|
معاد
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين ولعنة الله علي اعدائهم اجمعين
معاد به سه معنا آمده است؛ معناي مصدري «عود كردن» كه همان بازگشتن است. دوّم، مكان بازگشت. سوّم زمان بازگشت. محلّ بحث ما همان اوّل است و منظور از آن، بازگشت زندهﯼ انسان پس از مرگ براي ديدن ثواب يا عقاب، اعمالي است كه در دنيا بجا آورده است.
بازگشت انسان به زندگي پس از مرگ، مطلب مسلّمي است كه اعتقاد به آن واجب است. اينك به دو دليل عقلي اشاره مي كنيم: 1. ما مي بينيم كه عدّه اي از مردم به خداوند و پيامبرش ايمان آورده و از آنان اطاعت مي كنند و اعمال صالح به جا آورده، به بندگان خدا خدمت و محبّت مي كنند. و عدّه اي ديگر منكر خداوند بوده و عمر خود را در معصيت و ظلم و جنايت سپري مي كنند؛ و چه بسا در اين دنيا كافر، معصيت كار و ستمگر كه ثروتمند، صحيح، سالم و در امنيّت كامل به سر برده و برخوردار از نعمتهاي دنيوي است؛ ولي مؤمن اهل طاعت، مظلوم و گرفتار ستمگران يا از نظر مالي در تگنا و از نظر جسمي دچار بيماري هاي گوناگون مي باشد؛ و كمتر مؤمني از اين گرفتاري ها راحت است؛ آنگاه هر دو (مؤمن و كافر) مي ميرند. پس اگر بعد از اين زندگي، جهان ديگري نباشد كه هريك پاداش و عقاب اعمالشان را ببينند و جنايتكار قصاص نشود و شكستگي و خسارتهاي مظلوم جبران نگردد، با عدالت خداوندي كه خود را به آن توصيف كرده، منافات دارد. اين تصوّر كه گاهي مؤمن پرهيزگار هم در رفاه و آسايش و كافر گنهكار در اين دنيا در تنگنا به سر مي برد و همين پاداش اوّلي و عقوبت دوّمي مي باشد، پنداري غلط است و پاسخش آن است كه بسياري از اوقات چنين نيست؛ بلكه گاهي مؤمن هميشه گرفتار و كافر و ظالم هميشه در رفاه است؛ افزون بر آنكه عمل صالحي مانند شهادت، قابل پاداش دنيوي نيست؛ يا قاتل شخص بي گناهي كه بلافاصله مي ميرد، قابل انتقام نيست. و نيز آن مقدار نعمت و رفاه دنيوي مؤمن، به اندازهﯼ عمل صالح و احسان و ايمان او نمي باشد؛ چنانكه نكبت و عذاب دنيوي ظالم و كافر، بسا كمتر از ظلم و خيانت اوست. 2. اگر پس از زندگي معاد نباشد، با حكمت آفريننده اي كه خود را به آن توصيف نموده، منافات دارد؛ در حالي كه او كار خود را منزّه از بيهودگي و پوچي معرّفي نموده و در آيات ذيل، به اين دو دليل اشاره شده است: «افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقاً لا يستوون؛ آيا كسي كه مؤمن است، همچون كسي است كه فاسق است؟! هرگز مساوي نيستند!». (سجده/18) «افنجعل المسلمين كالمجرمين؛ آيا مسلمانان را مانند مجرمان قرار مي دهيم؟!». (قلم/35) «ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتّقين كالفجّار؛ آيا كساني را كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادند، همانند مفسدان در زمين قرار مي دهيم؟! يا آنكه يا افراد با تقوا، مانند فاسقان رفتار مي كنيم؟!». (ص/28) «ام حسب الّذين اجترحوا السيّئات ان نجعلهم كالّذين آمنوا و عملوا الصالحات سواءً محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون* و خلق الله السموات و الارض بالحقّ و لتجزي كلّ نفس بما كسبت و هم لا يظلمون؛ آيا كساني كه مرتكب بدي ها و گناهان شدند، گمان كردند كه ما آنها را همچون كساني قرار مي دهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند؛ كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟! چه بد داوري مي كنند! و خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است؛ تا هركس در برابر اعمالي كه انجام داده است، جزا داده شود؛ و به آنها ستمي نخواهد شد». (جاثيه/21و22) «يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم * فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره * و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره؛ در آن روز مردم به صورت گروههاي پراكنده (از قبرها) خارج مي شوند، تا اعمالشان به آنها نشان داده شود. پس هر كس به اندازهﯼ ذرّه اي كار خير كند، آن را مي بيند و هركس به اندازهﯼ ذرّه اي كار بد انجام دهد، آن را مي بيند». (زلزال/8-6) «افحسبتم انّّما خلقناكم عبثا و انّكم الينا لا ترجعون؛ پس آيا گمان كرده ايد شما را بيهوده آفريديم و شما به سوي ما بازگردانده نمي شويد؟!». (مؤمنون/115) «انّ الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزي كلّ نفس بما تسعي؛ به طور قطع قيامت خواهد آمد؛ مي خواهم آن را مخفي كنم؛ تا هركس در برابر كوشش خود جزا داده شود». (طه/15) «ولا تحسبنّ الله غافلا عمّا يعمل الظالمون... * ... فلا تحسبنّ الله مخلف وعده رسله انّ الله عزيز ذوانتقام؛ گمان مبر كه خدا از آنچه ظالمان انجام مي دهند غافل است؛ (نه، بلكه كيفر) آنها را براي روزي تأخير انداخته است كه چشمها در آن (به خاطر ترس و وحشت) از حركت باز مي ايستد... پس گمان مبر كه خداوند از وعده اي كه به پيامبرانش داده تخلّف كند. همانا خداوند با عزّت و انتقام گيرنده است». (ابراهيم/42و47) اين آيات همان دو دليل عقلي را بيان مي كند و ارشاد به حكم عقل است. علاوه بر آيات گذشته و آنچه در آينده مي آيد، روايات فراواني از ائمّه? در بشارت به نجات، تهديد به عذاب و ياد بهشت و جهنّم براي نيكان و بدكاران رسيده است. پس عقيدهﯼ معاد از بديهيّات دين اسلام، بلكه تمام اديان الهي است.
معاد روحاني و جسماني در كلمات بزرگان معاد روحاني آن است كه روح پس از جدايي از بدن باقي مانده و متنعّم به نعمتها يا معذّب به عذابهاي آخرت باشد در حالي كه بدن پوسيده و فاني مي شود و بازگشتي ندارد. و معاد جسماني آن است كه خداي متعال بدن را پس از مرگ و جدا شدن اجزاي آن بازگردانيده و بين اجزاي آن ، به صورت اوّليّه (با تغيير بعضي عوارض) پيوند برقرار مي كند؛ آنگاه روح به بدن تعلّق مي گيرد؛ چنانكه در دنيا بودند. پس هر انسان با همين جسمي كه روح دارد، مورد لطف و نعمت يا قهر و عذاب قرار مي گيرد. به عبارت ديگر، معاد هم جسماني و هم روحاني است. در اينجا نمونه هايي از نظرات علماي اسلام را نقل مي كنیم: {این اقوال در بحار الانوار، جلد7، صفحات 48 تا 50 ذکر شده است} 1- علاّمهﯼ حلّّي در شرح ياقوت مي گويد: مسلمانان اتّفاق نظر دارند بر اينكه بدنها دوباره باز مي گردند؛ ولي فلاسفه با اين نظر مخالفند. {انوار المکوت ص191} 2- از فخر رازي نقل شده كه در نهايةالعقول گفته است: پيامبران بر اثبات معاد بدني اجماع دارند. 3- از محقّق دواني نقل شده كه در شرح عقايد عضديّه گفته اند: معاد جسماني است؛ زيرا آنچه از اطلاق ادّلهﯼ شرعي استفاده مي شود، همان معاد جسماني است، كه به اجماع ملل سه گانهﯼ يهود، نصارا و مسلمان، حقّ است و آيات صريح قرآن در موارد متعدّد بر آن گواهي مي دهد؛ به طوري كه قابل تفسير بر خلاف آن نيست و... و نيز از ايشان نقل شده: انصاف آن است كه بين ايمان به آنچه پيامبر? آورده و بين انكار معاد جسماني، جمع نمي شود. 4- از شيخ الرّئيس ابو علي سينا نقل شده: هرچند دليل عقلي بر معاد جسماني نداريم؛ ولي ادلّهﯼ شرعيّه آن را اثبات مي كند. چنانكه در كتاب النّجاة و الشّفاء مي گويد: شريعت حقّه اي كه آقا و مولاي ما محمّد? آورده است، به طور گسترده حالت سعادت و شقاوت را به اعتبار بدن بيان كرده است. نكتهﯼ مهمّ ـ چنانكه گفتيم ـ آن است كه منظور از معاد جسماني، بازگشت بدن است با مادّهﯼ مشخّصي كه قوام جسمانيّت، قبل از مرگ او بوده است؛ هرچند صورت عرضي آن جديد است؛ چنانكه در روايت خواهد آمد كه امامu تشبيه مي كند آن را به خشتي كه شكسته و خُرد مي شود و دوباره به صورت اوّليّهﯼ خشت در مي آيد. اين خشت در حالت دوّم، از جهت مادّه و جسمانيّت، همان خشت اوّل است؛ هرچند از جهت صورت عرضيّه، مغاير با آن است.
آنچه در معناي معاد جسماني گفتيم، ظاهر آيات فراوان، بلكه صريح بعضي از آيات شريفه و همچنين روايات متواتر است. اكنون به بعضي آيات آن توجّه نماييد: «قال اهبطوا بعضكم لبعض عدوّ و لكم في الارض مستقرّ و متاع الي حين* قال فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون؛ خداوند گفت: (از مقام خود يا از بهشت، به زمين) فرود آييد، در حالي كه بعضي با بعضي ديگر دشمن هستيد. و براي شما در زمين قرار گاه و وسيلهﯼ بهره گيري تا زمان معيّني فراهم خواهد بود. (و نيز) فرمود: در آن (زمين) زنده مي شويد و در آن مي ميريد و (در قيامت) از آن بيرون آورده مي شود». (اعراف/24و25) «منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري؛ شما را از زمين آفريديم و به آن باز مي گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مي آوريم». (طه/55) «ومن آياته ان تقوم السماء و الارض بامره ثمّ اذا دعاكم دعوة من الارض اذا انتم تخرجون؛ و از نشانه هاي او آن است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست؛ سپس هنگامي كه شما را (در قيامت) از زمين فرا بخواند، يكباره همگي از آن بيرون مي آييد». (روم/25) «و قال الّذين كفروا أاذا كنّا ترابا و آباءنا ائنّا لمخرجون * لقد وعدنا هذا نحن و آباؤنا من قبل ان هذا الاّ اساطير الأوّلين؛ كافران گفتند: وقتي كه ما و پدران ما (پس از مرگ) خاك شديم، آيا (دوباره زنده شده و) از زمين بيرون آورده مي شويم؟! اين وعده اي است كه به ما و پدران ما از قبل داده شده و اينها چيزي جز افسانه هاي پيشينيان نيست». (نمل/67و68) «وانّ الساعة آتية لا ريب فيها و انّ الله يبعث من في القبور؛ و اينكه قيامت آمدني است، شكّي در آن نيست؛ و خداوند تمام كساني كه در قبرها هستند، زنده مي كند». (حج/7) «وضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحي العظام و هي رميم * قل يحييها الّذي انشأها اوّل مرّة و هو بكلّ خلق عليهم؛ (آن مرد عرب) براي ما مثلي زد؛ در حالي كه آفرينش خود را فراموش كرد و (به صورت انكار)گفت: چه كسي اين استخوانها را زنده مي كند، در حالي كه پوسيده هستند؟! بگو: همان كسي كه نخستين بار آن را آفريد، (دوباره) آن را زنده مي كند؛ و او به هر مخلوقي داناست». (يس/78و79) «أاذا متنا و كنّا ترابا و عظاما أانّا لمبعوثون * او آبائنا الاوّلون * قل نعم و انتم داخرون * فانّما هي زجرة واحدة فاذا هم ينظرون؛ (كافران مي گويند) هنگامي كه ما مرديم و به خاك و استخوان مبدّل شديم، آيا ما بر انگيخته مي شويم؟! آيا پدران اوّليّهﯼ ما نيز (برانگيخته مي شوند). بگو: آري شما زنده مي شويد، در حالي كه خوار و ذليل هستيد. آن حادثه فقط يك صيحهﯼ عظيم است، كه يكباره (همه زنده مي شوند و آن صحنه را) نظاره مي كنند».(صافّات/19-16) «و يوم يحشر اعداء الله الي النار فهم يوزعون * حتّي اذا ما جاؤوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون * و قالوا لجلودهم لم شهدتّم علينا قالوا انطقنا الله الّذي انطق كلّ شيء و هو خلقكم اوّل مرّة و اليه ترجعون؛ (به خاطر بياوريد) روزي را كه دشمنان خدا برانگيخته و به سوي آتش رانده مي شوند؛ پس در آنجا باز داشت مي شوند؛ تا آنكه (همهﯼ دشمنان) به آتش برسند. در اينجا گوش و چشمها و پوستهاي ايشان به آنچه عمل مي كردند گواهي مي دهند. آنها به پوستهاي خود مي گويند: چرا بر ضد ما گواهي مي دهيد؟ مي گويند: همان خدايي كه هر موجودي را به نطق آورد، ما را نيز به سخن آورد؛ و او شما را نخستين بار آفريد و به سوي او بازگردانده مي شويد». (فصّلت21-19) «فتولّ عنهم يوم يدع الداع الي شيء نّكر * خشّعا ابصارهم يخرجون من الاجداث كانّهم جراد منتشر مهطعين الي الداع يقول الكافرون هذا يوم عسر؛ پس روبگردان از آنها و روزي را به ياد آور كه دعوت كنندهﯼ الهي مردم را به امر وحشتناك دعوت مي كند (دعوت به حساب اعمال). آنان در حالي كه چشمهايشان از شدّت وحشت به زير افتاده، همچون ملخهاي پراكنده از قبرها خارج مي شوند؛ در حالي كه به سوي اين دعوت كننده گردن مي كشند. كافران مي گويند: امروز روز سخت ودرناكي است». (قمر/8-6) «ونفخ في الصور فاذا هم من الأجداث الي ربّهم ينسلون * قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون؛ (بار ديگر) در صور دميده شد. يكباره آنها از قبرها شتابان به سوي (دادگاه) پروردگارشان مي روند. مي گويند: اي واي بر ما! چه كسي ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟! (آري) اين همان است كه خداوند رحمان وعده داده؛ و فرستادگان او راست گفتند». (يس/51و52) «ونفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الأرض الاّ من شاءالله ثمّ نفخ فيه اخري فاذا هم قيام ينظرون * و اشرقت الأرض بنور ربّها و وضع الكتاب و جيء بالنبييّن و الشهداء و قضي بينهم بالحقّ و هم لا يظلمون؛ و در صور دميده شد؛ پس همهﯼ كساني كه در آسمانها و زمين هستند، بي هوش مي شوند (مي ميرند)؛ سپس بار ديگر در صور دميده مي شود. به يكباره همه در انتظار مي ايستند؛ زمين (در آن روز) به نور پروردگارش روشن مي شود و نامه هاي اعمال را پيش مي نهند و پيامبران و گواهان را حاضر مي سازند و ميان آنها به حقّ داوري مي شود و هيچ گونه به آنان ستم نمي شود». (زمر/68و69) «يوم يسمعون الصيحة بالحقّ ذلك يوم الخروج * انّا نحن نحيي و نميت و الينا المصير * يوم تشقّق الارض عنهم سراعا ذلك حشر علينا يسير؛ روزي كه همگان صيحهﯼ رستاخيز را بحقّ مي شنوند؛ آن روز، روز خروج (از قبرها)است. ماييم كه زنده مي كنيم و مي ميرانيم؛ و بازگشت تنها به سوي ماست. روي كه زمين بسرعت از روي آنان شكافته مي شود (و آنان از زمين خارج مي شوند)؛ و اين جمع كردن بر ما آسان است». (ق/44-42) «وقال الّذين كفروا هل ندلّكم علي رجل ينبّئكم اذا مزّقتم كلّ ممزّق انّكم لفي خلق جديد * افتري علي الله كذبا ام به جنّة بل الّذين لا يؤمنون بالآخرة في العذاب و الضّلال البعيد؛ و كافران گفتند: آيا مردي را به شما نسان دهيم كه به شما خبر دهد از هنگامي كه (مرديد و) سخت از هم متلاشي شديد، بار ديگر آفرينش تازه اي خواهيد يافت. آيا او بر خدا دروغ بسته يا ديوانه است؟! (چنين نيست) بلكه كساني كه به آخرت ايمان نمي آورند، در عذاب و گمراهي دوري هستند». (نساء/7و8) «أاذا متنا و كنّا ترابا ذلك رجع بعيد * قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ؛ (آنها با تعجّب مي پرسند:) آيا هنگامي كه ما مرديم و خاك شديم (، دوباره زنده مي شويم)؟! اين بازگشتن بعيد است. ولي ما مي دانيم آنچه را كه زمين از بدن آنها مي كاهد؛ و نزد ما كتابي است كه همه چيز در آن محفوظ است». (ق/3و4) «او كالّذي مرّ علي قرية و هي خاوية علي عروشها قال انّي يحيي هذه الله بعد موتها فاماته الله مأة عام ثمّ بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوماً او بعض يوم قال بل لبثت مأة عام فانظرالي طعامك و شرابك لم يتسنّه و انظر الي حمارك و لنجعلك آية للناس و انظر الي العظام كيف ننشزها ثمّ نكسوها لحما فلمّا تبيّن له قال اعلم انّ الله علي كلّ شيء قدير * و اذا قال ابراهيم ربّ ارني كيف تحيي الموتي قال اولم تؤمن قال بلي ولكن ليطمئنّ قلبي قال فخذ اربعةمن الطير فصرهنّ اليك ثمّ اجعل علي كلّ جبل منهنّ جزءاً ثمّ ادعهنّ يأتينك سعياً و اعلم انّ الله عزيز حكيم؛ يا همانند كسي كه از كنار يك آبادي (ويران شده) عبور مي كرد، درحالي كه ديوارهاي آن به روي سقفها فرو ريخته بود (و اجساد و استخوانهاي مردگان در هر سو پراكنده بود. او با خود) گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مي كند؟! (در اين هنگام) خدا او را يكصد سال ميراند؛ سپس زنده كرد و به او گفت: چقدر درنگ كردي؟ گفت: يك روز يا بخشي از يك روز! فرمود: نه، بلكه يكصد سال درنگ كردي. نگاه كن به غذا و نوشيدني خود (كه همراه داشتي؛ با گذشت سالها) هيچ گونه تغييري نيافته (خدايي كه يك چنين موادّ فاسدي را در طول اين مدّت حفظ كرده، بر همه چيز قادر است) ولي به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه متلشي شده. اين زنده شدن تو پس از مرگ هم براي اطمينان خاطر توست) و براي اينكه تو را نشانه اي براي (معاد) مردم قرار دهيم. اكنون به استخوانها (ي الاغت) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته و به هم پيوند داده و بر آن گوشت مي پوشانيم. هنگامي كه اين حقايق بر او آشكار شد، گفت:(اكنون) مي دانم كه خداوند بر هر چيزي توانا است. (و به خاطر بياور) هنگامي كه ابراهيم گفت: پروردگارا به من نشان ده، چگونه مردگان را زنده مي كني؟ فرمود: مگر ايمان نياورده اي؟ عرض كرد: چرا؛ ولي مي خواهم قلبم آرامش يابد. فرمود: در اين صورت چهار پرنده را بگير، و آنها را (پس از ذبح كردن) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز)؛ سپس بر هر كوهي قسمتي از آن را قرار بده. بعد آنها را بخوان. بسرعت به سوي تو مي آيند؛ و بدان كه خداوند با عزّت و حكيم است». (بقره/159و160) «واذ قتلتم نفساً فادّارأتم فيها و الله مخرج ما كنتم تكتمون * فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيي الله الموتي و يريكم آياته لعلّكم تعقلون؛ و (به ياد آوريد) هنگامي كه فردي را كشتيد؛ سپس دربارهﯼ (قاتل) او به نزاع پرداختيد؛ و خداوند آنچه را مخفي مي داشتيد، آشكار مي سازد. پس گفتيم قمستي از گاو را به مقتول بزنيد (تا زنده شود و قاتل را معرّفي كند) خداوند اين گونه مردگان را زنده مي كند و آيات خود را به شما نشان مي دهد؛ تا شايد انديشه كنيد». (بقره/72و73) بيشتر اين آيات صراحت و اندكي از آنها ظهور (كمتر از صراحت) دارد در اينكه معاد جسماني است و نظريّهﯼ معاد روحاني بدون جسم، باطل است.
روايات در اين زمينه فراوان است، ما به اندكي از آنها بسنده مي كنيم. در كتاب احتجاج آمده است: شخص ماديّگرايي به امام صادقu گفت:چگونه انسان پس از مرگ دوباره زنده مي شود، در حالي كه بدن او پوسيده و اعضاي بدنش متلاشي شده است؛ يك عضو در فلان شهر طعمهﯼ درندگان شده و عضو ديگر در جاي ديگر خوراك خزندگان، عضو ديگر خاك گرديده و با گل آن ديواري بنا شده است؟! حضرت فرمود: آن كسي كه بدن را از هيچ آفريد و بدون الگوي سابقي آن را صورتگري كرد، مي تواند مانند اوّل آن را بازگرداند. شخص مادّي گفت: بيشتر اين مطلب را برايم توضيح دهيد. حضرت فرمود:روح انسانها در جاي خود قرار دارد؛ روح نيكوكار در روشنايي و وسعت و روح بدكار در تنگنا و ظلمت. بدن نيز به صورت اوّل تبديل به خاك مي شود؛ و آنچه درندگان و خزندگان از شكم دفع كرده و آنچه را خورده و تكّه تكّه جذب بدن كرده اند، همگي در خاك در نزد كسي كه ذرّات ريز در دل تاريك زمين و عدد همهﯼ اشياء و وزن آنها را مي داند، محفوظ است. ولي خاك بدن موجودات روح دار به منزلهﯼ ذرّات طلا در خاك است. وقتي قيامت فرا مي رسد، بر زمين باران مي بارد. زمين بر مي آيد و پف مي كند و سپس چون مشك آب به هم زده مي شود؛ در نتيجه خاك بشر همچون براده هاي طلا در ميان خاكي كه شسته شده، نمايان مي گردد و همچون كره از ماست جدا مي گردد. آنگاه قالب خاكي بدن هركس، يك جا جمع شده و به اذن خداوند متعال به محلّ روح خودش منتقل مي گردد و صورتها به اذن خداي صورتگر به حالت اوّليّه در مي آيد و روح در آن قالبها و صورتها نفوذ مي كند. وقتي انسان كامل شد، (به خود مي نگرد) هيچ چيز ناشناخته در خود نمي بيند. {احتجاج ج2 ص97 و بحار ج7 ص37 از همان} اين روايت نيز صريح در معاد جسماني است. و نيز امالي شيخ به سند خودش از حفص بن غياث نقل كرده كه مي گويد: هنگامي كه منصور دوانيقي رئيس شيعيان، جعفر بن محمّدu را احضار كرده بود. نزد او بودم. ابن ابي العوجا كه ملحد بود، خدمت حضرت آمد و گفت: دربارهﯼ اين آيه چه مي گويي: «كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلوداً غيرها؛ هر بار كه پوستهاي تنشان بريان شود و بسوزد، پوستهاي ديگري به جاي آن قرار مي دهيم». (نساء/56) فرض كن اين پوستها گناه كرد و عذاب شد و سوخت؛ گناه پوستهاي ديگر چيست؟ امام صادقu فرمود: واي بر تو! اين پوست دوّم همان پوست اوّل است، و در عين حال غير از آن است. آن مرد گفت: اين سخن را به صورت عقل پسند برايم بيان كن. حضرت فرمود: اگر ببيني شخصي خشتي بردارد، بشكند و خُرد كند؛ آنگاه روي آن آب بريزد و آن را به هم بزند از آن خشتي به صورت اوّل بسازد؛ اين خشت همان خشت اوّل هست و نيست. ابن ابي العوجا در اينجا گفت: آري درست است. خداوند به مردم به وسيلهﯼ تو نفع برساند. {بحار ج7 ص39 از امالی و ج7 از احتجاج، با اندکی تفاوت} منظور آن است كه خشت دوّم از جهت مادّه (و شكل كلّي مكعّب مستطيل) همان خشت اوّل است؛ و از جهت صورت عرضي خاصّ، كه در هر يك از دو قالب است غير آن است. اين روايت نيز صريح در آن است كه صورت به تنهايي عذاب نمي شود؛ وگرنه صورت دوّم كه همان صورت حقيقي صورت اوّل نيست. و نيز امالي صدوق با سند خودش از جميل از جعفر بن محمّد? روايت مي كند كه فرمود: هنگامي كه خداوند مي خواهد مردم را زنده كند، چهل روز آسمان را به بارس مي آورد و به اين وسيله اعضا به پيوند مي خورد و گوشتها بر بدنها مي رويد. {بحار ج7 ص33} و همچنين تفسير قمّي با سند صحيح مؤلّف از جميل بن درّاج از امام صادقu روايت مي كند كه حضرت فرمود: هنگامي كه خداوند بخواهد خلق را برانگيزد، چهل صباح آسمان را به بارش بر زمين وامي دارد؛ در نتيجه اعضاي بدنها به هم مي پيوندد و گوشتها بر بدنها مي رويد. و فرمود: جبرئيل نزد پيامبر خدا? آمد؛ او را گرفت و به قبرستان بقيع نزد قبري برد و صاحبش را صدا زد و گفت: به اذن خداوند برخيز! مردي با سر و ريش سفيد برخواست؛ در حالي كه خاك را از سر و رويش پاك مي كرد و در همان حال مي گفت: الحمدلله و الله اكبر. جبرئيل فرمود: به حال اوّليت برگرد. سپس سر قبر ديگر رفت و گفت: برخيز به اذن خدا. مردي سياه رو برخاست، در حالي كه مي گفت: واي بر من! دريغا كه هلاك شدم! جبرئيل فرمود:به اذن خداوند به حال اوّليّه ات برگرد. آنگاه گفت: اي محمّد?! اين گونه در روز قيامت محشور مي شوند؛ مؤمنان آن سخن (ذكر خدا) را مي گويند و كفّار و فسّاق اين سخن را (واويلا! وا دريغا!). {تفسیر قمی ج2 ص253 و بحار ج7 ص29 از همان} و نيز لئالي الأخبار از امام زين العابدين عليّ بن الحسين? نقل مي كند كه حضرت فرمود: بدنهاي مردم (هنگام رستاخيز) مي رويد، چنانكه سبزيجات مي رويند و اعضايي كه تبديل به خاك شده بود، به قدرت خداي عزيز حميد، به يكديگر نزديك مي شوند (پيوند مي خورند)؛ به طوريكه اگر هزار مردهﯼ آنان در يك قبر باشند و گوشتها و استخوانها پوسيده و بدنهاي ايشان خاك و به يكديگر مخلوط شوند؛ خاك هيچ مرده اي با مردهﯼ ديگر مخلوط نمي شود. {لئالی الاخبار ج5 ص60} و كافي با سند مؤلّف از عمّار بن موسي از امام صادقu روايت مي كند كه از آن حضرت پرسيدند: آيا بدن مرده در قبر مي پوسد؟ فرمود: آري؛ به طوري كه هيچ گوشت و استخواني از او باقي نماند؛ مگر گِل اوّليّه اي كه از آن آفريده شده؛ كه آن نمي پوسد و در قبر دايره وار مي ماند؛ تا مانند بار اوّل از آن دوباره خلق شود. {کافی ج3 ص251 و بحار ج7 ص43 از همان} و همچنين رواياتي كه در تفسير اين سخن خداي متعال رسيده است: «يوم تبدّل الارض غير الارض؛ روزي كه زمين به زمين ديگري تبديل مي شود». (ابراهيم/48) در اينجا روايات عديده اي وارد شده است. يكي از آنها روايت زراره است كه مي گويد: از امام باقرu پرسيدم از اين سخن خداي متعال: «يوم تبدّل الارض غير الارض». حضرت فرمود: زمين به نان پاكيزه اي تبديل مي شود كه مردم از آن مي خورند، تا از حساب آسوده شوند. در اينجا كسي گفت: مردم در آن روز بر اثر گرفتاري حساب اعمال به فكر خوردن و آشاميدن نيستند. حضرت فرمود: خداوند انسان را تو خالي آفريد؛ هميشه به غذا و نوشيدني نيازمند است. آيا آنان گرفتارترند يا اهل جهنّم؟! مسلّم اهل جهنّم گرفتارترند؛ ولي با اين حال طلب كمك و مدد (غذا و نوشيدني) مي كنند و خداوند مي فرمايد: «و ان يستغيثوا يغاثوا بماءٍ كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب؛ اگر استغاثه كنند (آب بطلبند)؛ آبي براي آنان مي آورند كه همچون فلز گداخته اي كه صورتها را بريان مي كند؛ چه بد نوشابه اي!». (كهف/29) {بحار ج7 ص109 از محاسن} اين آيهﯼ شريفه «يوم تبدّل الأرض غير الأرض» چند گونه تفسير شده است: 1- مبدّل شدن زمين هنگام بيرون آمدن مردم از آن، به چيزي كه قابل خوردن باشد؛ مانند نان پاكيزه كه مردم تا پايان حساب از آن مي خورند. 2- تغيير يافتن زمين به صورتي كه در صدر خلقت گسترش يافت (روي آن كوه و گياهي نبود). تعدادي از رواياتي كه در تفسير برهان و نور الثقلين در تفسير اين آيه رسيده، بر اين معنا دلالت مي كند. 3- خداوند بعد از استقرار اهل بهشت در بهشت و جاي گرفتن جهنّميان در آتش، زمين را به زمين ديگري تبديل نموده و بر روي آن مخلوقات ديگري خلق مي كند. چنانكه محمّد بن مسلم در روايتي مي گويد: از امام محمّد باقرu شنيدم: خداوند در روي زمين از آن وقتي كه آن را آفريد، هفت جهان جاندار آفريد، كه هيچ يك از فرزندان آدم نبودند؛ بلكه آنان را از پوستهﯼ زمين آفريد و آنها را يكي پس از ديگري بر روي زمين با جهان خودش جاي دارد. سپس خداوند عزّوجلّ آدم، پدر بشر را آفريد و نسل او را نيز از او آفريد. نه به خدا قسم هرگز بهشت از وقتي كه آفريده شده از ارواح مؤمنان خالي نبوده است و نيز هرگز جهنّم از وقتي آفريده شد از ارواح كافران و معصيت كاران خاي نبوده است. شايد اين گونه فكر كنيد كه وقتي قيامت شود و خداوند بدنهاي اهل بهشت را همراه ارواحشان به بهشت برد و بدنهاي جهنّميان را با ارواحشان به جهنّم ببرد، ديگر خداوند در شهرها و اماكن زمين عبادت نمي شود و ديگر خداوند كسي را نمي آفريند كه او را عبادت كرده و به يكتايي پرستيده و تعظيم كنند! آري به خدا قسم حتماً خلقي را بدون نر و مادّه مي آفريند كه او را به يكتايي بپرستند و تعظيم كنند و نيز مي آفريند زمين كه آنان را در برگيرد و آسماني كه بر سر آنان باشد. آيا خداوند نمي فرمايد: «يوم تبدّل الأرض غير الأرض و السموات» و همچنين مي فرمايد: «افعيينا بالخلق الاوّل بل هم في لبس من خلق جديد؛ آيا ما از آفرينش نخستين عاجز مانديم (كه قادر بر آفرينش مجدّد آنان در قيامت نباشيم)؛ بلكه آنها در آفرينش جديد ترديد دارند». (ق/15) {بحار ج57 ص319 از خصال} اكنون مي گوييم: كساني كه تبديل زمين را به صورت جسميّه، بدون مادّهﯼ زمين تفسير كرده اند،[1] دليل ندارند؛ بلكه روايات با صراحت بر معاد جسماني به معناي حقيقي آن دلالت مي كند ـ نه جسماني به معناي صورت جسماني بدون مادّه و نه اينكه آنچه در قيامت ديده مي شود، اختراع نفس انسان است، كه بدتر از اوّلي است ـ . علاوه بر آنچه گذشت، حديثي است كه در بحار از تهذيب با سند از امام صادقu در فضيلت مسجد سهله نقل كرده است كه فرمود: ... اين مسجد در كوفه است و در آنجا در صور اسرافيل دميده مي شود و مردم به سوي آن محشور مي شوند و از كنار آن هفتاد هزار نفر محشور مي گردند كه وارد بهشت مي شوند.[2] و نيز امالي صدوق با سند از امام صادق از پدر بزرگوارش? از امير المؤمنينu نقل مي كند كه حضرت فرمود: زمين از بالاي سركشي شكافته نمي شود؛ مگر آنكه دو فرشته زير بازوي او را مي گيرند و مي گويند: پروردگار با عزّت را اجابت كن. {امالی صدوق ص336 و به نقل از آن: بحار ج7 ص106} و نيز محاسن برقي با سند متّصل از امام صادقu روايت مي كند كه فرمود: شيعيان ما از گورهايشان سوار بر مركبهاي سفيد بال دار بيرون مي آيند؛ در حالي كه بندهاي كفش ايشان از نور مي درخشد؛ گرفتاري ها از آنها برداشته شده... براي آنان سفره پهن مي شود و آنان مشغول خوردن مي شوند؛ در حالي كه مردم حساب پس مي دهند. {محاسن ص179 و به نقل از آن: بحار ج7 ص184} و همچنين تفسير فرات بن ابراهيم از حسين بن سعيد با سند متّصل از امام باقرu روايت كرده كه پيامبر? در حالي كه تعدادي از اصحاب، از جمله علي بن ابيطالبu نزد آن حضرت بودند، فرمود: هنگامي كه خداوند مردم را از قبر برانگيزد، عدّه اي از قبرهايشان بيرون مي آيند كه صورت هايشان مثل برف سفيد است؛ بر تن آنان لباسهاي سفيدي مانند شير سفيد است؛ در پاي آنها كفشهايي است كه بند طلايي دارد؛ به خدا قسم بند كفش آنان از شدّت نور مي درخشد و با زبرجد و ياقوت اطراف آن زينت شده؛ افسار مركبهاي آنان زنجيرهايي از طلاست. ايشان سوار بر آن مركبها مي شوند، تا به بهشت مي رسند؛ در حالي كه مردم حساب پس مي دهند و غمناك و گرفتارند، آنان مي خورند و مي آشامند. امير المؤمنينu پرسيد. يا رسول الله! آنان كيانند؟ حضرت فرمود: آنها شيعيان توأند و تو امام ايشان هستي؛ و اين است منظور از سخن خداي متعال: «يوم نحشر المتّقين الي الرحمن وفداً؛ در آن روز پرهيزكاران را دسته جمعي به سوي خداي رحمان (و پاداشهاي او) محشور مي كنيم». (مريم/85) حضرت در توضيح آيه فرمودند: يعني سوار بر مركبهاي نجيب محشور مي شوند. {بحار ج7 ص194 از تفسیر فرات بن ابراهیم ص91} همان تفسير از محمّد بن عيسي دهقان با سند متّصل از ابي سعيد خدري (رضي الله عنه) نقل مي كند كه او گفت: از پيامبر اكرم? شنيدم كه مي فرمود: اي علي! بشارت باد تو را و بشارت بده به ديگران: هيچ دريغ و حسرتي در دم مرگ بر شيعيان تو نيست و نيز وحشت و اندوهي در روز قيامت بر آنان نيست. گويا مي بينم آنان سر از گورها بيرون آورده و خاك از سر و صورت مي تكانند و مي گويند: «الحمدلله الّذي اذهب عنّا الحزن انّ ربّنا لغفور شكور؛ ستايش و شكر از آن خدايي است كه غم و اندوه را از ما برطرف ساخت. پروردگار ما آمرزنده و سپاسگذار است». (فاطر/34) {بحار ج7 ص198 از تفسیر فرات} و نيز از تفسير فرات از حسين بن سعيد با سندش از جابر از امام محمّد باقرu از پيامبر اكرم? روايت كرده است كه حضرت فرمود: به مردگان خود كلمه «لا اله الاّ الله» تلقين كنيد، كه اين كلمه انيس مؤمن در قبرش است هنگامي كه از قبر بيرون مي آيد. جبرئيل به من گفت: اي محمّد! اي كاش مي ديدي آنان را هنگامي كه از قبرشان بيرون مي آيند و خاك از سر و صورت مي تكانند. اين يكي مي گويد: «لا اله الاّ الله و الحمدلله» و صورتش سفيد است و آن ديگري با صورت سياه ناله مي كند و مي گويد: واحسرت و پشيماني بر كوتاهي هايي كه دربارهﯼ خدا، يعني نسبت به ولايت عليu كردم. {بحار ج7 ص200 از تفسیر فرات} همچنين در ثواب الأعمال از امام ابو جعفرu روايت شده كه حضرت فرمود: يكي از جملات مناجات موسي با خدايش اين بود: پروردگارا! ثواب كسي كه جنازه اي را تشييع كند، چيست؟ جواب داد: فرشتگاني را به او مي گمارم، كه همراه آنان پرچمهايي است كه آنان را از قبر تا محشر همراهي مي كنند. {بحار ج7 ص208 از ثواب الاعمال} و نيز تفسير قمي از ابي الجارود از امام محمّد باقرu نقل مي كند كه حضرت دربارهﯼ اين آيه: «يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا؛ واي بر ما! چه كسي ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟!». (يس/52) فرمود: اين مردم در قبرهاشان هستند. وقتي بر مي خيزند، خيال مي كنند خواب بودند؛ در نتيجه اين سخن را مي گويند: «يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا». فرشتگان در پاسخ آنان مي گويند: «هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون؛ اين آيه چيزي است كه خداي رحمان به شما وعده داد و پيامبران راست گفتند». (يس/52) {تفسیر قمی ج2 ص216 و به نقل از آن، بحار ج7 ص103} همچنين كتاب فضايل الشيعهﯼ صدوق با سند مؤلّف از ابوبصير از امام صادق از پدران بزرگوارش? از پيامبر? نقل مي كند كه حضرت فرمود: اي علي! من اوّلين كسي هستم كه از قبر بيرون آمده و خاك از سر و مي تكانم؛ در حالي كه تو همراه مني. سپس بقيهﯼ مردم از قبر بيرون مي آيند... {بحار ج7 ص179} و نيز تفسير قمي از ابي الجارود از امام باقرu دربارهﯼ اين آيه نقل مي كند: «أأنّا لمردودن في الحافرة؛ آيا ما دوباره به راه اوّليّهﯼ آفرينش (يا به زمين) بر مي گرديم». (نازعات/10) حضرت فرمود: يعني دوباره به خلقت جديد باز مي گرديم. واما منظور از آيهﯼ بعدي: «فاذا هم بالسّاهرة؛ ناگهان همگان بر عرصهﯼ زمين ظاهر مي شوند». (نازعات/14) فرمود: «ساهرة» زمين است. آنان در قبر هستند. وقتي صداي وحشتناك صيحهﯼ قيامت را مي شنوند، از قبرها بيرون آمده، بر روي زمين برپا مي ايستند. {بحار ج7 ص107 از تفسیر قمی}
