلاج نوشته است. و از آنجمله عالم كامل قطب الدين راوندي
قده كتاب تهافت الفلاسفه نوشته است چنانچه در كتاب روضات و بحار و غيره از او
نقل فرموده اند. و از آنجمله شيخ جليل و فاضل نبيل علي
بن محمد بن الحسن بن الشهيد الثاني كتابي نوشته كه آنرا سهام المارقه من اغراض
الزنادقه در رد صوفيه نام نهاده است. و از آنجمله مولي الجليل و الفاضل
النبيل عالم كامل محمد طاهر بن محمد حسين القمي در كتاب روضات الجنات و طرايق
گويد كه شيخ حر عاملي از او روايت ميكند بنحو اجازه و با او متحد است در مسلك
اخبار و انكار بر فلاسفه و صوفيه و از جمله مؤلفاتي كه جناب شيخ حر در كتاب امل
الامال باو نسبت داده رسالة فوائد الدينيه در رد بر كلمات حكماء و صوفيه
ميباشد. و در حاشيه كتاب روضات طبع 2 (ص 336) از
كتاب منيه المرتاد تأليف محدث نيشابوري نقل كرده كه مولي محمد طاهر قمي نظير
مولي مقدس اردبيلي است در زهد و ورع بلكه طريقه و مسلك مولا محمد ظاهر از او
محكمتر و سالمتر است و در كتاب خود بنام حكمت العارفين فلاسفه را رد كرده و در
كتاب برهان قاطع و تحفه الابرار صوفيه را رد نموده. [79] و از جمله علماي عظام كه رد بر صوفيه
نوشته محدث كامل و عالم عامل جناب شيخ حر عاملي است در كتاب امل الامال خود
تفصيل احوال و نام مصنفات خود را بيان كرده از آنجمله گويد رسالة دارم در رد بر
صوفيه مشتمل است بر دوازده باب و دوازده فصل قريب هزار حديث در او است در رد بر
آنها عموماً و خصوصا در هر چيز كه مختص بآنها است و اين را در كتاب روضات و
طرائق نقل كرده است. و از آنجمله فقيه كامل و عالم عامل شيخ
يوسف صاحب حدائق كه كتابي به نفحات ملكوتيه در رد بر صوفيه نوشته است چنانچه در
كتاب روضات و طرائق نقل نموده است و غير از اين بزرگان علماء كرام و فقهاء عظام
كه بر رد صوفيه كتابها نوشتند كه فرصت ذكر اسامي آنان نيست و در كتاب كشف
الاشتباه عدد آنان را بچهل رسانيده و در كتاب شريف التفتيش عدد آنها را به نود
و هفت رسانده و تمام فقهاء عظام در كتب فقهيه در باب نجاست كفار حكم بنجاست و
كفر فرقه هائي نمودند كه صوفيه از مصاديق آنها است. و علامة مجلسي در كتاب بحار و عين
الحيوه بيانات بسيار در رد و ذم اين دسته فرموده، و در كتاب عين الحيوه (ص 23)
كه فارسي است در تفكر در ذات مقدس حق تعالي و بيان حكمت و حرمت آن فرموده است. بعضي از صوفية اهل سنت و متكلمين ايشان
و اكثر نصاري بحلول خدا در اشياء قائل شده اند نصاري در خصوص عيسي و صوفية
حلوليه در جميع چيزها و خداوند در موارد كثيرة قرآن نصاري را باين سبب لعنت
كرده و جمعي از صوفية اهل سنت كه از حلول گريخته اند بمرتبة قبيح تر و شنيع تر
قائل شده اند كه آن اتحاد است و ميگويند كه خدا با همه چيز متحد است بلكه همه
چيز اوست و غير او وجودي ندارد و همين است كه بصورتهاي مختلفه برآمده گاه بصورت
سگ ظهور ميكند و گاه بصورت عمر و گاهي بصورت گربه و گاهي بصورت قاذورات چنانچه
دريا موج ميزند و صورت بسيار از آن ظاهر ميشود بغير دريا چيز ديگر نيست. كه جهان موجهاي اين دريا است
موج و دريا يكي است غير كجا است و اين مهيات ممكنه امور اعتباري است كه
عارض ذات واجب الوجود است در جميع كتب و اشعار خود تصريح بامثال
اين كفرها نموده اند تا آن كه گويد. محي الدين كه از رؤساي ايشانست در فصوص
الحكم مي گويد ما وصف حق بهيچ نكرديم الان ما عين آن وصف بوديم و حقتعالي وصف
نفس خود را براي ما ميفرمود پس هر گاه او را مشاهده كنيم خود را مشاهده كرده
ايم و هر گاه كه او مشاهدة ما ميكند مشاهدة خود كرده باشد تا آنكه گويد و مكرر
در تصانيفش ميگويد كه زنهار مقيد بمذهبي شود و نفي هيچ مذهب مكن. و هيچ معبود غير خدا را از بت و غيره
انكار مكن كه بقدر آنچه از آنها انكار ميكني از خداي خود انكار ميكني و خدا در
همه چيز ظهور دارد و ميگويد خدا هرون را بر گوساله پرستان مسلط نكرد آنچنانچه
موسي را مسلط گردانيد تا آنكه حقتعالي در جميع صور معبود شود لهذا هيچ نوعي از
انواع عالم نماند كه معبود نشد و ميگويد كه نصاري براي اين كافرند كه دعوي
اتحاد با خدا در خصوص عيسي گفتند، اگر در همه چيز مي گفتند عين توحيدِ معبود مي
شد. در يكي از تذكره هاي ايشان به نظر رسيد
كه از شمس تبريزي پرسيدند از احوال ملّاي رومي گفت: اگر از قولش مي پرسي. (إنّما أمرُهُ إذا
أرادَ شَيئاً أن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُون) ، و اگر از فعلش ميپرسي
(كُلُّ يَومٍ هُوَ في شَأنٍ) ، و اگر از صفاتش
ميپرسي (هُوَ اللهُ الَّذِي لا اِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ
الغَيبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحيم) ، و اگر از ذاتش
ميپرسي (لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ وَ هُوَ
السَّمِيعُ البَصِير) و از اين كلمات
كفر و الحاد در كتب ايشان بسيار است. اي عزيزان با انصاف نظر كنيد آيا اين نسبت ها به ذات مقدس روا است، و هرگز از پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم اين گونه سخنان صادر شده؟ از اينجهت اكثرشان معتقدند كه اين معني
همينكه ظاهر شد ديگر عبادت ساقط ميشود و عبادت بنا بر توهم مغايرت است. و باين معني تأويل كرده اند آيه شريفة
(وَ
اعبُد رَبَّكَ حَتّي يأتِيَكَ اليَقين) و گفتند يقين بوحدت موجود است
با آنكه بمعني مرگ ميباشد و در روايات و لغت زياد لفظ يقين بمعناي مرگ استعمال
شده تا آخر آنچه فرموده. محروق: راستي انسانرا ننگ ميآيد كه اين
دسته را مسلمان بداند بلكه ضرر اينها از كفار بيشتر است بر اسلام و مسلمين. صباحي باز عين الحيوه را ورق زد تا صفحه
363 فرمودند پس اگر اعتقاد بروز جزا داري امروز حجت خدا را درست كه كه چون فردا
حقتعالي از تو حجت طلبد جواب شافي و عذر پسنديده داشته باشي، تا آنجا كه گويد
آيا خواهي گفت متابعت حسن بصري كرده ام كه چند حديث در لعن او وارد شده يا
متابعت سفيان ثوري كه با امام جعفر صادق عليه السلام دشمني ميگرد و پيوسته در
مقام معارضه بوده يا متابعت غزالي كه بيقين ناصبي بوده و ميگويد در كتابهاي خود
بهمان معني كه مرتضي علي امام است من هم امامم و ميگويد هر كه را لعن كند يزيد
را گناهكار است و كتابها در لعن و رد شيعه نوشته مانند كتاب المنقذ من الضلال و
غير آن يا متابعت برادر ملعونش احمد غزالي كه ميگويد شيطان از اكابر اولياء است
يا ملاي روم را شفيع خواهي كرد كه ميگويد ابن ملجم را حضرت اميرالمؤمنين عليه
السلام شفاعت خواهد كرد و ببهشت خواهد رفت و حضرت امير باو گفت تو گناهي نداري
چنين مقدر شده بود در اين عمل مجبور بودي و ميگويد: چونكه بي رنگي
اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد و در هيچ صفحه از صفحات مثنوي نيست كه
اشعار بجبر و يا وحدت موجود يا سقوط عبادات يا غير اينها از اعتقادات فاسده
نكرده باشد و چنانچه مشهور است و پيروانش قبول دارند ساز و دف و ني شنيدن را
عبادت دانند يا پناه بمحي الدين خواهي برد كه هرزه هاي او را شنيدي و ميگويد
جمعي از اولياء الله هستند كه رافضيان را بصورت خوك مي بينند و ميگويد بمعراج
رفتم مرتبه علي را پست تر از ابوبكر و عثمان و عمر ديدم و ابوبكر را در عرش
ديدم چون برگشتم بعلي گفتم كه چون بود كه در دنيا دعوي ميكردي كه من از آنها
بهترم الحال كه ديدم مرتبه تو را كه از همه پست تري. و دعوي علم غيب ميكرد و ميگفت شبي ده
بار بعرش ميروم الخ. [80] و نيز فقيه كامل و عالم عامل يگانه
زمانه خود، مرجع و ملاذ خواص و عوام صاحب كتاب شريف كشف الغطاء كه در فقه نوشته
است در همين كتاب (ص 173) در قسم دوم از نجاسات كه حيوان است و چهار قسم آنرا
قرار داده كافر و سگ و خوك و ميت و كافر را دو قسم گفته اول كافر بالذات تا
آنكه ميفرمايد قسم دوم آنكه كافر است بواسطه انكار بعضي از ضروريات اسلام مثل
قائل بجبر و تفويض و ارجاء و وعد و وعيد و قدم عالم و قدم مجردات و تجسم و
تشبيه و حلول و اتحاد و وحدت وجود يا موجود تا آنكه ميفرمايد يا قائل شدن بآنكه
تمام افعال مخلوق خدا است الخ. و تمام فقهاء عظام و حجج اسلام و علماء
گرام كه اركان دين و شريعتند در كتب فقهيه در باب نجاسات منكر ضروري دين را
كافر و نجس ميدانند و اجماع علماء بر اين موضوع برقرار شده است و صاحب جواهر كه
ركن دين و شريعت و درياي علم و فقاهت است ميفرمايد مخالفي در اين مسأله نيافتم. آقاي دكتر چندي قبل كتاب بحار ج اول باب
صفات علماء را مطالعه ميكردم برخوردم بخطبه شريفه مولي اميرالمؤمنين عليه
السلام كه در نهج البلاغه آنرا ذكر نموده است و در اين خطبه بعد از بيان صفات
عالم حقيقي مذمت علماء بد را فرموده كه منطبق است بر حكماء و عرفاء و متصوفين
اگر اجازه ميدهيد قرائت نمايم. دكتر: اختيار داريد بفرمائيد. صباحي: شروع بخطبة شريفه نمود تا آنكه
رسيد باينجا
«و اخر قد تسمي عالما و ليس به
فاقتبس جهائل من جهال و اضاليل من ضلال و نصب للناس اشراكا من حبائل غرور و قول
زور قد حمل الكتاب علي ارائه و عطف الحق علي اهوائه يؤمن من العظايم و يهون
كبير الجرائم يقول اقف عند الشبهات و فيها وقع و يقول اعتزل البدع و بينها
اضطجع فالصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان لا يعرف باب الهدي فيتبعه و لا باب
العمي فيصد عنه فذلك ميت الاحياء فاين تذهبون و اني تؤفكون و الاعلام قائمة و
الايات واضحة و المنار منصوبة» الي آخره. ترجمه آن اين است و بنده ديگري خود را عالم و دانشمند
ناميده، در صورتيكه نادان است، پس از نادانان نادانيها و از گمراهان گمراهيها
فرا گرفته، و دامها براي فريب دادن مردم گسترده، قرآن كريم را برأي و فكر خود
حمل نموده، و تفسير كرده، و كسيكه قرآن را برأي خود تفسير نمايد حق را طبق
خواهش و ميل خود قرار دهد، و مردم را از خطرهاي بزرگ ايمن ميگرداند، و گناهان
بزرگ را در نظر آنان آسان مينمايد، ميگويد در شبهات توقف مينمايم و حال آنكه در
آنها واقع شده، و از بدعتها دوري ميجويم و بين آنها خوابيده، پس صورت صورت
انسان است، و قلب قلب حيوان ميباشد، نميشناسد راه هدايت را تا آنكه متابعت
نمايد، و نه راه ضلالت و گمراهي را كه از آن دست بردارد، و مانع شود مردم را كه
در آن واقع نشوند پس اين مرده ايست بين زندگان، پس كجا ميرويد و بكه مراجعه
ميكنيد و حال آنكه مراكز علم و كمال (كه آن ائمه دين صلوات الله عليهم و كلمات
آنان ميباشند) موجودي و در دسترس شما ميباشند تا آخر. حاج صمد آقا: آقاي صباحي تطبيق اين
كلمات را بر آنان بيان فرمائيد صباحي: فلاسفه عرفان مسلك و عرفاء هستند
كه مطالب فلسفه و عرفان را از يونانيان قبل از مسيح عليه السلام گرفته اند، و
خداوند را مصداق وجود مطلق دانند، و مخلوق را وجود مقيد و محدود و قائل بسنخيت
بين خالق و مخلوق شدند، و مخلوق را پزتو هستي مطلق دانند، و تمام موجودات را
اطوار وجود مطلق گويند، و علم ذات مقدس را علت دانند پس اين ضلالات و جهالات را
از فلاسفه قبل از اسلام كه در حقيقت جهال بعلوم الهي و معارف رباني هستند
