|
مبدأ در مكتب أهل بيت (علیهم السلام) «الحمد لله ربّ العالمين و الصلاة و السلام علي خير خلقه محمّد و آله الطاهرين و لعنة الله علي أعدائهم أجمعين». اين نوشتار، مجموعه اي از مسائل اعتقادي مربوط به خداشناسي ـ جلّت عظمته ـ و خودشناسي، به عنوان مقدّمهﯼ خداشناسي و در ارتباط با شناسايي آغاز و جايگاه كنوني و سرانجام انسان است كه ما به بركت آيات قرآن و روايات پيشوايان معصوم ? به آن دست يافتيم و در پرتو آن با حقايق پيچيده اي از معارف و با روش استدلال در مستقلاّت عقليّه[1] و آوردن برهان آشنا شديم، و يا به ديدگاهها و عقايدي كه جز از راه وحي نمي توان به آن رسيد پي برديم. اين مطالب را براي ياد آوري خود و به اميد بهره مندي جويندگان علم و حكمت نوشتم و در هر حال، از خداوند متعال پشتيباني و كمك مي طلبم. ياد آوري هايي دربارهﯼ هستي آفرين ما براي پذيرش هر مطلبي نياز به دليل و برهان داريم؛ چنانكه آيات شريفه زير به آن اشاره مي كند: «قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين؛ بگو: اگر راستگو هستيد؛ برهان خود را بياوريد». (نمل/64) «ام اتّخذوا من دونه آلهة قل هاتوا برهانكم؛ بلكه آنها غير از او (خداوند يكتا) خدايان ديگري براي خود گرفتند. بگو: برهان خود را بياوريد». (انبياء/24) «و من يدع مع الله إلها آخر لا برهان له به فانّما حسابه عند ربّه؛ كسي كه همراه خداوند يكتا خداي ديگري را بخواند، در حالي كه برهاني براي اين كار خود ندارد؛ پس حساب او فقط با پروردگارش و نزد او مي باشد». (مؤمنون/117) «يا ايّها الناس قد جائكم برهان من ربكم؛ اي مردم! همانا برهاني از طرف پروردگارتان براي شما آمده است». (نساء/174) «فذانك برهانان من ربّك الي فرعون و ملأيه؛ پس اين دو (عصا و يد بيضا) برهان پروردگار تو به سوي فرعون و اطرافيان اوست». (قصص/32) «قل فلله الحجّة البالغة؛ بگو: حجّت بالغه مخصوص خداوند است». (انعام/149) «وتلك حجّتنا آتيناها ابراهيم علي قومه؛ و آن است حجّت و دليل ما كه به ابراهيم در برابر قومش داديم (آموختيم)». (انعام/83) از طرفي بايد اعتبار و دلالت اين دليل و برهان ذاتي باشد و يا به يك امر ذاتي منتهي شود وگرنه دور يا تسلسل لازم مي آيد و هيچ مطلبي ثابت نخواهد شد؛ زيرا اثبات صدق قضيّه در صغرا يا كبراي برهان، كه نتيجه بر آن متوقّف است؛ اگر ذاتي يا منتهي به ذاتي نباشد؛ اگر متوقّف بر نتيجهﯼ خود آن برهان باشد؛ دور لازم مي آيد وگرنه، تسلسل مي شود.[2] منظور از برهان در اين بحث، اصطلاح منطقي[3] آن نيست؛ بلكه برهان در آيات قرآن و روايات عبارت از حقيقتي است كه مسئله اي را واضح مي كند و قابليّت استدلال له آن هست؛ خواه برهان اصطلاحي و مركّب از قضايا بوده يا همچون علم، عقل، پيامبر، امام، معجزه و آيات تكويني باشد. پس بر هر يك از اين امور برهان اطلاق مي شود؛ هرچند اين اطلاق مجازي و از باب نامگذاري جزء به اسم كلّ، و يا از باب نامگذاري سبب به اسم مسبّب باشد؛[4] چنانكه عقلا نيز بر هرچه مطلوب و مقصود آنان را آشكار نمايد، برهان اطلاق مي كنند و در اين كار از منطق فطري استفاده نموده و منتظر اجازهﯼ منطق رسمي نمي مانند. حجّيّت ذاتي، اختصاص به علم دارد و هر دليل و برهاني بايد منتهي به آن شود و حقيقت عقل نيز از حقيقت علم گرفته شده. به همين جهت عقل و شرع بر حجّيّت ذاتي علم اتّفاق دارند و به صورت توبيخي به مردم به يكديگر مي گويند: آيا نمي داني؟ آيا تعقّل نمي كني؟! و مخاطب را بر ندانستن و تعقّل نكردن سرزنش مي كنند يا به دانستن مطلبي تذكّر مي دهند. 4: انكار يا تشكيك بعضي اخباريّون در حجّيّت عقل با آنچه گفتيم، شگفت آور است كه حجّيّت ذاتي عقل بر بعضي از علما مخفي مانده است. آن طور كه شيخ انصاري در رسائل، از بعضي از اخباريّون نقل مي كند، آنان اعتمادي بر مقدّمات عقليّهﯼ غير بديهي نمي كنند. ولي بعضي از بزرگان اين نسبت را انكار نموده و كلام شيخ را چنين توضيح داده اند كه مراد اخباريّون انكار حجّيّت قطع نيست كه بر خلاف علم و عقل صفتي نفساني است؛[5] بلكه مخالفت ايشان با اصوليّون است كه ادلّهﯼ شرعيّه را چهار عدد، و چهارمي آن را عقل دانسته اند. آنها اين نظر اصوليّون را به دو شكل رد نموده اند: گاه به