موضوع قبلي

فهرست

موضوع بعدي

`    
 

يكي از شبهات ماديين در وجود روح مستقل

از ادلة ماديين بر اصالت ماده بتنهائي و تبعيت روح و فكر براي مغز ، كه در واقع می توان گفت از شبهات ماديين است نه دليل ، اينست كه می گويند :

در تجارب خود اجسام بدون فكر و روح مانند سنگ و فلز و خاك مشاهده می کنيم ولي كسي مشاهده نكرده است كه روح و فكري بدون جسم وجود داشته باشد.

يكي از ماديين در بيان همين شبهه مي نويسد: «يكي از دلائل محكم ماديين را براي اين كه خوانندگان كم و بيش از آن اطلاع حاصل كنند ذكر می کنيم.

ماديون می گويند: ما در عالم محسوس مي بينيم اجسامي هستند كه بدون داشتن فكر موجود مي باشند در حاليكه هيچ موجودي را نمي بينيم كه فكر محض باشد و ماده همراه نداشته باشد .»

در پاسخ ما می گوئيم : اولا صرف اينكه ما چيزي را حس و مشاهده نكنيم دليل بر نبودن آن نگردد [1]

ثانيا می گوئيم ما در خود دو دسته افكار تشخيص می دهيم . افكاريكه ما (گرچه بمشاهده ماده و خارج باشد) در خود ساخته و ايجاد می کنيم و گاه هم بوسيله الفاظ و اصوات بديگري القاء نموده و بدو می فرستيم . دسته ديگر افكاريكه ديگري ساخته و بسوي ما می فرستد و ما آنرا می گيريم . پس ما هم سازنده و فرستنده فكر هستيم و هم گيرنده آن ، در جهت افكار هم صادرات داريم و هم واردات ، ما بوجدان دقيق محصولات و صادرات فكري خودمان را از محصولات خارج و وارداتمان بدون هيچ گونه شبهه تشخيص و تميز می دهيم . اين واردات از محليكه سرچشمه می گيرد و صادر می شود غالبا قرين جسم بدني و ماده محسوسه است پس احتمال می رود كه همان ماده يعني تنها مغز شحص كقتبل ، موجد و مشاء آن افكار بوده و بوسيله الفاظ و صورت صوتي بما القاء نموده است ولي گاهي هم شخص بسيار هوشيار و دقيق بدون هيچگونه مقدمه و فعاليت دماغي در خود ورود فكري را از خارج وجدان می نمايد در حالي كه در مقابلش آن فكر ابدا مقرون جسمي نمی باشد . ناچار بايد تصديق كرد كه اينگونه فكر در فضا مستقلا بدون همراهي با مغزي و نه بصورت صوت و الفاظي موجود می باشد گرچه احتمال داده شود كه منشاء و موجد آنها بدوا باز مغزي بوده و توقف آن در فضا نيز چندان طولي نكشيده كه مغز ما آنرا اخذ نموده است « علوم اگر تا امروز در اينباره كشفي ننموده بر عهده آنها است كه در اين زمينه مطالعاتي بنمايند .»

ثالثا مجرد مقارنت افكار با مغز دليل بر منشايت مغز براي پيدايش و تحقق افكار و عدم استقلال افكار نگردد (چنانكه مجرد مقارنت امواج اصوات با دستگاه گيرنده راديو دليل بر منشايت دستگاه گيرنده براي پيدايش و تحقق امواج و عدم استقلال آنها نيست )زيرا ممكن است مقارنت افكار با مغز از جهت دخالت مغز در وجود و ادراك افكار ، بر سبيل آلتيت و افزار بوده باشد .

رابعا كليت اين سخن كه كسي روح را بدون جسم مشاهده ننموده نزد مشاهده كنندگان روح (چنانكه در ذيل پاسخ شبهة آتيه بدان اشاده می شود) كذب محض است.

شبهه ديگر ماديين دربارة روح مستقل و نيروهاي آن

يكي ديگر از ادلة ماديين بر اصالت ماده بتنهائي اين استكه از تجربه هاي علمي چنين بدست می آيد كه آثار روحي خاصيت جهاز عصبي است پس موجود آخر مستقلي بنام روح و منشاء ديگري براي ادراك مثلا بنام عقل وجود ندارد بلكه تنها ماده (جهاز عصبي) و مجموعه اي از خواص ماده است و همين مجموعه خواص ماده بنام روح يا عقل و امثال آن خوانده می شود.