گرفتند، و براي گول زدن مردم اسم قرآن و روايات را بر زبان جاري مينمايند، و
حال آنكه در باطن هيچ عقيده ندارند، و بكلمات يونانيان بيشتر اهميت ميدهند، و
روايات را توجيه و تاويل مينمايند، و آيات متشابه قرآن را تاويل ميكنند براي
آنكه مطابق برهان بشري نمايند، و مقيد نيستند كه تفسير آنرا از اهل بيت عصمت و
طهارت بگيرند، و در تمام استدلالات خود اول ببرهان ساخته شده از افكار و آراء و
قياسات بشري متمسك ميشوند و سپس يك جمله متشابهي را ميآورند و مطابق رأي خود
آنرا تأويل ميكنند مثلا ملا صدراي شيرازي چون مطلب را از فلاسفه قبل از اسلام
گرفته و ببرهان ثابت كرده كه وجود حقتعالي عين وجود جميع موجودات است پس باين
آيه متمسك شده (لا يُغادِرُ صَغِيرَةً و لا كَبِيرةً إلّا أحصيها) با آنكه اين
آيه شريفه راجع باعمال و افعال بندگان است كه همه آنرا خدا احصاء نموده و در
نامه اعمال بامر پروردگار مضبوط و روز قيامت مطابق با آن مجازات شوند چنانكه از
صدر و ذيل همين آيه و آيات ديگر با روايات ظاهر است. و ماهيات امكانيه را امور عدميه دانسته
و گفته است كه حقايق ممكنات باقي است بر عدميت خود از لا و ابدا اين مطلب را
ايشان از صوفيه از فلاسفه قبل از اسلام گرفته اند چنانچه از كلمات آنان شنيديد
پس متمسك شده بايه شريفه (كل شيئ هالك الا وجهه) و از
شيخ محمد غزالي ناصبي نقل ميكند كه تفسير آيه را چنين كرده و گفته عارفين كساني
هستند كه بعيان مشاهده ميكنند كه نيست موجودي مگر ذات مقدس حق
وَ
كُلِّ شَيئٍ هالِكٌ إِلاّ وَجهَه يعني تمام اشياء ازلاً و ابداً نبوده و
نخواهد بود (بر خلاف روايات آينده در ص 108). نه آنكه وقتي بيايد كه اشياء نابود شوند
سپس اثبات كرده مفاد تفسير او را و مراجعه بتفسير اهل بيت نكرده كه به بيند
ائمه دين عليهم السلام اين آيه را چه تفسير نموده اند بلكه از لغت و سائر آيات
مربوطه بلفظ هلاك غفلت كرده و مراجعه ننموده كه به بيند هلاك بچند معني استعمال
شده است. اول هلاك در مقابل نجات چنانچه از آيه
شريفه ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه
استفاده ميشود و شمردن مهلكات در مقابل منجيات شاهد اين است. دوم مفقود شدن و از اين معني است آيه
شريفه هلك عني سلطانيه. سوم بمعني فساد است چنانچه در آيه شريفه و يهلك الحرث و النسل اراده شده است
و گفته ميشود هلك الطعام يعني غذا فاسد شده است. چهارم بمعني مرگ است و بآن معني است آيه
شريفه آن امرء هلك يعني اگر شخصي بميرد و هم چنين آيه
شريفه وَ ما يُهلِكُنا إِلاّ الدَّهر و
آيه وَ لَقَد جائَكُم يُوسُفُ مِن قَبل بِالبَيِّناتِ فَمازِلتُم في شَكٍّ
مِمّا جائَكُم بِهِ حتّي إِذا هَلَكَ الايه و از روايات وارده در تفسير برهان (ص
800) آخر سوره قصص در ذيل آيه شريفه كلُّ شيئٍ هالِكٌ إِلاّ وَجهَه
استفاده ميشود كه مراد در اين آيه معني اول است از آن جمله از حرث بن المغيره نقل
كرده كه گفت از امام صادق عليه السلام از آيه شريفه
كلُّ شيئٍ
هالِكٌ إِلاّ وَجهَه سؤال كردم حضرت فرمود
كل شيئ هالك الا
من اخذ الطريق الذي انتم عليه يعني تمام در هلاكت و خسارت و نقمت
ميباشند و نجات نيابند مگر كسانيكه در طريقه شما باشند. و در روايات ديگر فرمود مگر كسيكه در
طريق حق باشد. و در روايت ديگر امام باقر عليه السلام
فرمود همه چيز هالك است مگر دين خدا پس وجه آن راهي است كه بآن خدا ميرسند. پس بحسب اين روايات وجه الله آن راه و
طريقه ايست كه بسبب آن بخدا ميرسند چنانچه در تفسير برهان (ص 1070) از حضرت رضا
عليه السلام نقل كرده كه فرمود وجه الله انبياء و مرسلين و حجج الهي عليهم
السلام ميباشند كه بسبب آنان مردم بخدا و معرفت ذات مقدس و دين حقه الهي ميرسند
و از اين جهت است كه در روايات زياد ائمه عليهم السلام فرمودند ما هستيم وجه
الله يعني ما ميباشيم طريق مستقيم كه بسبب ما مردم بخدا ميرسند چنانچه آيه
شريفه صراط مستقيم و آيه صراط سوي بآن وجودات مقدسه تاويل شده است و آنانند
وسيله هدايت و معرفت چنانچه فرمودند بِنا عُرِفَ الله وَ بِنا وُحِّد الله وَ
بِنا عُبِدَ الله وَ لَولانا ما عُرِفَ الله. و ممكن است كه معناي آيه شريفه فنا و
زوال خلق باشد نظير آيه ديگر كه فرمود كل من عليها فان و يبقي وجه ربك يعني
تمام كسانيكه بر روي زمينند فاني شونده گانند و باقي ميماند وجه پروردگارت كه
پيغمبر و امامان بحق باشند و ظاهر اين آيه شريفه فنا و موت افراد انسان است. لكن ظاهر آيه اول هلاكت تمام اشياء است
كه شايد مراد فناء و زوال مخلوقات قبل از قيامت باشد و چون هر دو معني در آيه
امكان دارد پس حمل بيك معني صحيح نيست مگر با دليل روايت چنانچه روايات معني
اول را معين كرده پس معنائيكه غزالي ناصبي نموده بر خلاف روايات وارده در مورد
خود آيه است بلكه خلاف محكمات و ضروريات دين است پس اگر ما بدون دليل خواستيم
احتمال دوم را در آيه شريفه تقويت نماييم باز حمل مي شود بر فناء و زوال خلق
قبل از قيامت چنانچه مفاد روايات ديگر است. [81] و استدلالات ديگر ايشان نيز چنين است
نمونه اي از آن بيان شده است. و اين مختصر گنجايش تفصيل را ندارد اگر
توفيق رفيق شد در جلد دوم بيايد انشاء الله پس عبرت بگيريد كه چگونه قرآن را
برأي خود تفسير كرده اند و حق را مطابق رأي خود گردانيده اند و علوم آنان كه در
حقيقت اباطيل است علومي است كه گناهان بزرگ را در نظر انسان سبك مي كند و ايمني
عجيبي توليد مي نمايد و امنيت را بر مي دارد چون ميگويند تمام افعال مخلوق خدا
است و خداوند آن را انجام داده است پس عذاب جهنم قبيح مي شود و محي الدين آن را
تأويل مي كند و مي گويد اهل عذاب در آتش لذت مي برند و ابويزيد بسطامي گفته كه
اگر بين اهل بهشت و اهل آتش فرق بگذاري از متوكلين خارج گشته اي با آنكه خداوند
در قرآن مجيد ميفرمايد: لا يَستَوي
أَصحابُ النّار وَ أَصحابُ الجَنَّةِ الاية مساوي نيستند اهل آتش با اهل بهشت و نيز در سوره فاطر
ميفرمايد: وَ ما يَستَويِ الاَعمي وَ البَصير
وَ لا الظُلماتِ وَ لا النّورِ وَ لا الظّلِ وَ لا الحَرورِ الايه يعني كور و
بينا مساوي نيستند. و تاريكي با نور و سايه با جاي گرم مثل
يكديگر نميباشند. و ملاصدرا در تفسير خود مي گويد آخرت
حاصل ميشود بزوال تعينات يعني برطرف شدن حدود و قيود وجودي پس وجود مطلق گردد
مثل واصل شدن قطره در دريا كه دريا شود چنانچه ملاي رومي نيز كلمه استرجاع را
اين طور معني كرده و شاه نعمت الله ولي همين مطلب را در رساله نفس و نكات گفته
چنانچه در طرايق نقل كرده است بلكه نتيجه عقيده آنان همين است و ديگران آيه الي
رَبِّكَ
الرُّجعي و آيه الي رَبِّكَ المنتهي را
تاويل باين نموده اند و از سائر روايات محكمات اعراض كردند. با آنكه آيه اول راجع بحشر خلايق است در
محكمه عدل الهي پس خوبان ببهشت روند و بازگشت بدان سوي جحيم خواهد بود چنانكه
در سوره صافات ميفرمايد: ثُمَّ اِنَّ مَرجِعُهُم لا لي الجحيم يعني
بازگشت و رجوع بدان بسوي جحيم (جهنم) است و نسبت بحشر ميفرمايد:
اِنَّ كُلُّ مَن فِي السّماواتِ و الارضِ إلاّ أتَيَ
الرّحمنِ عَبدَ القَد أَحصيهُم وَعَّدَهَمُ عَدَّا وَ كُلّهم آتيةِ يَومَ
القِيمَةِ فَرداً، نيست
كسي از اهل آسمانها و زمين مگر آنكه با حالت بندگي و ذلت محشور شود و چون تمام
آنها را احصا فرموده احدي فروگذار نشود و تمام با حالت انفراد و ذلت مبعوث
گردند. و آيه الي ربِّكَ
المُنتَهي راجع بوجوب سكوت مردم است كه در ذات مقدس حق و صفات و
افعال او براي و فكر و عقل و فهم و شعور خودشان تكلم نكنند چون علم و عقل و فهم
و شعور بذات قدوس او راه ندارند چنانچه در صريح روايات اين آيه شريفه را اين
طور تفسير فرموده اند. [82] و پيغمبر و امامان عليهم السلام از
تفسير کردن قرآن براي و فکر بدون ضميمه تفسير اهل بيت بشدت منع فرمودند وجود
مقدس خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله و سلم در روايت متواتره که عامه و خاصه
در آن اتفاق دارند و مورد اجماع مسلمين است فرمود دو چيز بزرگ در ميان شما
ميگذارم کتاب خدا و عترت خودم ماداميکه متمسک بهر دو شويد. گمراه نخواهيد شد و آن دو از يکديگر جدا
نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند ÷س بنابراين کسيکه متمسک ببعضي از
متشابهات شود و برأي خود آنرا تاويل و توجيه نمايد بر خلاف دستور پيغمبر صلي
الله عليه و آله و ائمه دين صلوات الله عليهم رفتار کرده بلکه ايمان به
پروردگار نياورده. چنانچه ذات مقدس حق فرموده ما أمن
بي من فسر برأيه كلامي [83]
و اميرالمؤمنين عليه السلام وقتيکه ابن عباس را بسوي خوارج فرستاد فرمود لا
تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و يقولون و لكن حاجهم بالسنة
فانهم لن يجد و اعنها محيصا [84]
يعني با خوارج مباحثه و مخاصمه بآيات قرآن نکن چون قرآن قابليت معاني متعدده دارد
هر چه بگوئي آنها جواب ميدهند. لکن حجت خود را از سنت پيغمبر صلي الله
عليه و آله وسلم بياور که چارة از قبول ندارند و امام باقر عليه السلام بقتاده
(فقيه اهل بصره بود) فرمود واي بر تو اي قتاده اگر قرآن را از جانب خود تفسير
کني هلاک شدي و ديگران را بهلاکت انداختي و اگر از قول مردم تفسير نمائي باز هم
چنين خود و ديگران را بهلاکت وارد نمودي تا آنکه فرمود قرآن را ميشناسد آنکسيکه
مخاطب بقرآن شده. [85] و رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم
فرمودند کسيکه قرآن را برأي خود تفسير کند پس افتراء و دروغ بر خداوند بسته است [86]
و امام باقر عليه السلام فرمود نميداند علم قرآن را کسي غير از ما [87]
و رسول الله صلي الله عليه و آله در خطبه شريفه فرمودند خداوند بر من قرآن را
نازل کرده کسي که مخالفت کند آنرا گمراه شده است و کسيکه طلب کند علم قرآن را
از غير اميرالمؤمنين عليه السلام در هلاکت واقع شده. [88] و امام صادق عليه السلام فرمود کسيکه
آية از قرآن شريف را تفسير نمايد پس بتحقيق کافر گرديده است [89]
و امام حسن عسکري صلوات الله عليه در تفسير خود فرمودند آيا ميدانيد آنکس را که
متمسک بقرآن است و اين فضيلت و شرافت عظيم براي او هست او کسي است که قرآن و
تأويل قرآن را از ما بگيرد و يا از کسيکه واسطه و نماينده ما است که از ما نقل
کند و روايت نمايد فرا گيرد نه آنکسيکه از رأي و فکر جدال کننده گان و قياس
قياس کنندگان بگيرد و از اين قبيل روايات زياد است که تمام آن دلالت دارد بر
تشديد و منع از تفسير قرآن بدون مراجعه باخبار اهل بيت عصمت و طهارت و آنکه
کسيکه قرآن را برأي خود بدون ضميمه تفسير اهل بيت تفسير نمايد ÷س او کافر است و
خدا را نشناخته است چنانچه در صريح روايات شنيديد. و خداوند علوم و مطالب قرآن را نزد ائمه
دين صلوات الله عليهم قرار داد براي آنکه ميدانست که بعد از پيغمبر غصب خلافت
مينمايند پس نتوانند ادعاي علم قرآن نمايند و مجبور شوند که باهل بيت پيغمبر
مراجعه کنند پس راه خداشناسي و سعادت براي مردم باز شود و بهمين مطلب
اميرالمؤمنين و امام صادق صلوات الله عليهما تذکر دادند و از اين جهت است که
رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در خطبه شريفه خود فرمودند بدرستيکه
خداوند قرآن را بر من نازل فرموده و علي عليه السلام کسي است که هر کس مخالفت
او نمايد در گمراهي واقع شده است و کسيکه علم قرآن را از غير علي عليه السلام
طلب نمايد هلاک شده است تا آنجا که بعد از مدح اهل بيت خود فرمودند کسيکه اکرام
کند آنان را مرا اکرام کرده است و کسيکه ياري کند ايشانرا مرا ياري نموده و
کسيکه ترک کند آنان را مرا ترک کرده است و کسيکه طلب کند هدايت را در غير آنان
پس بتحقيق مرا تکذيب نموده است الي آخره [90] حاج خليل آقا: آقاي صباحي خسته شديد
اجازه ميدهيد يک دوره چاي خدمت شما و رفقا تقديم نمايم. صباحي نيکي و پرسش متشکريم لطف فرمائيد
يک دوره چاي در مجلس داده شد بعد از چاي مشغول کشيدن سيگار شدند ناگاه کربلائي
جعفر وارد و بحاج خليل آقا گفت نه نه محمد تب کرده. حاج خليل آقا: آقاي دکتر عيال کربلائي
جعفر تب کرده. دکتر: اگر ممکن است او را بياورد تا
معاينه نمائيم و اگر نميتواند خودم ميروم کربلائي جعفر رفت فاصلة نشد عيالش را
آورد. دکتر از جيب خودش درجة تب را بيرون کرد
و بکربلائي جعفر داد و گفت زير زبانش بگذارد بعد از چند دقيقه درجه تب را گرفته
گفت بايد بفوري يک کيلو عرق بيد و کاسني بگيريد و هر چه آب خواست از آن بدهيد و
اگر بخواهيد يک سير تخم خرفه بکوبيد و بتدريج شيره بکشيد آب آنرا بدهيد که اين
هر دو دواي قطعي تب است و غذا هم آش (شوربا) دقيق بدهيد سبزيش اسفناج و گشنيز
باشد کربلائي جعفر دست عيالش را گرفت و بطرف منزل رفتند. چيزي نگذشت کربلائي جعفر برگشت گفت آقاي
دکتر اجازه ميدهيد. دکتر: بفرمائيد. کربلائي جعفر: چند روز است دانه هائي در
بدن مابيرون ميزند نميدانم سبب چيست. دکتر نبض او را گرفت و معاينه نمود و
گفت کربلائي جعفر شما بايد تصفيه خون بنمائيد اينجا داروخانه دارد؟ حاج صمد آقا: آقاي دکتر خواهش ميکنم
براي اهل اين ده دواهاي قديمي بفرمائيد که در دسترس ايشان باشد. دکتر: چشم, پس رو کرد بکربلائي جعفر که
شما زياد کاهو بخوريد کاهو خون را صاف ميکند و هم چنين انار و عناب خيلي خوب
است خواص زياد در عناب هست رنگ را صاف و قشنگ مينمايد و سينه را اصلاح ميکند و
اخلاط معده را پاک کرده خون را صاف مينمايد و زرشک نيز براي اصلاح خون خوب است. حاج صمد آقا: آقاي صباحي خواهش ميکنم
تتمه خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در صفات علماء و تطبيق آن را بر آقايان
فلاسفه بيان فرمائيد. صباحي: عرض کردم فلاسفه و صوفيه ميباشند
که علم خود را از يونانيان قبل از مسيح عليه السلام گرفتند و آيات متشابهات
قرآن را برأي خود تفسير ميکنند و عاقبت هه را ختم بخير ميدانند و گناه کاران را
ايمن مينمايند و افعال بد را بخدا نسبت ميدهند ميگويند در شبهات توقف مينمائيم
و حال آنکه در آن بلکه در محرمات قطعيه وارد شدند و در بدعتهاي ضلالات بشري فرو
رفتند و ضلالات و ظلمات آنان را فرا گرفته است صورت صورت انسان و قلب قلب حيوان
است. [91] راه هدايت و سعادت بشر را نميشناسد (که
آن وجود مقدس امام است) تا تابع آن شود, و راه ضلالت و غوايت و خسارت را (که
تخلف و روگردانيدن از صراط مستقيم است) تشخيص نداده که از آن رو گرداند, پس اين
مرده ايست در ميان زنده گان, يعغني اگر چه در ظاهر زنده است لکن در باطن و
حقيقت مرده است و بنور علم و معرفت قلب او زنده نشده فرمود ذات مقدس حق در قرآن
مجيد
أفَمَن
كانَ مَيتاً فَاَحييناهُ وَ جَعَلنا لَهُ نوراً يمشي بِهِ فِي النّاسِ كمَن
مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيسَ بِخارِجٍ مِنها الايه. آيا
کسيکه مرده باشد پس زنده نمائيم او را و قرار دهيم براي او نوري مانند کسي است
که در ظلمات جهالات و ضلالات فرو رفته باشد پس فرمود بکجا ميرويد و از که دوري
مينمائيد و حال آنکه اعلام هدايت و سعادت برپا است, و آيات الهي (که وجودات
ائمه معصومين) صلوات الله عليهم باشند) ظاهر و آشکار است, و مراکز نور و کمال
معين شده است, و چگونه در صحراي حيرت سرگردانيد و حال آنکه عترت پيغمبرتان در
ميان شما ميباشند و آنانند زمام داران حق و حقيقت و اعلام دين و شريعت که زبان
ايشان براستي و درستي گويا است هر چه بگويند از جانب حق گويند و خداوند آنان را
سفراء و نمايندگان خود قرار داده. حاج محمد علي ساعت را از جيب خود بيرون
کرده ديد ساعت ده و نيم است صباحي: حاج آقا معلوم ميشود کسل شديد. حاج خليل آقا: اگر مائل باشيد شام حاضر
است. حاج صمد آقا: اول يک دوره چاي لطف
فرمائيد چاي ريخته شد و در سيني گذاشته مقابل آقايان قرار گرفت بعد از صرف چاي
و سيگار. حاج خليل آقا: کربلائي جعفر سفره را در
اين مهتابي بيانداز چون هواي اطاق گرم است کربلائي جعفر سفره را حاضر نمود
مقابل آقايان گذاشت. سفره سفيدي گسترده, مقداري نان اطراف
گذاشته. صباحي: کربلائي جعفر قدري نمک هم براي
ما بياور تا ابتدا و ختم بنمک باشد, نمک هم آوردند, خورشت بادنجان و قيمه اطراف
سفره چيدند, دو ظرف پلوي مطبوع در وسط سفره گذاشته, تنگهاي دوغ و سکنجبين بر
زينت سفره افزوده, و ليوانهاي يخ دار لب هاي تشنه را متوجه خود نموده, و در
چهار گوشه سفره چهار مرغ بريان دلهاي مهمانان را بسوي خود جلب کرده ظرف هاي
ميوه اطراف سفره چيده شده. حاج خليل آقا: برادران عزيز بفرمائيد
همه اطراف سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند سر سفره بازار مزاح و شوخي بسيار
گرم شده و هر چند دقيقه صداي خنده مهمانان بلند ميشد و با گرمي تمامي مزاح هاي
شيرين آقايان صرف شام نمودند سپس همگي دست ها را شسته در جاي خود قرار گرفتند. حاج صمد آقا: آقاي صباحي خواهشمندم تتمه
خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام را بيان فرمائيد. صباحي: شب گذشته و آقايان کسل شدند اگر
اجازه ميفرمائيد بخوابيم بقيه عرايض باشد براي صبح آقايان موافقت نموده حاج
خليل آقا دستور داد رختخواب حاضر نمودند و همه گي خود را مهياي خواب کرد, در
بستر استراحت رفتند و خوابيدند. ساعت سه بعد از نصفه شب است سفيده صبح
از کنار افق آسمان نيلگون را شفاف نموده. صباحي در بستر از پهلوئي بپهلوي ديگر
گشت و بگفتن لا حَولَ وَ لا قُوّة إلاّ بالله خود را از
بستر خواب بيرون کشيد و براي وضو گرفتن بکنار جوي آب رفت. صداي اذان خليل آقا در فضا منعکس شده
سائر مهمانان را از خواب بيدار نمود و يکي بعد از ديگري از جاي بلند شد و بر لب
جوي براي وضو شتافتند. هژبر فيلسوف: آقاي دکتر خيلي هواي لطيفي
است. حاج صمد آقا در حاليلکه صورت خود را
ميشست ميگفت بلي بين الطلوعين از ساعات بهشت است. حاج خليل آقا اذان صبح را گفت و نماز
جماعت برپا شد کربلائي جعفر هم مشغول تهيه صبحانه گرديد بعد از اداء فريضه هر
يک مشغول تعقيب نماز شدند حاج خليل آقا قرآن ميخواند صباحي مشغول دعاي صبح بود
هژبر فيلسوف بعد از تعقيب مختصري در کناري استراحت نمود حاج صمد آقا و حاج محمد
علي هم واسطه کمي خواب پيروي از هژبر نمودند. دکتر حسينخان هم گفت اکثريت با ما است و
بزير شمد سفيد خود را پنهان نمود حاج خليل آقا بصباحي گفت آقاي صباحي رفقا ديشب
کم خوابيدند شما هم اگر ميل داريد قدري استراحت کنيد الان اول آفتاب است چائي و
صبحانه را کربلائي جعفر حاضر ميکند و ما را بيدار خواهد نمود. صباحي: حاج آقا معلوم ميشود جنابعالي هم
ميل بخواب داريد بلي ديشب خواب ما کم شد سپس بسجده رفته مشغول ذکر و شکر گذاري
شده پس از اندکي بواسطه زيادي کسالت در حال سجده بخواب رفت. ساعت شش صبح است آفتاب از پشت شيشه ها
بدرون اطاق تابندگي دارد کربلائي جعفر سفره بزرگي از کتان سفيد براي صبحانه
گسترده و در کنار آن نان شير مال و شير گرم و کره و عسل که از کندوهاي ده حاجي
خليل آقا است گذارده. گاهگاهي صداي گاوهاي ميان باغ هاي دره
در فضا طنين انداز و بمنظره زيباي اين دره مصفا اضافه مينمايد اين دفعه سوم است
که کربلائي جعفر حاج خليل آقا را بيدار نموده ولي کسالت خواب باز ايشان را در
خود فرو برده است. صباحي بصداي کربلائي جعفر بيدار شد و
بگفتن لا حول و لا قوه الا بالله از سجده سر برداشت در حاليکه اثر مهر در
پيشاني او ظاهر بود صدا زد حاج آقا کربلائي جعفر خسته شد از بس شما را صدا زد. دکتر حسينخان چشم گشوده گفت گمان ميکنم
حاج آقا ديشب هيچ نخوابيده هژبر از جا بلند شد گفت بداد آقاي محروق برسيد از
بيخوابي مريض نشود سپس هر کدام بکنار جوي رفته سر و صورت خود را شسته و شود
داده کنار سفره نشستند. حاج صمد آقا راستي حيف از آن زلف هاي
قشنگ آقاي محروق زيرا هر روز موقع صبحانه مدتي ايشان مشغول شانه کردن و بافتن
آن ميشدند و ما مشغول چائي خوردن بوديم ميترسم امروز بواسطه بيکار ماندن بکسي
مهلت ندهند صداي خنده حضار بلند شد. حاج خليل آقا چائي و شير ميريخت و
کربلائي جعفر مقابل مهمانان مي گذاشت. دکتر حسينخان: راستي آقاي کربلائي جعفر
مريضه شما چطور است. کربلائي جعفر: آقاي دکتر الحمد لله از
مرحمت شما خيلي بهتر است. دکتر: بلي همين ادويه گل و گياه ها که
مردم سابقا بوسيله آنها معالجه ميشدند بسيار مؤثر اند افسوس که فعلا اثري از
آنها باقي نمانده و بهمين قرص ها و آمپول ها بايد مريض مداوا شود و حال آنکه
اغلب از جهتي مفيد و از جهاتي مضر است زيرا که بقدري در انبارها ميماند که فاسد
شده و مؤثر براي مريض نخواهد بود صبحانه صرف شد. محروق: آقاي دکتر اگر اجازه دهيد و مائل
باشيد باز هم از بيانات آقاي صباحي بهره مند شويم بهتر از ان است که وقت بيهوده
صرف شود. دکتر: آقايان خواهش ميکنند از حضرت آقاي
صباحي که دنباله فرمايشات خود را ادامه دهند اين مقدار هم بواسطه نشئه خواب بود
زيرا خواب هم نشئه دارد. محروق معنايش را فهميدم آقاي دکتر شما
هم يکي گفتيد. صداي خنده از همه بلند شد و احسنت احسنت
بدکتر گفتند. در اينهنگام صباحي بگفتن بسم الله
الرحمن الرحيم سکوت کاملي درمجلس ايجاد کرده گفت فهرست عرايض گذشته ام نسبت
بطريقه بشر در مقام سير بسوي حقايق و اختلاف آنان چنين است. که بعضي قائلند بوحدت وجود و موجود و
بعضي تباين در موجودات گفته اند و برخي قائل بجبر که ميگويند لو شاء الله ما
اشرکنا و لا ابائنا و لا حرمنا من دونه من شيئ و بعضي قائل بکمون و ظهور شدند
مثل انکسا غورس و تابعين او و برخي صور مبدعات را ازلي دانسته و
آنرا بدون نهايت گفته مانند انکسيمانس. [92] و اين قول را افلاطون و فلوطر خيس
اختيار کرده اند [93]
و کسوفانس مخالفت کرده و انکار ازليت و صور و هيولي را نموده است. و انبذقلس که از بزرگان فلاسفه بوده [94]
هويت باريتعالي را عين علم و اراده محضه وجود و عزت و قدرت و علت تامه دانسته و
معلول اول را عنصر و دوم عقل و سوم نفس و اين سه را بسايط و باقي را مرکبات
گفته و در باري تعالي بنوعي از حرکت و سکون قائل شده و فيثاغورس و فلاسفه بعد
از او تا زمان افلاطون اين راي را قبول داشتند و بعد مختلف شدند بعضي متحرک و
برخي ساکن گفته اند [95]