اينكه اصلاً عقل حجّيّت ندارد، چنانكه از كلام بعضي از اخباريّون فهميده مي شود، و گاهي به اينكه از مقدّمات عقليّه قطع حاصل نمي شود، چنانكه از كلام بعضي ديگر ظاهر مي گردد. {مستدرک الوسائل چاپ سنگی، ج3 فائده11 ص870} يكي از محدّثين، نيز پس از اشكال به وقوع خطا در هر دو قضاياي عقلي و شرعي، گفته است: اين خطا از ضميمه كردن قضيّهﯼ عقلي و شرعي ناشي شده است. شبخ مي گويد: به نظر اين محدّث، عقل در غير محسوسات يا مقدّمات نزديك به محسوس، حجّيّت ندارد؛ مگر آنكه قضيّه مورد اتّفاق همهﯼ عقلها باشد. سپس از بعضي از اخباريّون نقل مي كند: اگر اشكال شود كه در اين صورت، عقل در اصول و فروع دين كنار گذاشته شد؛ پس ميدان حكم عقل كجاست؟ پاسخ مي دهد كه مسائل بديهي اختصاص به عقل دارد؛ ولي مسائل نظري، اگر دليل نقلي موافق آن باشد، بر دليل عقلي محض مقدّم است، امّا اگر دليل عقلي با دليل نقلي تعارض كند، در نزد ما شكّي در تزجيح دليل نقلي نيست و در آن صورت، دليل عقلي اعتباري ندارد. {رسائل شیخ انصاری، مبحث قطع} آنچه از اخباريّون نقل شده، با آيات شريفهﯼ قرآن و روايات در شأن عقل و مدح خردمندان، نمي سازد؛ زيرا قرآن مردم را تشويق به تعقّل و تفكّر نموده و بر عدم تعقّل سرزنش مي كند. زيرا اين مطلب مكرّر در قرآن آمده است: «افلم تكونوا تعقلون؛ چرا تعقّل نمي كنيد؟». (يس/62) و در سورهﯼ يونس، آيه 100 مي فرمايد: «ويجعل الرجس علي الذين لا يعقلون؛ (خداوند) قرار مي دهد پليدي را بر كساني كه تعقّل نمي كنند». از پيامبر اكرم? روايت شده است: از عقل راهنمايي بطلبيد تا هدايت شويد و با آن مخالفت نكنيد كه پشيمان مي شويد. {بحار ج1 ص96 از کنز الفوائد} و همچنين از آن حضرت نقل شده: تمام خوبي ها به وسيلهﯼ عقل به دست مي آيد و كسي كه عقل ندارد، دين ندارد. {تحف العقول ص54} و نيز از امام صادقu نقل شده است: حجّت خداوند بر مردم، پيامبر است و حجّت بين بندگان و خداوند، عقل است. {کافی ج1 ص25} و همچنين از آن حضرت روايت شده: «العقل دليل المؤمن؛ عقل راهنماي مؤمن است». {کافی ج1 ص25} و نيز ابن سكيت از امام رضاu مي پرسد: امروز حجّت بر خلق كيست؟ حضرت فرمود: عقل است، كه راستگو را كه سخن درست به خداوند نسبت مي دهد، شناخته و او را تصديق مي نمايد و درغكو را شناخته و او را تكذيب مي كند. {کافی ج 1 ص105} از امام موسي بن جعفرu در وصيّت معروفش به هشام بن حكم آمده است كه فرمود: خداوند در كتابش اهل فهم و خرد را بشارت داد و فرمود: «فبشّر عباد...؛ بشارت بده بندگان مرا كه سخن را مي شنوند و از بهترين آن پيروي مي كنند. آنان كساني هستند كه خداوند ايشان را هدايت نموده و آنان همان خردمندان هستند». (زمر/17) سپس افراد بي عقل را سرزنش مي كند و مي فرمايد: «و اذا قيل لهم اتّبعوا...؛ هنگامي كه گفته مي شود: از آنچه خداوند فرو فرستاده است، پيروي كنيد. آنها مي گويند: (چنين نمي كنيم) بلكه ما از روش پدران خود تبعيّت مي كنيم. (آيا اين كار صحيح است) هرچند پدرانشان چيزي نمي فهميدند و راه صحيح را نمي يافتند». (بقره/170) و در آيهﯼ ديگري مي فرمايد: «انّ شرّ الدّوابّ عندالله...؛ همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند، كرها و لالهايي هستند كه خرد نمي ورزند». (انفال/22) بعد حضرت فرمود: خداوند دو حجّت دارد حجّتي ظاهري و حجّتي باطني. حجّت ظاهري خداوند پيامبران و ائمّه? هستند؛ ولي حجّت باطني او عقلهاي مردم است... و علمي نيست مگر براي عالم ربّاني و عالم را از عقل او بشناسد. {تحف العقول ص383 و اصول کافی ج1 ص13 با اندکی تفاوت} در تفسير منسوب به امام حسن عسكريu آمده است: ابليس اين گونه حوّا را وسوسه نمود كه خداوند اين درخت را براي شما حلال نموده؛ به دليل آنكه فرشتگان از هر حيواني جلوگيري مي كنند، ولي مانع شما نمي شوند. حوّا گفت: اين مطلب را تجربه مي كنم؛ پس بسوي درخت ممنوعه رفت. ملائكه خواستند با سلاح خود او را باز دارند. خداوند به ايشان وحي كرد: شما با سلاح خود چيزي را كه عقل ندارد باز مي داريد؛ ولي كسي كه من او را قادر، مميّز و مختار آفريدم، او را واگذاريد به عقلي كه حجّت بر او قرار دادم. {بحار ج11 ص191} از اميرالمؤمنينu روايت شده است: عقلها پيشوايان