| ` | ||
|
در فلسفة عملي (اجتماعي) فلسفة عملي
كه از شريفترين و لازمترين علوم براي بشر است علم بچگونگي اعمال اختياري بشر از
حيق خير و شر و صلاح و فساد آنها می باشد فلسفة عملي اگر مربوط بمشاركت و
معاشرت با غير و جامعه باشد آنرا علم اجتماع اگر مربوط بتهية وسائل زندگي باشد
آنرا علم اقتصاد و اگر مربوط بايجاد صلح و سازش و امنيت ميان جامعه باشد آنرا
علم سياست و اگر مربوط بروابط بين افراد يك ملت باشد آنرا حقوق مدني و اگر مربوط
برواط بين ملل باشد حقوق بين المللي می ناميم. ما نخست
بذكر خلاصه اي از كلمات و نظريات عده اي از فلاسفه و علماي غرب (كه امروزه بيشتر
مورد توجه است) بويژه نظريات مسلك سوسياليسم در فلسفة اجتماعي می پردازيم و
سپس بذكر نمونه هائي از نظريات و دستورات دين مقدس اسلام (مذهب شيعه) در اين
باره خواهيم پرداخت تا خوانندگان خودشان از روي انصاف و وجدان درباره صحت و سقم
و حق باطل هر يك خردمندانه قضاوت بنمايند و خود تشخيص دهند كه نجات بشر از تمام
بدبختيها و گمراهيها در پيروي از كدام فلسفه است . *** خلاصه اي از نظريات و عقايد ارسطو در باب اجتماع و
سياست طبع انساني
مدني است و افراد آن بايد باجتماع زيست كنند و بيكديگر كمك نموده كارهاي زدنگي
را ميان خود تقسيم كنند تا حوائج ايشان برآورده شود و خوشي زندگاني ، و سعادت كه
اصل مقصود و غايت مطلوبست حاصل گردد. ارسطو مالكيت شخصي را واجب دانسته می گويد اگر اصل مالكيت ملغي گردد و املاك بصورت «اشتراكي»
درآيند هر كس تصور خواهد كرد كه او بيش از ديگران كار می كند و باين ترتيب
همه ناخشنود خواهند بود . او معتقد
است كه انقلابات در ممالك وقتي روي می دهد كه مردم در حقوق يكسان نباشند و
در تقسيم اموال و مناصب و شئونات و اجر و مزد ميان آنها رعايت تناسب و استحقاق
نشود و از اين جهت ناراضي گردند پس براي اين امور حدود و نظاماتي قائل است كه
بايد بموجب قانون برقرار شود. اما اصلاح حقيقي مفاسد و معايب هيئت اجتماعيه را
بترتيب می داند. شكل حكومت
را در هيئتهاي اجتماعي بسه قسم نموده است: 1 ـ حكومت عامه «جمهوري دموكراسي» :
حكومت متعلق بمردم باشد همه در اتخاذ تصميمات شركت كنند و امور را با كثرت آراء
فصل نمايند و آزادي و برابري و عدل را ميان اعضاء اجتماع نگاه دارند 2 ـ حكومت
اعياني و اشرافي : جماعتي از مردم از جهت هوشياري و چالاكي و پيش آمدهاي روزگار
مقتدر و متنفذ شده و حيثيات توانگري و نسب شرافت بخود داده و قدرت و حكومت را در
دست بگيرند. 3 ـ حكومت موروثي : يكفرد از مردم سمت برتري و قدرت پيدا كرده بر
جماعت پادشاه شده و سلطنت را موروثي نمايد . می
گويد هر يك از اين سه قسم حكومت اگر در خير و صلاح جماعت واقع شود و كارها بدست
كاردان ، و مسئوليت در كار ، قانون حكمفرما باشد صحيح است اما اگر نفع شخصي و
هواي نفسي مدار امر شود غلط خواهد بود و در و قسم اخير ظلم و استبداد و در قسم اول عوام فريبي شايع و هرج و مرج
برپا شده و امور مختل می گردد: خلاصه اي از نظريات و عقائد لاك جان لاك [1] يكي از بزرگترين حكماي انگليسي «1632 ـ 1704» بوده و
تحقيقات او بنياد عقايد سياسي حكماي سده هجدهم از جمله مونتسكيو واقع شده است .
بعقيده او حال طبيعي انسان جنگ و جدال و چيره بودن بر ضعيفان ، چنانكه بعضي
قائلند ، نيست بلكه حال طبيعي او اينستكه هر كس بر نفس خود مسلط باشد . افراد
بشر همه آزادگانند كه هم مختار و هم بايكديگر برابرند پس هر كس فقط حق تسلط بر
نفس خويش را دارد و حق تسلط بر بر مال هم مربوط بهمين حق است و مبناي مال مالكيت
كار است بعبارت ديگر : مال دسترنج انسان است هر كس آنچه برنج و كار خود
فراهم می كند مال اوست و ديگران بر آن حقي ندارند
حق حيازت هم در واقع ناشي از كار است و حق تصرف جز بر اين اساس نيست ولي مشروط
بدو شرط است يكي اينكه متصرف مال را بهدر ندهد و عاطل نگذارد دوم اينكه ديگرانرا
ممنوع و محروم نسازد و حد اعتدال را رعايت كند . لاك تسلط
حكومت بر ملت را بنا بر مواضعه می داند بدينمعني كه مردم در آغاز همه آزاد
و خودسر بودند چون بدين ترتيب زندگاني تلخ بود برضايت خود هيئت اجتماعيه تشكيل
دادند براي اينكه حقوق هر كس محفوظ و امنيت مالي و جاني بر قرار گردد و از اينرو
قوة قانونگذاري و اجرا و داوري برقرار می شود. در كتاب
(حكومت مدني) می گويد: «وظيفة قوة مدني و سياسي برقرار نمودن عدالت است
انسان براي اين بجامعه وارد می شود كه زندگي آزادي داشته باشد شاه قدرت خود
را از ملت كسب می كند و او فقط وكيل ملت است . اگر شاه از قدرتيكه ملت باو
تفويض نموده است سوء استفاده نمايد ملت حق دارد شورش كند و از اطاعت او سرپيچي
نمايد.» خلاصه اي از نظريات و عقايد منتسكیو در باب اجتماع
و سياست و اقتصاد شارل دو
منتسكيو فرانسوي [2] «1989 ـ 1755» فيلسوف و دانشمند شهير در علم اجتماع و
فلسفة تاريخ از كساني است كه در تاريخ و سياست نيز حتمي بودن رابطة علت و معلول
را تأييد نموده اند و اثر بزرگ او كتابي است بنام «روح قوانين» كه در فلسفة
قوانين و شرائط قانونگذاري است و خلاصه اي از اصول عقايد او بقرار ذيل است: منتسكيو به انقلاب و
تغيير ناگهاني امور جامعه معتقد نبوده و مدارا و
تدريج را در اصلاح امور لازم می دانسته است مهمترين چيزي را كه در زندگي
بشر لازم دانسته قانون است زيرا انسان مدني است و بايد با همجنسان خود به اجتماع
زندگي كند و براي اينكه در اجتماع به خوشي زندگي كند بايد آزاد و آسوده خاطر باشد
پس چاره جز اين نيست كه روابط ميان آنان به حكم قانون مشخص شود و اگر جماعتي بي
قانون زندگي كنند از ميان آنها امنيت و آزادي سلب خواهد شد پس مهمترين چيزي كه
در زندگي منظور نظر است قانون است و بهترين قوانين آن است كه مردم را تا اندازه
اي كه مصلحت عمومي اقتضاء دارد به منتها درجه آزادي نائل سازد . بعضي از
دانشمندان را عقيده بر اين بوده كه نيك و بد و داد و بيداد بكلي تابع وضع است
يعني هر چه را در هيئت اجتماعيه منع كنند زشت و هر چه را جايز كنند زيبا خواهد
بود و نيك و بد تخلف پذيري در طبيعت نيست. منتسكيو اين