و تاليس قائل باراده ازليه شده است [96]
مانند انبذقلس و تابعين آنان از آن جمله سليمان مروزي است که در اين خصوص با حضرت
رضا عليه السلام بحث مفصلي نموده و حضرت با ادله و براهين او را رد فرموده است
و در محل خود بيايد انشا الله تعالي. و فرفور يوس از اصحاب ارسطاطاليس است
کتابي نوشته در اتحاد عاقل و معقول که ممدوح اکثر حکماي مشائين بوده [97]
و نيقلاروس کتابي در رد اتحاد عاقل و معقول نوشته است. [98] غرض اختلافات آنها در اصول عقايد و
معارف واضح است و مقدار زيادي از آنرا در کتاب ملل و نحل و طرايق و ناسخ نقل
فرموده اند که وقت زيادي لازم است براي بيان آنها و چون بشر در اعتقادات و اصول
عقايد با يکديگر اختلاف داشتند خداوند تبارک و تعالي انبياء را فرستاد براي
آنکه رفع اختلاف نمايند و مردم را بحقايق برسانند و متذکر معرفت فطري نمايند و
دفائن عقول را براي آنان آشکار نمايند و دفع فساد کنند و در قرآن مجيد سوره
بقره اشاره باختلاف آنان فرموده: (كانَ النّاسُ أُمّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ
النَّبيينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الكتابَ بِالحَقِّ
لِيحكمَ بَينَ النّاسِ فيما اختَلَفُوا فيه وَ ما اختَلَفَ فيهِ إلاّ الّذينَ
اوتُوهُ مِن بَعدِ ما جائَتهُمُ البَيناتِ بَغياً بَينَهُم فَهُدَي الله
الّذينَ آمَنوُا لِما اختَلَفوا فيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذنِهِ وَ الله يهدِي مَن
يشاءُ الي صراطٍ مستقيم) در اين آيه شريفه اختلاف را مخصوص اهل دانش و وظيفه
پيغمبران را رفع اختلاف دانسته و هدايت واقعي را مختص بتابعين و مؤمنين قرار
داده نه کسانيکه متمسک بکلمات ديگران و برأي و قياس و فکر در دين خدا بحث کنند
و از مجاري وحي الهي روي برگردانند. و در آيه ديگر خداوند فرمود:
(وَ لا
يزالونَ مُختَلِفينَ إلاّ مَن رَحِمَ رَبُّك) يعني
اختلاف در بشر بوده و هست مگر کسانيکه مورد لطف و مرحمت پروردگار شوند و آنان
فقط شيعيان و تابعين پيغمبران و امامان عليهم السلام ميباشند چانچه در روايات
فرموده اند. [99] و کسيکه بغير قرآن و اهل بيت پيغمبر صلي
الله عليه و آله و سلم متمسک شود شيعه نيست چنانچه اما بحق ناطق جعفر الصادق صلوات
الله عليه فرمود: كذب من زعم انه يعرفنا و هو مستمسك بعروة غيرنا [100]
دروغ ميگويد کسيکه گمان ميکند ما را شناخته و او مستمسک بديگران گرديده براي آنکه
متمسک و تابع باطل شده چنانچه امام باقر عليه السلام فرموده
كلما
لَم يخرُج مِن هَذا البيتِ فَهوَ باطِل [101]
هر آنچه خارج نشده از اين خانه (که مراد خانه اهل بيت پيغمبر و پيشوايان دين است)
پس آن باطل است و علماي طريقه بشريت از در خانه غير آل محمد صلوات الله عليهم
کسب طريقه نموده اند. و در آيه ديگر ميفرمايد:
وَ ما
أَنزَلنا عَلَيك الكتابَ إِلاّ لِتبَينَ لَهم الّذي اختَلَفُوا فيهِ وَ هُدي وَ
رَحمَةً لِقَومٍ يؤمِنُون [102]
نزول قرآن را بر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهت رفع اختلاف و هدايت را براي
مؤمنين قرار داده و وظيفه رسولش را رفع اختلاف و خارج کردن بشر از تاريکي هاي
گمراهي و رساندن بجانب نور هدايت قرآن معين فرموده چنانچه ذات مقدس در کلام
مجيدش خبر داده الر كتابٌ أَنزَلناهُ إلَيك لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ
الظُّلُماتِ إِلي النّور بِإِذنِ رَبَّهِم إِلي صراطِ العَزيزِ الحَميد يعني
اي پيغمبر مکرم و اي نبي معظم اين کتاب را بسوي تو فرستاديم براي آنکه مردم را
از ظلمات بيرون نمائي و داخل در نور ايمان و معرفت فرمائي باجازه پروردگارشان و
آنان را جلب نمائي بسوي راه عزيز حميد و باين مضمون آيات شريفه زياد است و
خداوند عزيز علم خود را در کتاب مجيدش قرار داده و آنرا بر پيغمبر صلي الله
عليه و آله و سلم نازل فرموده و آياتي براي تذکر باين فرستاده پس فرموده
انزله
بعلمه و فرموده من بعد ما جائك من العلم و فرموده فان لم يستجيبوا لكم فاعلموا
انما انزل بعلم الله و چون قرآن شريف مشتمل بر علم خدا است اگر جن و انس
جمع شوند نتوانند مثل آنرا بياورند و اين علم بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و
سلم نازل گرديده تا رفع اختلاف از بين بشر فرمايد و رسول اکرم نيز تبليغ رسالت
فرموده و تقصيري در تبليغ ننموده و چون همه قابل استفاده و استفاضه نبودند علوم
قرآن را بامر پروردگار نزد امير المؤمنين صلوات الله عليه قرار داد و از آنحضرت
بامامان از فرزندانش رسيد و آنان را با قرآن خليفه خود در امت قرار داد چنانچه
در حديثي که شيعه و سني آنرا نقل کرده و مورد اتفاق است فرموده و امر بتمسک بهر
دو نموده و نجات را براي متسمک بهر دو مقرر نموده. و خداوند تبارک و تعالي قرآن را نور, و
حکمت, و موعظه, و شفاي آنچه در سينه ها است, و رحمت, و ذکر, و هدايت, و تذکره,
و ذکري, و بينات, من الهدي, و ميزان, و فرقان بين حق و باطل, و قول فصل بين
بشر, معرفي فرموده و واجب نموده تبعيت از آنرا و اين کتاب عزيز را حديث و احسن
الحديث (يعني تازه و بهتر تازه) قرار داده در مقابل علوم قديمه بشر که غير از
تاريکي و گمراهي چيز ديگري نيست و بهمين معاني رسول اکرم صلي الله عليه و آله و
سلم و ائمه دين صلوات الله عليهم قرآن مجيد را معرفي فرمودند و در کتب ما مضبوط
است [103]
از آن جمله از حضرت مجتبي صلوات الله عليه از رسول الله صلي الله عليه و آله و
سلم نقل کرده که در ضمن حديثي در معرفي قرآن مجيد فرمودند
من ابتغي العلم في غيره اضله الله الخ يعني کسيکه طلب کند علم را در غير قرآن خداوند او
را گمراه نمايد و حضرت عسکري صلوات الله عليه نقل فرموده
من طلب الهدي في
غيره اضله الله يعني کسيکه طلب هدايت نمايد در غير قرآن خدا او را در
گمراهي اندازد و خداوند متعال هم در قرآن کريم ميفرمايد
وَ قَد أَتَيناك
مِن لدُنّا ذِكراً مَن أَعرَضَ عَنهُ فَإِنَّهُ يحمِلُ يومَ القيمَةِ وِزراً و
در آيه ديگر وَ مَن يعشُ عَن ذِكرِ الرَّحمنِ نُقَيض لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ
قَرينً مفاد آن اين است که قرآن ذکر است کسيکه از آن رو گرداند و
اعراض نمايد شيطان قرين او شود و در روز قيامت حامل وزر وبال باشد. [104] حاج صمد آقا: جناب آقاي محروق خوب شد
بابا از مرشدي دست بازداشتي و الا روز قيامت بحمالي ميافتادي. صداي خنده حضار بلند شد و مجلس بهم
خورده سر شوخي باز شد هر يک با يکديگر مزاح هاي شيرين مينمودند حاج خليل آقا:
کربلائي جعفر چاي بريز. سيني چاي بميان آمد هر يک فنجاني را
برداشته مشغول شدند صباحي در حاليکه فنجان گرفته و گاهي بر لب مي نهاد شروع
بسخن نموده گفت از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده که
باميرالمؤمنين عليه السلام فرمود يا علي انا مدينه العلم و انت بابها
فمن اتي من الباب وصل يا علي انت بابي الذي اوتي منه و انا باب الله فمن اتاني
من سواك لم يصل الي و من اتي الله من سواي لم يصل الي الله و هذا الحديث متواتر
بين العامة و الخاصة كما قاله صاحب الوسائل يعني اي علي من شهر و مرکز علم ميباشم و تو راه و
درب آن ميباشي کسي از درب وارد شود پس بمن ميرسد و از غير آن بمن نميرسد و راه
خداشناسي من هستم و کسيکه از غير راه من وارد شود بخدا نخواهد رسيد و اين حديث
را بطور تواتر عامه و خاصه نقل کرده اند چنانچه عالم عامل و محدث کامل جناب شيخ
حر عاملي ره در کتاب وسائل باب قضاء فرموده است و در بحار ج9 (ص 472) روايات
اين را نقل فرموده. و نيز رسول الله صلي الله عليه و آله و
سلم فرمودند اي جماعت مردم من خانه حکمت و دانائي هستم و علي مفتاح و کليد آن
است و هرگز بخانه نتوان رسيد مگر بسبب مفتاح و کليدان و اين روايت را شيعه و
سني بسندهاي زيادي نقل کرده اند. [105] پس واجب است بر کسيکه هدايت و نجات و
سعادت ميخواهد مراجعه کند بقرآن و عترت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم چون
خدا و رسولش اين دو را با هم راه سعادت و هدايت قرار داده اند و از يکديگر جدا
نشوند تا روز قيامت و در کتاب شريف وسائل الشيعه در کتاب قضاء متجاوز از سيصد و
پنجاه روايت و در کتاب مستدرک در حدود دويست روايت نقل فرمودند که مفاد تمام
آنها آنست که بايد در اصول دين و فروع آن متمسک بعترت پيغمبر صلي الله عليه و
آله وسلم شد و تفسير قرآن بدون فرمايش اهل بيت که علم قرآن نزد آنان است جائز
نيست و نجات و سعادت براي کسي است که متمسک بهر دو شود. ناگاه کربلاي حسين برادر کربلاي جعفر
رسيد. حاج خليل آقا: کربلاي حسين در شهر چه
خبر بود. کربلاي حسين: حاجي آقا رضا آقا زاده
آقاي صباحي سفارش نمودند که خدمت آقاي صباحي عرض نمايم زودتر بشهر برگردند چون
آقا زاده کوچک ايشان کسالت داشتند و نامه براي آقاي دکتر و آقاي هژبر فيلسوف از
شهر آوردم نامه را خدمت آقايان گذاشت بعد از خواندن گفتند حاج خليل آقا اجازه
بدهيد که بشهر برگرديم. حاج صمد آقا: مقصد اصلي ما هدايت رفيق
مان آقاي محروق بود خدا را شکر مينمائيم که باين سعادت رسيديم حال بايد
برگرديم. حاج خليل آقا ماشين خود را حاضر نموده
همه مهمانان سوار شدند و بطرف شهر برگشتند و هر يک بمحل خود رفتند. درست يکماه از مسافرت ييلاق ميگذرد. برگهاي درختان کم و بيش زرد و برنگ خود
خبر از ناسازگاري هوا و کسالت و بيماري خود ميدهند, زاغ ها با لباس سياه و ناله
هاي جانسوز خود تسليت در گذشت تابستان را بفقراء داده, بجاي بلبلان بر درختان
با سر و صداي خويش دلهاي ضعفا را ريش ميسازند, هوا رفته رفته تغيير کرده, و به
بادهاي شديد خود اعلان حرکت تابستان و ورود پائيز را ميدهد, هنوز محروق در منزل
شهري حاج خليل آقا بسر ميبرد, و با مهمان نوازي و اصرار او نتوانسته بوطن
برگردد, او ديگر از مرام قبلي خود دست کشيده, بلکه يگانه دشمن سرسخت متصوفه و
عرفاء است. او ميگويد اين دزدان راه شريعت الهيه, و
جانوران راه سعادت, سرمايه بيچارگي مردم و گمراه کنندگان عالم بشريت و درندگان
جاده انسانيتند. او روزها در منزل بمطالعه و گاهي هم
حجره حاج خليل آقا رفته و با يکديگر بمنزل مراجعت ميکنند روز شنبه 22 مهر ماه
است مامور اداره تلگراف وارد حجره شد تلگرافي بحاج خليل آقا اداه گفت حاج آقا
چشم شما روشن, حاج خليل آقا پاکت را باز نموده و تلگراف را خواند و با روي باز
و لب پز خنده گفت چشم و دل شما روشن و انعامي باو داده گفت بلي حاج علي آقامان
فردا وارد ميشود. محروق: آقاي حاج خليل آقا مراجعت آقا
زاده را از سفر با برکت حج و ورود ايشانرا تبريک عرض مينمايم حاج خليل آقا
متشکرم بفرمائيد برويم منزل اطاق بسيار بزرگ 12*4 به فرشهاي قيمتي مفروش و پرده
هاي مخمل بزيبائي آن افزوده و در دور اطاق ظرفهاي شيريني و سيب و انگور و
خربوزه و هلو نظر ميهمانان را بخود جلب نموده است اطاق ديگري بمساحت 5*4 متصل
باين اطاق و دستگاه سماور در آنجا است و سيني چائي و ميوه از آنجا بدرون اطاق
بزرگ آورده ميشود پاکت هاي دعوت براي دوستان از تجار و کسبه و همسايه گان و