فكرها هستند. {بحار ج1 ص96 از کنز الفوائد} همچنين از آن حضرت رسيده است: عقل، شريعت داخلي و شريعت، عقل خارجي انسان است. {مجمع البحرین ج5 ص425} حاصل آنكه، معرّفي عقل به عنوان حجّت خداوند، با ترديد در حجّيّت عقل يا احتمال خطا در آن نمي سازد و همچنين نمي توان بعضي از احكام عقلي را پذيرفت و بعضي را نپذيرفت. اين ترديد و توهّم به خاطر آن است كه حقيقت عقل و احكام آن شناخته نشده و چنين پنداشته اند كه هرآنچه انسان با مقدّماتي به آن مي رسد، حكم عقل است. پس بايد در اينجا در دو مقام (عقل و احكام آن) تحقيق نماييم؛ چنانكه روايت امام صادقu به آن اشاره مي كند: بشناسيد عقل و لشكرش را و بشناسيد جهل و لشكر آن را، تا هدايت شويد. تنها در صورتي حق به دست مي آيد كه عقل و لشكريان آن شناخته شده و از جهل و لشكريانش دوري شود. {علل الشرایع ص113 و محاسن ص198} 5: عقل و نفس نزد فلاسفه و در كتاب و سنّت مناسب است نظر فلاسفه را دربارهﯼ حقيقت نفس و عقل بيان كنيم، تا فرقش با آنچه در قرآن و سنّت آمده روشن شود و معلوم گردد آناچه را فلاسفه به نام عقل ناميده اند، با آنچه در روايات ـ بلكه نزد عرف ـ عقل ناميده شده، متفاوت است. عدّهﯼ زيادي از فلاسفه مي گويند: نفس انسان قوايي دارد كه گياه و حيوان در آن شريكند و قوايي كه مخصوص انسان است. قواي مشترك، سه قوّه است: غاذيه، ناميه و مولده كه گياه، حيوان و انسان با آن تغذيه نموده، و رشد يافته و توليد مثل مي كنند. قواي مشترك يسن حيوان و انسان، دو قوّه است: مدركه و محرّكه. قوّهﯼ مدركه ده تا است: پنج قوّهﯼ ظاهري، كه عبارت از باصره، سامعه، ذائقه، لامسه و شامّه است و پنج قوّهﯼ باطني، كه بنابر آنچه بعضي از فلاسفه گفته اند، عبارتند از: اوّل: حسّ مشترك، و آن قوّه اي است كه در آن صور محسوسات به حواس ظاهري منعكس مي شود. دوّم: خيال، كه خزانهﯼ مدركات حسّ مشترك است و آنچه به وسيلهﯼ حسّ مشترك در آن رسم مي شود، در آنجا نگهداري مي شود. سوّم: واهمه، كه معاني جزئي مربوط به محسوسات را درك مي كند؛ معاني اي كه با حواسّ ظاهري درك نمي شود؛ مثل عداوت زيد يا محبّت عمرو يا دشمني گرگ با گوسفند. چهارم: حافظه، كه خزانه معاني جزئيّه است؛ چنانكه خيال خزانهﯼ معلومات حسّ مشترك است. پنجم: متخيّله، كه صور و معاني را با هم تركيب نموده و بعضي را براي بعضي اثبات و از بعضي ديگر نفي مي كندو بعضي از فلاسفه گفته اند، جايگاه اين قوّه مغز انسان است. قوّهﯼ ديگري كه بين انسان و حيوان مشترك است، قوّهﯼ محرّكه است كه به دو قوّهﯼ باعثه (برانگيزنده) و فاعله (كننده) تقسيم مي شود. قوّهﯼ باعثه به دو قوّهﯼ شهويّه و غضبيّه تقسيم مي شود. قوّهﯼ شهويّه آن است كه هرگاه در خيال انسان صورتي مطلوب و محبوب بيايد، قوّهﯼ فاعله را به سوي آن تحريك مي كند و قوّهﯼ غضبيّه آن است كه وقتي صورتي مبغوض و خطرناك در خيال اسنان نقش يندد، قوّهﯼ فاعله را به مبارزه و دفع آن بر مي انگيزاند. قوّهﯼ فاعله نيز اعضاي بدن را به عمل وا مي دارد. اين نظر گروهي از فلاسفه دربارهﯼ قواي انساني است. بعضي گفته اند: انسان دو قوّهﯼ اختصاص دارد، كه حيوانات ندارند: عقل عملي و عقل نظري. عقل نظري مفاهيم كلّي، معقولات، هستي ها و نيستي ها را درك مي كند و عقل عملي بايد ها، نبايدها و آنچه را بايد مورد عمل قرار گيرد، درك مي كند. همچنين گفته اند: آنچه در آن مفاهيم كلّي نقش مي بندد، نفس مجرّد انسان است نه بدن او؛ بر خلاف امور جزئي كه مشهور، درك كنندهﯼ آن را بدن مي دانند؛ ولي مشهور متأخّرين ايشان، همان را نيز ار شؤون نفس مي دانند و لذا سبزواري در منظومه اش مي گويد: «النفس في وحدتها كلّ القوي؛ نفس به تنهايي جامع تمام استعدادها و نيزوها است». و همچنين گفته اند: عقل چهار مرتبه دارد: عقل هيولائي، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد. چنانكه نفس نيز چهار مرتبه دارد كه از آنها به عقل تعبير شده است. اوّل: عقل هيولايي؛ كه استعداد تجريد تصوّر ماهيّات موجودات به صورت كلّي است. دوّم: عقل بالملكه؛ يعني آن استعداد به صورت ملكه درآيد؛ به طوري كه مفاهيم كلّي را تصوّر كند. سوّم: عقل بالفعل؛ يعني كه آن مفاهيم كلّي فعلاً در نفس او حاضر و مشهود باشد