براي درك حقيقت معاد و برطرف ساختن عوامل توجيه و تأويل آيات و روايات شريفه بر خلاف ظهور، بلكه خلاف صراحت آنها در معاد جسماني، بايداز حقيقت انسان و منشأ او بحث كنيم؛ ولي ابتدا بايد مسأله اي كه به منزلهﯼ سنگ بناي اين بحث است، روشن شود. شكّي نيست در مسائلي كه عقل داوري قطعي ندارد، بايد به سخنان پيامبر? و ائمّهﯼ معصومين? رجوع كنيم؛ زيرا آنان از هر خطايي محفوظ و معصومند. از طرفي روشن است كه آغاز خلقت جهان و انسان براي ما مجهول و ناپيداست؛ چنانكه حالت مرگ و حوادثي كه پس از مرگ بر سر انسان مي آيد، از مسائلي نيست كه عقل بتواند بفهمد و نظر قطعي در آن بدهد. از طرفي هم نمي توان در اين امور بر گمان و تخمين اعتماد كرد؛ زيرا ظنّ و گمان ها ما را به حقّ نمي رساند. پس تنها راه، همانا پيروي از كساني است كه بر عصمت و غير قابل خطا بودن آنان دليل قطعي داريم. بنابراين در فهم ويژگي هاي مبدأ و معاد، بايد به آيات شريفهﯼ قرآن، و روايات ائمّهﯼ معصومين? رجوع كنيم و به نصوص و ظواهر آن، تا وقتي دليل قطعي بر خلاف آن نيافتيم، عمل كنيم. وقتي از روايت يا رواياتي به مطلبي در مبدأ يا معاد اطمينان يا قطع پيدا كرديم؛ ديگر اشكالي در آن مطلب نيست و نمي توان آن را نفي كرد يا آن را به خاطر بعضي مطالب ظنّي، بلكه مشكوك، برخلاف ظاهر ـ چه رسد برخلاف نص تصريح ـ توجيه و تفسير كرد. و اگر فرض كنيم كه روايات به درجهﯼ اطمينان و قطع نرسند؛ مدلول آنها حدّاقلّ احتمالي است كه روايات بر آن گواهي مي دهند و ردّ يا تأويل خلاف ظاهر آن در صورتي كه دليل قطعي بر خلاف آن نباشد، جايز نيست. پس از اين مقدّمه، بايد ببينيم حقيقت انسان (بازگشته) براساس روايات معصومين? چيست. اين مطلب را انشاءالله ضمن مباحثي بيان مي كنيم:
(1) از روايات استفاده مي شود كه همهﯼ مخلوقات دنيا و آخرت و آنچه در آنها است؛ از جمله روح و بدن انسان، فرشتگان و جنّيان، بهشت و جهنّم و آنچه از نعمت و عذاب در آنهاست؛ بلكه برزخ و حقايقي كه در آن است (غير از انوار مجرّده؛ يعني علم، عقل و قدرت) همگي اجزاي حقيقتي به نام آب هستند. در بعضي روايات از آن حقيقت به «هواء» و در بعضي ديگر به «نور» تعبير شده؛ ولي تفسير آن حقيقت به وجود دليلي ندارد. اين بحث قبلاً گذشت كه اختلاف اين اجزاء با هم، به تراكم و عدم تراكم مادّه و نرمي و درشتي و عوارض ديگر آن است؛ بنابراين تمام صورتهاي انواع عرضي هستند و اصالت ندارند. پس تبديل نوعي به نوع ديگر اشكالي ندارد؛ چنانكه در امم سابق، بعضي از افراد انسان به بعضي حيوانات، چون ميمون، خوك و حيوانات ديگر مسخ و تبديل شده اند؛ و آيات شريفه بر اين گواهي مي دهد. و روايات ما دلالت مي كند كه در اين امّت مرحومهﯼ اسلامي نيز عدّه اي به سوسمار يا سگ و حيوانات ديگر مسخ مي شوند. همچنين گفتيم كه تك مادّهﯼ اوّليّه حادث است؛ يعني از هيچ آفريده شده؛ چنانكه روايات ائمّه معصومين? در اين زمينه را ملاحظه كرديد و در آينده نيز ـ انشاء الله ـ برخي از آنها خواهد آمد. و اما اينكه همهﯼ مخلوقات از يك مادّه آفريده شده اند؛ روايت كافي بر آن دلالت مي كند كه مؤلّف با سند خود از حسين بن سعيد از محمّد بن زراره از محمّد بن داود از محمّد بن عطيّه نقل مي كند: مردي از علماي شام خدمت امام محمّد باقرu رسيد و عرض كرد: يا اباجعفر! آمده ام مسئله اي را از شما بپرسم كه همگان از پاسخ به آن عاجزند و من از سه گروه مردم دربارهﯼ آن سؤال كردم؛ هريك به گونه اي غير از ديگري جواب داد. امامu فرمود: آن مسئله چيست؟ مرد شامي گفت: اوّلين چيزي كه خداوند آفريد، چيست؟ چون بعضي از كساني كه از آنها سؤال كردم، مي گويند: تقدير بود؛ بعضي مي گويند: قلم و بعضي ديگر مي گويند: روح است. حضرت فرمود: هيچ كدام پاسخ درست ندادند. من به تو خبر دهم كه خداوند تبارم و تعالي بود و چيزي همراه او نبود. او عزيز بود و كسي قبل از عزّت او نبود و اين است منظور سخن خداي متعال «سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون؛ منزّه است پروردگار صاحب عزّت، از آنچه توصيف مي كنند». (صافّات/180) خالق قبل از مخلوق بود. اگر اوّلين چيزي را كه خداوند آفريد، از چيز ديگر گرفته بود؛ اين رشته قطع نمي شد و هميشه در ازل همراه خداوند چيزي بود و خداوند بر آن تقدّم نداشت؛ ولي خداوند بود و هيچ چيزي همراه او نبود؛ آنگاه مادّهﯼ اصلي اشياء را آفريد؛ و آن آب بود كه همه چيز را از آن آفريد. پس نسب هر چيزي را از آب قرار داد؛ ولي براي آب نسبي نگذاشت، كه به آن منتهي شود. و باد را از آب آفريد؛ سپس باد را بر آن مسلّط كرد و باد وسط آب را شكافت؛ نه طوري كه از آب كف زيادي به مقداري كه خداوند مي خواست برآمد. از اين كف سرزمين سفيد پاكيزه اي را آفريد كه شكاف و سوراخ و بلندي و پستي و درخت نداشت. سپس آن زمين را در هم پيچيد و روي آب قرار داد؛ سپس آتش را از آب آفريد! {روضهﻱ کافی ص97-98 و به نقل از آن، بحار ج57 ص96 و توحید صدوق ص66 با اندکی تفاوت} و نيز از علل الشرايع با سند مؤلّف از محمّد بن سنان از عبدالله بن سنان روايت مي كند كه پرسيدم از امام صادقu از اوّل چيزي كه خداوند عزّوجلّ آفريد؟ فرمود: اوّلين چيزي كه خداوند آفريد، چيزي است كه همهﯼ اشياء از آن آفريده شدند! گفتم: فدايت شوم، آن چيست؟ فرمود: آب. خداوند متعال دو درياي آب آفريد؛ يكي شيرين و ديگر شور. وقتي هر دو را آفريد، به آب شيرين نگاه كرد و فرمود: اي دريا! او در پاسخ گفت: لبّيك سعديك! در خدمت توأم، و از اين جهت خوشوقتم. فرمود: در تو بركت و رحمت خود را قرار دادم و اهل طاعت و بهشت خود را از تو مي آفرينم. سپس به درياي شور نظر كرد و فرمود: اي دريا! اما او پاسخ نداد، تا سه بار صدا زد، ولي پاسخ نداد. در اينجا فرمود: لعنت من بر تو باد (از رحمت من دور باش). از تو معصيت كاران خود را مي آفرينم و كساني كه آنان را در آتش ساكن مي كنيم. سپس دستور داد اين دو دريا با يكديگر مخلوط شوند. آنها نيز با هم مخلوط شدند. به همين جهت گاهي مؤمن از كافر متولّد مي شود و گاهي كافر از مؤمن متولّد مي گردد. {علل الشرایع ج1 ص83 و به نقل از او، بحار ج5 ص240} البته در بعضي روايات آمده است كه اوّلين چيزي را كه خداوند آفريد، نور پيامبر? يا نور او همراه نور ائمّه معصومين? است. {بحار ج57 ص176-168} مي توان اين گونه روايات را بر خلقت جدا جداي مخلوقات، پس از خلقت جملگي آنها از آب حمل كرد؛ يعني اوّلين موجود مشخّصي را كه خداوند آفريد، نور پاك پيامبر و ائمّهﯼ اطهار? است. با اين بيان، مادّهﯼ اوّليّهﯼ همهﯼ مخلوقات آب است، و نور و روح مقدّس پيامبر? و ارواح پاك امامان?، كه از نور پيامبرند، اوّلين مخلوقات مشخّص مي باشند. چنانكه عيون با سند مؤلّف از ابوالصّلت هروي از امام رضاu از پدران بزرگوارش از پيامبر? نقل مي كند كه حضرت فرمود: اوّلين چيزي را كه خداوند عزّوجلّ آفريد، ارواح ما (چهارده معصوم) بود؛ پس آنها را به ذكر توحي و حمد به نطق آورد. {عیون ج1 ص262 و به نقل از آن، بحار ج57 ص58} اما اينكه اختلاف اشياء ذاتي آنها نيست، بلكه به عوارض است؛ سخن امام رضاu بر اين مطلب دلالت مي كند؛ آنجا كه عمران صابي از آن حضرت پرسيد: اوّلين پديدهﯼ هستي چيست؟ حضرت فرمود: سؤال كردي، پس خوب گوش كن. اما خداي يكتا هميشه يكتا و موجود بود و چيزي همراه او نبود؛غ حدود و عوارضي نداشت و هميشه اين گونه بود. سپس از هيچ آفريده هاي گوناگوني از جهت عوارض نداشت و هميشه اين گونه بود. سپس از هيچ آفريده هاي گوناگوني از جهت عوارض و اندازه هاي مختلف آفريد ... و بدان، خداي يكتايي كه قائم به خود و بي حدّ و اندازه است، مخلوقي با حدّ و اندازه آفريد و آنچه را آفريد، دو چيز بود؛ يكي تقدير و ديگري مقدَّر. در هيچ يك از آن دو به تنهايي رنگ، وزن و مزّه اي نبود (از تلفيق اين دو، خصوصيّات اشياء پديد آمد)؛ پس (از تركيب آنها) يكي از آنها به وسيلهﯼ ديگري فهميده مي شود (مثلاً وقتي رنگ، كه تقدير است با برگ، كه مقدر است تركيب شود، برگ ديده و شناخت مي شود) و آن دو را قابل درك نمود. در توضيح مي گوئيم: شايد مراد از تقدير عرض، كمّ (اندازه) باشد كه لازمهﯼ مادّه است و مراد از مقدّر، خود مادّهﯼ داراي طول و عرض و ارتفاع باشد. (2) مادّهﯼ اصلي خلقت، علم و حيات ندارد مادّهﯼ اصلي خلقت، به خودي خود از روشنايي حيات، علم، قدرت و كمالات ديگر محروم است و براي آنكه عالم شود، بايد نور علم را دريافت كند و هنگامي كه اين را از دست دهد، در حقيقت مي ميرد. ما خود هر شبانه روز مي بينيم كه گاهي معلوماتي را دريافت مي كنيم و گاهي آن را از دست مي دهيم؛ ولي در هر دو حالت، وجود داريم. اين بحث را در گذشته مفصّل مطرح كرديم. سؤال: با توجّه به مباحث گذشته، منظور از اين سخن خداب متعال:«و كان عرشه علي الماء؛ عرش او بر روي آن بوده» (هود/7) چيست؟ پاسخ: بنابراينكه منظور از عرش، نور علم باشد (چنانكه يكي از معناي عرش در روايات چنين است). {بحار ج55 ص26} احتمال قوي دارد منظور اين باشد كه پس از آفرينش آب، موجود ديگري كه حامل حيات و علم باشد، غير از مادّهﯼ بسيط آب نبود؛ يعني آبي كه هنوز شكل و تركيب خاصّي به صورت زمين يا آسمان و غير آن نيافته بود. آنچه در كافي با سند مؤلّف از داود رقّي نقل مي كند بر اين نظر دلالت مي كند كه مي گويد: پرسيدم از امام صادقu از اين سخن خداوند عزّوجلّ «وكان عرشه علي الماء» حضرت فرمود: ... خداوند دين و علم خود را بر آب نهاد؛ قبل از آنكه زمين و آسمان و جنّ و انسان و آفتاب و ماه به وجود آيد. وقتي خواست مردم را بيافرينند؛ آنان را در مقابل خد پخش كرد و از آنان پرسيد: «من ربّكم؛ پروردگار شما كيست؟». اولين كسي كه به سخن آمد، پيامبر و امير المؤمنين و ائمّه? بودند كه پاسخ دادند:«أنت ربّنا؛ تو هستي پروردگار ما». پس علم و دين را به آنها داد. {کافی ج1 ص132 و به نقل از آن، بحار ج57 ص95} از طرفي هريك از اجزاي مادّهﯼ اصلي، توان دارا شدن نور زندگي و علم قدرت را دارد؛ چنانكه مي توانست مطالب علمي و تكاليف مناسبي را بر او عرضه شود يا از او تعهّد و پيمان گرفته؛ و طاعت يا معصيت از او سرزند؛ خواه اين مادّه به شكل و صورت خاصّي مجزا و متعين شود يا نشود، همه اين كارها تابع خواست خداوند متعال است. هم چنين علّت ها و اسباب كه در جهان گذاشته و مي تواند آن را به قوانين طبيعي ديگري تبديل كند؛ چنانكه دست و پا و اماكن در اين دنيا سخن نمي گويد؛ اما همين ها آن گونه كه در آيا شريفهﯼ قرآن و روايات آمده، در قيامت به نفع يا ضرر انسان گواهي مي دهند و از طاعت يا معصيت او خبر مي دهند؛ و همچنين شهادت حيوان گياه، بلكه جمادات بر نبوّت پيامبر? ما، همگي گواهي مي دهند كه قوانين و سنّتهاي جهان قابل تغيير و تبدّل است. شاهد ديگر ذكرهايي است كه حيوانات دارند؛ بلكه همه موجودات تسبيح مي گويند. چنانكه اين آيهﯼ شريفه دلالت مي كند: «و ان من شيءالاّ يسبّح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم؛ هيچ چيزي نيست، مگر آنكه تسبيح و حمد او مي گويد؛ ولي شما تسبيح آنها را نمي فهميد». (اسراء/44) و دليلي نداريم كه آن را به تسبيح تكويني و زبان حال تفسير كنيم؛ بلكه ظاهر آيه همان تسبيح زباني توأم با شعور است. نكتهﯼ آخر آنكه از روايت ابن سنان كه گذشت استفاده مي شود كه تكليف اجمالاً بر آب (مادّهﯼ اصلي خلقت) نيز عرضه شد، قبل از آنكه مخلوقات ديگر از آن ساخته شوند.