اينك شرح مختصري از جهاز عصبي و ضمنا توضيحي از تجربه هاي نامبرده داده می شود : جهاز عصبي و يا سلسله اعصاب در بدن بدو قسمت منقسم می شود:

1 ـ مراكز اعصاب 2 ـ اعصاب .

مراكز اعصاب يكي دماغ است ديگري نخاع ، اعصاب عبارت از الياف سفيد طويلي هستند كه بعضي مستقيما از دماغ و بعضي از نخاع خارج شده در تمام اعضاي بدن منتشر گرديده اند . اعصاب احساسات و آثار خارجي را بدماغ و احكام دماغ را بمحيط بدن مي برند و تمام حركات انسان حتي حركات غير ارادي گرچه يك چشمك زدن باشد ابتدا فرمانش از مراكز اعصاب صادر می شود و تمام احساسات نيز بالاخره بايد بهمانجا منتقل گردند . دماغ عبارت از يك توده نرمي است كه رنگ آن از خارج خاكستري و از داخل سفيد و در جوف استخوان جمجمه قرار گرفته . دماغ از سه قسمت عمده مركب شده :

(اول) دو نيمكره دماغ بزرگ يكي در طرف راست و يكي در طرف چپ سطح ظاهري آن برآمدگي و فرورفتگي زيادي دارد . عمل بعضي قسمت هاي دماغ معلوم و عمل بعضي قسمتهاي آن مجهول و تحت مطالعه است وزن آن تقريبا هزار و سيصد گرم است گفته می شود هوش و اراده از خواص طبقه خاكستري خارج دماغ بزرگ است چون از تجربه معلوم شده اگر دماغ كبوتري را مثلا بردارند نمي ميرد ولي اراده از وي سلب می شود مثلا اگر غذا بوي دهند می خورد و هضم می كند و اگر ندهند و دانه زا نزد وي بريزند حس گرسنگي نمی كند و نمی خورد تا از گرسنگي می ميرد پس معلوم می شود ساير قوا و حركات ان باقي است فقط شعور و اراده اش زائل گشته است هر قدر سطح دماغ بيشتر باشد ماده خاكستري آن زيادتر و خاصيت آن قويتر است. حجم سر بطور متوسط گاه گفته می شود در بين ملل متمدنه سنگينتر از مردم وحشي است و نيز گفته شده در جنگهاي بين الملل از آزمايشهائي كه پزشكان در سر و مغز مجروحين نموده اند ثابت شده كه اگر يك قسمت از كار بيفتد كم كم قسمتهاي ديگر مغز عادت مي كند كه كار آن قسمت را تا حدي انجام دهد . موقع فكر كردن تغييرات مادي در سطح دماغع بيشتر می شود خون متوجه دماغ می گردد ، مغز بيشنر غذا می گيرد و بيشتر مواد فسفري پس می دهد بطوريكه در ادرار شخص فكر كننده مقدار اين ماده بيشتر می شود .

(دوم) دماغ كوچك يا مخچه در زير دو نمي كره دماغ بزرگ قرار گرفته و عبارت از دو نيم كرة كوچكي است كه داراي چند پيچيدگي است و عمل مخچه منظم نگاه داشتن حركات بدن است مخصوصا راه رفتن انسان يا پريدن كبوتر مثلا بتوسط مخچه ، منظم مجرا مي گردد زيرا از تجربه معلوم شده هر گاه مخچة كبوتري را بردارند حركات او بسيار غير منظم و شبيه به حركات اشخاص مست می شود.

(سوم) بصل النخاع در زير مخچه قرار گرفته و ابتداي نخاع را تشكيل می دهد اعمال قلب و تنفس با بصل النخاع است پس اگر صدمه اي به بصل النخاع وارد گردد قلب و ريتين از حركت افتاده و شخص فورا هلاك می گردد . نخاع كه دنبالة بصل النخاع است شبيه بيك طناب عصبي در مجراي ستون فقرات قرار گرفته در مقابل هر استخواني از فقرات يكزوج عصب يكي از سمت راست و يكي از سمت چپ خارج شده و باطراف بدن منتشر می شود و عدة اين اعصاب نخاعي 31 زوج می باشد و عدة اعصاب دماغي 12 زوج است .