عقيده را باطل دانسته و می گويد البته چنين نيست و اين سخن مانند آن است
كه بگويند متساوي بودن و نبودن شعاعهاي دايره به اختيار مهندس است و قبل از رسم
دايره شعاعها متساوي نبوده اند. ولي اين
عقيده را هم كه بعض ديگر دانشمندان بوده كه ضوابط و قوانين طبيعي بطور مطلق هست
كه اگر آنها را بجوئيم و بيابيم بوسيله آنها بهترين اوضاع براي اصلاح حال مردم
فراهم خواهد بود غلط دانسته و می گويد البته قواعدي هست كه تخلف از آنها
جايز نيست مثلا داد نيكو است بيداد بد است آزادي به از بندگي است دانائي بهتر از
ناداني است اما اينها اصول كلي است نه قوانين و البته در قانون مقتضيات محيط از
جهت قوميت و احوال جغرافيايي و اخلاقي و آداب و رسوم و عقايد ديني و استعداد
قومي نيز دخيل است پس بايد ديد چه قوانيني بايد مقرر شود كه هم رعايت اصول كلي
تخلف ناپذير در آنها شده باشد و هم رعايت مقتضيات محيط و اين مناسبات را قانون
گزار بايد بيابد و رعايت كند و گرنه قوانينش محترم نمانده و مجري نشود. او عقيده
داشته كه قانون حقيقي انساني همان عقل است كه بر تمام حوائج بشري حكومت می
كند و عقل كلياترا بدست می دهد، و قوانين هر قوم و هر كشور موارد خاصي
استكه آن كليات عقلي بكار می رود. منتسكيو در
امور اقتصادي و چگونگي وضع ماليات می گويد ماليات سهمي است كه هر كس از
دارائي خود بايد بدولت بدهد تا بقية دارائيش محفوظ بماند و دولت در گرفتن ماليات
بايد ميزان احتياجات حقيقي خود را در نظر بگيرد و براي هوي و هوس ماليات بر مردم
نبندد و رعايت رفاه حال ماليات دهنده را هم داشته باشد و ضروريات زندگاني مردم
را بنام ماليات نگيرد. و نيز بر
دولت واجبست كه از بينوايان «يعني بيكاران» دستگيري كند يعني براي آنان كار
فراهم كند. در چگونگي
حكومتهاي مختلف می گويد : سه قسم حكومت وجود دارد جمهوري ، مشروطه
«پادشاهي» ، استبدادي. 1 ـ حكومت
جمهوي حكومتي استكه تمام ملت يا قسمتي از ملت زمام امور را بدست گيرند . 2 ـ
حكومت مشروطه (پادشاهي) اينست كه يكنفر حكومت كند ولي بوسيله و تحت سلطه قوانين
ثابت و معين . 3 ـ حكومت استبدادي اينست كه يكنفر بتنهائي و بدون قاعده هر چيزي
را مطابق اراده و هوي و هوس خود انجام دهد. در حكومت
جمهوري اگر جميع ملت در حكومت دخيل باشند اين طرز حكومت دموكراسي است يعني حكومت
عامه و اگر زمامداري متعلق بيك قسمتي از ملت باشد آنرا حكومت اريستوكراسي يعني
حكومت خواص (اعيان و اشراف)نامند. و از جمله
تحقيقات او اينستكه حكومت خواه جمهوري باشد خواه پادشاهي سه وظيفه دارد . 1 ـ
قانونگذاري (قوه مقننه) 2 ـ اجراي قانون (قوه مجريه) 3 ـ حق گذاري بر طبق قانون
(قوه قضائيه) و براي اينكه مقصود از حكومت كه حفظ آزادي و امنيت است بخوبي حاصل
شود اين سه قوه بايد از هم جدا باشند و بكار يكديگر مداخله نكنند تا قدرت حكومت
تعديل شود چه هر گاه قانونگزاري با اجراي قانون يا با حق گذاري يا هر سه وظيفه
يكجا جمع شود بيم آنستكه قوانين ، ظالمانه وضع شود و ظالمانه اجرا گردد و در
واقع جمع اين سه قوه در يكجا در نتيجه مانند بي قانوني است . منتسكيو شرط
حكومت جمهوريرا ميهن پرستي و قانون خواهي و رعايت مساوات ميان مردم و احترام
حقوق هر كس و حاضر بودن حكومت كنندگان باينكه خير و صلاح عموم را بر نفع شخصي
برتري دهند و براي اداي وظيفه فداكاري كنند و از اغراض خود بگذرند می داند
. و اگر رعايت اين امور سست شود حكومت فاسد می شود ، و فساد حكومت
اريستوكراسي را بخصوص بيشتر از اين داه دانتسه كه اعيان و خواص كه حكومت بدست
آنها است قدرت خود را بيقاعده بكار برند و براي منافع شخصي از آن سوء استفاده
كنند يا تن پرور شوند و از زحمتي كه براي حكومت صحيح كردن بايد كشيد خودداري
داشته باشند و شرط حكومت پادشاهي را چنين دانسته كه پادشاه قانوني و عدالت خواه
باشد و ميان پادشاه و رعيت بايد طبقات متوسطي باشند داراي حيثيات و مزايا كه
بتوانند ارادة پادشاه را برعيت و حوائج رعيت را بپادشاه بنمايند و اينان هم
مردان باشرافت و غيرت و آبرومندي باشند كه بحفظ حيثيات خود مقيد باشند و در صورت
فقدان شرائط مزبور حكومت پادشاهي نيز فاسد شود. خلاصه اي از نظريات و عقائد روسو در باب اجتماع و
سياست ژان ژاك
روسو [3] فيلسوف فرانسوي «متولد 1712 ميلادي» همه بدبختيها و مفاسد
انسان را از تمدن و زندگاني اجتماعي می داند و نيكي و آزادي و خوشي را در
زندگي انفرادي می شمارد . و براي اينكه بشر اكنون كه در حال اجتماع است در
عين بهره مند شدن از فائده تمدن و اجتماع كه آن چيره شدن بر موانع زندگاني است
باتفاق و همدستي ، بتواند تا آنجا كه ممكن است از آزادي خوشي انفرادي نيز بهره
مند گردد و جز بخود بكسي فرمانبردار نبوده و آزاد و مختار نفس خود باشد دو امر
«مشروط بيكديگر» در نظر گرفته است يكي تنظيم هيئت اجتماعيه ديگري تربيت افراد و
بهترين تنظيم هيئت اجتماعيه در نظر روسو بطور خلاصه اين استكه مردم باختيار خود
قوة مقننه و قوه حاكمه و مجريه را تشكيل بدهند. و بدين نحو مردم بهيئت اجتماع
قانونگزار يعني فرمانده و در حال انفراد تابع قانون يعني فرمانبر باشند پس بر
حسب ظاهر گرچه بي اختيارند اما در واقع همه آزادند چون بميل خود كرده اند و همه
در فرماندهي و قانونگزاري شريك شده اند . و كتابي در اين باب نوشته كه (پيمان
اجتماعي) نام دارد. خلاصه اي از عقائد و نظريات اگوست كنت اگوست كنت [4] فيلسوف فرانسوي (1798 ـ 1857) كه تعليمات او را در افكار
مردم قرن اخير داراي تأثير كلي می دانند فلسفه اش Positif «بترجمه فروغي تحققي يا تحقيقي»
است و چندين معني در بر دارد : يكي اينكه موضوعش امور محقق است يعني امور مشهود
و محسوس ، ديگر اينكه بحث آن براي زندگي سودي می بخشد و قيل و قال بيحاصل
نيست ، ديگر اينكه مباحث آن محقق و مسلم است و محل اختلاف و شبهه و تشكيك نيست و
نيز روشن است ابهام و اجمال ندارد، ديگر اينكه مثبت است و در مقام نفي اموريكه
محل اختلاف است نمی باشد و مفاهيم و تصوراتي را كه در مرحلة رباني و فلسفي
بذهن مردم جلوه گر شده رد نمی كند و ذات باري يا جوهر مادي يا مجرد و نفس