(3) تقسيم مادّهﯼ اصلي به علّيّون و سجّين از برخي روايات شريفه استفاده مي شود كه خداوند آب (مادّهﯼ اصلي خلقت) را دو بخش كرد؛ يكي شيرين و خوشوار و دوّمي شور و تلخ؛ و گل پاكيزه را از آب اوّل و گل بد بو را از دوّمي آفريد. بخش اوّل را علّيّن (جايگاه بلند) ناميد؛ كه بعدها ارواح مؤمنان و بدنهاي آنان و بهشت و نعمتهاي در خور ايشان را از آن آفريد و بخش دوّم را سجّين (سياهچال) ناميد؛ كه ارواح كافران و بدنهاشان و چيزهاي متناسب با آنها، چون جهنّم و عذابهايش را از آن آفريد. و نيز از روايات استفاده مي شود كه ابتدا همهﯼ آب شيرين بود؛ بعدها بر بعضي از اجزاي آن شوري عارض شد؛ چنانكه در روايت محمّد بن مسلم از امام باقرu آمده است كه فرمود: خدا همان گونه بود كه خود را توصيف مي كند؛ عرش او بر آب و آب بر هوا بود و هوا جريان نداشت و غير از آب مخلوق ديگري نبود و آب در آن روز شيرين و خوشگوار بود... {بحار ج57 ص86 از تفسیر عیّاشی} در علّت تقسيم آب به شور و شيرين، سه احتمال است: الف) شايد علّت تقسيم آب به شيرين و شور همان عرضهﯼ خدايي خداوند متعال بر اجزاي مختلف آب، قبل از تجزيه و تقسيم آن باشد؛ كه باعث شد بعضي از قسمتها آن را پذيرفته و شيرين باقي بمانند و بعضي از اجزاء قبول نكرده، در نتيجه شور شدند؛ البته اين عرضهﯼ ربوبيّت و تكليف، پس از دادن علم و قدرت به آب بود (وگرنه تكليف نمودن مادّهﯼ بي شعور و قدرت، معنا ندارد). ب) ممكن است علّت آن علم خداوند به طاعت و معصيت صادره از جزئي از آب باشد؛ يعني پيشاپيش مي داند كه اين اجزاء پس از عالم شدن و تميز دادن حقّ و باطل و داراشدن شرايط تكليف، كدام يك اطاعت مي كنند، آن را شيرين باقي گذاشت و كدام جزء معصيت خواهد كرد، آن را شور نمود؛ چنانكه در روايت صدوق در علل الشرايع با سند مؤلّف از عبدالله بن سنان از امام صادقu آمده است كه هنگام ردّ سخن عمري،[3] حضرت فرمود: وقتي خداي متعال آسمانها و زمين را آفريد، دو دريا نيز آفريد: درياي شيرين و درياي تلخ... كساني كه سمت چپ بودند، گفتند چرا براي ما نفرستادي؟ خداوند پاسخ داد: اين كار به خاطر علم من به حالتي است كه شما به آن تبديل مي شويد و من شما را بزودي امتحان مي كنم. پس خداوند به آتش دستور داد كه افروخته شود. {علل الشرایع ج2 ص425 و به نقل از او، بحار ج5 ص245} ج) ممكن است اين تقسيم و اختلاف طينت، لطفي از طرف خداوند بر هر دو گروه باشد. اما نسب به كسي كه مي داند او ايمان مي آورد، از اين جهت كه روح و بدن آنها را پاكيزه و طالب طاعت و مايل به بندگي قرار داد. اين كمك الهي به اهل ايمان است؛ زيرا اين طلب و ميل طبيعي را در آنها قرار داد. و اما نسبت به كسي كه مي داند او به اختيار بد خودش كفر را بر مي گزيند، به اين جهت لطف است كه چون طبيعت آنان خبيث و مايل به كفر و معصيت است؛ از نظر عقلي استحقاق عذاب و عقوبت كمتري بر گناه دارند؛ چنانكه استحقاق عقوبتي زنا براي كسي كه شهوت زيادي دارد، به مراتب كمتر از كسي است كه شهوت كمتري دارد.[4] و ممكن است اين مسئله علل ديگري داشته باشد، كه ما نمي دانيم. پس از تقسيم مادّهﯼ اصلي به دو قسم شور و شيرين، خداوند ارواح مؤمنان را از علّيّين و ارواح كافران را از سجّين قرار داد؛ به اين ترتيب كه بين اجزاي مادّهﯼ اصلي به وسيلهﯼ عوارض و مرزهاي گوناگون جدايي انداخت و به هريك از دو بخش، علم و قدرت داد؛ آنگاه روح حضرت محمّد? و ارواح جانشيان آن حضرت را بر ارواح ديگر عرضه نموود و تك تك اشخاص آنها را مكلّف نمود به ربوبيّتش و پيامبري پيامبر? و ولايت اولياي محترم خود (ائمّهﯼ معصومين?) اقرار كنند. بخش اوّل ارواح ايمان آوردند؛ و خداوند آنان را اصحاب اليمين (دست راست) ناميد و دسته ديگر كفر ورزيدند؛ كه آنان را اصحاب الشّمال (دست چپ) ناميد. همچنين رواياتي كه مي گويد، ارواح دو هزار سال قبل از بدنها آفريده شده است، بر اين كيفيّت آفرينش دلالت مي كنند. اين روايات علاوه بر آنچه گذشت، به سندهاي مختلف زير نقل شده است: 1- بحار از بصائر با سند مؤلّف از اسماعيل بن ابي حمزه از كسي كه براي او نقل حديث كرد از امام صادقu. {بحار ج61 ص138-131} و نيز از بصائر از سلام بن ابي عمير از عمّار از امير المؤمنينu. و از بصائر از ابوحمزه ثمالي از امام صادقu. و از بصائر از جابر از امام محمّد باقرu. و از بصائر از ابومحمّد مشهدي از آل رجاء بجلي از امام صادقu و نيز از محمّدبن مسلم از امام باقرu. و از بصائر ابي البلاد از بعضي اصحاب امير المؤمنينu و نيز از صالح از امام صادقu و نيزسماعة بن مهران از امام صادقu. 2- بحار از كافي با سند مؤلّف از بكير بن اعين از امام باقرu. 3- بحار از معاني الأخبار، با سند متّصل از مفضّل بن عمر از امام صادقu. 4- بحار از رجال كشي با سند مؤلّف از ميمون بن عبدالله از امام صادقu از پدران بزرگوارشان? از پيامبر اكرم?. در اينجا شيخ مفيد قدّس الله نفسه الزّكيّه دو اشكال به مسئلهﯼ خلقت ارواح قبل از اجشاد نموده اشت، اوّل اينكه اين روايات از نطر سند قطعي نيست و خبر واحد است؛ دوّم اينكه اين روايات بر منظور شما دلالت نمي كند؛ زيرا منظور از اين روايات آن است كه خداوند در علم خود مقدّر فرموده كه چنين ارواحي را براي آن اجساد در آينده خلق كند؛ نه آنكه خود آنها را هم خلق كرده باشد؛ تا لازم آيد ارواح روي پاي خود ايستاده باشند و به آلات و ابزار بدن) تعلّق و وابستگي نداشته باشند؛ كه پديده اي محال است؛ علاوه بر آنكه لازم است ما حالت خود قبل از خلقت بدنها را به ياد داشته باشيم و از آن زماني كه روح تنها بوديم؛ خاطراتي در ذهن ما باشد؛ چنانكه ياد داشته باشيم و از آن زماني كه روح تنها بوديم؛ خاطراتي در ذهن ما باشد؛ چنانكه خاطرات گذشته خود را، بعد از آفرينش بدن در قيامت، به ياد داريم؛ در حالي كه محال است ما خاطراتي راجع به قبل از خلقت بدن خود داشته باشيم. {بحار ج5 ص266 پاسخ مفید به مسائل سرویّه} در پاسخ به اشكال سندي مي گوييم: اين اخبار به طرق متعدد به ما رسيده است و به حدّ تواتر معنوي يا اجمالي مي رسد؛ بلكه ممكن است در هيچ موضوعي از روايات به اين درجه از تواتر نرسد؛ پس مي توان مدلول آنها را يكي از ادلّهﯼ تقليهﯼ سبقت خلقت ارواح بر بدنها دانست. اين مطلب براي كساني كه روايات را در همهﯼ ابواب مربوطه ملاحظه كنند، روشن است. و اما در پاسخ اشكال دوّم، سه جواب مي دهيم: 1- اشكال ايشان بر خلقت ارواح قائم به ذات، قبل از اجساد فعلي دنيوي است؛ نه بر اصل نظريّهﯼ تقدّم خلقت ارواح بر اجساد؛ به طوري كه اگر ارواح قبل از اين بدنها خلق شده و در قالبي مثالي مدّتي زندگي كرده، و سپس از آنها جدا شده و به بدنهاي دنيوي فعلي منتقل شوند، اشكالي نداشت. 2- اشكال بر دلالت ظاهري اين روايات، مبني بر خلقت ارواح قبل از اجساد و حمل آن بر تقدير، خلاف انصاف است و دليلي نداريم ارواح نتوانند قائم باللذات و بدون كالبد باشند؛ به ويژه اگر روايات كيفيّت خلقت ارواح را ملاحظه كنيم. 3- دليلي بر امتناع فراموشي خاطرات قبل از خلقت بدن نداريم. پس ممكن است با وجود چنان خاطراتي، پس از خلقت دنيوي، همهﯼ آنها را از ياد ببريم؛ به ويژه با توجّه به اين مسئله كه يادآوري كار خداي متعال، به دست اوست و او نيز رؤيت خودش و ميثاق عالم ذرّ و بقيّهﯼ خاطرات انسان را در اين از ياد او برده است (هر چند خاطره اي اجمالي، به صورت معرفت فطري توحيدي، در جان او مانده است). (4) اين تعبير در تعدادي از رواياتي كه بيان خواهيم كرد، آمده است و شايد مراد از آن، ارواح انسانها باشد. علّت اين تعبير تشابهي است كه بين روح و سايه و كالبد (شبح) وجود دارد. اما سايه، چون روح، هواي فاقد روشنايي است؛ و صورت محض خالي از مادّه نيست؛ چنانكه در دو روايت[5] گذشته به آن تصريح شده است. البته بين روح و سايه فرقي است و آن اينكه هوا در سايهﯼ متحّرك تغيير مي كند و دائماً عوض مي شود؛ ولي روح تغيير نمي كند. شايد تعبير سايه به خاطر آن است كه روح، جسم رقيق و لطيف، در مقابل بدن، جسم متراكم است؛ در نتيجه روح نسبت به اجسام متراكم، همچون سايه لطيف است يا به خاطر آنكه روح نيز چون سايه فاقد نور ذاتي، يعني دانش است و تعبير به شبح (نمايه) به جاي روح نيز، ممكن است به همين دلايل باشد. در لغت آمده است: شَبَحَ فلانٌ: فلاني ظهور و نمود كرد. خلاصه دليلي براي حمل سايه و كالبد بر صورت محض بدون مادّهﯼ لطيف يا حمل آن بر غير ارواح نداريم؛ بلكه از روايات استفاده مي شود، مراد از آن فقط ارواح انساني است. به عنوان نمونه در علل با سند مؤلّف از حسين بن ابي علاء از حبيب و او از شخصي موثّق از امام صادقu روايت شده، كه فرمود: خداوند تبارك و تعالي از بندگان تعهّد گرفت؛ در حالي كه آنان قبل از تولّد سايه هايي بودند؛ پس هريك از ارواح كه با يكديگر (در آنجا) آشنا شدند، (در اينجا) به هم اُلفت مي يابند و هريك در آنجا نا آشنا بودند، در ايمجا هم با هم اختلاف پيدا مي كنند. {علل الشرایع ص84 و به نقل از آن، بحار ج61 ص139} همچنين در همان كتاب با سندش از حبيب از شخصي كه او روايت كرده از امام صادقu نقل شده كه فرمود: چه مي گويي دربارهﯼ اين حديث «الارواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف»؟ عرض كردم: ما نيز اين حديث را نقل مي كنيم و مي گوييم. حضرت فرمود: چنين است؛ خداوند عزّوجلّ از بندگان تعهّد گرفت در حالي كه آنان قبل از تولّد سايه هايي بودند و اين است سخن خداي عزّوجلّ «واذ اخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذرّيّتهم اشهدهم علي انفسهم؛ (به خاطر آور) زماني را كه پروردگارت از پشت و فرزندان آدم ذرّيّهﯼ آنها را برگرفت و آنان را گواه بر خويشتن ساخت؛ (و فرمود) آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند بلي، گواهي مي دهيم». (اعراف/172) آنگاه حضرت فرمود: هركس (در آنجا به ربوبيّت و لوازم آن) اقرار كرد، در اينجا نيز (با اين عقايد) اُنس دارد و هركس در آنجا انكار كرد، در اينجا بر خلاف ان تعهّد مي آيد. {علل الشرایع ص84 و بحار ج61 ص139 از همان} همچنين امالي شيخ با سند مؤلّف از ابن محبوب از ابو زكريّا موصلي از جابر از امام باقر از پدر گرانقدرش و او از جدّ بزرگوارش? روايت نموده است كه پيامبر اكرم? فرمود: اي علي! تو هستي كه خداوند در آغاز آفرينش خود، با وجود تو بر خلق محبّت و دليل آورد؛ آنگاه كه ايشان را به صورت كالبدها برپا داشت و به آنان فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلي. فرمود: آيا محمّد پيامبر من نيست؟ گفتند: بلي. فرمود: آيا علي امير مؤمنان نيست؟ در اينجا مردم همگي از پذيرش ولايت خودداري نموده و تكبّر ورزيدند؛ مگر تعداد اندكي؛ و آنان كمتر كمترين و اصحاب اليمين (دست راستي ها) هستند. {بحار ج26 ص272 از امالی طوسی} و نیز بصائر با سند مؤلّف از حذیفة بن اسید روایت نمود که پیامبر اکرم? فرمود: در جهان سایه ها نبوّت هیچ پیامبری کامل نشد (و مهر تأیید نخورد)، مگر آنکه ولایت من و اهل بیتم بر آنها عرضه و در مقابل آنها نمایان شد و ایشان به وجوب اطاعت و ولایت آنان قرار نمودند. {بحار ج26 ص281} و نيز تفسير عيّاشي از زراره و حمران از امام باقر و امام صادق? نقل كرده كه فرمودند: خداوند خلق را آفريد، در حالي كه آنان سايه هايي بودند. پس پيامبرش محمّد? را به سوي آنان فرستاد. بعضي از آنان به او ايمان آورده و بعضي از آنها وي را تكذيب نمودند. سپس او را در آخرين آفرينش (دنيا) به سوي آنان فرستاد. هركس در جهان سايه ها به او ايمان آورد، اينجا هم ايمان مي آورد و هركس در آنجا او را انكار كرد، امروز نيز او را انكار كرده است. به همين جهت خداوند فرمود: «فما كانوا ليؤمنوا بما كذّبوا به من قبل؛ چنان نيست كه آنان ايمان آورند، به آنچه قبلاً تكذيب كرده بودند». (يونس/74) {بحار ج5 ص259} و نيز كافي با سند مؤلّف از جابر بن يزيد روايت مي كند كه امام محمّد باقرu به من فرمود: اي جابر! خداوند اولين چيزي كه آفريد، محمّد? و خاندان هدايتگر و هدايت يافته اش بود. آنان كالبدهاي نوراني در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدم: كالبدها چيست؟ فرمود: سايهﯼ نور؛ بدنهاي نوراني بدون روح و آن سايه با روح واحدي تقويت مي شد و آن روح القدس بود؛ كه به آن وسيله او و خاندانش خداوند را عبادت مي كردند. به اين جهت ايشان را بردبار، دانشمند، نيكوكار و برگزيده افريد. آنان خداوند را به نماز، روزه، سجود، تسبيح و تهليل عبادت كردند، نماز خواندند، حجّ به جا آوردند و روزه گرفتند. {بحار ج15 ص25 و بحار ج61 ص142} توضيح روايت: پيامبر اكرم و عترت پاكش?، مانند ديگر افراد انسان، در اين دنيا واراي بدنهايي هستند كه هريك داراي روح مشخّصي كه جسم رقيق است مي باشند؛ كه مانند ساير ارواح زنده است و مورد حمايت نوري به نام روح القدس مي باشد. ولي در جهان ارواح، آنان همه ارواح مؤيّد به آن نور هستند؛ كه روحي براي آنان جز آن روح واحد نيست؛ و از آنجا كه آنان اجسام رقيق و مؤيّد به آن روح واحدند، مي توان از آنها به بدنهاي نوراني تعبير كرد. و اينكه حضرت فرمود: بدنهاي نوراني بدون روح؛ يعني بدون آنكه براي هريك از آنان چون دنيا روح مستقلّي باشد، ولي همگي زنده و مورد تأييد روح واحد روح القدس هستند. حمل اين گونه روايات بر اينكه خداوند فقط صورتهاي بدون مادّه آفريد، يا انكار اينكه آنان ارواح عاقل، مدرِكو مسؤول باشند، بر خلاف انصاف است؛ چنانكه سخن مرحوم شيخ مفيد در انكار خلقت ارواح پيش از بدنها، براي منصف سزاوار نيست.