يا به كمترين توجّهي در نفس حاصل شود. بعضي از فلاسفه مي گويند: نفس در اين صورت مظهر عقل، عاقل و معقول مي شود و همين مرتبه عقل نظري است كه نظريّات از آن استخراج مي شود؛ به عبارت ديگر، وقتي به مرتبه اي برسد كه بتواند نظريّات را از بديهيّات در جميع مسائل يا در بعضي از آنها استخراج كند؛ از اين مرتبه به عقل فعلي يا عقل بالفعل تعبير مي شود. چهارم: عقل مستفاد؛ آن است كه براي حصول آن صور كليّه و نقش آن در نفس، نيازي به فكر و تجريد و استنتاج نباشد؛ بلكه به واسطهﯼ اتّصال به عقل فعّال كه خزانهﯼ صور كلّيّه است، آن صور بر نفس او نقش بندد. اين است خلاصهﯼ آن چه محقّقان فلاسفه دربارهﯼ عقل گفته اند و عقل را با مراتب چهارگانه اش همان نفس دانسته اند. ما انكار نمي كنيم كه در بدن انسان، قوا و استعدادهايي نهاده شده و همچنين در نفس انسان، كه گاهي به آن روح و گاهي قلب (به يكي از دو معني) و گاهي به آن، من مي گوييم؛ چنانكه توانهاي حيواني و مراتب چهارگانهﯼ عقل نيز مورد انكار نيست و فعلاً نمي خواهيم آنها را مورد تحقيق و نفي و اثبات قرار دهيم. آنچه براي ما مهم است و مي خواهيم بيان كنيم آن است كه حقيقت عقل كه معقولات به وسيلهﯼ آن درك مي شود و حقيقت علمي كه معلومات با آن درك مي شود و كتاب و سنّت به آن احتجاج مي كند، با آنچه از اين آقايان نقل شده، بيگانه است. چنانكه آن مطالب با حقيقت اسنان كه گاهي «من» تعبير مي كنيم و با مراتبي كه آنان براي انسان گفته اند متفاوت است. بلكه حقيقت عقل نوري است كه برتر از همهﯼ اين مطالب است؛ ولي نفس و تمام قواي نفساني، به هر مرتبه اي از كمال كه برسند، در ذات خود ظلماني و فاقد اين حقيقت نوراني هستند. اگر نفس عالم و عاقل مي شود، به بركت دريافت اين حقيقت نوراني است. هرچند درجات اين دريافت در انسانها متفاوت است؛ امّا نفس هرگز داخل در حقيقت نوراني نيست؛ چنانكه عقل بخضي از مراتب نفس نمي گردد. همچنين آن حقيقت نوراني بخشي از حقايق خارجي يا صور جزئي و كلّي ذهني نمي باشد، نه در افراد عادي و نه در انسانهاي كامل، و نامگذاري مراتب چهارگانهﯼ ادراك به عقل، صرفاً اصطلاحي است كه چه بسا ما را از فهميدن عقل در اصطلاح كتاب و سنّت دور مي سازد. از اميرالمؤمنينu نقل است كه پيامبر اكرم? فرمود: خداوند عقل را از نور پوشيده اي در خزانهﯼ علم سابق خود آفريد كه هيچ كس، حتّي پيامبران مرسل و فرشتگان مقرّب، را بر آن مطّلع نساخت. آنگاه علم را نفس عقل و فهم را روح عقل و زهد را سر عقل داد... . {خصال ص427} از پيامبر اكرم? روايت شده است كه از آن حضرت سؤال شد: خداوند عزّوجلّ عقل را از چه چيزي آفريد؟ فرمود: ... هنگامي كه انسان بالغ شد، خداوند متعال اين پرده را كنار مي زند. پس در دل انسان نوري مي افتد كه با آن واجب و مستحب و خوب و بد را مي فهمد. آگاه باشيد مثَل عقل در قلب، مثَل چراغ در وسط خانه است. {بحار ج1 ص99 از علل الشرایع} از امام موسي بن جعفرu در وصيّتش به هشام رسيده است: همانا روشنايي روح، عقل است. {تحف العقول ص392} از امام صادقu رسيده است: بخشي از عقل زيركي و فهم و حفظ و علم است. {کافی ج1 ص25} و هم از آن حضرت آمده است: پايهﯼ شخصيّت انسان، عقل است و از عقل، زيركي و فهم و حفظ و علم بر مي خيزد. پس زماني كه عقل بشر با نور (الهي) تقويت شود، او عالم، حافظ، پاكيزه، زيرك و فهميده مي شود و شخصيت انسان با عقل كامل مي شود و عقل، راهنما و بيان كننده وكليد كارهاي اوست. {بحار ج1 ص90 از علل الشرایع} همچنين از آن حضرت رسيده است: خداوند عقل را از چهار چيز آفريد: از علم و قدرت و نور و خواست انكاج كار (يا خواستن آنچه به فرمان الهي است)؛ پس آن را به وسيله علم برپا نمود و در ملكوت جاودان ساخت. {بحار ج1 ص98} در اين روايات، عقل به عنوان نور و برگفته از نور معرّفي گشته و مثل آن مانند چراغ در وسط اتاق است. بر اين اساس، عقل از علم آفريده شده و به بركت علم برپا گشته است. زيركي، حفظ و دانش از آن است. همچنين علم نيز به عنوان نور معرفي گشته؛ چنانكه در روايت عنوان بصري آمده: علم با آموزش حاصل نمي شود؛ بلكه علم نوري است كه خداوند متعال در دل هر كس كه بخواهد هدايتش كند، مي اندازد. {بحار ج1 ص98} روايات