و امثال آنها را منكر نمی شود فقط می گويد چون نمی توانم آنها
را محقق كنم موضوع بحث قرار نمی دهم. منظور اساسي
اگوست كنت اصلاح هيئت اجتماعيه يعني مدنيت بوده است بعبارت ديگر تاسيس سياست
نيكو و درست و ليكن حصول اين مقصود را بانقلاب و تبديل اوضاع ناگهاني يا زور
ميسر نمی دانسته بلكه معتقد بوده است كه بايد علم سياست درست شود يعني عمل
و قن سياست مبتني بر اساس و علمي باشد و افكار با اوضاع مقتضي زمان مأنوس گردد و
اوضاع سياست بر مدنيت مبتني باشد يعني بر ترقي معلومات و افكار و آداب كه هيئت
جامعه داراي فلسفة معين روشني باشد و سياست بر آن متكي شود . تأسيس معرفت
چگونگي اجتماع بشر بشيوه تحققي و مبني بر مشاهده و تجربه از مفاخر اگوست كنت
شمرده شده و او بزبان فلسفه نامي براي اين علم جعل كرده است : Sociologie و گاهي آنرا Physique Sociaie هم خوانده كه فروغي بعلم مدنيت
ترجمه نموده است . اگوست كنت
در اين فن نظريات مربوط بروانشناسي و علم اقتصاد و اخلاق را مدخليت داده و در
اين جمله از نظر فلسفة تاريخ تحقيق كرده است . اگوست كنت
مي گويد هيئتهاي اجتماعيه را می توان به بدن انسان و حيوان تشبيه كرد و
همان موافقت و سازگاري كه در اعضاي بدن لازمست تا زنده و سالم بماند در اعضاي
جماعات هم واجبست، و چنانكه جان شناسي يك علم است كه به فصول و ابواب تقسيم می
شود علم مدنيت هم يك علم است كه تاريخ و سياست و اقتصاد و روانشناسي و غير آنها
فصول و ابواب آنها می باشد. می
گويد: در موضوعات هر علم كه وارد می شويم می بينيم كه امور متعلق به
آنها دو قسم است سكوني [5] و حركتي [6] . سكوني اموري است كه لازم وجود هيئت است و انتظام هيئت
بسته به اوست و حركتي اموري است كه لازم تحولات هيئت است و ترقي هيئت بسته به
آنها است مثلا علم بدن دو قسم است علم تشريح و علم وظائف اعضاء علم تشريح معرفت
اعضاي بدن است كه لازم وجود و انتظام هيئت بدن می باشد ، و علم وظائف
اعضاء معرفت عمليات و حركات اعضاء است كه تحولات و ترقيات بدن از آن نتيجه می
شود پس تشريح ، علم به امور سكوني است . و وظايف اعضاء ، علم به امور حركتي است
. در هيئتهاي اجتماعيه هم چون مانند بدن می باشند همين دو قسم امور منظور
است و هر دو قسم به يكديگر مرتبط است انتظام بسته به ترقي است و ترقي بسته به
انتظام است . امور سكوني
مدنيت سه عضو اصلي دارد اول افراد اشخاص دوم هيئت خانواده سوم هيئت اجتماعيه
مدني . می گويد: اينكه بعضي
گفته اند اجتماع بشر بواسطه اينست كه افراد سود خود را در جمعيت ديده اند درست
نيست زيرا تا اجتماع نمی كردند سودمند بودنش معلوم نمی شد حق اينست
كه در نهاد انسان دو تمايل هست يكي خودخواهي و ديگري غير خواهي كه ناشي از عواطف
قلبي است و آن از عوامل نيرومند فطرت انساني می باشد. نخستين اثر
فطرت غير خواهي و عاطفة قلبي تشكيل هيئت خانواده بوده است در اين هيئت كوچك
انسان به نعمت همكاري و فائده تابعيت و متبوعيت برخورده و مشق آنرا كرده و براي
زندگاني اجتماعي مستعد شده و لزوم تقسيم كار هم به اين فكر ياري كرده و هيئت
اجتماعيه را كم كم وسعت داده تا آنجا كه براي تنظيم اين احوال منتهي به تشكيل
حكومت و دولت شده است . پس تاسيس
مدنيت نتيجه حس غير خواهي انسان است كه قوه عقليه بر آن ضميمه مي شود و بر حس
خودخواهي غلبه مي كند و بصورت نوع پرستي در مي آيد و بقاي نوع را به منزلة دوام
و بقاي شخص خود مي يابد. از اينجا
مبدأ علم اخلاق هم بدست مي آيد و معلوم شد كه ماية اخلاقي همان غير خواهي است و
اين ماية اخلاقي به پرورش عواطف و تربيت قوة عقليه قوت می گيرد نكته مهم
اينست كه امور مختلف مدنيت همه به هم مربوطند و هر چيز كه در يكي از آن امور
تأثير كند در امور ديگر هم مؤثر مي شود و ترقي بعضي از احوال بدون ترقي احوال
ديگر صورت پذير نيست اخلاق و افكار و آداب و قوانين و تاسيسات همه بر يكديگر
تاثير دارند و تحولات آنها با هم مرتبط است و احوال مدنيت را به قوه جبريه نمی
توان تغيير داد. اگوست كنت
مي گويد اكنون احوال مدنيت در تحت تاثير صنايع و پيشه وري و چگونگي توليد ثروت و
ايجاد محصولات و كالاي كارخانه اي است و حواس همه متوجه حل مسائل اجتماعي و مناسبات كارگران و كارفرمايان می
باشد كه چه ترتيبي بايد فراهم شود تا عامه مردم بتوانند كار بكنند و نيز قوه
عقليه خود را پرورش دهند كه اساس ترقي مدنيت همان است . خلاصه اي از نظريات هربرت اسپنسر انگليسي هربرت
اسپنسر [7] كه در سده نوزدهم «تولد 1820 ميلادي» بزرگترين فيلسوف
انگليسي شمرده شده بنياد علم مدنيت را مانند ساير امور جهان بر فلسفة تكامل
نهاد. او مي گويد
: هيئت مدنيت مانند تن يك شخص است جز اينكه در هيئت مدني اجزاء و اعضاء همه هوش
و شعور دارند و در تن هوش و شعور فقط در سر است و در هيئت مدني مجموع و كل براي
خاطر افراد صورت می گيرد اما در تن اجزاء و اعضاء براي وجود كل می
باشند و در مدنيت افراد اصل و منظور نظرند و هيئت مركزي وسيله براي حفظ آسايش
آنها است ولي در تن مركز اصل است و اعضاء فروع آن می باشند از اين جهات كه
بگذريم تن فردي با هيئت جمعي از هر جهت مانند يكديگرند . و هيئتها مانند ساير
امور عالم سير تحولي دارند خصوصيات و مشخصات آنها بطول زمان و پياپي آمدن چندين
پشت و نسل در ضمن فعل و انفعالات اشخاص و محيط نسبت بيكديگر صورت مي پذيرد. بعقيده
اسپنسر هر ترتيب و هر اوضاعي اگر بمرور زمان به تحول تدريجي و به طبيعت واقع
نشود و ناگهان براي قومي پيش آورده شود هر قدر هم خوب و پسنديده باشد نتيجه
مطلوب نخواهد داد. اسپنسر
هيئتهاي اجتماع بشري را به دو قسم تقسيم نموده : جنگجو و پيشه ور می گويد مدنيت
جنگجنو در مدنيت پيشه ور در زمان تقدم دارد و تحول به مرور دهور از جنگجوئي به
پيشه وري می شود. و پيش از اينها اكثر دولتها جنگجو بوده و بسياري هنوز هم
هستند . و پيشتر علتش اين است كه جنگ قدرت مركز را افزون می كند و اغراض و
منافع مردم را تابع اغراض دولت می سازد اينست كه تاريخ سراسر جز حكايت
كشتار و جنگ و جدال چيزي نيست اگر در مدنيتهاي بدوي مردم آدمخوارند يا افراد را