(5) دو هزار سال پس از خلقت ارواح و گرفتن پيمان از آنها، خداوند از بخش ديگر مادّهﯼ اصلي خلقت ـ پس از آنكه آن را تدبيل به خاك نمود ـ براي هر روحي بدني مناسب آفريد؛ يعني براي روي كه از علّيّن و آب خوشگوار آفريده بود، بدني از همان مادّهﯼ علّيّن ساخت و براي روحي كه از سجّين و آب شور و تلخ آفريده بود، بدني از مادّهﯼ سجّين ساخت؛ چنانكه روايت معتبر جابر بر آن دلالت مي كند، كه مي گويد: شنيدم امام باقرu دربارهﯼ اين آيه «و ان لو استقاموا علي الطريقة لا سقيناهم مائاً غدقاً؛ و اينكه اگر آنها در راه حقّ استقامت مي ورزيدند، آب فراوان به آنان مي نوشانديم». فرمود: يعني كساني كه چيزي از شرك شيطان در وجودشان جاري باشد، اگر بر طريقه و راه ولايت در ابتداي خلقت، در جهان سايه ها، استقامت مي ورزيدند، «لا سقيناهم مائاً غاقاً»؛ يعني ما سايه هاي ايشان را در آب شيرين گوارا قرار مي داديم. {بحار ج5 ص234 از تفسیر قمی} سپس آن دو طينت (گِل) را با هم مخلوط كرد و به هر بدني كه از علّيّن آفريده بود، مادّه اي از سجّين ماليد و به هر بدني كه از سجّين آفريده بود، گِلي از علّيّن ماليد؛ آنگاه بدنهاي عالم ذرّي را آفريد و همين اختلاط و مالش، باعث سرزدن گناه از مؤمن و صدور كار خير از كافر مي گردد و به اين وسيله كمبودي كه براي ياران چپ از جهت خلقت آنان از سجّين و آب شور و تلخ وجود داشت، تا اندازه اي جبران شد؛ چنانكه امتحان ياران راست را سخت تر نمود و بعث افزايش ثواب ايشان در طاعت گشت؛ زيرا عامل مشوّق گناه در آنان به وجود آمد. از روايت علل استفاده مي شود كه اين امتزاج و مالش، كه با طينت مؤمنان انجام شد، با طينت ائمّه انجام نگرفت (در نتيجه ايشان بر صفا و نورانيّت خالص باقي ماندند).
(6) پس از آفرينش بدنهاي ذرّي و تعلّق ارواحي كه پيش از آن آفريده شده بودند، به آنها؛ به نظر مي رسد تا وقتي اين روح داراي نور حيات و علم، تعلّق به آن داشته باشد آن بدن عالم ذرّي زنده است و هرگاه از آن جدا شود، آن بدن نيز مي ميرد؛ احتمال هم دارد كه اين بدنها، بدون روح، مستقلاًّ داراي نور علم و حيات شوند. بنابراين حيات اين بدنها، مانند حيات ارواحي است كه قبل از آنها آفريده شدند مستقلاًّ نور علم و حيات را دريافت مي كردند؛ بدون آنكه نيازمند روح باشند. خلاصه پس از آنكه بدن هاي عالم ذرّي زنده و عالِم و صالح براي تكليف مناسب با آن جهان شدند و پس از آنكه خداوند آنها را در فضاي زمين قرار داد، در اينجا خداوند براي بار دوّم يا سوّم خود و پيامبر و حجّتهاي خود? را به ايشان معرّفي نموده و از آنان بر ربوبيّت خود و رسالت پيامبر? و ولايت اولياي برگزيده اش? اقرار گرفت و ظاهراً آدم و حوّا نيز پيش از خلقت دنيوي، همراه فرزندانش، با بدن ذرّي بودند. و شايد همان جهان منظور از عالم ذرّ اوّل باشد كه در روايت علي بن معمر از پدرش آمده است كه مي گويد: از امام صادقu پرسيدم از آيهﯼ شريفهﯼ «هذا نذير من النذر الاولي؛ اين ترساننده اي از ترساننده هاي اوّليّه است». (نجم/56) حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالي هنگامي كه خلق را در عالم ذرّ اوّل آفريد و آنان را در چنديد صف برپا كرد و محمّد? را به سوي ايشان مبعوث نمود؛ پس گروهي به او ايمان آورده و گروهي انكار نمودند. در اينجاست كه خداوند مي فرمايد: «هذا نذير من النذر الاولي» منظور محمّد? است كه آنان را در عالم ذرّ اوّل به سوي خداي عزّوجلّ خوانده است. {تفسیر قمی ج2 ص340 و به نقل از آن بحار ج5 ص234}
(7) از بعضی روایات استفاده می شود که خداوند پیش از این دنیا، در آفرینش، مردم را امتحان کرد؛ به این صورت که آتشی افروخت و به آنان فرمود در آن وارد شوند. گروهی داخل شدند و بر ایشان سرد و سلامت بود و گروه دیگر اصلاً داخل نشدند. این طاعت و معصیت خداوند، آثاری در طینت (گِل) و اخلاق آنها گذاشت که در دستهﻱ اوّل باعث توفیق و در دستهﻱ دوّم باعث سلب توفیق و شدّت امتحان آنان در دنیا شد. از این رو زراره از امام باقر u روایت می کند که فرمود: اگر مردم آغاز آفرینش را بدانند، حتی دو نفر در مسئلهﻱ اختلاف نمی کنند؛ آنگاه فرمود: خداوند تبارک و تعالی قبل از آنکه خلق را بیافریند، فرمود: ای آب خوشگوار! هست شو تا بهشت و اهل طاعتم را از تو بیافرینم؛ و نیز فرمود: ای آب شور و تلخ! وجود یاب تا از تو آتش و معصیت کارانم را بیافرینم؛ آنگاه این دو را با هم مخلوط کرد. به همین جهت گاهی مؤمن کافر می زاید و گاهی کافر مؤمن می آورد. آنگاه گِل آدم را از پوستهﻱ زمین گرفت و آن را به شدّت سایید؛ به یکباره آنان مانند مورچه به جنبش در آمدند. در اینجا خداوند به یاران راست فرمود: به سلامت به سوی بهشت بروید و به یاران آتش فرمود: به سوی آتش روید؛ و (از این فرمان) باکی ندارم. سپس دستور داد آتش افروخته شود و به یاران چپ فرمود: وارد آن شوید؛ ولی آنها ترسیدند و وقتی به یاران راست فرمود: داخل آن شوید، آنها داخل شدند. خداوند فرمود: بر آنها سرد و سلامت باش. یاران چپ گفتند: پروردگارا! از لغزش ما در گذر. فرمود: شما را بخشیدم؛ پس داخل آتش شوید. آنان دوباره به طرف آن رفتند؛ ولی باز ترسیدند. در اینجا بود که طاعت و معصیت (برای اوّلین بار) ثبت شد. پس این دسته نمی توانند از آن دسته باشند و آن دسته نمی توانند از این دسته گردند. {بحار ج5 ص252 از محاسن. در صفحهﻱ * متن، توضیحی دربارهﻱ این حدیث گذشت} و نیز در تفسیر علی بن ابراهیم با سند مؤلّف از جابر جعفی از امام محمّد باقر از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین ? روایت نموده است که در خبر طولانی فرمود: خداوند متعال به فرشتگان فرمود: «انّی خالق بشرا من صلصال من حمأ مسنون * فاذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین؛ (به خاطر آور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل خشکیده ای که از گل بدبویی گرفته شده، می آفرینم. هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و در او از روح خود دمیدم، همگی برای او سجده کنید!». (حجر/28و29) این تکریمی از طرف خداوند نسبت به آدم، قبل از آفرینش او و حجّتی از او بر فرشتگان بود. آنگاه فرمود: خداوند یک مشت آب شیرین گوارا با دست راستش گرفت ـ و هر دو دست راستش راست است ـ و آن را در کف خود نواخت، تا خشک شد؛ سپس فرمود: پیامبران، فرشتگان، بندگان صالحم، امامان هدایت و نیز داعیان بهشت و پیروان ایشان تا روز قیامت را از تو می آفرینم و باکی ندارم و از آنچه می کنم سؤال نمی شوم، ولی آنان از اعمالشان سؤال می شوند و در برابر آن مسؤولند. سپس مشت دیگری از آب شور و تلخ گرفت و آن در کف خود نواخت، تا خشک شد و به آن فرمود: زورگویان، فرعونها، سرکشان، همکاران شیطان، داعیان به سوی آتش و پیروانشان تا روز قیامت را از تو می آفرینمو باکی ندارم و از آنچه می کنم سؤال نمی شوم؛ ولی آنان مورد سؤالند. فرمود: برای اصحاب چپ شرط بداء را گذاشت؛ ولی در مورد اصحاب راست، چنین شرطی نگذاشت. سپس هر دو آب را در کف خود مخلوط کرد و آن را نواخت؛ پس آنها را در حالی که عصاره ای از گل بودند، در برابر عرش خود خالی کرد. {تفسیر قمی ج1 ص36 و به نقل از آن، بحار ج5 ص237} همین روایت را صدوق (رضی الله عنه) در علل با سند دیگری از جابر نقل کرده است. {علل الشرایع ج1 ص104} و نیز در تفسیر عیّاشی از زراره نقل می کند: مردی از امام صادق u دربارهﻱ این آیهﻱ شریفه پرسید: «و اذ اخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیّاتهم» (اعراف/172) {قرائت مشهور «ذرّیّتهم» بدون الف می باشد؛ ولی یکی از قرائات با الف است} حضرت در حالی که پدر بزرگوارش می شنید، فرمود: پدرم به من فرمود: خداوند متعال مشتی از خاکی که آدم را از آن آفرید، گرفت و بر روی آن آب شیرین گوارا ریخت و چهل صبح آن را رها کرد؛ سپس از آب شور و تلخ روی آن ریخت و چهل صبح آن را رها کرد. وقتی که این گِل وَرآمد، خداوند آن را گرفت و به شدّت مالش داد ـ سپس حضرت همین گونه دو کف دست خود را به هم مالید ـ در این حال (انسانها) مانند مورچه از راست و چپ به حرکت در آمدند؛ پس به همهﻱ آنان فرمان داد وارد آتش شوند. اصحاب راست وارد شدند؛ آتش بر آنان سرد و سلامت شد؛ ولی اصحاب چپ از ورود به آن خودداری کردند. {تفسیر عیّاشی ج1 ص39 و به نقل از آن، بحار ج5 ص257 و تفسیر برهان ج2 ص46 با اندکی تفاوت، با سند صحیح از کافی نقل کرده است} و نیز علل با سند مؤلّف از ابن اذینه روات نموده که خدمت امام صادق u بودیم؛ نام یکی از شیعیان برده شد. گفتیم: کمی تند است. حضرت فرمود: از علائم مؤمن آن است که تندی داشته باشد. گفتیم همهﻱ شیعیان چنین هستند. حضرت فرمود: هنگامی که خداوند آنان را آفرید، به اصحاب راست (که شما همان ها هستید) دستور داد داخل آتش شوید. آنها نیز داخل شدند و از آن حرارت شدیدی به آنان رسید. این تندی از آن حرارت است؛ و نیز به اصحاب چپ (که مخالفین شیعیان هستند) فرمان داد داخل آتش شوند. آنان وارد نشدند. به این جهت از آنها منش و وقار دیده می شود. {علل الشرایع ص85 و به نقل از آن، بحار ج5 ص241} البته روایاتی که بر مقصود ما دلالت می کند، منحصر به آنچه ذکر کردیم نمی باشد. در این زمینه به بحار (چاپ جدید)، جلد3، باب11، دین حنیف و فطرة و صبغة الله و تعریف در میثاق و جلد5، باب 10، طینت و میثاق و جلد 61، باب 43، در خلقت ارواح قبل از اجساد، رجوع کنید. البته کیفیت سؤال و جواب در عالم ذرّ و ارواح و همچنین کیفیّت تأثیر آتش در طبیعت ها، برای ما معلوم نیست؛ ولی اصول مطلب قابل انکار نیست؛ و دلالت روایات بر سبقت زمانی ارواح و اینکه خداوند بندگان را در عالم ذرّ تکلیف نمود و بعضی طاعت و عدّهﻱ دیگری در آنجا مخالفت کردند، روشن است؛ بخصوص برای کسی که مجموع روایات معصومین ? را دربارهﻱ آغاز خلقت و چگونگی آن ملاحظه کند.