ديگري نيز بر اين مطلب دلالت مي كند. از اين روايات استفاده مي شود، عقل و علم حقيقتي نوراني مغاير با قلب و نفس انسان است كه به آن «من» مي گوييم. چنانكه گذشت، عالم و عاقل بودن انسان به بركت دارا بودن اين حقيقت نوراني با درجات متفاوت است؛ هرچند تفاوت اين درجات در حقيقت (بسيط) علم و عقل تأثيري ندارند. در بعضي از روايات گذشت كه عقل از علم آفريده شده است. پس ياد آوري اين نكته ضروري است كه: چون علم كاشف و آشكار كننده است و كاشف ديگري در ميان مخلوقات الهي غير از آن وجود ندارد؛ پس علم بايد خود روشن بوده و روشنگر غير باشد؛ چنانكه در صحيفهﯼ ادريس پيامبرu آمده است: به بركت حق، حق شناخته شد و به وسيلهﯼ نور به سوي نور هدايت شد و به وسيله آفتاب خود آفتاب ديده شد و با روشني آتش خود آتش ديده شد. {بحار ج95 ص466 از نسخه ای که این متّویه آن را یافته است} نظير همين مطلب تعريف نور است كه مشهور گفته اند: نور حقيقتي است كه ذاتش روشن است و روشنگر غير خود مي باشد. پس از اين مقدّمه مي گوييم: وقتي انسان به خود مي نگرد، وجود خود را درك مي كند و هنگامي كه به موجودات ديگري كه با حوّاس ظاهري درك مي شوند يا به اشيائي كه تصوّر و تعقّل مي شوند، مي نگرد، حقيقت بعضي از آنها را درك نموده و از تحقّق آنها خبر دارد؛ ولي حقيقت پاره اي از اشياء براي او روشن نيست. يا بعضي از اشياء براي او روشن مي شوند كه سابقاً روشن نبوده؛ پس پي مي برد كه غير از اشياء مكشوف و غير مكشوف امر ديگري است كه كشف حقايق به وسيلهﯼ آن تحقّق مي يابد و ظاهر مي شود. خلاصه آنكه، انسان دو نوع حقيقت و واقعيّت در مي يابد: اموري كه به خودي خود ظاهر نيستند و امر ديگري كه خود روشن و باعث ظهور دستهﯼ اوّل است. سپس به اين نكته پي مي برد كه نفس انسان و وجودش، براي خودش روشن و واضح است؛ ولي به خوبي مي فهمد كه نفس انسان روشنگر خود و وجود خود نيست بلكه روشنگر آن حقيقت علم است. يكي از شواهد اين دوگانگي، غفلت انسان از ذات خود مي باشد. اگر نفس همان عقل بود، از آنجا كه عقل عين كشف و شعور است، نفوذ غفلت در خود كشف و شعور، معقول نبود. شاهد ديگر آنكه در حال بي هوشي، انسان از خود غافل است و همچنين در بعضي از حالات خواب، از خود بي خبر مي شود؛ پس نفس همان عقل و شعور نيست. شاهد سوّم آنكه نزديكترين اشياء به انسان، نفس اوست. اگر نفس همان علم و شعور بود، حقيقت انسان بر او مجهول نمي ماند؛ و اينكه گفته مي شود اين اختفا به خاطر وجود حجاب است، صحيح نيست؛ زيرا كه محجوب بودن علم از خودش، به روشني باطل است. پس هريك از جهل و غفلت هاي انسان از نفس خود در حال فراموشي و بعضي از حالات خواب، دليل بر آن است كه حقيقت علم انسان خارج از حقيقت خود انسان است. اين مبانيت و مغايرت تا پايان مراحل كمال انسان ادامه دارد؛ چنانكه خداوند متعال مي فرمايد: «خداوند شما را از شكمهاي مادرانتان آفريد، در حالي كه چيزي نمي دانستيد». (نحل/78) و همچنين فرمود: «بعضي از شما به پست ترين مراتب عمر مي رسيد؛ به حدي كه پس از علم هيچ نمي داند (همه مطالب علمي خود را بر اثر پيري فراموش مي كند)». (حجّ/5) از اين دو آيه استفاده مي شود كه علم هم در ابتداي زندگي از انسان جدا بوده، هم در انتهاي آن و اين شاهد ديگري بر تغاير علم و عقل از ذات انسان است. تا كنون روشن شد آنچه از ويژگي ها و دگرگوني هاي جواهر و اعراض گفته شده يا تصوّر يا تعقّل مي شود و آنچه از جزئيّات با حواسّ ظاهري درك مي شود، امور ظلماني و مبهمي هستند كه روشنايي و ظهور آن به بركت علم است، كه خارج از ذات آنهاست. و نيز روشن شد كه تقسيم علم (به وسيلهﯼ حكما) به علم حضوري و حصولي و تعريف علم حضوري به حضور وجود معلوم در نزد عالم و تعريف علم حصولي به حصول ماهيّت شيء در نفس يا حصول صورت شيء در نفس يا قبول آن صورت به وسيلهﯼ نفس، تمام اينها با حقيقت علم بيگانه است؛ زيرا علم به خودي خود ظاهر و روشن است؛ در حالي كه اين اقسام چنين نيستند؛ بلكه با چيز ديگري ظهور مي يابند كه علم به آن اقسام است. شاهد بر اين مطلب آن است كه اگر از حكما بپرسي آيا شما در علم حضوري علم به حضور وجود شيء نزد خودت داري؟ يا در علم حصولي، آيا علم به صورت حاصله نزد خود داري؟ پاسخ مي دهند: آري. مي پرسيم از كجا علم داري؟ و به چه وسيله اي آنها در نزد شما معلوم گشتند؟ آنچه باعث اين دانش شد، همانا حقيقت علم است نه خود صورت يا وجود شيء. و از اينجا حال تصوّر و تصديق كه علم حصلي منقسم به آن دو مي شود روشن مي گردد كه خود آنها از حالات نفس هستند. پس تصوّر و تصديق دو قسم از اقسام علم نيستند؛ بلكه به وسيلهﯼ علم دانسته مي شوند. مثلاً حكما براي علم حضوري مثال مي زنند به حضور صورت ذهنيّه در نفس يا حضور معلول در نزد علّت. در حالي كه دانستيم نفس، صورت، علّت، معلول و حضور صور نرد نفس يا حضور معلول در نزد علّت، خود همگي اموري است كه به بركت علم كشف شده است؛ ولي خود آنها علم نيستند. از بعضي از روايات استفاده مي شود كه علم، نور به معناي حقيقي آن است. در اينجا قبل از نقل روايات، دو مقدّمه ذكر مي نماييم: اوّل: آنچه روايت از ائمّه اطهار? در باب علم و عقل رسيده است، جهت تذكّر يا ارشاد به مطلبي است كه خود ظاهر بوده و ما آن را اجمالاً مي يابيم. پس متمسّك به اين روايات از باب تعبّد محض نيست و دليل ما بر اين مطالب دريافت دروني ماست كه با كلام معصومين? تقويت مي شود؛ پس دليل ما همان علم و عقلي است كه ذات خود را مي شناسانند. پس همهﯼ محسوسات به حواسّ ظاهري و باطني و همهﯼ جواهر و اعراض، از جمله روح و جان ما، كه به آن «من» مي گوييم، همگي امور تاريك و مبهم هستند و ظهور و جلاي آن به نوري خارجي، يعني با دريافت علم، عالم مي شويم و با فقدان آن، جاهل مي گرديم. و موقعيّت اين نور معنوي نسبت به آن امور، مانند موقعيّت نور حسّي نسبت به محسوسات مي باشد؛ با اين فرق كه نور معنوي (علم) به خودي خود ظاهر و آشكار است و نور حسّي به بركت نور علم آشكار مي شود؛ پس نور حقيقي همان علم است؛ هرچند در لغت و عرف بر نور حسّي نيز كه از كيفيّات جسم است، نور اطلاق مي شود. فرق اين دو آن است كه نور حسّي به چشم ديده مي شود؛ ولي نور علم بالاتر از آن است كه ديده شود؛ بلكه بينش ما به بركت آن است. ديگر اينكه نور حسّي در رديف ساير جواهر و اعراض است، ولي نور علم از نظر معنوي فوق آن است. مقدّمه دوّم: گاهي نور بر نور حسّي اطلاق مي شود كه قابل رؤيت با چشم و پرتوي از مادّه است؛ مانند نور آفتاب و چراغ و گاهي از نور حقيقي اراده مي شود، كه خودش روشن و روشنگر همهﯼ اشياء، حتّي نور حسّي مي باشد و گاهي نور بر وسيله و سبب نور حقيقي اطلاق مي گردد؛ مانند: قرآن، پيامبر و امام. پس هرگاه براي قرآن يا پيامبر يا امام كلمهﯼ نور به كار رود، از باب نامگذاري سبب به نام مسبّب است. اين مقدّمه در خاطر شريفتان باشد. از پيامبر اكرم? رسيده است: خداوند روز قيامت علما را يك جا جمع مي كند و به آنان مي فرمايد: من نور و حكمت خود را در سينه هاي شما قرار ندادم مگر آنكه خير دنيا و آخرت شما را مي خواستم. برويد كه همهﯼ گناهان و تقصيرات شما را بخشيدم. {بحار ج1 ص16 از علل الشرایع} همچنين از آن حضرت رسيده است: خداوند عزّوجلّ روز قيامت به علما مي فرمايد: من قرار ندادم علم و حكمتم را در ميان شما، مگر آنكه مي خواستم شما را با هر كوتاهي كه داريد ببخشايم و اين برايم دشوار نيست. {بحار ج2 ص25 از منیه المرید} از امام باقرu نقل شده است: عالم همچون كسي است كه در تاريكي شمع به دست دارد و فضا را براي مردم روشن مي كند... هم چنين عالم با خود شمعي دارد كه ظلمت ناداني و حيرت را از بين مي برد. پس هركس در پرتو نور او از سرگرداني يا جهل نجات يابد، او از آزاد شدگان وي از جهنّم است. {بحار ج2 ص4 از تفسیر امام و احتجاج} از اميرالمؤمنينu نقل است: اي كميل! آنچه برايت مي گويم، خوب حفظ كن. مردم بر سه دسته اند: عالم ربّاني و دانش طلباني كه در راه نجاتند و مردم پست، كه پيرو هر آواز گرند، از هر سو باد بوزد، به همان طرف متمايل مي شوند. از نور علم بهره اي نبردند... آري زمين هرگز خالي نمي شود از كسي كه حجّت خدا را برپا دارد. علم به حقيقت كارها به آنان روي آورده؛ پس روح يقين را لمس كردند. {خصال ص186} از امام باقرu آمده است... پيامبر خدا? علمي را كه نزد او بود در نزد وصيّش (اميرالمؤمنينu) قرار داد و او همان سخن خداوند عزّوجلّ است، كه فرمود: «خداوند نور