مستمندان چاپ و توزيع شده است و براي نهار جمعه نيز پنجاه نامه دعوت براي چند
تن از علماء و فضلاء از طلاب علوم ديني و رفقاي ييلاقي حاج خليل آقا هژبر و
دکتر حسينخان و حاج محمد علي و حاج صمد آقا فرستاده شد. ظهر جمعه 28 مهر ماه ساعت 11 صبح جمعه است ميهمانان اطراف
اطاق نشسته و بعضي هم يکي بعد از ديگري وارد شده و بعد از سلام و تعارفات لازمه
در کناري مينشينند محروق هم نزديک بحاج خليل آقا و حاج علي آقا نشسته و با محبت
هاي گرم حاج خليل آقا گرم حرف, و گاهي لبخند نمکيني بر لبش ظاهر ميشود. دکتر حسينخان و هژبر فيلسوف نزديک بهم
نشسته و حاج محمد علي و حاج صمد آقا بگوشه گرم گفتگوي تجاري ميباشند. نهگهاي صداي بفرمائيد حضار را متوجه
آقاي برهاني با چند نفر از خصيصين خود وارد و در بالاي مجلس تکيه بپشتي دادند
هنوز مجلس آرام نشده بود. حاج خليل آقا و ميهمانان از جا بلند شده
گفتند بفرمائيد که از درب اطاق آقاي صباحي وارد و به سلام نمودن او همه متوجه,
براي احترام از جا بلند شدند با تعارفات بسيار گرمي کنار آقاي برهاني قرار گرفت
چائي صرف شد و بعضي مشغول ميوه خوردن و عده اي سرگرم سيگار کشيدن و چند نفري
هنوز نيامده بودند. حاج خليل آقا: جناب آقاي صباحي بسيار
مايلم از بيانات شريفه جنابعالي يا آقايان و بزرگان ديگر استفاده شود که مجلس
ما از کلمات و فرمايشات بزرگان دين منور گردد ديگر هر طوري که ميل مبارک آقايان
باشد. برهاني و دکتر حسينخان ومحروق و ديگران
بتناوب همه مايليم از بيانات آقاي صباحي استفاده کنيم. صباحي: آقايان تشريف دارند بنده قابل
نيستم. حاج خليل آقاک آقايان همگي مايلند خواهش
دارم مضايقه نفرمائيد صباحي لباس خود را جمع و دو زانو نشسته
گفت: بسم الله الرحمن الرحيم چون مجلس و محفل
ما تشکيل يافته از آقايان علماء و فضلاء و دانشمندان و بر اين دسته لازم و واجب
است که بفکر اصلاح و سعادت طبقه مهجور و دور افتاده از علم و دانش بوده آنان را
از دام و کمند اهريمنان راه سعادت و عالم انسانيت نجات دهند لذا عرض ميکنم
خداوند متعال براي نجات بشر از وادي ضلالت و خسارت و دره هاي پيچ در پيچ مخوفي
که راه زنان عالم انسانيت بوجود آورده اند اشرف موجودات و يگانه منجي عالم
بشريت را مبعوث نموده و بوسيله او کتابي که جامع جميع کمالات و علوم و معارف و
قوانين محکمي که جز بانها بشر سعادت نيابد و بدون آن دستورات بعالم انسانيت و
شرافت وارد نگردد فرستاد ولکن غرض از تصديع غربت اين کتاب مقدس و بي اعتنائي
مسلمين عملا باين دستورات محمه الهيه است که امروز افراد تحصيل کرده اين ملت
عاري از علم و دانش قرآن ميباشند شانزده سال تحصيل ميکنند و لکن از توحيد و
خداشناسي قرآن اطلاعي ندارند زيرا قرآن بآنان تعليم نميشود و اگر هم بشود قرآني
تعليم ميشود که تفسير آن از دهان علماي بشر و فلاسفه و عرفاء خارج شده. نه تنها زمان ما علم قرآن غريب و مورد
بي اعتنائي عملي مسلمين قرار گرفته بلکه از زمان ورود فلسفه و عرفان در بين
مسلمين قرآن غريب و بشر از علم او دور و مهجور مانده است و حال آنکه خود قرآن
به بيان الوهيت ميفرمايد شَهرُ رَمَضانِ الذّي أُنزِلَ فيهِ القُرآن هُدي
لِنّاسِ وَ بَيناتٍ مِنَ الهدي و الفُرقانِ
و در جاي ديگر ميفرمايد: هذابيانٌ للِنّاس وَ هدي وَ مَوعِظَةً لِلمتّقين و در
آيه ديگر وَ نَزَّلنا عَلَيك الكتابَ تِبياناً لِكلِّ شَيئ وَ هُدي
و رحمةً وَ بشري لِلمُسلمين و در سوره ديگر فرموده
إنَّ
هذا القرآنِ يهدي لِلَّتي هي أَقوَم و در جاي ديگر فرموده:
هذا
هُدي و در آيه ديگر فرموده:
فَمَن تَبِعَ هُداي فَلا يضِلّ وَ لا يشقي و در جاي ديگر فرمود
الله
الذي أَنزَلَ الكتابَ بِالحَقِ وَ الميزان و نيز فرموده
إِنَّه لَقَولٌ فَصل. صريح هذه الايات المباركات و غيرها ان
هذا القرآن و هدي الله تعالي انزله بعلمه و جعله بيانا و تبيانا لكل شيئ و جعله
ميزانا و فصلا و فرقانا و مميزا بين الحق و الباطل و هو بصائر للناس فمن تمسك
به اهتدي و استبصر و من اعتصم به سعد و ظفر و نجي من الظلمات و طهر و لا يري
ضرر و ينجو من مس سقر و من الرمي بشرر و صيره ربه الي خير دار و مقر و يكون في
جنات و نهر في مقعد صدق عند مليك مقتدر و من تبع هدي الله فلا يضل و لا يشقي و
صدره عن الغل يشفي و يظهر عليه الظلمات و الضلالات و لا يخفي و يسعد بالاخرة و
هو خير و ابقي و في درجات السعادة و المعارف يرقي و من رحيق المختوم بالمسك
يسقي و يتشرف بزيارة النبي المصطفي و اله المستكملين الشرفا في جنات العلي في
جوار رحمة ربه الاعلي لا يجوع فيها و لا يعري و لا يظمأ فيها و لا يضحي و من
تركه و لم يتبعه فقد ضل و غوي و يناله خذلان و عمي و انغمر في ظلمات الهوي و
تاه في ضلالات الردي و خالف امر ربه الاعلي قال تعالي و هذا كتاب انزلناه مبارك
فاتبعوه و اتقو لعلكم ترحمون فزعم ان التبعية تلزم في الفروع و يتمسك في الاصول
بالبراهين التي لا يسمن و لا يغني من جوع لا يمتاز خطاها من صوابها و لا علمها
عن جهلها و لا حقها من باطلها وكلهم متمسكون بالبراهين و هم غير متفقين و في
نتائج البرهان مختلفون مع انه لا يمكن ان يكون المختلفان كليهما حقا و صوابا و
لا محاله يكون احدهما خطا و اشتباها و هما غير ممتازين عند صاحبه و كل يدعي ان
الحق معه مع ان الحق في الواقع لا يكون الا مع احدهما او مع غيرهما و يكون
كلاهما مخطئين. آقايان فضلا و دانش جويان اين محفل شريف
توجه داريد که خداوند در اين آيات قرآن مجيد را معرفي فرموده که آن هدايت و راه
نماي گمشدگان است و قرار داده آنرا بيان و آشکار کننده و ميزان و فارق و فاصل
مميز بين حق و باطل پس فرموده کسيکه پيروي کند آنرا گمراه نشود و بشقاوت و
بدبختي نرسد بلي هر کس پيروي کند از اين راهنماي سعادت با راهنمائي پيشوايان
دين که معلمين قرآن و مفسرين حقيقي انند از ظلمت هاي جهل نجات يافته و بنورانيت
علوم الهيه دل و جانش منور شود و در دنيا با سعادت و شرافت و در آخرت بمقام قرب
فائز گردد. و لکن افسوس هزاران افسوس که جماعتي از
مسلمين گمان کردند پيروي قرآن فقط نسبت بفروع دين است و در اصول و اساس شريعت
که خداشناسي و معرفت بحضرت پروردگار است متمسک بعلوم بشري و فلسفه شوند و دل
خود را خوش داشتند به برهانيکه هيچ فائده بر آن مترتب نميشود, حق و باطل آنرا
از يکديگر نتوان تميز داد, عجب در آن است اهل براهين بشري با يکديگر مختلفند با
آنکه ممکن نيست دو مخالف هر دو حق باشند و بناچار يکي از آن دو يا هر دو اشتباه
و باطل است در اينهنگام صداي اذان بلند شد صباحي کلام خود را قطع نموده و گفت و
صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين. وقت نماز است حاج آقا اگر اجازه دهيد
نماز بخوانيم آقايان همه گي براي نماز خود را مهيا نموده و مشغول نماز شدند حاج
خليل آقا هم دستور داد که سفره در اطاق ديگر انداختند نماز تمام شد: حاج خليل
آقا: آقايان بفرمائيد پس از تعارفات مهمانان بر سر سفره نشسته مشغول نهار شدند
غذاي امروز چيست اطراف سفره چندين ظرف خربوزه و انگور و
تنگ هاي دوغ و ظرف هاي سماق و فلفل و کره چيده شده. پيش خدمت ها هر يک بعد از ديگري بشقاب
هاي چلو کباب مقابل آقايان و ديگري ظرف کباب را در اطراف سفره ميگذاشتند منظرة
زيبايي داشت و غذاي مطبوعي بود و مهمانان با محبت و رمي با يکديگر غذا خورده و
باطاق ديگر براي صرف چائي و ميوه بجاي خود قرار گرفتند. چائي و ميوه صرف شد. دکتر حسينخان: آقاي صباحي آقايان مايلند
دنباله فرمايشات شما را استماع کرده بهره مند شوند. صباحي: ذات مقدس حق کتاب مجيد خود را بر
اشرف خلقش نازل فرموده براي آنکه آنان را از ضلالات و ظلمات خارج نمايد. پس فرمود
الر كتابٌ أَنزَلناهُ إِلَيك لِتُخرِجَ الناسَ مِنَ
الظّلماتِ إِلي النُورِ و در
جاي ديگر فرمود: قَد جائَكم مِنَ الله نورٌ وَ
كتابٌ مُبينٌ يهدي بِهِ الله مَنِ اتّبَعَ رِضوانِهِ سُبُلَ السّلام وَ
يخرُجُهم مِنَ الظُّلُماتِ إِلي النورِ بإذنِهي وَ يهديهِم إِلي صراطٍ مُستَقيم و در موضع ديگر
ميفرمايد: يا أيها النّاس قَد جائَكم بُرهانٌ
مِن رَبِّكم وَ أَنزلنا إِليكم نوراً مبيناً فَاما الّذينَ آمَنوا باللهِ وَ
اعتَصِموا بِهِ فَسَيدخِلُهم في رَحمَةٍ مِنهُ وَ فَضلٍ وَ يهديهِم إِلَيهِ
صِراطاً مستقيماً اي
مردم براي شما از جانب خدا نور و کتاب مبين و برهان خدائي نازل شده کسيکه متمسک
بآن شود داخل در رحمت و فضل پروردگار گردد و بسوي صراط مستقيم راه يابد پس
کسيکه متمسک بآن نشود خدا او را هدايت نفرمايد و کسيرا که خدا او را هدايت
نفرموده در ضلالت و گمراهي است و باز ذات مقدس حق از کثرت رحمت و لطف خود بر
بندگان و براي تاکيد و ترغيب در تمسک بآن تصريح فرموده که بيان هر چيزي در قرآن
هست و هيچ چيزي از آن فروگذار نشده و آن است کتاب مبين که همه چيز در آن مضبوط
است. پس فرموده در کلام شريفش: ما فَرَطنا
فِي الکتابِ مِن شيئٍ و در آيه ديگر فرمود: وَ نزّلنا
عَلَيك الكتاب تِبياناً لِكلِّ شيئٍ و در موضع ديگر:
و لا
رَطبٍ و لا يابسِ إلاّ في كتابٍ مبين و نيز فرمود:
و ما
مِن غائِبَةٍ فِي السّماء وَ الارضِ إلاّ في كتابٍ مبينٍ و آيات در
معرفي قرآن زياد است و در مقام تعيين کتاب مبين فرمود:
حم و الكتابِ
المبين إِنّا جَعَلناهُ قُرآناً عَرَبياً لَعَلّكم تَعقِلون و نيز
فرمود الر تلك آياتُ الكتابِ المُبين إنّا أنزلناهُ قُرآناً
عَرَبياً لَعلَكم تَعقِلون و در جاي ديگر فرمود:
حم وَ
الكتابِ المبينِ إِنّا أنزلناهُ في لَيلَة مباركةٍ و از اين آيات
استفاده ميشود که قرآن مجيد کتاب مبين است و اگر آيات و روايات براي اين موضوع
بيشتر بخواهيد پس مراجعه نمائيد بکتاب ابواب رحمت که بطور کامل شرح داده شده
است. و نيز در آيه شريفه قرآن بيان نموده که
علم کتاب نزد شخص خاص که آن وجود امام عليه السلام ميباشد پس فرمود:
قُل كفي
باللهِ شهيداً بيني وَ بَينَكم وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الكتابِ پس
باين آيه فهماند که کسي است که علم کتاب نزد او است و در روايات متواتره که
عامه و خاصه نقل نمودند مراد از آنکس اميرالمؤمنين عليه السلام است [106] و باز واضح تر نمود در سوره يس و فرمود: و كلُّ شيئٍ أحصَيناهُ في إِمامٍ مُبينٍ يعني
همه چيز را ضبط و احصاء نموديم در وجود مقدس امام مبين و آن وجود مقدس
اميرالمؤمنين عليه السلام است چنانچه در ورايات وارده در تفسير برهان در ذيل
آيه شريفه و در بحار نقل فرموده اند. [107] و در روايات متواترات ائمه دين عليهم
السلام فرمودند تمام علوم قران نزد ما است و اين از ضروريات مذهب شيعه است. پس اگر دين خود را از پيغمبر و امامان
عليهم السلام جمعين گرفت پس در واقع از جانب خدا گرفته و بسعادت و نجات رسيده و
اگردين خود را از راي و هواي نفس گرفت پس او از همه گمراه تر است و داخل ميشود
در آيه شريفه وَ مَن أَضَلُّ مِمَّن إِتّبَعَ
هَويهُ بِغَير هُدي مِنَ الله الخ کيست گمراه تر از کسيکه تابع هواي نفس شود و متمسک بدليل