اينك در پاسخ می گوئيم : اينگونه امور و تجربيات ، روح مدرك و مستقل از بدن و نيروي روح «امر و حقيقت منشاء شعور ، عقل» را از وجود آدمي نفي ننمايد چون اين مطالب مانند اين است كه گفته شود بينش آدمي با دوربين به نسبت بزرگي و كوچكي عدسي دوربين و شدت و ضعف تحدب آن و كيفيات وقوع آن در مقابل چشم فرق مي نمايد. و يا گفته شود با دستگاه گيرندة راديو با شرايط معينه از جهت ساختمانش و اوضاع هوا و وضع بكار انداختن آن می توان در درجة مخصوصي صوت اخذ و ادراك نمودو در صورت فقدان آن شرائط و يا اختلاف اندكي ابدا ادراك صوت بعيد را ننموده و يا بدان نحو و حد خاص ادراك نخواهيم نمود البته اين معاني اثبات آن نكند كه بيننده و منشاء حقيقي بينش و يا شنونده و منشاء حقيقي شنودن همان دوربين و يا دستگاه گيرنده است تا چه رسد اثبات آن كند كه بيننده مثلا ، خاصيت اثر دوربين است «چنانكه لازمة گفتار مادي چنين است كه در واقع متفكر و مدرك و مريد يعني روح همان خواص جهاز عصبي است» بلكه تنها اثبات آن كند كه دوربين دخيل در بينش بيننده و دستگاه گيرنده دخيل در شنودن شنونده است گرچه بنحو آلتيت و اسباب باشد.

پس همچنين از شرح جهاز عصبي و آزمايشهاي علمي روي آن ، بايد فقط چنين نتيجه گرفت كه جهاز مزبور دخيل در فكر و ادراك و اراده است گرچه بنحو آلتيت و يا منشاء حقيقي ادراك يعني حقيقت شعور و عقل همان جهاز عصبي و يا خواص آن است زيرا ممكن است كه دماغ و ساير جهاز عصبي تنها آلت فكر و ادراك باشند چون دوربين و دستگاه گيرندة راديو در دو مثال گذشته و نيز چون چشم و گوش در بدن كه آلت ديدن و شنيدنند و چه بسيار از اينگونه امور.

آيا نبايد آدمي قدري در خود تامل و از خود پرسش كند كه منشايت و مبدئيت جهاز عصبي و ماده و براي معاني و افكار و براي درك و فهم بچه نحو خواهد بود ؟ آيا بنحو ترشح و تراوش چون حرارت از آتش خواهد بود يا بنحو ابداع؟ آيا در نظر عقل اين فرض بعيد نيست كه سنخ وجود معاني و فهم و هوش از تراوشات و آثار ماده باشد؟ آيا عقلا می توان تصديق و قطع نمود كه ماده مبدع معاني و فهم و شعور باشد؟

پس اقلا می توان گفت : ممكن است كه با اين جسم كنوني ما روحي باشد مستقل از بدن و جهاز عصبي و خواص آن ، او در واقع به نيروي هوش و عقل و بوسيله و آلتيت جهاز عصبي متفكر و مدرك و مريد بوده باشد . بنابراين مدعاي مادي بدينگونه شبهات و استدلالات ثابت نگردد.

بلكه می گوئيم : 1 ـ آري ما مي يابيم منِ متفكر و مدرك مريد ، غير از فكر و ادراك و اراده است .

من بالوجدان فكر نيستم . من فكر و انديشه و ادراك و اراده می كنم . من مغز و جهاز عصبي هم نيستم . من در ماوراي مغز و فكر «خاصيت مغز» پيدا می شوم . اين من همان روح است .

2 ـ آدمي ممكن است گاه غافل از بدن و جميع اجزاي بدني خود گردد با اينكه وجدان خود را از دست ندهد يعني غافل از خود نگردد و ذات و تحقق خود را ادراك و وجدان كند باينكه خود را متوجه امر خارجي يابد . پس آدمي غير از بدن و جميع اجزاي بدني و افكار می باشد .