به غلامي می گييردند در مدنيتهاي جديد ملل را می خورند و اقوام و
قبايل را يكسره بنده و غلام می سازند و تا وقتي كه جنگ موقوف نشده تمدن جز
يك رشته مصائب و بليات چيزي نيست و زندگاني آسوده و مدنيت عالي وقتي صورت مي
گيرد كه جنگ مطرود شود و اين موقوف است بر اينكه هيئت اجتماع بشري از حالت
جنگجوئي به حالت پيشه وري در آيد. اسپنسر را عقيده اينست كه سوسياليسم
(انقلابي)از متفرعات مدنيت جنگجو است و مدنيت سوسياليستي
همان خصائص مدنيت جنگجو را خواهد داشت و هيئت اجتماعيه انساني مبدل به هيئت
زندگاني مورچه و زنبور عسل خواهد گرديد و بنابراين سوسياليسم براي مدنيت انسان
مرحله برتر از مراحل كنوني نمی تواند باشد. انسان به
پايه بلند زندگاني وقتي می رسد كه هر فردي در كار خود مختار باشد و اجبار
و حدود فقط تا درجه اي باشد كه براي حفظ نظم و امنيت لازم است و همچنانكه افراد
براي هيئت اجتماع نيستند بلكه اجتماع براي حسن جريان افراد است نيز زندگاني هم
براي كار نيست بلكه كار براي زندگاني است و سرانجام بايد چنان شود كه هر كس به
آن چيز اشتغال ورزد كه ذوقش را دارد و از آن متمتع می شود و در آن صورت
اختيار كار و صنعت بدست صاحبان اقتدار نخواهد بود. اين هم
ناگفته نماند ، اسپنسر معتقد است كه كمال مدنيت موكول به كمال و اخلاق و حسن
آداب است جز اينكه كمال اخلاقي و حسن آداب هم منوط به كمال يافتن مدنيت و ترتيب
زندگاني انسان است و تا وقتي كه مدنيت و زندگاني انسان كامل منطبق بر مقتضيات
نشده آداب و عادات مردم آنچه بايد بود نمی تواند باشد پس هنگامي كه كمال
مدنيت نسبي است كمال اخلاقي هم نسبي خواهد بود اما البته به اين دليل كه كمال
مطلق اخلاقي موكول به كمال مطلق مدنيت است نبايد از كمال نسبي اخلاقي صرفنظر
كنيم و براي پي بردن به اصول اين كمال نسبي هم همواره اصول كمال مطلق را پيشنهاد
همت خود داشته باشيم پس در امر اخلاق نيز بايد مانند كليه امور جهان معتقد به
تكامل باشيم. *** خوانندگان
خردمند محترم اينك ميوه هاي تلخ مهلك فلسفه مادي را در نظريات و عقايد «هابز» و
مخصوصا «نيچة آلماني» براي نمونه كاملا مشاهده نمايند . خلاصه اي از نظريات هابز در باب اجتماع و سياست توماس هابز
حكيم انگليسي [8] (1588 ـ 1679) فلسفه اش مادي است و بنياد اخلاق را سود و
زيان و بنياد سياست را زور و استبداد پنداشته است و می گويد : اينكه گفته
اند طبيعت انساني مدني و اجتماعي است خطا است در حال طبيعي ، انسان دشمن انسانست
و اين عبارت از وي معروف است كه «انسان براي انسان گرگ است» هر كس هر چه می
خواهد براي خود می خواهد و بضرر ديگري می خواهد و سرچشمه كارهاي
انسان خودخواهي است بنابراين همه با همه در جنگ و خواهند بود و هر كه نيرويش
بيشتر است پيش می برد و اين حقي است طبيعي جز اينكه باين وضع امنيت ميان
مردم نخواهد بود و زندگاني تلخ و دشوار خواهد بود چه بزرگترين نعمتها براي هيئت
اجتماعيه امنيت است پس مصلحت و خوشي در اين است كه وسيلة استقرار امنيت را فراهم
كنند و آن اينست كه هر كس از حق طبيعي و آزادي خود صرف نظر كند و پاي بند عهد و
پيمان شود از اينروست كه مردم بر حسب تراضي و تباني براي حفظ امنيت و پرهيز از
جنگ و جدال دائمي قوانين وضع می كنند ولي رعايت قوانين و حفظ امنيت ميان
مردم بخودي خود صورت نمي پذيرد پس صلاح در اينست كه امور خويش را تفويض يكنفر
نمايند كه او با قدرت و اختيار تام آنها را اداره كند و امنيت را با نيرو و زور
نگاه بدارد و براي چنين مديري هيچگونه قيد و بند روا نيست . خلاصه اي از نظريات و عقايد نيچه آلماني نيچه آلماني
[9] (1844 ـ 1900) كه داراي مسلك مادي است خود پرستي را حق
دانسته و شفقت و مهرباني را ضعف نفس و عيب پنداشته است. می
گويد : بحث در اينكه زندگاني دنيا رأسا خوبست يا بد است و حقيقت آن چيست بيهوده
است كسي نمی تواند آنرا دريابد بعضي می گويند بهتر آن بود كه بدنيا
نيائيم شايد چنين باشد نمی دانم اما می دانم كه خوب يا بد بدنيا
آمده ام و بايد از دنيا متمتع شوم و هر چه بيشتر بهتر پس آنچه براي حصول اين
مقصود مساعد است اگر چه قساوت و بيرحمي و مكر و فريب و جنگ و جدال باشد خوبست و
آنچه مزاحم و مخالف اين غرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوا باشد بد
است . می گويد: اين سخن باطل است كه مردم و قبايل و ملل در حقوق يكسانند و
اين عقيده با پيشرفت عالم انسانيت منافي است مردم بايد دو دسته باشند يكي
زبردستان و خواجگان و ديگري زيردستان و بندگان ، و اصالت و شرف متعلق به
زبردستان است و آنها غايت وجودند و زيردستان آلت و وسيلة اجراي اغراض ايشان می
باشند اصول اخلاق بندگي كه از برادري و برابري و صلح طلبي و رعايت حقوق زنان و
رنجبران و امثال اين سخنان به صلاح زير دستان و بندگان ترتيب داده شد نه به صلاح
خواجگان و زبردستان بايد آنرا بهم زد و خراب نمود و اصول زندگي خواجگي كه به
صلاح حال شريفان می باشد اختيار كرد. اصول زندگي
خواجگي كدام است؟ فكر خدا و زندگي اخروي را بايد كنار گذاشت كه آن از ضعف و عجز
برآمده است انسان بايد فكر زندگي دنيا باشد و به خود اعتماد كند اين آغاز خواجگي
و رهايي از بندگي است ديگر اينكه بايد رأفت و رقت قلب و فروتني و حلم و حوصله و
عفو اغماض را دور انداخت رأفت از عجز است فروتني از فرومايگي است حلم و حوصله و
عفو و اغماض از بي همتي و سستي است مردانگي بايد اختيار كرد. غير پرستي چيست؟
خود را بايد خواست و خود را بايد پرورد و پرستيد ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد
تا از ميان برود و رنج و درد دنيا كاسته شود و ناتوان بر دوش توانا بار نباشد و
سنگ راهش نشود. مرد برتر آنست كه نيرومند باشد و به نيرومندي زندگي كند و هواها
و تمايلات خود را برآورده نمايد خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند و هر
مانعي كه براي خواجگي در پيش بيايد از ميان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و
جدال نترسد . بشر بر حسب فطرت و طبيعت بيرحم و اصل همين فطرت است نفسانيت كه