و راهنمائيکه از جانب خدا معين شده نشود. [108] و امام عليه السلام در تفسير آيه شريفه
فَمَن تَبِعَ هُداي فَلا يضِلُّ وَ لا يشقي (کسيکه تابع
هدايت من شود پس در ضلالت و شقاوت واقعغ نشده است) فرمود کسيکه قائل بامام عليه
السلام بشود و تابع او گردد و از اطاعت او سر نپيچد اوست که در ضلالت و شقاوت
نخواهد بود. [109] و امام باقر عليه السلام فرمود ما اهل
بيتي هستيم که علم ما از جانب خدا است اگر تابع ما شويد هدايت يابيد و در جاي
ديگر فرمود کسيکه دين خود را از غير امام عليه السلام بگيرد روز قيامت سرگردان
باشد. [110] بلي چنين است زيرا که قرآن و عترت را
نشناخته و بآنها مراجعه نکرده و مخالفت امامان را نموده است چون امامان عليهم
السلام امر بتمسک بقرآن و روايات فرمودند چنانچه اميرالمؤمنين عليه السلام در
روايت نهج البلاغه فرموده است. عليكم بكتاب الله
فانه الحبل المتين و النور المبين و الشفاء النافع و الراي الناقع و العصمة
للمتمسك و النجاة للمتعلق
الخطبه. و قال عليه السلام في خطبة اخري
و اعلموا ان هذا القرآن هو الناصح الذي لا يغش و الهاي
الذي لا يضل و المحدث الذي لا يكذب الي ان قال فان فيه شفاء من اكبر الداء و هو
الغي و النفاق و الكفر و الضلال الي ان قال ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل
هذا القرآن فانه حبل الله المتين و سببه الامين و فيه ربيع القلوب و ينابيع
العلم و ما للقلب جلاء غيره. و عن العيون عن الرضا عليه السلام قال في
تعريف القرآن هو حبل الله المتين و عروته الوثقي و
طريقته المثلي المؤدي الي الجنه و المنجي من النار لا يخلق من الازمنه و لا يغث
علي الالسنة لانه لم يجعل لزمان دون زمان بل جعل دليل البرهان و حجة علي كل
انسان الخبر. و عن النهج قال عليه السلام
فالقرآن امر زاجر و صامت ناطق حجة الله علي خلقه
الخطبه. و عن الامام الصادق عليه السلام قال
كتابه نوري و حكمته. و عن الامام السجاد صلوات الله عليه قال
آيات القرآن خزائن العلم الخ و من دعائه عليه
السلام عند ختم القرآن كما في الصحيفة السجادية و قرآنا
اعربت به عن شرايع احكامك و كتابا فصلته لعبادك تفصيلا و وحيا انزلته علي نبيك
محمد صلي الله عليه و آله و سلم تنزيلا و جعلته نورا نهتدي به من ظلم الظلالة و
لاجهالة باتباعه و شفاء لمن قد انصت بفهم التصديق الي استماعه و ميزان قسط لا
يحيف عن الحق لسانه و نور هدي لا يطفأ عن الشاهدين برهانه و علم نجاة لا يضل من
ام قصد سنته و لا تنال ايدي الهلكات من تعلق بعروة عصمته الخ. و في النهج قال اميرالمؤمنين عليه السلام
بعثه بالنور المضيئ و البرهان الجلي و المنهاج البادي و الكتاب الهادي الي ان
قال ارسله بحجظ كافية و موعظة شافيه و دعوة متلافيه اظهر به الشرايع المجهولة و
قمع به البدع المدخولة و بين به الاحكام المفصولة. و از آنچه گذشت ظاهر ميشود که اين قرآن
شريف, کتاب مبين و حبل الله متين و سبيل عظيم و صراط مستقيم است کسيکه آن را
پيشوا و مقداي خود قرار دهد بنجات سعادت و بهشت خواهدذ رسيد, و کسيکه هدايت و
علم و معرفت از غير آن خوهد, خداوند او را گمراه خواهد کرد, چون خداوند آن را
هدايت کننده گمراهان و بينائي نابينايان, و نور تاريکان, و عصمت هلاک شدگان و
رشد بيچارگان, و شفاء قلوب مريضان, و موعظه جاهلان و علاج درد بي درمان اهل کفر
و شرک و طغيان, قرار داده است, و براي قلوب بندگان شفائي و جلائي غير آن قرار
نداده است, پس کسيکه از آن استضائه نمايد خدا او را منور فرمايد و کسيکه بآن
متمسک شود, خدا او را از ضلالت و شقاوت نجات خواهد داد و کسيکه آنرا بر غيرش
مقدم دارد خداوند او را هدايت فرمايد و کسيکه غير را بر آن مقدم دارد خدا او را
گمراه خواهد کرد براي آنکه اوست حجت خدا بر خلق, و جائز نيست بر حجت چيزي مقدم
شود, و آن است ميزان حق و حقيقت, و قسط و عدالت, پس بايد در اصول و فروع باو
متمسک شد, و او را پيشوا قرار داد, و تمسک بآن نيست مگر براي کسيکه قرآن و
تاويلش را از پسغعمبر و اهل بيت آن سرور بگيرد, چون اين دورا از يکديگر جدا
نشوند, و نخواهند شد تا روز قيامت, و براي اين است که ائمه فرمودند ما هستيم
خزانه دار علم و حکمت پروردگار, و بنا عبد الله و بنا عرف الله و بنا وحد الله
لولانا ما عبد الله و ما عرف الله و ما وحد الله عبادت و معرفت و توحيد
پروردگار بواسطه ما محقق ميشود, و اگر ما نبوديم و بيان نميکرديم احدي بمعرفت و
توحيد و عبادت نميرسيد,و چون بيان قرآن و اهل کافي است حرام فرمودند که ديگران
بفکر و راي خود در خدا و صفات خدا تکلم کنند, و فرمودند تکلم کنيد در مخلوقات
خدا, و تکلم نکنيد در ذات و صفات خدا برأي و فکر خود, براي آنکه تکلم در خدا
زياد نميکند مگر صاحبشرا مگر حيرت و ضلالت, فرمود اميرالمؤمنين صلوات الله عليه
کسيکه فرک کند در ذات خا زنديق ميشود, و چون از فکر کردن مردم و تکلم آنان در
ذات خدا منع شديد فرمودند, تاکيد اکيد نمودند در مراجعه کردن در اصول معارف
بقرآن, و کلمات پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم و فرمودند تعدي از مفاد قرآن
ننمائيد که بهلاکت و ضلالت خواهيد رسيد, ففي الكافي و التوحيد مسندا عن الصادق
صلوات الله عليه انه كتب الي عبد الرحيم القصير سئلت
رحمك الله عن التوحيد و ما ذهب اليه من قبلك فتعالي الله الذي ليس كمثله شيئ و
هو السميع البصير تعالي عما يصفه الواصفون المشبهون الله بخلقه المفترون علي
الله فاعلم رحمك الله ان المذهب الصحيح في التوحيد ما نزل به القرآن من صفات
الله جل و عز فانف عن الله تعالي البطلان و التشبيه فلا نفي و لا تشبيه هو الله
الثابت الموجود تعالي الله عما يصفه الواصفون و لا تعدوا القرآن فتضلوا بعد
البيان. و قال
اميرالمؤمنين صلوات الله عليه في خطبته المفصلة المروية في كتاب الله التوحيد
وغيره فما ذلك القرآن عليه من صفته فاتبعه ليوصل بينك و بين معرفته و ائتم به و
استضئ بنور هدايته فانها نعمة و حكمة اوتيتهما فخذما اوتيت و كن من الشاكرين و
ما ذلك الشيطان عليه مما ليس في القرآن عليك فرضه و لا في سنة الرسول و ائمة
الهدي اثره فكل علمه الي الله عز و جل فان ذلك منتهي حق الله عليك الخطبة
الظاهران من في قوله عليه السلام مما بيانية فيكون ما دل عليه الشيطان عبارة
عما ليس في القرآن و لا في سنة الرسول و ائمة الهدي فيستفاد مه ان ما دل عليه
القرآن و السنة فهو من الله تعالي و غيره من الشيطان فيكون اما من الرحمن او من
الشيطان و لا ثالث له و يشهد لذلك ما عن العيون مسندا عن الرضا عليه السلام عن
آبائه عن رسول الله صلي الله عليه و آله انه قال من اصغي الي ناطق فقد عبده فان
كان الناطق عن الله عز و جل فقد عبد الله و ان كان الناطق عن ابليس فقد عبد
ابليس الخ. و نحوه الرواية المروية عن تحف العقول عن
الجواد عليه السلام. و في التوحيد مسندا عن ابن ابي عمير
قال دخلت علي سيدي موسي بن جعفر صلوات الله عليهما فقلت
له يابن رسول الله علمني التوحيد فقال يا ابا احمد لا تتجاوز في التوحيد ما
ذكره الله تعالي ذكره في كتابه فتهلك الي ان قال انه تعالي لا تقدر العقول و لا
يقع عليه الاوهام و لا تحيط به الاقطار و لا يحويه مكان و لا تدركه الابصار و
هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ليس كمثله شيئ الخ. و فيه عن الرضا عليه السلام في رواية
قال سبحانك ما عرفوك و لا وحدوك فمن اجل ذلك و صفوك سبحانك
لو عرفوك لوصفوك بما وصفت به نفسك كيف طاوعتهم انفسهم ان يشبهوك بغيرك الهي لا
اصفك الا بما وصفت به نفسك و لا اشبهك بخلقك انت اهل لكل خير فلا تجعلني من
القوم الظالمين ثم قال ما توهمتم من شيئ فتوهموا الله غيره. و فيه عن ريان بن الصلت
قال قلت للرضا عليه السلام ما تقول في القرآن فقال كلام
الله لا تتجاوزوه و لا تطلبوا الهدي في غيره فتضلوا. و عن معاني الاخبار و امالي الصدوق مسندا
عن الصادق عليه السلام عن ابائه عن اميرالمؤمنين صلوات الله عليهم انه قال في
حديث ان المؤمن اخذ دينه عن ربه و لم يأخذه عن رايه
الخبر واضح ان اخذ الدين عن ربه اخذ معالمه اصوله و فروعه عن كلام الله تعالي و
كلام خلفائه حملة كتابه و تراجمة وحيه في مقابل اخذه عن غيرهم و الاعتماد
بالراي و المقائيس و الاهواء السهكية. برهاني: جناب آقاي صباحي اجازه ميدهيد. صباحي کلام خود را قطع نموده گفت
بفرمائيد. برهاني: راه خداشناسي و معرفت پروردگار
باساس قرآن چيست. صباحي: اساس معارف قرآن در خداشناسي بر
عقل و علم و فطرت است اما نه عقل و علمي که فلاسفه در علوم خود معرفي نمودند. برهاني: فلاسفه چه گفتند و قرآن چه
فرموده. صباحي: دانشمندان بشري عقل را جوهر مجرد
قديم معرفي نمودند و حقيقت آن را عين نفس ناطقه و روح و قلب دانند و آن را
عبارت از فعليت و توانائي آن بر استخراج نظريات از ضروريات دانستند و نتيجه هاي
براهين را احکام عقلي گويند که از جمله احکام آن ثبوت جبر است در افعال و علت
بودن علم حق تعالي و امتناع عقوبت و عذاب و آنکه مخلوق از اطوار واجب است و خدا
در شيطان تجلي نموده و غير اين که ذکر آن مورد ندارد. و اما در معارف قرآن عقل را نوري مخلوق
و حاد و مجعول معرفي فرمودند و آنرا حجت الله باطني و ارشف و افضل و اکرم مخلوق
دانند مبعوث گرديده بسوي عقلاء که براي آنان خوب و بد و حق و باطل و خير و شر
را تميز دهد. در حال طفوليت و شدت و غضب و شهوت محجوب
شوند و اعمالي انجام دهند که بدي آنرا نفهمند پس از رفع حجاب بدي آنرا تميز
داده پشيمان شوند و اين نوري ايست که تمام عقلا دوست دارند و در (ص 92 و 93)
مدح وشرافت عقل گذشت. و نور مقدس عقل شناخته نشود مگر بخودش,
چنانچه نور مقدس فهم بخود ظاهر است, آيا ممکن است که تمام چيزها براي عاقل بنور
عقل و فهم و ادراک ظاهر شود اما خود عقل و فهم در ظهور محتاج بديگري باشد, پس
خودش بخودش ظاهر است و او است که احاطه دارد بر معقولات و مفهومات و مدرکات و
اينان محاطند و محيط غير از محاط است و آنست قوه دراکه انسان هر مقداري خدا
بخواهد باو ميدهد و اختيار آن بدست احدي نيست. و راه کشف مخلوقيت و مجعوليت و حدوث آن
و آنکه قديم نيست منحصر است به بيان قرآن و پيغمبر و امامان صلوات الله عليهم
اجمعين زيرا که آنانند عالم بآنچه شده و آنچه خواهد شد و علوم آنان علوم خدائي
است خطا و اشتباه در آن نيست و کشف آن از غير اين راه ممکن نيست و هر چه کساني
ديگر بگويند بخيال خود چيزي بافتند پس وقتيکه مراجعه نمائيم مشاهده ميکنيم که
خدا در قرآن فرمود و جعل الظلمات و النور يعني قرار داد
نور و ظلمات را و امام باقر عليه السلام فرمودند چون خداوند عز و جل عقل را خلق
فرمود بآن فرمود قسم بعزت و جلال خودم خلقي محبوب تر از تو نيافريدم کامل نکنم
تو را مگر در کسيکه او را دوست داشته باشم [111]
و امام صادق عليه السلام فرمود خداوند عز و جل عقل را خلق فرمود و او است اول
مخلوقات از بين روحانيين تا آنکه فرمود, خداوند عز و جل خطاب بعقل فرمود خلق
کردم تو را با عظمت و تو را بر جميع خلق گرامي داشتم [112]
و امام هشتم حضرت رضا عليه السلام در ضمن حديثي فرمود خداوند عقل را خلق فرمود تا