3 ـ گفته شده بدن دائما در تبدل است بقسمي كه جسم آدمي در مدت چند ماه بكلي از سر تا پا عوض می شود . سلولهاي دماغ بكلي تغيير پيدا می كند ديگر يك سلول از آنهائيكه چند ماه پيش آنرا درست كرده است وجود نخواهد داشت با اينكه هويت و شخصيت و نفسيت هر شخص امروزه را جميع عقلاء مسئول عمليات و رفتار دهن سالة پيش می دانند و بهتر اينكه خودش نيز خود را مسئول می داند . پس هويت و ذات و شخصيت هر شخصي غير از بدن و مغز و محصولات مغزي است .

4 ـ تنويم مغناطيسي «مانيتيسم» و استحضار ارواح در قرون اخيره چنانكه همه می دانند توجه جمع كثيري از دانشمندان دنياي متمدنرا بخود جلب نموده است و مجامع زيادي براي آزمايش هاي روحي تشكيل داده اند از مجموعة نتايجي كه بدست آمده و منتشر می كنند اجمالا مدعاي ما كه ماوراء عالم مادة محسوسه و آثار آن امر ديگري هم وجود دارد تاييد می شود نه مدعاي ماديين.

5 ـ بالاتر از همة اينها همانا مشاهدة خود روح است در خارج از بدن براي كساني كه خودشان بدان موفق شده اند و نويسنده شخصا از كساني هستم كه روحمرا يعني خودم را يكنوبت در مقابل بدنم وجدان و مشاهده نموده ام مانند مشاهده خودم را اكنون در مقابل لباسم كه خارج از بدن در مقابل چشمانم گذاشته و مشاهده می نمايم و در آنحال بوجود واقعي مرگي كه جدائي روح از بدن باشد چنان ايمان آوردم كه اكنون ايمان بوجود شمس در عالم دارم (اگر نگويم كه مطلب قويتر و روشن تر از اين بود) و اكنون هم صدها سخن و شبهات ماديين بنام دليل ، كوچكترين تاثيري در وجود و ايمانم نخواهد كرد .

باري مادي در واقع دليل ادعاي تبعيت وجود روح و فكر را براي جسم می كند تا انكار بقاء روح پس از مرگ را براي خود نتيجه بگيرد . و گاه از همين راه هم بسفسطه و قياس و تمثيل منكر روح مطلق ازلي شود يعني مدعي استقلال وجود عالم ماده و طبيعت ، و عدم احتياج آن بخالق و صانع حكيم گردد و عقيدة بخالق را فكري مولود از مغز و ماده داند . با غفلت از اينكه گدشته از بطلان دليلشان ، اين شبهه «يعني شبهه باينكه فكر موجوديت خدا در خارج ، مولود مغز است و وجود او در خارج واقعيت ندارد» بعينه در حكم بواقعيت علل طبيعي حوادث در وارديكه هنوز آن علت كشف و محسوس نشده است وارد می گردد.

خلاصه مادي می خواهد با همين حربة ناتوان و پوسيده و منفي بافي خود (كه آنان روح و فكري بدون جسم مشاهده ننموده اند) مدعي فناء روح و فكر پس از مرگ و بلكه مدعي ازليت عالم طليعت و ماده گردد و بتعبير ديگر ديگر صانع و عالم آخرت را انكار نمايد .

پاره اي از كلمات ، راجع بروح و نيروهاي آن:

بلز پاسكال [2] فرانسوي كه در سده هفدهم می زيسته و بقول مرحوم فروغي از نادره هاي روزگار و در علوم رياضي و طبيعي و همچنين در نويسندگي از اشخاص درجه اول بوده است می گويد : «جاوداني روح قضيّه ايست كه انسان بايد براي دانستن حقايق آن طبعا كنجكاو باشد و آنانكه در اين باره علاقه اظهعار نمی كنند بعقيدة من فاقد همه گونه احساسات انساني می باشند . اولين وظيفة و مهمترين منظور ما اينست كه در روشن كردن قضاياي روحي كه منشاء كردار و رفتار ما بشمار می آيند بكوشيم . از اينجا می توان پي برد بين آنانكه براي اين مقصود عالي جانفشاني می كنند و كسانيكه حتي زحمت تفكر رال بخود هموار نمی سازند چه تفاوت بزرگي است . نسبت باين گروه دوم يعني آنانكه نمی خواهند از هستي و ابديت خود اطلاعي داشته باشند بيش از آننكه دل بسوزانم خشمگين می شوم اينان غولان و ديوانند اين گفتار ناشي از تعصب زندگي روحي و پارسائي من نيست بلكه می خواهم بگويم اين اصل بايد مورد علاقة هر انساني باشد . »

دكارت فرانسوي می گويد : «من يعني روح (نفس) كه بواسطة او آنچه هستم كاملا از تنم متمايز است بلكه شناختن او از تن آسان تر است و اگر هم تن نمی بود روح تماما همان بود كه هست .»