امري طبيعي و فطري است بد نيست جزء اعظم وجود انسان همان امور فطري است كه شعور
در آن مدخليت ندارد وجدان و شعور و عقل جزء قليلي از انسان است و نبايد به آن
اعتماد كرد. *** ما می
گوئيم: اگر خداي و مذهب و آخرتي براستي در كار نباشد و اگر عقل در وجود آدمي به
حقيقت جز تروايدهاي مغزي و خواص مادي چيز ديگري نبوده و خوب و بد عقلي و واقعي
در جهان نباشد بلكه خوب و بد ، فرضي و يا خوب و بد تابع سود و زيان شخصي و يا
خوب امر موافق با ساختمان دماغي و هوي و هوس نفساني و بد امر مخالف با ساختمان
دماغي و هوي و هوس نفساني باشد چنانكه ماديين اين سخنان را می گويند الحق
از اينها جز آنچه را كه نيچه و امثال وي دستور عمل داده اند نتيجه ديگري نتوان
گرفت. شريعت ماديت براستي جز اين معاني را كه مانند نيچه مي گويند اقتضا ندارد
«و همين است رويه عملي دول قويه با دول و ملل ضعيف». و آنچه را
كه فرقه اي از ماديين از نوخواهي ، مواسات ، عدالت ، صلح جويي طرفداري از رنجبر
و مظلوم ، و امثال اينها به زبان مي ستايند همه به معناي راستش بر خلاف مقتضاي
شريعت ماديت است پس كساني كه در مسلك سوسياليسم با اصول ماديت اگر واقعا می
خواهند بشر را به عدالت و مواسات و طرفداري از رنجبر و مظلوم و ساير نيكيها سوق
دهند روشن است كه چقدر سخت در اشتباه و گمراهيند. از اصل و
ريشه فاسد و باطل ، ميوه صحيح و شيرين انتظار نبايد داشت . اگر براستي
بشر طالب زندگي انسانيت و صلح و سازش و فضيلت و عدالت صحيح و تقوا است و از نا
امني و ظلم و بي حيايي و بي عفتي و خيانت و جنايت و درندگي و دوئيت و استعمار و
استثمار و كشمكش و جنگ و نزاع متنفر و منزجر است همانا يگانه راه مستقيم براي
نجات از اين بديها و رسيدن بدان خوبيها و خوشيها و سعادت اينست كه ريشه ناپاك
ماديت را از قلوب درهم شكند و نهال پاك ايمان را غرس نمايد عقل دروغ و باطل مادي
را كه عين هواهاي دماغي و نفساني است بميراند و عقل فطري نوري و واقعي غير مادي
را در بشر احيا نمايد. مادي می
گويد : محيط تاثير در انديشه ها دارد نيازمندي، ترس، نوميدي، سردي يا گرمي،
روشنايي يا تاريكي، و هر چه از اين گونه است در كار مغز تاثير دارد و در چگونگي
دريافت و انديشه كارگر می باشد . «همه تعليماتي كه از خدا از زندگي اخروي
از پابستگي به نيكي در زندگي دنيا در آن سخن رانده می شود پديد آمده از
ضعف و عجز ، ذلت و پستي زندگاني ، از درماندگي ، واقع شدن تحت شكنجه و عذاب
ستمگران، بريده شدن اميد، و يا از سودجويي و نيازمندي و يا از جهالت و ناداني
بشر می باشد. » ما می
گوييم : آري عواملي از داخل چون جهالت و ناداني ، هوسهاي نفساني ، فكرهاي قبلي ،
نوميدي ، و از خارج چون تعليمات خارجي ، سرما ، گرما ، روشنايي ، تاريكي ...
تاثير در مغز و طرز فكر و انديشه و پندارها و افكارهاي آدمي دارد. مانند اينكه
جهالت و ناداني و هوي و هوس نفساني و خيالبافيهاي قبلي دماغي از داخل و گاه به
ضميمه تعليمات سوء از خارج و نيز فكر تسلي خاطر و تامين آن از تهديد عقل و توعيد
انبياء مؤثر در مغز و مولد اينگونه افكار و نظريات و پندارها از اعصار كهنه شده
و می شود كه آدمك می گويد : «همه تعليماتي كه از خدا از زندگي اخروي
از پابستگي به نيكي در آن سخن رانده می شود پديد آمده از ضعف و عجز و ذلت
و پستي زندگاني ... می باشد » آري شخص هوي پرست هوسران خيالباف كه می
خواهد با كمال آرامش قلب و تامين خاطر به خودپرستي و افسار گسيختگي قيام كند با
خود گويد كه اي نفس هر زشتكاري و فحشا ، و بدي ، و شهوت و هوسراني ، و خيانتكاري
و ستمگري كه دلت می خواهد و از دستت برآيد بكن و پابند به هيچ امر عقلي
نباش و از هيچ چيز هراسي نداشته باش كه هيچ مطلب و امر عقلي در واقع و هيچ چيزي
و انتقامي هم در خارج نيست. ولي می
گوئيم: محيط در دريافتهاي عقل «غير مادي» تاثيري ندارد مثلا اگر جلوي همين شخخص
هوي پرست ستمگر بدكار را تواناي ديگري بگيرد و او را بكوبد و بگويد چرا بد نمودي
چرا بر فلان ضعيف ستم كردي او براي تبرئه و خلاصي خود بوجدان عقليش در پاسخ نمی
گويد ستمكاري بد نيست بلكه گاه می گويد غلط كردم و گاه می گويد ستم
نكردم. و نيز می
گوئيم منشاء واقعي پيدايش تعليم و سخن از خدا و مذاهب حقه و پابستگي به نيكي در
زندگي همانا حقيت و وجود خدا در خارج و تحريكات حكيمانه او بوسيلة بعث نبي خارجي
بر تبليغ و مفطور ساختن بشر بر اقرار بربوبيت خويش بفطرت اوليه و استقلال عقل
صحيح فطري بر عدم امكان اينجهان بلا مؤثر عليم و خالق حكيم و بر وجود نيك و بد
واقعي و بر لزوم پيروي از نيكي و اجتناب از بدي می باشد. نجات بشر از
ذلت و بيچارگي ، از نوميدي و ناداني ، و از ظلم ستمگران از جمله علل تشريع مذهب
از طرف خداي مهربان است . يعني رهائي از ذلت و نكبت از پستي و بدبختي و ظلم و
ستم از يأس و نوميدي در پيشرفت ، از نا امني و درندگي ، از وحشيت و بربريت ، از
جهالت و رذالت و از ساير بديها و ورود بشر در زندگي انسانيت ، در تحت عدل و داد
، مواسات و برادري ، امنيت و آزادي ، رعايت حقوق زنان و رنجبران و همه خوبيها از
نتايج منظوره در تشريع شرايع از جانب خداي واقعي است نه اينكه ضعف و عجز و ذلت و
پستي زندگاني مثلا منشاء فكر اختراع مذهب و قول بوجود خداي دروغين در مغز بشر
باشد چنانكه مادي می گويد. باز می
گوييم بشر به خودخواهي و ناداني به زشتكاري و فساد و حقد و كينه جويي و پايمال
نمودن حقوق ديگران و خونريزي برمي خيزد و طبقة ضعيف را استثمار و دستخوش هوي و
هوس خود و زبون و خوار می نمايد و ايجاد ناامني و ناراحتي و سلب آزادي می
كند. خداوند و صاحب حقيقي و خارجي بشر با بعث نبي و جعل قانون و احكام حكيمانه و
عادلانه و بيدار نمودن عقول بشر و امر آنان به پيروي عقل و قضاوتهاي آن و به وعد
و وعيد آنان را از بدبختيها و زشتكاريها و ستمكاري و خونريزي منع و به خير و
خوشي و زندگي آدمي سوق داده و راهنمايي مي كند چنانكه بيان نمونه اي از مدارك
اينها در فلسفة عملي و اجتماعي اسلام خواهد آمد. لذا ما
گفتيم و باز مي گوييم و مكرر خواهيم گفت كه يگانه امر نيرومندي كه بوسيلة پابندي