آنکه فرمود ذات مقدس حق قسم ياد کرد بعزت و جلال خودم خلقي بهتر و محبوبتر از
تو نيافريدم. [113] و روايات تصريح کننده بر آنکه عقل مخلوق
است و آنکه عقل اکرم و احسن و ارفع و اشرف و اعز و احب و تمام مخلوقات است زياد
است. [114] و في الكافي قال رسول الله صلي الله عليه
و آله و سلم ما قسم الله للعباد شيئا افضل من العقل فنوم العاقل افضل من سهر
الجاهل الخبر [115]
و فيه مسندا عن ابن السكيت في حديث قال للرضا عليه السلام فما الحجة علي الخلق
اليوم فقال عليه السلام العقل يعرف به الصادق علي الله فيصدقه و الكاذب علي
الله فيكذبه فقال ابن السكيت هذا و الله هو الجواب [116]
و فيه مسندا عن عبد الله بن سنان عن الصادق عليه السلام قال حجة الله علي العباد
النبي صلي الله عليه و آله و سلم و الحجة فيما بين العباد و بين الله العقل و
فيه عن الصادق عليه السلام دعامة الانسان العقل و العقل منه الفطنه و الفهم و
الحفظ و العلم و بالعقل يكمل و هو دليله و مبصره و مفتاح امره فاذا كان تائيد
عقله من النور كان عالما حافظا ذاكرا فطنا فهما الخبر [117]
و فيه في حديث المفصل عن هشام عن موسي بن جعفر صلوات الله عليهما قال يا هشام ان
لله علي الناس حجتين حجة ظاهرة و حجظ باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و
الائمه عليهم السلام و اما الباطنة فالعقول الخبر [118]
و عن عوالي اللئالي و كتاب الانوار للسيد الحيدر الاملي عن النبي صلي الله عليه و
آله في رواية شريفه قال العقل اصل ديني و في مجمع البحرين لغت عقل و في حديث
علي عليه السلام العقل شرع من داخل و الشرع عقل من خارج و في تفسير العسكري
عليه السلام في سياق قصة آدم عليه السلام فاوحي الله تعالي الي الملائكه فكلوه
الي عقله الذي جعلته حجة عليه الخبر و في المستدرك ج2 (ص 287) عن الغرر عن
اميرالمؤمنين عليه السلام قال العقل و الشهوة ضدان و قال عليه السلام ذهاب
العقل بين الهوي و الشهوة و قال عليه السلام زوال العقل بين دواعي الشهوة و
الغضب و قال عليه السلام لا عقل مع شهوة و في البحار ج14 باب قوام بدن الانسان
عن كتاب علل الشرايع بسنده عن الصادق عليه السلام قال في حديث و دعائمه (يعني
الانسان) العقل و من العقل الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم الخبر و فيه ج1 (ص
33) عن اختصاص المفيد قال الصادق عليه السلام خلق الله العقل من اربعة اشياء من
العلم و القدرة و النور و رالمشية بالامر فجعله قائما بالعم دائما في الملكوت و
فيه (ص 34) عن العلل عن اميرالمؤمنين عليه السلام عن النبي صلي الله عليه و آله
في حديث خلقه العقل الي ان قال باذا بلغ كشف ذلك الستر فيقع في قلب هذا الانسان
نور فيفهم الفريضة و السنة و الجيد و الردي الا و مثل العقل في القلب كمثل
السراج في وسط البيت الي غير ذلك من الروايات المباركات. [119] و كلها كما تري مذكر للعاقل حقيقته و
احكامه و آثاره و انه نور مخلوق مجعول لله تعالي محدث غير قديم و لا ازلي و انه
اكرم الخلق و احبه و اعزه و ارفعه و امجده عند الله تعالي و هو حجة الله علي
العاقل و هو شرع من داخل و به يعرف الحسن و القبيح و الجيد و الردي و الفريضه و
السنه و الصادق و الكاذب و الغاش و الناصح و مثله في القلب كمثل السراج في
البيت و هو المظهر و المعرف لنفسه انه غير العاقل و غير المعقولات و انه نور
يجده العاقل و يفقده و يوضح ان العاقل يعمل اعمالا و افعالا يسنده الي نفسه و
قلبه و روحه و لا يصح اسناده الي نور العقل كالشك و الكفر و الشرك و الضلال و
الندامة و الرضا و الغضب و القنوط و الطمع و الحرص و الحقد و القساوة و النسيان
و البغض و الريا و الحزن و الغم و الهم و البخل و الياس من روح الله و الا من
من مكره و الركون الي الظالمين و الخوف و سوء الظن و العجب و الحسد و التشهي و
النفاق و الاغترار بمدح الناس و عدم الرضا بما قسم الله و التاسف بما فات و حب
الدنيا و الرياسة و الغفلة و طول الامل و الموادة مع الكفار و العناد و قصد
السوء و نية الشر و الحسرة و الجهل و الحمق و الاضطراب الي غير ذلك من الافعال
الصادرة عن القلب و لا ربط له بالجوارح و الاعضاء فيقول العاقل انا شككت في
الله و كفرت و ضللت عن ديني و ندمت و غضبت و طمعت و نسيت و خفت و ظننت ظن السوء
و عجبت و حسدت و اضطربت و هكذا و نسبة هذه الافعال الي العاقل صحيحة و لا تصح
نسبتها الي نور العقل الذي هو اكرم الخلق و احبه و اشرفه و اعزه عند الله و هو
حجة الله علي العاقل كاشف عن ذلك. فمما ذكرنا ظهر تباين العقل مع العاقل
ومغايرتهما. و الروايات الدالة عل ذلك كثيرة فمنها ما
دل علي احوال القلوب من الصحة و المرض و الموت و الحيوة و النوم و اليقظة فان
هذه الصفات واردة علي الروح و القلب و لا تصح اسنادها الي نور العقل و منها ما
دل علي مبدء خلقة الارواح و انها من طينة عليين او سجين و انها خلقت قبل
الاجساد بالفي عام و منها ما دل علي احواله بعد الموت فانه ينافي تجرد الارواح
و منها ما دل علي ان الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها
اختلف فان التعارف و التناكر و الايتلاف و الاختلاف من صفات الارواح و ليس من
صفات العقول كما هو واضح و غير ذلك و سياتي انشاء الله تعالي في المجلد الثاني
بفضل الله و توفيقه. فمما ذكرنا ظهر ان هذه الافعال و الصفات
كلها معقولات و مفهومات و مكشوفات و مدركات بنور العقل للعاقل و انه الكاشف
لقبح الشك في الله تعالي و الكفر و الشرك به و القنوط من رحمة الله و الامن من
مكر و الحقد و العداوة للمؤمنين و الظلم و سوء الظن و الاستكبار و الاستنكاف و
غيرها من القبايح فيا ايها العاقل العارف بالعقل هل يصح اتحاد نور العقل الذي
هو حجة الله تعالي و اشرف خلقه و اكرمه و اعزه و احبه و ارفعه عند الله مع هذه
القبايح التي هي مبغوضات محرمات فالحكم بيننا و بينكم هو العقل الذي هو حجة
الله علي العقلاء و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون. و هذا العقل الذي هو حجة باطنية و شرع من
داخل و قد بعث الي العقلاء هو من حجج الله علي خلقه في المعارف الالهيه و هو
المثل الاعلي و لا يعرف الا به و ان تعريفه بغيره انما هو تذكر باثباته و
اخراجه عن حد التعطيل و التشبيه فهواية لمعرفة الرب تعالي و انه تعالي لا يعرف
الا به و تعريفه بآياته انما هو للتذكر به تعالي و اخراجه عن حد التعطيل و
التشبيه. و هو كاشف و حجة علي ان المجعولات قسمان
نوري الذات كالعقول و المعقول و بطلان اتحاد العاقل و المعقول كذلك حجة علي
مباينة الخالق مع المخلوق و هو حجة الهيةعلي ان العقل الذي اصطلحوه في العلوم
البشريه هو حجة الشيطان لا حجة الرحمن و انه من اشعة ضلاله و جهله. لانه من احكام العقل الذي توهموه عقلا
ايجاب الحق و علية علمه و ثبوت المشية و الارادة الازليه و ثبوت الجبر و امتناع
المجازات و المعاد الجسماني فلا معني لدعوة النبي صلوات الله عليه و آله الي
الايمان و نهيه عن الكفر و تبليغه الاحكام و لاطائل تحت الوعد و الوعيد و
التخويف و الترهيب الاحفظ نظام الدنيا فقط كما زعموه و الامر الادهش هو احتمال
تطور الحق تعالي شانه فان ذلك في نظر ذلك الذي توهموه انه عقل, نظري بل هو ثابت
به. و هذا يوجب رفع الامان عن كل شيئ و اذا
كان الاساس علي العقل الذي لا يكون مانعا عن ذلك ينهدم جميع الاديان و الملل و
يلزم الهرج و المرج بالكلية فان كل ما يظهر في العالم بناء علي ذلك يكون طور
امن اطوار الوجود و هذا كما تري عين امكان حقيقة الدهرية فضلا عن عبادة الاوثان
و عبادة كل شيئ و حقيقة الشيطان فبهذا يظهر ان العقل الذي يكون حجة من الله
تعالي ليس هو ذلك فان ذلك حجة الشيطان واهل البغي و الطغيان لانه يؤمن من
العظايم و يبون كبير الجرايم و الحمد لله الذي هدينا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا
ان هدينا الله و تفصيل در جلد دوم بيايد انشاء الله تعالي. برهاني: حاج خليل آقا چائي هم بما بدهيد
يک دوره چائي داده شد و آقاي صباحي قدري توقف نموده مشغول کشيدن سيگار و چائي
شدند. حاج خليل آقا: آقاي صباحي خواهشميکنم
باجازه آقايان مقداري تذکرات راجع بعلم بشري و علوم الهي بيان فرمائيد. صباحي: بسم الله
الرحمن الرحيم العلم في العلوم البشرية عبارة عن الصورة الحاصلة من الشيئ عند
النفس او حضورها لديه و لهذا ينقسم الي الحصولي و الحضوري و ينقسم الحصولي الي
التصور و التصديق بالامر المتصور و اساس علومهم علي ذلك مع انه واضح ان الحصول
و الحضوري و ينقسم الحصولي الي التصور و التصديق بالامر المتصور و اساس علو مهم
علي ذلك مع انه واضح ان الحصول و الحضور و التصور و التصديق من المعلومات
المفهومات المكشوفات المدركات بنور العلم و المعلوم غير العلم والعلم محيط
بالمعلوم و المعلوم محاط و تباينهما واضح مما تقدم في تباين العقل و المعقول و
نتايج علومهم ما عرفت. و اما في العلوم الالهي فظاهر لمن راجع
القرآن و اهله ان اساس القرآن و معارفه علي نور العلم الحقيقي الذي لا يعرف و
لا يوصف الا بنفسه لان كل شيئ يعرفه انما يعرفه بنور العلم فهو المعرف
للمعلومات و هو الظاهر بذاته المظهر لغيره و هو النور الذي انزله الله علي نبيه
فقال من بعدما جائك من العلم و هو الذي علمه الله تعالي انبيائه و رسله و
ملائكته و الائمة المعصومين فهم خزان علم الله تعالي و معادنه امروا شيعتهم
بطلبه من مظانه و الاقتباس من اهله. قال تعالي:
(فَوَجدا عَبداً مِن عبادِنا آتيناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن
لَدُنّا عِلماً) و قال تعالي: (وَ لوطاً آتيناهُ
حُكماً وَ علماً) و قال تعالي: (وَ لَقد آتينا
داوُد وَ سُليمانَ مِنا علماً) و قال تعالي: (وَ
لا يحيطون بِشيئٍ مِن عِلمِه إِلاّ بِما شاء(َ و قال تعالي:
(وَ اتّقوا الله وَ يعلِّمُكم الله) و قال تعالي في قصة عيسي عليه
السلام: (وَ إِذا عَلَّمتُك الكتابَ وَ الحِكمَةَ)
و قال تعالي: (وَ قتلَ داوُدَ جالوت و آتيه الله
المُلك وَ الحكمةَ و عَلَّمهُ مِمّا يشاء) و قال تعالي حكاية عن
الملائكة (قالوا سُبحانَك لا علمَ لنا إِلاّ ما
عَلَّمتنا) و قال تعالي حكاية عن ابراهيم عليه السلام:
(يا أَبَتِ إِنّي قَد جائني مِنَ العلمِ ما لَم يأتِك فَاتبِعني اهدك صراطاً
سَوِياً) و قال تعالي: (وَ إذ أخَذَ اللهُ ميثاقَ
النَّبيينَ لَما آتينَكم مِن كتابٍ وَ حكمَةِ) الخ و قال تعالي:
(و لَقَد أرسَلنا رُسُلاً من قَبلِك وَ أنزَلنا مَعَهُمُ
الكتابَ وَ الميزانَ) و قال تعالي: (مِن بعدِ ما
جائَك مِنَ العلمِ) الخ. از اين آيات شريفه ظاهر ميشود که علوم
ملائکه مقربين و انبياء و مرسلين علومي است الهي و معلم آنان ذات مقدس حق است و
امام صادق عليه السلام فرمود براي خدا دو علم است يکي مکنون و يکي مخزون که
احدي نميداند مگر ذات مقدس و بدا از اوست و ديگري را بملائکه و انبياء و مرسلين
تعليم فرموده پس ما ميدانيم آنرا [120]
و از ضروريات مذهب شيعه است که تمام علوم انبياء بخاتم انبياء رسيده است و هيچ