(8) از مجموع روایات استفاده می شود که خداوند متعال پس از آنکه از ارواحی که آنها را با نور علم زنده کرد، تعهّد گرفت و نیز هنگامی که تعهّد گرفت از بدنهای ذرّه ای دارای روح و نور علم، بدن آدم را ـ به صورتی که در روایات آمده ـ از گِل آفرید. {بحار ج11 ص97} احتمال قوی دارد بدن آدم همهﻱ بدنهای ذرّه ای که پیش از آن آفریده شده بودند، در برداشت؛ چنانکه بدنهای ما نیز (نسبت به نسل آینده) چنین است. پس آنگاه بدنهای ذرّه ای را، هنگامی آفرینش آدم ـ که بدنی بزرگ داشت ـ {این نکته در بعضی روایات آمده. بحار ج11 ص97} در صلب او گذاشت؛ سپس آن بدن را با دمیدن روحی که پیش از آن آفریده و دارای نور زندگی و علم بود، زنده کرد؛ سپس به فرشتگان دستور داد به آدم سجده کنند و پس از آنکه آدم از درخت ممنوعه خورد و از بهشت اخراج شد و به زمین فرود آمد، خداوند نسل او را در بیابانی بین مکّه و طایف به نام «روحا» از صلب او خارج ساخته و از آنان چون گذشته عهد و پیمان گرفت و این آخرین پیمان ذرّ است که پس از پیمان ذرّی است که در روایت معمّر آمده بود (در پایان مبحث ششم این فصل). زیرا در بحار از تفسیر عیّاشی از ابوحمزهﻱ ثمالی از امام محمّد باقر u روایت نموده که حضرت فرمود: خداوند متعال در سایه هایی از فرشتگان، در زمین بر آدم فرود آمد. {رجوع شود به آنچه از علاّمه مجلسی در صفحهﻱ * در توضیح این حدیث آمده} (یعنی فرمان و وحی او فرمود آمد) و او در بیابانی بین طایف و مکّه به نام «روحا» قرار داشت. در اینجا پشت آدم را دست کشید؛ سپس فرزندان او را که ذرّات ریزی بودند صدا زد. آنان نیز بیرون ریختند؛ چنانکه زنبور از کندو بیرون می آید. پس همگی بر کنارهﻱ بیابان جمع شدند. خداوند فرمود: ای آدم! اینها فرزندان تو هستند که از پشت تو بیرون آوردن، تا از ایشان بر پروردگاری خود و نبوّت محمّد ? تعهّد بگیرم؛ چنانکه در آسمان از ایشان پیمان گرفتم. آدم پرسید: چگونه همهﻱ اینها در پشت من جای می گیرند؟ خداوند فرمود: ای آدم! با صنعت ظریف و قدرت نافذم! پرسید: پروردگارا! چه پیمانی از آنان می خواهی بگیری؟ پاسخ داد: تعهّد بر اینکه هیچ چیزی را برای من شریک نیاورند. پرسید: پروردگارا! پاداش کسی که تو را در این زمینه اطاعت کند، چیست؟ فرمود: او را در بهشت خود ساکن می نمایم. پرسید: جزای کسی که مخالف با تو کند، چیست؟ فرمود: او را در آتش خود وارد می کنم. آدم عرضه داشت: خدایا! به عدالت با ایشان رفتار نمودی و اگر آنان را حفظ نکنی، بیشتر آنان مخالفت فرمان تو را خواهند کرد. {بحار ج1 ص259} و نیز در علل با سند متّصل از هشام بن سالم از حبیب سجستانی نقل نمود که شنیدم امام محمّد باقر u می فرمود: وقتی خداوند عزّوجلّ نسل آدم را از پشت او بیرون آورد، تا بر ربوبیّت خود و نبوّت محمّد بن عبدالله ? بود؛ سپس خداوند جلّ جلاله فرمود: ای آدم! بنگر چه می بینی؟ آدم به فرزندان خود که همچون مورچه آسمان را پر کرده بودند، نگریست و گفت: پروردگار چقدر ذرّیّه و تبار من زیاد است برای چه کاری آنان را آفریدی؟ و منظورت از گرفتن تعهّد از آنان چیست؟ خداوند عزّوجلّ فرمود: برای اینکه مرا بپرستند و برای من شریکی نیاورند و به پیامبران من ایمان آورده و از آنان پیروی کنند... {علل الشرایع ج1 ص10 و به نقل از آن، بحار ج5 ص226}
(9) پیش از این، تعدادی از آیات و روایاتی که بر عدم که بر عدم تجرّد روح دلالت می کرد، گذشت. علاوه بر آنها، این آیه نیز بر این مطلب دلالت دارد: «الله یتوفّی الانفس حین موتها والّتی لم تمت فی منامها فیمسک الّتی قضی علیها الموت و یرسل الأخری الی اجل مسمّی؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ می ستاند و آنها را که نمرده اند نیز هنگام خواب می گیرد؛ پس ارواح کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده، نگه می دارد و ارواح دیگر را باز می گرداند». (زمر/42) و نیز این سخن خدای متعال: «والله خلقکم ثمّ یتوفّکم و منکم من یردّ الی ارذل العمر لکی لا یعلم بعد علم شیئاً انّ الله علیم قدیر؛ خداوند شما را آفرید؛ سپس شما را می میراند. بعضی از شما به پست ترین مراحل عمر می رسند، تا بعد از علم و آگاهی، چیزی نداند (و همه چیز را فراموش کند) خداوند بسیار دانا و تواناست». (نحل/70) و اما روایات: از کافی با سند متّصل از عمرو بن ابی المقدام از امام صادق از پدر بزرگوارش ? روایت است که فرمود: به خدا قسم هیچ یک از شیعیان ما نمی خوابد، مگر آنکه خداوند روح او را به آسمان بالا می برد و بر او برکت می فرستد. پس اگر مرگ او فرا رسیده باشد، او را در گنجهای رحمت و باغهای بهشت و در سایهﻱ عرش خود قرار می دهد و اگر اجل او نرسیده باشد، روح او را همراه فرشتگانی امین می فرستد، تا به بدنش برگرداند و در آن سکونت کند... {بحار ج61 ص54 از کافی و امالی صدوق} و نیز مجالس صدوق با سند مؤلّف از امام ابوجعفر u نقل کرده که فرمود: وقتی بندگان می خوابند، روحشان به آسمان می رود؛ پس آنچه را در آسمان در خواب ببینند، حقّ است و آنچه در هوا (فاصلهﻱ بین زمین و آسمان) ببینند، باطل است. {بحار ج61 ص21} و نیز در روایت آمده که عمر بن الخطاب روزی گفت: تعجب از خوابی است که مردی می بیند؛ شب می خوابد، چیزی را در آن حال می بیند که هرگز به خاطرش نرسیده بود؛ و آنچه در خواب دیده، دَم دست و بی درنگ محقّق می شود. گاهی نیز چیزی را در خواب می بیند؛ اما رؤیای او پوچ است و چیزی به دنبال او نیست. در اینجا امام علی بن ابی طالب u فرمود: می خواهی راز آن را به تو خبر دهم یا امیر المؤمنین؟! خداوند می فرماید: «الله یتوفّی الا نفس حین موتها و الّتی لم تمت فی منامها فیمسک الّتی فضی علیها الموت و یرسل الأخری الی اجل مسمّی» (زمر/42) خداوند همهﻱ جانها را می گیرد؛ پس هر آنچه را ارواح نزد خداوند در آسمان می بینند، آن رؤیای صادقه است و آنچه در مسیر بازگشت شیاطین به آنها در هوا تلقین می کنند، دروغ و تلقینی باطل است! در اینجا عمر از سخنان حضرت در شگفت آمد. {بحار ج61 ص193 از درّ المنثور سیوطی} و در کتاب مناقب است؛ امام رضا u در حضور مأمون به صباح بن نصر هندی و عمران صابی در پاسخ به این سؤال عمران که: آیا چشم نور مرکّب است یا روح از منظر چشم اشیاء را می بیند؟ حضرت فرمود: چشم از جنس پیه و دو بخش سفید و سیاه است و نگاه از آنِ روح است؛ تا آنکه فرمود: روح جایگاهش مغز است و پرتو آن در بدن پخش است؛ چون خورشید که در آسمان می چرخد و پرتو آن روی زمین پخش است. {مناقب ج4 ص353} و نیز در علل و خصال، با سند متّصل از ابوبصیر و محمّد بن مسلم از امام صادق از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین ? روایت شده که فرمود: کسی (مردی)[6] به حال جنابت نخوابد و کسی بدون طهارت نخوابد. اگر آب نیافت، با زمین تیمّم کند؛ زیرا روح مؤمن به سوی خداوند متعال بالا می رود[7] و آن را قبول کرده و به آن برکت می دهد. اگر اجل او رسیده باشد، او را در گنجینه های رحمت خود قرار می دهد و اگر اجل او نرسیده باشد، او را همراه فرشتگان امین می فرستد؛ تا او را به بدنش برگردانند. {بحار ج61 ص31 از علل و خصال} و در بحار از معانی الأخبار با سند مؤلّف از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر u روایت شده: روح مانند باد متحرّک است؛ و به این جهت نام روح از ریح مشتق شده است و به این جهت لفظ آن از ریح گرفته شده، که روح هم جنس آن است ... همین روایت را کافی{کافی ج1 ص133} و احتجاج نیز نقل کرده اند. {احتجاج ج2 ص57 و بحار ج61 ص28} و نیز در احتجاج از هشام بن حکم از امام صادق u نقل شده که در جواب مسائل او فرمود: روح جسم رقیقی است که کالبد متراکمی به آن پوشانیده شده است ... هشام پرسید: آیا روح پس از خروج از بدن، متلاشی می شود؟ حضرت فرمود: روح باقی است، تا وقتی که در صور دمیده شود. در آن زمان همهﻱ اشیاء باطل و فانی می شوند؛ آنگاه دیگر احساس و محسوسی نخواهد بود؛ سپس به حالت اوّلیّه اش برخواهد گشت؛ چنانکه مدبّر اوّلیّه اش خواست. {احتجاج ج2 ص96} و همچنین کافی با سند مؤلّف از ابو بصیر نقل می کند که امام صادق u فرمود: هنگامی که در دم مرگ مؤمن از سخن باز ایستد، پیامبر ? طرف راست و دیگری در طرف چپ او می نشینند. آنگاه پیامبر می فرماید: آنچه به آن امید داشتی، اینک در مقابل توست و آنچه از آن می ترسیدی، از آن ایمن شدی. سپس دری برای او به سوی بهشت باز می شود و پیامبر به او می فرماید: این منزل تو در بهشت است. اگر می خواهی تو را به دنیا برگردانیدم، تا در آن دارای طلا و نقره شوی. مؤمن پاسخ می دهد: دیگر نیازی به دنیا ندارم. در اینجا رنگ او سفید می شود و پیشانی او عرق می کند و لبهایش جمع و سوراخ بینی اش گشاد می شود و از چشم او اشک جاری می شود. هریک از این علائم را در حال مرگ مؤمنی دیدی، به آن بسنده کن (در اینکه او را از اهل نجات بدانی). هنگامی که جان از بدن او بیرون رود، جان بر بدن عرضه می شود؛ مانند وقتی که در بدن بود؛ و او آخرت را بر می گزیند. پس روح بدن خود را در میان غسّالها غسل می دهد و از پهلویی به پهلوی دیگر می غلطاند. هنگامی که بدن در کفنهای (سه گانه) پیچیده می شود و روی تختهﻱ تابوت گذاشته می شود، روح او پیشاپیش مردم حرکت می کند و ارواح مؤمنان به استقبال او آمده و به نعمتهایی که خداوند جلّ ثنائه برای او مهیّا کرده، وی را بشارت می دهند؛ و هنگامی که در قبر گذاشته می شود، خداوند روح او را تا ران او بر می گرداند و سپس از آنچه می داند سؤال می شود؛ و هنگامی که آنچه را می داند پاسخ داد، آن دری که پیامبر ? به او نشان داده بود، باز می شود؛ در این حال پرتوی از نور بهشت (روشنایی آن) و خنکی و بوی خوش آن به وی می رسد. {کافی ج3 ص129 و بحار ج6 ص196} و نیز کافی با سند مؤلّف از حبّهﻱ عرنی نقل می کند: با امیر المؤمنین u بیرون (کوفه) رفتیم، تا آنکه در وادی السلام ایستاد. گویا با گروهی سخن می گوید. تا آنکه حضرت عبایش را به زمین انداخت، و بر آن نشست و به من فرمود: ای حبّه! این کار سخن گفتن با مؤمن و یا اُنس با اوست. پرسیدم: یا امیر المؤمنین! آیا اموات نیز چنین هستند؟ (آیا این اُنس و گفتگو را درک می کنند) حضرت فرمود: آری؛ اگر پرده برداشته شود، آنان را دسته دسته می بینی که نشسته و زانو در بغل گرفته و با یکدیگر سخن می گویند. پرسیدم اینها جسم هستند یا روح. فرمود: روح هستند... {کافی ج3 ص243 و بحار ج61 ص51} و نیز ابوبصیر از امام صادق u روایت می کند که فرمود: ارواح دارای صفت بدنها (و از جنس و به شکل آنها) هستند و بر درختی در بهشت یکدیگر را شناسایی و از هم سؤال می کنند. {کافی ج3 ص244 و بحار ج61 ص50} و همچنین یونس بن ظبیان از امام صادق u نقل می کند که در روایتی فرمود: هنگامی خداوند که او (مؤمن) را قبض روح می کند، او را در قالبی چون قالب دنیوی می گذارد. آنها می خورند و می آشامند؛ به طوری که اگر شخصی (روح میّت تازه ای) بر آنها وارد شود؛ او را به همان صورت دنیویش می شناسند. {کافی ج3 ص24 و بحار ج61 ص50} و نیز او ولاّد حنّا، از امام صادق u روایت می کند: به حضرت عرض کردن: فدایت شوم! مردم می گویند ارواح مؤمنان در سینه های پرندگان سبزی در اطراف عرش به سر می برند؟ فرمود: نه؛ مؤمن نزد خدای عزّوجلّ بزرگوارتر از آن است که او را در سینهﻱ پرنده ای قرار دهد؛ بلکه آنان را در بدنهایی مانند بدنهای دنیوی آنان قرار دهد. {کافی ج3 ص244 و بحار ج61 ص50} قرب الاسناد با سند مؤلّف از مسعدة بن زیاد از امام جعفر بن محمّد از پدر بزرگوارش ? روایت نموده که فرمود: هنگامی که به روح آدم مستور داده شد که داخل (بدن) او شود، اظهار کراهت کرد. خداوند به او دستور داد، با کراهت داخل شود و با کراهت از آن بیرون بیاید. {بحار ج61 ص30} و نیز در بصائر الدرجات و کافی و علل الشرایع روایات متعددی وجود دارد، که دلالت می کند گِل پیامبر و ائمّه ? از علّیّن آفریده شده و دل های آنان از طینت بالاتری آفریده شده و دلهای شیعیان ایشان از مادّهﻱ بدنهای آنها آفریده شد. {بصائر الدرجات ج14 ص19 و کافی ج2 ص2 و بحار ج5 ص225 و علل الشرایع ج1 ص104}
(10) ما در گذشته هفت دلیل بر عدم تجرّد روح؛ از مادّه و لواحقّ آن بیان کردیم؛ ولی در اینجا مقصود بیان مطلب دیگری است که از دلیل ششم استفاده می شود و آن اینکه گاهی انسان خود و هستی خود را می یابد، که در خارج از بدن رفت و آمد می کند و معروض عوارض و لوازم مادّه می شود. این حالت برای بعضی بزرگان به صورت اختیاری و برای بعضی دیگر به صورت قهری رخ داده است؛ بلکه این حالت برای هرکس در حالت خواب پیش می آید؛ که بدون حرکت و درک می افتد و روح، که همان نفس است، اقسام رؤیاها را می بیند و خوشحالی، اندوه، ترس و انواع لذّت را درک می کند. دلیل هفتمی که در آنجا ذکر شد، آیات و روایات بود؛ که تعدادی از آنها گذشت؛ و از مجموع آنها علاوه بر آنکه تجرّد روح، به معنای معروف، نفی می شود؛ مغایرت کامل آن از بدن نیز استفاده می شود؛ یعنی روح غیر از بدن و اجزای آن است؛ و امری متشخّص و مستقل است؛ حرکت و رفت و آمد دارد؛ داخل بدن شده و از آن خارج می شود (چنانکه آتش و نور در اجسام داخل می شوند) و همان طور که بدن به خودی خود زنده نیست، بلکه به خاطر نفوذ روح و نفس در آن است و مرگ آن به خروج روح از آن است؛ همچنین حیات روح به خاطر خودش نیست؛ بلکه به خاطر نور علم است؛ که حقیقت حیات می باشد و مرگ آن به از دست دادن نور علم است؛ هرچند این نور بر روح احاطه دارد.