بدان و اجراي دستورهاي آن همه گونه سعادتها و خوشبختيهاي بشر تامين می شود
همانا مذهب (حق) است و بدون آن هر راه ديگري را كه متفكرين براي تامين سعادت و
آسايش (مانند متفكرين مسلك سوسياليسم) بفكر خود بافته اند و مي بافند همانا جز
خيال و پندار محض و غلط و اشتباه و درواقع سوق بشر به بدبختي و هلاكت چيز ديگري
نيست. خلاصه اي از نظريات و عقايد پيشقدمان مرام
سوسياليسم مرحوم فروغي
مي گويد: «فكر اصلاح احوال هيئت اجتماعيه و مدنيت در سده نوزدهم در فرانسه منحصر
به اگوست كنت نبوده است چند نفر ديگر هم بوده اند كه مخصوصا از نظر اقتصادي
خواسته اند از روي تامل و اساس علمي امور مردم را از جهت زندگاني مدتي بهبود
دهند و از اينرو آنان را در شماره حكما مي آورند وليكن اين اشخاص در حكمت نظري
تحقيقاتي كه قابل ذكر باشد ندارند در حكمت عملي يعني در امور اجتماعي هم آرائي
كه اظهار كرده اند چندان طرف توجه نگرديده و بموقع عمل نيامده يا اگر آمده دوام
نكرده و عموميت نيافته و تاثير در زندگاني مردم ننموده است ولي نام سه نفر از
اين اشخاص بيشتر از ديگران برده می شود يكي سينت سيمون [10] (1760 ـ 1825) و اصول مسلك او اين بود كه قاعدة توارث
اموال را از ميان مردم بايد برداشت و همه بايد بوسيله اشتغال به كار معاش كنند و
مشاغل و پيشه ها بايد ميان مردم موافق استعدادشان به تشخيص دولت تقسيم شود و
ميزان مزد هر كس را هم دولت معين كند . يكي ديگر
فورير [11] (1770 ـ 1838) عقيده او اين بوده كه هيئتهاي اجتماعيه
بايد كوچك باشند و وسعت و جمعيت آنها بايد فقط بقدري باشد كه اعمال افراد هر
هيئت حوائج آن هيئت را از حيث امور معاش كاملا برآورده كند و در اين هيئتها همه
افراد شغلي را كه مناسب حال خود می دانند به آزادي اختيار كنند و او جمعيت
اين هيئتها را 1320 نفر معين كرده و آنها را فالانژ می ناميد و محلي كه
براي اين جماعت می بايست تهيه كنند فالانستر خوانده اند. يكي ديگر
پرودن [12] (1809 ـ 1865) وي اساس مدنيت را چنين می پنداشت كه
اشخاص به آزادي براي كار با يكديگر مجتمع شوند و غير از آلات و ادوات كار سرمايه
نقدي نداشته باشند و مزد كارگران همه يكسان باشد و حاكم و محكومي هم در ميان
ايشان نباشند و خودسر زندگاني كنند. رأيهاي اين اشخاص پيشرفت نكرده و اين
تحقيقات مقدمة تاسيس مسلك سوسياليست بوده است كه مي خواستند هيئت مدنيت را بزور
قانونگذاري و حتي به انقلاب اصلاح كنند، در مقابل دانشمنداني كه معتقدند كه
مصلحت مدنيت در اين است كه به طبيعت واگذاشته شود آنانرا اقتصاديون (Economiste) می نامند. آقاي عباس
اقبال استاد دانشگاه تهران در كتاب تاريخ تمدن جديد مي نويسد :« از ابتداي بروز
انقلاب صنعتي و نتايج سوئي كه از توسعه آن در حال كارگران بروز كرد جماعتي از
نويسندگان و مصلحين به انتقاد ترتيبي كه صنعت جديد در سايه آن شروع به پيشرفت
كرده بود پرداختند و گفتند كه براي جلوگيري از اين اوضاع وخيمي كه رو به توسعه
است بايد سرمايه خصوصي را از ميان برد و كارخانجات و ذغال و معادن و راههاي آهن
بلكه اراضي را نيز ملي كرد يا تحت اداره دولت قرار داد. از اين جماعت بودند در
فرانسه سن سيمون و فوريه و لوئي بلان [13] و در انگليس رابرت اوون[14] طريقة اين طبقه از مصلحين كه طبقه اول قائدين مذهب
سوسياليسم هستند بيشتر مبني بر توهمات شخصي ايشان بود و به هيچ وجه نمی
توانست عملي شود به همين جهت هم اين طبقه را اجتماعيون خيالي خوانده اند در سال
1847 يكنفر از يهودان آلماني بنام كارل ماركس (1818 ـ 1883) به معيت شاگرد خود
فردريك انگلس [15] خطابه اي بنام اعلاميه مذهب اشتراكي انتشار داد و در
آنجا اصول مذهب سوسياليسم انقلابي را كه متكي بتاريخ و مباني علمي علم ثروت و
حقوق بين المللي بود بيان نمود ليكن او را از آلمان تبعيد كردند و به انگليس
پناهنده شد . بعد از مدتها مطالعه و نوشتن و خواندن ماركس در سال 1867 جلد اول
كتاب معروف خود را كه سرمايه نام دارد منتشر ساخت و عقايدي را كه در اعلاميه
سابق بيان نموده بود در اين جلد و جلدهاي بعد كتاب سرمايه به تفصيل تقرير نمود. به عقيده
ماركس بايد تمام كارگران و رنجبران دنيا با هم متحد باشند و بر ضد قدرت سرمايه و
سرمايه دار يك طبقه واحد تشكيل دهند و بوسيله انقلاب بكوشند تا زمام مطلق امور
را در دست خود بگيرند و حكومت سوسياليسم بين المللي را برقرار نمايند انتشار
عقايد ماركس در آلمان و فرانسه و ايتاليا و بعد در انگليس احزابي ايجاد كرد بنام
حزب سوسياليست كه خود را مدافع منافع طبقه كارگران اعلام كردند . توضيحي از مرام و مسلك سوسياليسم سوسياليسم [16] فلسفه اي است عملي و مسلكي است اجتماعي ، اقتصادي و
سياسي كه اجمالا می توان گفت هدف متفكرين آن آسايش عمومي و اجتماعي و
توزيع عادلانه كار و زحمت ، و محصول ثروت است. «گو كه راه آنرا به خطا و غلط
رفته باشند و در نتيجه به مقصد مزبور هم ، به معني راستش نرسيده باشند» و بر حسب
اختلاف نظر متفكرين آن در راه وصول به مقصود ، به احزاب و مكاتب مختلف منقسم شده
است. در توزيع
محصولات ، هر دسته اي فرمولي اختيار نمودند. دسته اي را عقيده بر اين شد كه
توزيع ثروت به حسب لياقت و استعداد اشخاص بايد باشد . به عقيده
دسته اي ديگر بهره هر كس از محصولات اجتماع به اندازه احتياجاتش بايد باشد نه
نسبت به لياقت و استعداد و نه نسبت به كاري كه انجام داده است. و دسته اي
ديگر مي گويند: «از هر كس مطابق استعدادش به هر كس مطابق كارش». باري نوترين
مكاتب سوسياليسم مكتب ماركسيسم می باشد و آن طريقه اي است كه مبتني است بر
نظريات و تعاليم ماركس (نامبرده شده در صفحه گذشته) كمونيستها «اشتراكيون كنوني»
نيز مدعي پيروي از همين مكتب می باشد. مكتب
ماركسيزم مدعي است كه هيچوقت از اصول و قواعد ثابته علم تجاوز نكرده است و
بواسطه قوت استدلال و منطق ساير اقسام سوسياليزم در پس پرده فراموشي قرار داده و
خود را سوسياليزم علمي و ساير مكاتب سوسياليسم را تخيلي نام نهاده است. استالين می