آسمان و زمين است» مي فرمايد: من هادي آسمانها و زمين هستم. مثل علمي كه به او دادم و نوري كه به آن هدايت شود، مانند چراغداني است كه در آن چراغ است؛ آن چراغدان قلب محمّد? مي باشد و چراغ آن، نور علم اوست. {بحار ج23 ص321 از روضه کافی} در حديث عنوان بصري از امام صادقu آمده است: علم با آموختن به دست نمي آيد، بلكه آن نوري است كه خداوند تبارك و تعالي در قلب كسي كه مي خواهد او را هدايت كند، مي اندازد. {بحار ج1 ص225} از امام حسن عسكريu روايت شده است: عليّ بن ابي طالبu فرمود: كسي كه از شيعيان ما علم به شريعت ما باشد و شيعيان ما را از ظلمت ناداني و جهالت خارج و به هنور علمي كه به او بخشيديم هدايت كند؛ در روز قيامت مي آيد، در حالي كه بر سر او تاجي از نور است كه بر اهل محشر مي درخشد و بر اندام او جامهﯼ گرانبهايي كه كمترين نخ آن از تمام دنيا گرانتر است. سپس منادي ندا مي كند: اي بندگان خدا! اين عالم شاگرد بعضي از علماي آل محمّد? است. آگاه باشد هركس كه اين عالم او را از حيرت ناداني نجات بخشيد، به نور اين عالم چنگ بزند، تا او را از حيرت و ظلمت صحراي محشر به بهشت دلپذير وارد سازد. پس آن عالم به بهشت مي برد هركس را كه به او عمل نيكي آموخت يا گره از دل جاهل او گشود يا شبهه و اشكال ديني او را پاسخ داد. {بحار ج2 ص2} از امير المؤمنينu نقل شده: هنگامي كه جاثليق از او پرسيد: به من خبر ده آيا خداوند عرش را حمل مي كند يا عرش خدا را؟ (يا خدا بر عرش نشسته است). حضرت فرمود: خداوند برپا دارندهﯼ عرش و آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست مي باشد... همانا عرش را خداوند از چهار نور آفريد... و عرش همان علمي است كه بر حاملان آن حمل نمود و آن نور عظمت اوست. پس با عظمت او و نور او دلهاي مؤمنان را بينا كرد و به خاطر همين، جاهلان با او دشمني كردند و به همان نور و عظمت آن اهل آسمانها و زمين و جميع مخلوقاتش با اعمال مختلف و دين هاي متشابه به او تقرّب مي جويند. پس هرباري را خداوند با نور و عظمت و قدرتش حمل مي كند؛ خود آنها توان ضرر و نفع و مرگ و زندگي و برانگيختن ندارند. پس همه چيزي محمول است و خداوند نگهدارندهﯼ آسمانها و زمين از زوال بوده و احاطه بر آنها دارد و او حيات و نور هر چيزي است. منزّه و بسيار برتر است از از آنچه مشركان گويند. جاثليق پرسيد: خداوند در كجاست؟ حضرت فرمود: او در اينجا و آنجا و در بالا و پايين، همه جا هست. او محيط بر ما و همراه ماست؛ چنانكه آيهﯼ شريفهﯼ 7 سورهﯼ مجادله مي فرمايد: «هيچ نجوا و راز سه نفره اي نيست، مگر آنكه خداوند چهارمي آنها است و هيچ پنج نفري با هم راز نمي گوييد، مگر آنكه او ششمي آنهاست؛ و نه كمتر از تعداد و نه بيشتر، مگر آنكه او همراه آنان است، هرجا كه باشند». پس كرسي، بر آسمانها و زمين و آنچه در آنها و آنچه زير خاك است احاطه دارد. اگر صدا بلند كني، او پنهان و پنهان تر را مي داند. چنانكه در آيهﯼ 255 سورهﯼ بقره مي فرمايد: كرسي او آسمانها و زمين را فرا گرفته است و او را حفظ آسمان و زمين خسته نمي كند و او بلند مرتله و بزرگ است. پس آنان كه عرش را حمل مي كنند، علمايي هستند كه خداوند علم خود را به آنها داده است... (پس روشن شد كه كسي خداوند را حمل نمي كند.) چگونه حاملان عرش مي توانند خداوند را حمل كنند، در حاليكه دلهاي حاملان با حيات الهي زنده است و با نور او به معرفت و شناخت او را يافته اند. {کافی ج1 ص129 در بحار ج58 ص9 همین را نقل کرده است} ... عرش همان علمي است كه هيچ كس مقدار آن را نمي داند. در كافي از صفوان بن يحيي نقل مي كند كه ابو قُرَّه از من درخواست كرد كه او را نزد امام رضاu ببرم. منم نيز اجازه خواستم و او را به خدمت حضرت بردم. پس از سؤالاتي درباره حلال و حرام پرسيد: آيا شما معتقد هستي خداوند حمل مي شود (بر عرش نشسته است) حضرت فرمود: هر محمولي متأثّر از فعل ديگري و منسوب به او و محتاج است. محمول بودن صفت نقص است؛ در حالي كه حامل كه اسم فاعل است، در لفظ صفت كمال و مدح است. همچنين اوصافي مثل: بالا، پايين، بالاتر و پايين تر، هركدام دلالت بر نقص كند، به خداوند نسبت داده نمي شود. خداوند در آيهﯼ 180 سورهﯼ اعراف فرموده است: «براي