(11) (فلاسفه) برای تجرّد روح به دلایلی استدلال کرده اند: 1. نفس (روح) صور کلّی عقلی، مشترک بین جزئیّات کثیره را درک می نماید و این کلّیّات افراد زیاد داشته و اندازه، وضع و مکان معیّنی ندارند؛ وگرنه بر افراد زیادی که اندازه ها، وضع و مکان مختلفی دارند، صدق نمی کرد. پس باید کلّی از همهﻱ این اعراض مجرّد باشد؛ و چون درک کلّی به وسیلهﻱ روح، به معنای قیام کلّی به تبعیّت از روح مدرک، اندازه و وضع و مکان معیّنی داشته باشد و هر مفهومی که دارای این عوارض باشد، کلّی مشترک بین جزئیّات و افراد کثیره نخواهد بود؛ و این خلف فرض تجرّد روح است. پاسخ: ممکن است بگوییم کلّی همان جزئی، با قطع نظر از مشخّصات آن است و نیز ممکن است قیام معلوم به نفس عالم قیام حلولی[8] نباشد؛ تا تجرّد معلوم، مستلزم تجرّد نفس عالم باشد؛ بلکه این قیام صدوری و با نور مجرّد خارج از نفس عالم است و حتی روح خود را با همین نور درک می کند. پس از تجرّد معلوم، تجرّد روح لازم نمی آید. 2. نفس ما بر افعال غیر متناهی قادر است؛ زیرا درک کلّی کار متناهی است و ادراک کار روح است و نیروهای جسمانی و غیر مجرّد تأثیر محدودی دارد؛ پس باید روح مجرّد باشد، تا قادر بر کار نامتناهی باشد. پاسخ: اگر بپذیریم قدرت بر تعقّل کلّی، قدرت بر کار نامحدود و غیر متناهی است (و در آن مناقشه نکنیم)؛ می گوییم این قدرت با نور خاخرج از ذات روح ناشی می شود؛ چنانکه گذشت. 3. روح ما امر بسیطی را که تقسیم آن محال است درک می کند؛ مانند صرف الوجود (هستی محض)؛ و چون حقیقت ادراک عبارت از قیام حلولی معلوم به روح است و حال (معلوم) نیز بسیط و مجرّد است؛ پس محلّ، یعنی روح، نیز باید مجرّد باشد. پاسخ: اولاً روح امور مرکّب را نیز درک می کند و لازمهﻱ استدلال شما آن است که نفس مرکّب باشد؛ در حالی که هرگز شما چنین نمی گویید. ثانیاً: ما حقیقت ادراک را قیام حلولی معلوم به عالم نمی دانیم؛ بلکه ادراک با دریافت نور خارج از ذات روح است؛ که هم از روح و هم از معلوم آن پرده بر می دارد؛ یعنی در پرتو آن نور است که روح، خود و معلوم خود را می شناسد. 4. روح، محلّ صورت همهﻱ موجودات و امور متقابل و متضادّ با یکدیگر است؛ بدون آنکه یکدیگر را دفع کنند؛ چنانکه محلّ تمایلات متضادّ و مخالف با یکدیگر است؛ پس باید روح مجرّد باشد، تا بتواند این امور را تحمّل کند؛ زیرا ماده چنین تحمّلی ندارد. پاسخ: اجسام در پذیرش اعراض و خصوصیّات مختلفند. پس از اینکه اجسام دیگر نتوانند ویژگی های روح را با خود داشته باشند، لازم نمی آید روح جسم نبوده و مجرّد باشد؛ زیرا ممکن است روح با اینکه جسم رقیق است، اوصاف مخصوص به خود داشته باشد. علاوه بر اینکه محلّ صور ذهنیّه حقیقت سیّال عمومی محیط به روح است، نه خود روح؛ بلکه روح خود را با هم نور علم (خارج از روح) مشاهده می کند؛ و منشأ تمایلات و هوسهای مختلف نیز اجزای مختلف تشکیل دهندهﻱ بدن، زمان، مکان و خصوصیّات همراه اینهاست؛ ولی روح نیز آنها را با نور علم درک می کند. پس اختلاف و تضادّ امور ادراک شده، بر تجرّد و غیر مادّی بودن روح دلالت می کند. 5. قوای جسمانی و مادّی با کار زیاد خسته و عاجز می شود؛ در حالی که روح از درک و فهم زیاد خسته نمی شود؛ و این دلیل بر تجرّد آن است و شاهد بر آن است که روح اوصاف جسمانی ندارد. پاسخ: ادراک روح به ذات خودش نیست؛ بلکه به خاطر نور بیرون از ذات آن است. پس خسته نشدن از درک فراوان، بر تجرّد آن است و شاهد بر آن است که روح اوصاف جسمانی ندارد. 6. کمال روح، یعنی تفکّر، باعث خشکی مغز و لاغر شدن بدن است؛ در حالی که اگر روح مادّی بود، کمال آن باید باعث کمال و چاقی بدن باشد. پاسخ: ملازمهﻱ بین کمال روح و نقصان بدن، فقط بر تغایر روح و بدن دلالت می کند و اینکه روح موادّ متراکم بدن را ندارد. ما هم چنین می گوییم؛ نه آنکه جسم رقیق هم نیست. خلاصهﻱ دلایلی که این آقایان بر تجرّد روح آورده اند، دلالت نمی کند مگر بر اینکه چیز مجرّدی در طرف روح هست؛ اما آیا آن مجرّد خود روح است؟ در این صورت چنانکه گفتیم، مانعی نیست که امر مجرّد، نور قوی غالب و خارج از حقیقت روح باشد و خالق متعال گاهی آن را به روح می دهد و گاهی از لطف دریغ کرده و آن را سلب می کند. پس توان و غنای روح و کمالات دیگرش نیز به خاطر این نور است. و اما دلایل نقلی تجرّد ذاتی روح را در اسفار بیان کرده است. {اسفار ج8 ص304} او می گوید: ما دلایلی نقلی برای این مطلب بیان می کنیم، تا روشن شود عقل و شرع در این مسئله و مسائل فلسفی دیگر تطابق دارد و شریعت روشن الهی از اینکه احکامش بر خلاف معارف یقینی و بدیهی باشد منزّه است، نابود باد فلسفه ای که قوانین آن مطابق کتاب و سنّت نباشد. اما آیاتی که بر تجرّد روح (نفس) دلالت می کند، به شرح زیر است: 1. سخن خدای متعال دربارهﻱ آفرینش آدم و فرزندانش «و نفخت فیه من روحی؛ هنگامی که در او روح خود را دمیدم». 2. دربارهﻱ عیسی u فرمود: «و کلمته القاها الی مریم و روح منه؛ عیسی کلمهﻱ خداوند بود که او را به سوی مریم افکند و روحی از جانب او بود» (نساء/171) و این نسبت روح به خداوند، به صدای بلند بر شرافت و تجرّد روح دلالت می کند. 3. دربارهﻱ شیخ الأنبیاء حضرت ابراهیم خلیل u فرمود: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض ولیکون م نالموقنین؛ و به این گونه ما به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم؛ برای آنکه از اهل یقین شود». (انعام/75) 4. خداوند متعال از قول جناب ابراهیم حکایت می کند: «وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنیفاً؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفرید. من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم». (انعام/79) روشن است که جسم و قوای مادّی آن، هیچ یک دارای چنین صفات ارزشمندی نیست که بتواند جهان ملکوت را ببیند و یقین کنید؛ یا بتواند به ذات آفرینندهﻱ آسمانها توجّه کند و به طهارت و پاکی روح دست یابد. 5. و فرمود: «ثم انشأناه خلقاً آخر فتبارک الله احسن الخالقین؛ سپس انسان را آفرینش تازه ای دادیم. پس بزرگ و پربرکت است خدایی که بهترین آفریدگار است». (مؤمنون/14) 6. «سبحان الّذی خلق الازواج کلّها ممّا تنبت الارض و من انفسهم و ممّا یعلمون؛ منزّه است کسی که تمام زوجها را آفرید؛ از آنچه زمین می رویاند و از خودشان و از آنچه نمی دانند». (یس/36) 7. و نیز فرمود:«الیه یصعد الکلم الطیّب؛ سخنان پاکیزه به سوی او بالا می رود». (فاطر/10) 8. و نیز فرمود:«لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم؛ به حقّ ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم».(تین/4) 9. همچنین فرمود: «یا ایّتها النفس المطمئنّة ارجعی الی ربّک راضیة مرضیة؛ تو ای روح آرامش یافته! به سوی پروردگارت بازگرد؛ در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است». (فجر/27و28) همهﻱ این آیات شریفه به معاد و احوال بندگان در زندگی دوباره اشاره می کند و بر تجرّد روح دلالت دارد؛ زیرا اعادهﻱ معدوم محال است؛ چنانکه انتقال عرض و نیروهای نهفته در طبیعت انسان که در حکم عرض است محال است. اما روایات تجرّد: (ابتدا احادیث) نبوی را (ذکر می کنیم)؛ مانند اینکه پیامبر اکرم ? فرمود: هرکس خود را بشناسد، خدا را شناخته است. {بحار ج2 ص32 از مصباح الشریعه و غرر الحکم ج2 ص625} و نیز فرمود: هرکس بیشتر خود را بشناسد، پروردگارش را بهتر شناخته است. و همچنین فرمود: منم ترسانندهﻱ برهنه. {صحیح ج4 ص1788} و فرمود: من با خدای خود وقت خلوتی دارم که در آن لحظه هیچ فرشتهﻱ مقرّب و پیامبر مرسلی به پایم نمی رسد. و فرمود: من در نزد پروردگارم می خوابم و او به من می خوارند و می نوشاند. این گونه اخبار بر شرافت روح و نزدیکی آن به خداوند در صورت کمال آن دلالت می کند. همچنین حضرت فرمود: «پروردگارا! من اشیاء را آن چنان که هست نشان بده» و روشن است که دعای آن حضرت مستجاب است و از طرفی دانستن چیزهایی که سبب ندارد، جز با علم به سبب و آفرینندهﻱ آنها میسّر نیست (پس برای شناخت اشیاء باید مسبّب الاسباب را شناخت) و منظور از دیدن نیز در اینجا دیدن شهودی و حضوری است. (نه علم حصولی. پس برای اینکه پیامبر بتواند آفرینندهﻱ عالم را به علم شهودی درک کند، باید روح مجرّد داشته باشد). همچنین حضرت ابراهیم خلیل الرّحمن u دعا می کند «ربّ ارنی کیف تحیی الموتی؛ پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی» (بقره/260) و دیدن فعل از دیدن فاعل جدایی ندارد؛ بلکه ملازمه دارد و هرگز جسم و ابزار جسمانی شعور و درک، توان دیدن خدای ربّ الارباب و مسبّب الارباب را ندارد پس باید روح آن حضرت مجرّد باشد. همچنین این سخن حضرت ? که: «دل مؤمن، عرش خداوند است».[9] و سخن دیگررش: «دل مؤمن، بین دو انگشت از انگشتان خداوند است».[10] و روشن است که منظور از دل، گوشت صنوبری نیست؛ چنانکه مراد از انگشت خدا، عضو معروف جسمانی نیست؛ بلکه منظور قلب حقیقتی؛ یعنی گوهر عاقله و مدرکهﻱ انسان است و منظور از دو انگشت، عقل و نفس کلّی انسان یا دو قوّهﻱ عقلیّه و نفسیّهﻱ او هستند؛ و نیز فرمود: «ارزش مؤمن نزد خداوند از عرش بالاتر است». بدیهی است که این برتری به لحاظ جسمانی یا به خاطر تراکم زیاد نیرو در عضوی از اعضای مؤمن نیست. همچنین فرمود: «خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدنها آفرید». و نیز امیر المؤمنین و امام الموحّدین هنگامی که یکی از علمای یهود از آن حضرت سؤال کرد: آیا پروردگارت را هنگامی عبادت می کنی دیده ای؟ حضرت فرمود: «وای به حال تو! من پروردگاری را که نبینم عبادت نمی کنم!» پرسید: چگونه او را دیده ای، (یا اینکه دیدن شما چگونه است) فرمود: «وای بر تو! چشم ها با مشاهدهﻱ دیده ها او را نمی بینند؛ ولی دلها با حقیقت ایمان او را دیده است». {بحار ج4 ص44 از توحید} و روشن است که دید عقلانی با نیروی جسمانی ممکن نیست (پس روح باید مجرّد باشد، تا بتواند خداوند را با دید عقلانی درک کند) و هنگامی که از حضرت سؤال شد: چگونه درب قلعهﻱ خیبر را کندی؟ حضرت فرمود: «با نیروی ربّانی آن را درآوردم، نه با نیروی جسمانی». {مضمون آن در بحار ج21 ص26 نقل شده از امالی و بحار ج40 ص318 از خرائج} و همچنین آن حضرت فرمود: «روح، فرشته ای از فرشتگان خداوند است و دارای هفتاد هزار صورت است». {درّ المنثور ج4 ص200} و نیز جناب روح الله ـ مسح شده به انوار سرا پرده های ملکوت ـ فرمود: «در ملکوت آسمانها بالا نمی رود کسی که دو بار متولّد نشود». همچنین فرمود:«به آسمانها بالا نمی رود؛ مگر کسی که از آن فرود آمده است». پس از پایان سخنان صاحب اسفار، اینک ما می گوییم: درست است که شرافت و عظمت و اعظمیّت انسان و قوّت و قدرت او و دیدن اشیاء، آن چنان که هست، و دین عالم ملکوت و عرش رحمان بودن دب و این گونه مطالب، تناسب با جسم و نیروی مادّی ندارد؛ ولی اینها به برکت نور علم و قدرت الهی و قوّت ربّانی، خارج از روح انسان است؛ چنانکه دیدن پروردگار به وسیلهﻱ روح نیست؛ بلکه به خود پروردگار است. پس در هیچ یک از این روایات دلالتی بر تجرّد روح نیست. بلکه از این معارف باید انسان خود را بهتر بشناسد که وابسته به موجودی است که هستی بخش و نگهدارندهﻱ لحظه به لحظه جان وی می باشد؛ ولی در همان حال، ذات انسان جدای از خدای قیّوم می باشد، که حقیقتی به تمام معنی مستقلّ و قائم بالّذات ازلی و ابدی است و می فهمد که ذات انسان تاریک و ناتوان است و کمالات غیر مادّی او، که نمی توان& |