گويد: «ماركسيسم بيان علمي منافع اساسي طبقه كارگر است براي از بين بردن
ماركسيسم بايستي طبقه كارگر را معدوم كرد اما منهدم ساختن طبقه كارگر امكانپذير
نيست بيش از 80 سال است كه ماركسيسم قدم به صحنة سياست گذاشته است در اين مدت
دهها و صدها دولت بورژوازي «سرمايه دار» براي از بين بردن ماركسيسم كوششها كرده
اند ولي نتيجه چه شد؟ دولتهاي بورژوازي آمدند و رفتند لكن ماركسيسم پابرجا و
استوار مانده است...» ماركس مي
گويد: «قاطع است كه سوسياليسم به حكم ناموس تكامل اقتصادي دير يا زود بر
اجتماعات كنوني تحميل خواهد شد حال اگر اجتماعات از اين حقيقت پيروي كرده موجبات
استقرار رژيم سوسياليستي را تسهيل نمايند اين رژيم با مسالمت برقرار می
شود و الا با تكان و شورش و انقلاب و خونريزي ظاهر خواهد شد.» موسس مكتب
ماركسيسم چنانكه قبلا اشاره شد كارل ماركس به همراهي شاگردش فردريك انگلس بوده و
سپس لنين نيز توسعه اي بدان داده و از اينروست كه گفته می شود امروزه
ماركسيسم بدون لنينيسم ارزش واقعي خود را نمی تواند نشان دهد . پايه و اساس
ماركسيسم بر ماديت و ماترياليسم ديالكتيك نهاده شده است. از اينجهت است كه گفته
می شود فلسفه ماترياليسم ديالكتيك بمنزله روح ماركسيسم بشمار می
رود. ژرژ پوليستر
استاد فلسفه ماركسيسم در دانشكده كارگري پاريس مي گويد : «ماركسيسم لنينيسم و
ماترياليسم ديالكتيك تفكيك شدني نيستند.» مي گويند:
ماترياليسم بمنزلة يك اسلحة بسيار قوي براي مبارزه می باشد و حزب كمونيسم
روسيه بدون اين اسلحه نمی توانست طبقه كارگر را رهبري نمايد. ماركس و
انگلس كه فلسفه خود را بر ماترياليسم ديالكتيك تاسيس نمودند يك اسلحه نيرومندي
را در واقع در اختيار پرولتاريا [17] يعني طبقة كارگر قرار دادند اين فلسفه بهترين دستور و
طريقه مبارزه را به پرولتاريا نشان داده و با تشريح چگونگي تحولات طبيعي و
اجتماعي و روشن كردن جريان افكار بشر به اين طبقه امكان می دهد آتيه خود
را پيش بيني نموده و خود را براي مواجه شدن و برطرف نمودن موانع آماده و مستعد
سازد. و خود ماركس
در يكي از آثارش مي نويسد كه پرولتاريا براي مبارزه جهت استخلاص از بردگي و
استثمار ، اسلحه روحي خود را فقط در فلسفه مي تواند بدست آورد. باري مكتب
ماركسيسم قوانين ديالكتيك را در طبيعت «كه در فلسفه ماترياليسم سابقا ياد
نموديم» در مورد اجتماعات بشري هم كاملا مورد مطالعه و مداقه قرار داده است تا
بوسيله توضيحات و تعليماتي در اين زمينه كارگران را مهيا و آماده براي مبارزه و
انقلاب بر عليه سرمايه دار نمايد. تعميم
قوانين مزبوره در اجتماعات اجمالا بشرح ذيل است: 1 ـ اصل
تغيير تحولي: هيچ چيز در جهان بصورت امروزي خود نبوده و باقي هم نخواهد ماند. جامعه
سرمايه داري هم همواره بدين صورت نبوده است رژيمهاي ديگري هم وجود داشته [18] اين رژيم هم ثابت نخواهد ماند يعني هميشه جامعه متحول و
متغير بوده و اين وضع كنوني هم مبدل به جامعة سوسياليستي و سپس اشتراكي خواهد
شد. 2 ـ اصل
همبستگي پيشرفتها: همه چيز در همه چيز تاثير مي كند . جامعه بشري نيز از تحت اين
اصل خارج نيست هر جامعه اي نتيجه مستقيم جامعه اي است كه قبل از آن وجود داشته و
كاملا با ماقبل خود مربوط است سوسياليسم نتيجة جامعة سرمايه داري و مبارزه
كارگران با سرمايه داران است. 3 ـ اصل
تضاد : در هر چيز دو قوة متضاد در كشمكش می باشند در جامعه سرمايه داري هم
دو قوة متضاد در حال كشمكش می باشند يكي قوة مثبت محافظه كاري كه مي خواهد
جامعه را بصورت فعلي خود نگهداري كند و ديگري قوة منفي كارگري كه مي خواهد جامعه
سرمايه داري را به مرگ سوق دهد. تكامل و
ترقي در جهان ناشي از تضاد است . نزاع طبقاتي (طبقه كارگر و سرمايه دار) در
جامعه هم از سنن ثابته ناموس تكامل است . ماركس مي
گويد نزاع طبقاتي امر تازه اي نيست و تاريخ تمام اجتماعات بشري تا امروز عبارت
بوده است از تاريخ نزاع طبقات مختلفه ولي اگر تا كنون وجود داشته ديگر وجود
نخواهد داشت و اين نزاع طبقاتي فعلي آخرين آنها خواهد بود زيرا رژيم اشتراكي در
حاليكه شروط و مقتضيات اختلاف طبقات را محو و نابود مي كند باعث از بين رفتن اصل
طبقه هم می شود . 4 ـ اصل
تحول ناگهاني: تحول اشياء در مرحله معيني ناگهان از تغيير كمي به يك تغيير كيفي
مبدل مي شود جامعه هم در نظر ماركسيسم در تحت همين اصل است و با انقلاب ناگهاني
، جامعه تحول و تغيير كيفي پيدا مي كند ( تبديل جامعه از سرمايه داري به
سوسياليستي در كشور روسيه هم در اثر انقلاب و تغيير ناگهاني بوده است) پس با
انقلاب و شورش و بكار بردن اسلحه و توسل به قوة جبريه و خونريزي جامعه متحول و
متبدل گردد فرمانروايي بورژوازي (سرمايه دار) واژگون و فرمانروايي پرولتاريا
(كارگر) بجاي آن برقرار و استوار مي گردد [19] و از اينرو ماركسيسم را سوسياليسم انقلابي ماركس نيز
ناميدند[20] ماركس باز
بمنظور تحريك طبقه كارگر و تقويت آنان عليه سرمايه دار نظري به تاريخ انداخته و
تفسيري براي تاريخ نموده كه ماترياليسم تاريخي (ماديت تاريخي) ناميده شده است. ماركس تاريخ
(سرگذشت بشر را ) از لحاظ اقتصادي و مادي تحت مطالعه آورد و گفت كه علت العلل
همه وقايع تاريخي عوامل اقتصادي و مادي بوده و ساير شئون زندگاني بشر خواهي
نخواهي تابع تشكيلات اقتصادي و مادي حوزة اجتماعي است. ماركس سراسر
تاريخ بشر را تاريخ مبارزة طبقاتي و پيدايش طبقات را هم معلول شرائط اقتصادي می
داند. در فلسفة
ماركس قواي محركه تاريخ به ترتيب زير مشخص مي شود: تاريخ ـ عمل
انسان ـ اراده ـ فكر ـ طبقات ـ اقتصاديات . عمل انسان تاريخ را بوجود مي آورد ،
عمل هم ناشي از اراده ، اراده هم ناشي از افكار ، افكار هم انعكاس اوضاع و شرايط
زندگي افراد است و شرايط و اوضاع زندگي موجد و مشخص طبقات جامعه و مبارزات آنها
است ، طبقات هم تابع و حاصل شرائط و اوضاع اقتصادي مي باشند انگلس مي گويد :
«كليه مبارزات سياسي در باطن مبارزه طبقاتي است و هر مبارزه طبقاتي هم در حقيقت
مبارزه اقتصادي مي باشد.» (آقاي اقبال
آشتياني در تاريخ تمدن جديد مي گويد : ماركس چون مورخ نبوده درست از سر ترقي و