کمالي و علمي نيست که بمخلوقي داده شده مگر آنکه جميع آن نزد پيغمبر و ائمه
صلوات الله عليهم جمع است بلکه شب و روز علم آنان زياد ميشود و حادث ميشود براي
آنها علومي که نميدانستند خصوصا شب جمعه ابتدا ميشود به پيغمبر پس اميرالمؤمنين
پس بامام بعد تا بامام زمان صلوات الله عليه براي آنکه امام بعد اعلم از امام
بعد نباشد و دليل بر اين از آيات و روايات مبارکات زياد است هر کس تفصيل آن
خواهد مراجعه کند بکتاب ابواب رحمت که بطور کامل نوشته شده است. پس پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم
داناتر و تواناتر کل مخلوقات هستند و در عالم مخلوقات خلقي نيست که بدرجه آنان
برسد بلکه علم مخلوقات نسبت بعلم آنان مثل نسبت قطره است بدريا چنانچه امام
صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه و من عنده علم الکتاب فرمودند آنکسيکه نزد
او است علم کتاب اميرالمؤمنين عليه السلام است و نسبت علم آنحضرت با علم کسيکه
(آصف بن برخيا) پيش او علمي از کتاب ود نسبت آب درياها است با رطوبت بال مگسي [121]
و خضر عليه السلام بحضرت موسي عليه السلام عرض کرد نيست علم ما و علم اولين و
آخرين نسبت بعلم وصي پيغمبر آخر الزمان عليه السلام مگر مثل قطره نسبت بدريا [122]
و پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مبعوث برسالت گرديد براي آنکه امت را از علوم
خود تعليم فرمايد پس فرمود ذات مقدس حق جل و علا لَقَد مَنَّ
الله عَلَي المؤمنينَ إِذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً مِن أَنفُسِهِم يتلو عَلَيهِم
آياتِهِ وَ يزَكيهِمُ وَ يعلِّمُهُم الكتابَ وَ الحكمَةَ
خداوند بر
مؤمنين منت نهاد که رسولي بسوي آنان فرستاد آيات خدا را بر آنان تلاوت فرمايد و
ايشانرا تزکيه نمايد و کتاب و حکمت را بآنان تعليم فرمايد و امام باقر عليه
السلام در ضمن حديثي فرمود علم امام است رحمت واسعه حق که تمام اشياء را فرا
گرفته چون علم امام از علم خدا است [123]
و آيه شريفه نور در روايات زيادي تاويل بنور علم شده است. پس فرمود ذات مقدس
الله
نورُ السّماواتِ وَ الأَرضِ مَثَلُ نُورِهِ كمِشكوةٍ فيها مِصباحٌ المِصباحٌ في
زُجاجَةٍ الخ و في الكافي مسندا عن جابر عن الباقر
عليه السلام في حديث طويل قال ثم ان رسول الله صلي الله عليه و آله وضع العلم
الذي كان عنده عند الوصي و هو قول الله عز و جل الله نور السماوات و الارض يقول
انا هادي السماوات و الارض مثل العلم الذي اعطيته و هو نوري الذي يهتدي مثل
المشكوة فيها المصباح فالمشكاة قلب محمد صلي الله عليه و اله و المصباح النور
الذي فيه العلم و قوله المصباح في زجاجة يقول اني اريد ان اقبضك فاجعل العلم
الذي عندك عند الوصي كما جعل المصباح في الزجاجة الخبر.[124]
و في التوحيد مسندا عن جابر عن الباقر عليه السلام في هذه الاية قال فالمشكوة صدر
النبي صلي الله عليه و اله فيها المصباح و المصباح هو العلم في زجاجة و الزجاجظ
اميرالمؤمنين عليه السلام و علم النبي صلي الله عليه و آله عنده [125]
و فيه مسندا عن عيسي بن راشد عن الباقر عليه السلام في قوله كمشكوة فيها مصباح
قال المشكاة نور العلم في صدر النبي صلي الله عليه و آله المصباح في زجاجة
الزجاجة صدر علي عليه السلام صار علم النبي صلي الله عليه و آله الي صدر علي
عليه السلام الخبر. و غير ذلك من الروايات [126]
خلاصه روايات مباركات آن است كه نور علم مصباح و چراغي است در عالم مخلوقات روشن
شده, و مخزن اين نور مقدس مشكاة (قلب محمد صلي الله عليه و آله) است پس اين
مصباح بزجاجه (قلب اميرالمؤمنين) منتقل شد پس روح مقدس اميرالمؤمنين عليه
السلام نور علم پيغمبر صلي الله عليه و آله را فرا گرفته است و باين روايات
حقيقت علم كشف ميشود و قد يعبر عنه بنور الولاية و نور وجه الله الذي اضاء له
كلّ شيئ و اشرقت به السماوات و الارضون و هو المعني بقول السجاد عليه السلام في
مناجات الانجيلية و انك اقمت بقدسك حياة كلّ شيئ و جعلته نجاة لكلّ حي. و اين نور علم است که گاهي از آن بعرش
تعبير ميشود. قال تعالي: (رَبِّ
العرشِ العَظيم) و قال تعالي: (وَ يحمِل عرشَ
رَبِّك فَوقَهُم يومَئِذٍ ثَمانيةَ) و قال تعالي:
(الذّينَ يحمِلونَ العَرش). ففي الكافي مسندا عن ابي حمزه عن ابيعبد الله عليه السلام قال حملة العرش و العرش العلم ثمانية اربعة منا و اربعة من شاء و فيه في رواية سؤالات الجاثليق عن اميرالمؤمنين عليه السلام في وصف العرش قال عليه السلام و هو العلم الذي حمله الله الحملة و ذلك نور من عظمته فبعظمته و نوره ابصر قلوب المؤمنين و بعظمته و نوره عاده الجاهلون الي ان قال فالذين يحملون العرش هم العلماء الذين حملهم الله علمه الخبر .
و فيه بسند صحيح
عن ابي قرة المحدث عن الرضا عليه السلام في حديث قال ابوقرة فانه قال تعالي و يحمل
عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية و قال الذين يحملون العرش فقال ابوالحسن الرضا عليه
السلام العرش ليس هو الله و العرش اسم علم و قدرة الي ان قال و هم حملة علمه
الخبر. [127] و في الصحيح عن
عبد الله بن سنان عن ابيعبد الله عليه السلام في حديث و العرش هو العلم الذي لا
يقدر احد قدره
[128]
و قال الصادق عليه السلام في معني العرش هو العلم الذي اطلع الله عليه انبيائه
و رسله و حججه. [129] از اين روايات واضح ميشود که يک معناي
عرش علم است و حاملين عرش علماء ميباشند که آنان ملائکه و انبياء و مرسلين و
ائمه دين صلوات الله عليهم اجمعين ميباشند و همين است که در روايات متعدده
فرمودند براي خدا دو علم است يکي مخزون و مکنون احدي نميداند مگر ذات مقدس خودش
و ديگري مبذول که آن علمي است که بملائکة و انبياء و مرسلين و ائمه دين تعليم
شده. و اميرالمؤمنين صلوات الله عليه فرمودند
که رسول الله صلي الله عليه و آله زبان خود را در دهان من گذاشت پس در قلب من
هزار باب از علم باز شد از هر بابي هزار باب ديگر منفتح گرديد. [130] و رواياتي که دلالت ميکند بر اينکه علوم
انبياء و مرسلين و ملائکه مقربين و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين علومي
است الهي زياد است احصاء آن ميسور نيست [131]
وتمام مدح و ستايش براي علمائي است که وارث علوم انبياء باشند و از نور مقدس آنان
اقتباس نمايند و حضرت رضا صلوات الله عليه فرمودند خدا رحمت کند بندة را که
احياء نمايد امر ما را عرض کردند چگونه احيا نمايد امر شما را, فرمود علوم ما
را ياد بگيرد و بمردم تعليم فرمايد. [132] و حضرت رسول صلي الله عليه و آله
فرمودند علماء را در روز قيامت خداوند جمع مي نمايد و بر آنان ميفرمايد من نور
و حکمت خود را در سينه هاي شما نگذاشتم مگر آنکه خير دنيا و آخرت را براي شما
خواستم.[133] از اين آيات و روايات واضح ميشود, که
علم نوري است الهي, و مثل آن مصباح است که در قلب مقدس پيغمبر صلي الله عليه و
آله قرار گرفته و از او باميرالمؤمنين عليه السلام منتقل گشته و از آن تعبير
بعرش شده, و تمام انوار از آن گرفته شده و همه چيز بآن روشن است و علماء حاملين
عرشند و علم سبب زنده شدن قلوب مرده است و آن است نور بينائي قلوب و قوت ابدان
و بعلم است معرفت و توحيد و اطاعت و عبادت حق جل و علا و آن سبب تقرب بندگان
است بسوي ذات مقدس حق هر چه علم و کمال بيشتر گردد بانبياء و اولياء نزديکتر
شود و نمايندگان احکام الهي و قوانين ربوبي در مرتبه اول انيباء و مرسلين صلي
الله عليه و آله و در مرتبه دو اوصياء انبياء و خلفاي آنان و ائمه دين سلام
الله عليهم و در مرتبه سوم علماء عاملين و فقهاء کاملين ميباشند چنانکه امامان
بحق صلوات الله عليهم در مقام معرفي منصب نبوت و امامت بر آمدند و حقيقت و آثار
و صفات آنانرا در هزاران روايات بيان نمودند تا آنکه کساني که به دروغ مقام
نبوّت و امامت را ادعا ميکنند رسوا شوند و مردم در گمراهي آنان واقع نگردند. همچنين نسبت به علماء حقيقت علم و منشاء
حصول آن و مخزن و آثار آن و صفات علماء را چنان در روايات متواترات بيان نمودند
که جاي شک و شبهه باقي نماند و همان طوريکه مقام نبوت و امامت را بدروغ ادعا
نمودند هم چنين مقام علم را بدروغ ادعا کردند و ميکنند. و امامان عليهم السلام راه را خوب واضح
نمودند و حجت را تمام فرمودند و خود نور علم واضح ميکند که آن صورت حاصله از
اشياء در نزد نفس و قلب که اسم آنرا علم نهادند علم نيست و ذات آن نور نيست چه
مطابق با واقع باشد يا مخالف بلکه آن مکشوف و مدرک و مفهوم و معلوم بنور علم
است اسم علم بر معلوم و اسم فهم بر مفهوم نهاده شده علم و فهم نوري الذات و آن
صورت حاصله مظلم الذات آن کاشف و آن مکشوف است چنانچه واضح است. و چون ذات مقدس شناخته نميشود مگر بخودش
چنانچه در تذکر بنور عقل و علم گذشت. خداوند معرفت ذات مقدس خود را فطري بشر
قرار داد. و در قرآن کريم و پيشوايان دين مبين
تذکّر به هر دو مطلب دادند. اما تذکرات راجع به مطلب اول: فرمود ذات مقدس حق هُوَ الّذي يريكم آياتِهِ او است خدائي که نمايش مي دهد به شما آيات خود را و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند هو الدال بالدليل عليه و المؤدي بالمعرفة اليه . و في دعاء الصباح: يا من دلّ علي ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته. و قال السجاد عليه السلام: في دعاء أبي حمزة: بك عرفتك و أنت دللتني عليك لولا أنت لم أدر ما انت . و في دعاء آخر: اللهم عرّفني نفسك الخ . و في دعاء آخر: تعرّفت لكل شيئ فما جهلك شيئ . و في الكافي باب انه لا يعرف الا به ذكر و ثلثة روايات لعنوان الباب. و في كتاب التوحيد باب أنّه لا يعرف الا به ذكر عشر روايات لذلك منها الثلثة المذكورة في الكافي . و في الكافي باب البيان و التعريف مسندا عن محمد بن حكيم قال: قلت لابيعبد الله عليه السلام: المعرفة من صنع من هي؟ قال: من صنع الله ليس للعباد فيها صنع . و فيه مسندا عن عبد الأعلي قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: أصلحك الله، هل جعل في الناس أداة ينالون بها المعرفة قال، فقال: لا، قلت: فهل كفلوا المعرفة؟ قال: لا علي الله البيان لا يكلف الله نفسا إلاّ وسعها و لا يكلف الله نفسا الا ما اتيها الخبر. و فيه في باب بعده عن الصادق عليه السلام قال: ستة اشياء ليس للعباد فيها صنع و عدّ منها المعرفة . و فيه مسندا عن بريد بن معيوة عن الصادق عليه السلام قال: ليس لله علي خلقه ان يعرفوا و للخلق علي الله ان يعرفهم و لله علي الخلق اذا عرفهم ان يقبلوا . و في كتاب المحاسن للبرقي ره في كتاب مصابيح الظلم في باب المعرفة مسندا عن عبد الاعلي عن الصادق عليه السلام قال: لم يكلّف الله العباد المعرفة و لم يجعل لهم اليها سبيلا . و فيه عن فضل أبي العباس البقباق قال: سئلت ابا عبد الله عليه السلام عن قول الله و كتب في قلوبهم الايمان هل لهم في ذلك صنع قالك لا . و فيه مسندا عن الحسن بن زياد قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن الايمان هل للعباد فيه صنع؟ قال: لا و لا كرامة بل هو من الله و فضله .
| ||