خداوند نيكوترين اسمهاست؛ پس او را با آن اسمها بخوانيد» و در ميان اسماء، «محمول» را ذكر نكرد؛ بلكه او را به عنوان كسي كه مخلوقاتش را در خشكي و دريا حمل مي كند و نيز نگهدارندهﯼ آسمانها و زمين معرفي مي كند؛ و هرآنچه غير خداوند است، محمول هستند و از كسي كه به خداوند و عظمتش ايمان دارد، شنيده نشده كه هنگام دعا در وصف خداوند بگويد: يا محمول. در اينجا ابو قُرَّه پرسيد: پس آيهﯼ 17 سوره حاقّه چه مي گويد: «در اين روز عرش پروردگار تو را هشت نفر حمل مي كنند» و در آيهﯼ 7 سورهﯼ مؤمن در وصف فرشتگان آمده است: «كساني كه عرش را بر ميدارند»؟ حضرت فرمود: عرش، خداوند نيست؛ بلكه عرش نام علم و قدرت است و عرشي است كه در آن همه چيز هست. {کافی ج1 ص130، بحار ج58 ص30 از آن نقل کرده} در كتاب صدوق از حنّان بن سدير نقل شده كه گفت: از امام صادقu دربارهﯼ عرش و كرسي پرسيدم. فرمود: براي عرش صفات زيادي است. گروهي خداوند را به داشتن دو دست توصيف كرده و گفتند دست خداوند به زنجير است (بسته است) و گروه ديگري او را به داشتن دوپا توصيف كرده و گفتند: خداوند پاي خود را بر سنگ بيت المقدس گذاشته است و از آنجا به آسمان رفته و گروهي خداوند را به داشتن سرانگشتان توصيف نموده و گفتند: محمّد? گفته است من سردي سرانگشت خداوند را قلبم احساس كردم. به خاطر اين گونه توصيف ها است كه خداوند فرمود: «(منزه است پروردگار آسمانها و زمين)، پروردگار عرش، از آنچه ايشان توصيف مي كند». (زخرف/82) و مي فرمايد: پروردگار مَثَل اعلي و الگوي برتر از آن چيزي است كه ايشان او را توصيف كردند و براي خداوند است مَثَل اعلي. چيزي شبيه او نيست... (منه ذات او) به وصف نمي آيد، تصوّر نمي شود. اين است مَثَل اعلي. {توحید صدوق ص321، بحار ج58 ص30 از آن نقل کرده} در كافي از ابوحمزه نقل مي كند: از امام صادقu دربارهﯼ علم (امام) پرسيدم؛ آيا همان است كه از دهان (استاد) دريافت مي كنيد يا در كتابي است كه شما مي خوانيد و از روي آن علم پيدا مي كنيد؟ فرمود: مطلب بزرگتر و واجب تر از آن است. آيا نشنيده اي كلام خداوند را: «و بدينسان وحي فرستاديم به سوي تو روحي از امر خود را، در حالي كه نمي توانستي كتاب چيست و ايمان چيست». (شوري/52) سپس فرمود: همراهان شما در اين آيه چه مي گويند؟ آيا مي گويند زماني بر پيامبر? گذشت كه نه كتاب را مي شناخت و نه ايمان را؟ گفتم جانم فدايت باد؛ نمي دانم چه مي گويند. فرمود: بلي او در حالي بود كه نه كتاب مي دانست و نه ايمان را؛ تا آنكه خداوند روح كه در كتاب ياد كرده، برانگيخت. هنگامي كه به او وحي كرد، به بركت آن علم و فهم را دانست و آن همان روحي است كه خداوند به هر كه بخواهد عطا مي كند و وقتي آن را به بنده داد، به او فهم را مي آموزد. {کافی ج1 ص273، بحار ج25 ص59 و62 و63 از بصائر الدرجات با عباراتی اندک مختلف} دو تذكّر پيرامون حقيقت عقل و رابطهﯼ آن با علم 1. پس از دانستن آنكه حقيقت علم نوري است كه از حقيقت نفس و اشياء و از هر آنچه نصوّر مي كنيم خارج است و بر آن احاطه دارد؛ گاهي ما اين علم را در خود يافته و خود و ساير اشياء را به وسيلهﯼ آن درك مي نماييم و گاهي آن را از دست داده و چيزي را درك نمي كنيم؛ ولي هرگز علم از مقام بلند خود به رتبهﯼ نفس ما تنزّل نمي كند؛ چه رسد به آنكه علم، عين معلوم شود؛ پس هرگز نفس ما به جايگاه ويژهﯼ آن نور داخل نمي شود؛ از اين رو مي گوييم حقيقت عقل نيز خارج از حقيقت ماست و هرگاه آن را دارا شويم، خوبي و زشتي را درك مي كنيم. يكي از راههاي توجّه به اين حقيقت، آن است كه معلّمي كه خود داراي علم و شعور به كارهاي نيك و بد است آن را به شاگرد خود تذكّر دهد؛ سپس از او دربارهﯼ نيكي يا بدي بعضي كارها بپرسد. اگر حُسن يا قبح كارها را تشخيص داد، عاقل است وگرنه ديوانه يا سفيه است. اين اوّلين درجهﯼ عقل و شرط تكليف است. از اين جا روشن مي شود، آنچه با آن خوبي و بدي كار شناخته مي شود، از سنخ نور علم است كه اشياء ديگر را مي فهمد و انسان قبل آنكه به اين درجه از نور علم برسد، عاقل ناميده نمي شود. 2. ممكن است بگوييم خود عقل داراي درجات و مراتب نيست؛ بلكه دريافت هاي افراد از اين نور الهي متفاوت است. انسان كامل درجهﯼ & |