تنزل امم و عوامل مهمي كه در اين راه مؤثر است آگاهي نداشته بلكه براي اثبات
منظوري كه آنرا مسلم پنداشته تاريخ را بعنوان شاهد ذكر مي كرده نزاع بين طبقات
را حتمي مي شمرد می خواست با تقويت طبقه كارگر سرمايه داران را از ميان
بردارد و حكومت را در دست كارگران قرار دهد) در مكتب
ماركسيسم مبارزه طبقاتي شامل سه مبارزه است : مبارزه اقتصادي ـ مبارزه سياسي ـ
مبارزه اصولي (عقيده اي ـ ايدئولوژي). و اين سه مبارزه مجزا از يكديگر نيستند
بلكه بايد كاملا پيوستگي و هماهنگي بين آنها رعايت شود يعني اينكه مبارزه براي
بهبودي اوضاع اقتصادي كارگران و مبارزه براي تأمين حاكميت سياسي آنها و در دست
گرفتن حكومت با مبارزه اصولي (كه بصورت تبليغات در مي آيد) يعني تغيير معتقدات
ايشان(عدم وجودخدا ـ عدم بقاي روح ـ عدم لزوم مذهب) با هم انجام داده شود و به
يك ميزان با هم پيشرفت نمايد. بنابراين ماركسيست يعني پيرو اين مكتب بايد در هر
يك از اين مبارزات دو جنبه ديگر را نيز توجه و رعايت نمايد.[21] نظريه
سوسياليسم بر اين است كه مالكيت شخصي وسايل توليد ثروت باعث استثمار طبقه رنجبر
و بروز دشمنيها و جنگها می گردد. ماركس با منطق خود نيز در صدد اثبات اين
برآمده كه ثروتهاي تحصيلي سرمايه دارهاي معاصر نتيجه اين است كه حاصل كار غير را
بدون پرداخت بهاي آن به خود تخصيص می دهند. در نظر سوسياليسم
فقط برقراري مالكيت اجتماعي بر وسايل توليد مي تواند بدوئيت و دو دستگي و دشمني
بشر خاتمه داد و ريشه قتل و غارتها را براندازد. خلاصه ،
نازلترين اصول اساسي برنامه سوسياليسم انقلابي كه پيروانش از اجراي آن ناگزيرند
مواد ذيل است: از بين بردن
حكومت بورژوازي (سرمايه دار) و برقراري فرمانروايي و حكومت پرولتاريا (كارگر)
گرچه به انقلاب و خونريزي شده باشد. تبديل
مالكيت شخصي به مالكيت اجتماعي و اشتراكي در وسايل توليد ثروت و در نتيجه از بين
بردن طبقات به محو طبقه سرمايه دار و خاتمه دادن به مبارزات و نزاع طبقاتي. تساوي حقوق
زنان با مردان در جميع شئون زندگاني. مبارزه با
عقايد مذهبي به انتقادات و تبليغات ضد مذهب. *** می
توان گفت اين امور در واقع هدفهايي است كه مكتب ماركسيسم را براي رسيدن به آنها
وادار به نقشه ريزي افكار و خيالاتي از قبيل تفسير ماديت تاريخي و يا تطبيق اصول
ديالكتيك با اوضاع اجتماع نموده تا عظمتي به هدفها و مطالب خود در انظار مردم
بدهد و بتواند رويه خود را بنام سوسياليسم علمي قلمداد نموده و به مغزها وارد
نمايد و هم اكنون همين وسيله و آلتي براي تبليغ و گيج كردن افكار بعضي ساده
لوحان در وادي فهم و عقل بدست عده اي ماجرا جو شده است نه اينكه راستي از نظر
مطالعات در روي مباني و اصول و قواعد علمي صحيح و يا ناصحيح نظر اين مكتب منتهي
به اتخاذ اين مواد برنامه شده باشد. مكتب
ماركسيسم زحمت تفسير ماديت تاريخي و رنج تطبيق اصول ديالكتيك را با اوضاع جامعه
تنها به منظور تقويت و تحريك طبقه كارگر به شورش و انقلاب عليه سرمايه دار و
اجراي مواد برنامه مطلوبش بر خود هموار نموده است. پس بهتر
آنكه ما هم تنها به نفس هدفهايي را كه مكتب مزبور از تنظيم و ترتيب و نقشه ريزي
افكار و خيالاتش در نظر داشته رسيدگي و دقت نماييم و وقت خود را به تدقيق و
تحقيق و نقض و ابرام در مقدمات آن صرف ننماييم. اگر راستي
اجراي اين هدفها (مواد برنامه) به صلاح حال بشر و سعادت آنها می بود ما را
در فعاليت براي اجراي آن ابدا ايراد و مضايقه نمي بود ولي چه بايد كرد كه از نظر
واقع و انصاف و شعور و خرد ، در اين راه سقوط بشر به شديد ترين مهالك و بدبختيها
است. مستدعي است
خوانندگان محترم و آنچه را كه ما در فلسفه اسلام و فلسفه عملي همين كتاب كوچك چه
از خود و چه از ديگران قبلا نگاشته و آنچه را كه بعدا مي نگاريم توجه و تأملي
بيشتر از روي انصاف و بدون هيچگونه غرض راني نموده و خودشان خردمندانه در صحت و
سقم گفتار ما قضاوت و داوري بنمايند. پس اكنون
كسي توهم نكند كه ما می خواهيم طرفداري از استعمارگران ستمگر بنماييم بلكه
با صداي بلند مي گوييم «نيست باد ستمگري» آري منظور ما راه اصلاح و راه طرفداري
و دفاع از ضعفا و ستمكشان و مبارزه با ستمگران است چنانكه از مطالعه مطالب آينده
هم بخوبي براي خوانندگان معلوم خواهد شد. [1] ـ John
Loche . [2] ـ Charles
De Montesquieu . [3] ـ Jean
Jacques Rousseau . [4] ـ Auguste
Conte . [5] ـ Statique . [6] ـ Dynamique . [7] ـ Herdert
Spencer . [8] ـ Thomas
Hobbes . [9] ـ Nietzsche . [10] ـ Saint
Simon . [11] ـ Fourier . [12] ـ Proudhon . [13] ـ Louis
Blanc . [14] ـ Rober
Owen . [15] ـ Engels . [16] ـ Socialisme . [17] ـ Proletariat . [18] ـ دورة كمونيسم ابتدايي
(اشتراكي اوليه) ـ دوره بردگي ـ دوره فئوداليسم (ملوك الطوايفي) ـ دوره بورژوازيسم
(سرمايه داري) ـ دوره كاپيتاليسم (دوره نهايي سرمايه داري). [19] ـ بايد دانست عمليات و
سياست اجانب در داخل ايران بوسليه بعضي احزاب بمنظور تغيير تشكيلات و ايجاد
كمونيزم با رويه اصول ديالكتيكي كه به زبان شعار آنهاست وفق نمي دهد. چون چنين
انقلابي كه به تحريك و تقويت اجنبي و خارجي صورت پذيرد همانا حركت و تحول مكانيكي
خواهد بود نه تحول ديالكتيكي (اتوديناميسم). [20] ـ در مقابل اين نظريه
انقلابي نظريه ديگري از بسياري بزرگان و علماي علم اجتماع ميباشد (نام بعضي از
آنها در همين كتاب گذشت) كه آنرا نظريه اصلاحي و اصلاح طلبي (رفورميسم) مي خوانند
و كساني را كه طرفدار چنين روشي هستند اصلاح طلبان و اصلاحيون (رفوميست) مينامند
اينان مي گويند بايد اصلاحات تدريجي دائمي در جامعه پرداخت در نتيجه همين اصلاحات
، تغيير و تحول تكاملي پيدا مي كند. [21] ـ بايد ملتفت بود كه عمال
حزب كمونيسم در ايران به منظور اغفال و جلب توجه عامه براي پيشروي در فعاليتهاي
سياسيشان ، به عكس اين دستور و بر خلاف اساس و پايه قطعي مرامي و مسلكيشان «كه
ماديت است» گاهي هم ماسك مذهب بر چهره و سنگ قرآن بر سينه مي زنند؛ و گاه هم اظهار
بي طرفي نسبت به مذهب مي نمايند.
|
||