فلاماريون فرانسوي در كتاب اسرار مرگ می گويد : «در وجود روح هيچ گونه ترديدي نمی توان داشت همچنين نمی توان فكر را حاصل يك كار مغزي دانست (و باز می گويد) روح ماده نيست بهيچ وجه تا كنون ثابت نشده است كه روح حاصل كار دماغي و لذا بامرگ آن محكوم بمرگ باشد . (و هم می گويد) اگر متخصصين فن كالبد شكافي روح را در نوك چاقوي خود نمي يابند بدليل اينست كه روح آنجا نيست و اگر پزشكان و فيزيولوژيستها قواي روحي انسان را خاصيت ماده مغز مي پندارند در اشتباه بزرگي هستند. در وجود انسان غير از ماده خاكستري و سفيد مغز چيز ديگري هم هست . (تا اينكه می گويد ) آيا اجتماع چند اتم مادي كه تشكيل مغز را می دهند مي توانند منشاء اين فكرهاي خستگي ناپذير شوند ؟ آيا اين ذرات ئيدروژن و كربن و ازت است كه مولد عقل انساني بشمار می رود ؟»

باز فلاماريون در همان كتاب می نويسد : «علوم تجربي می گويد كه تمام كيفيات عالم ما از دو منشاء ماده و حركت بوجود می آيند يا از يك منشاء ماده و خواص آن ولي اين بيان خالي از حقيقت است زيرا از مطالعة علوم طبيعي ، گياه شناسي ، حيوان شناسي و وظائف الاعضاء چنين بر مي آيد كه غير از ماده و حركت ، عنصر ديگري هم وجود دارد اين عنصر مشخص حيات نام دارد.

كلد برنارد [3] فيزيولوژيست مشهور پس از آزمايش هاي فراوان خود بدين نتيجه می رسد كه زندگي حاصل ذرات مادي نيست .»

هربرت اسپنسر [4] كه بزرگترين فيلسوف انگليسي در سده نوزدهم شمرده شده «معاصر با داروين» و قائل بتحول و تكامل در همه امور جهان بوده است در كتاب اصول جان شناسي جان داشتن را چنين تعريف می كند : هر موجودي كه روابط دروني او همواره از روابط بيرونيش متابعت كند يعني احوال اختصاصي وجود او با مقتضيات خارجي دائما سازگار شود جان دار است و هر چه اين سازگاري تمامتر باشد حيات آن وجود كاملتر است .

و سپس می گويد : «جان در جسم بي جان وارد شده نمی دانيم . اينقدر معلوم است كه وقتي اوضاع روي كره زمين در ضمن تحول بجائي رسيده است كه براي ظهور حيات مناسب و مساعد شده است و جانداري كه ظهور كرده البته در حالتي كه بسيار ساده و بي شاخ و برگ بوده و چنانكه لامارك و داروين تحقيق كرده اند بواسطه تاثير محيط و اينكه احوال موجود جاندار بارث بنسلش منتقل می شود و بنا بر قاعدة كوشش زندگاني و بقاي اصلح و انتخاب طبيعي نظر بتعريفي كه براي حيات كرديم كه متابعت و از مقتضيات است موجود جاندار ساده همواره تحول يافته و متنوع شده و رو بتفصيل و تكميل رفته است»

بايد ملتفت بود كه از تحقيقات داروين دانشمند شهير در منشاء انواع موجودات زنده نيز پاسخ اين پرسش كه جسم بيجان چرا جاندار شده است بدست نمی آيد . چنانكه فروغي در ذيل بيان راي او می گويد : «و مخصوصا باين نكته بايد توجه كرد كه راي داروين چگونگي تبدل و تحول موجودات جاندار را بخوبي می نمايد اما معلوم نمی كند كه جسم بيجان چرا جاندار شده است پس علاوه بر اينكه ابداع خود جسم بيجان كه دائما در حال تغير است در نظر محقق محتاج بموجد است ظهور جان و قوه حيات هم در جسم بيجان مبدا لازم دارد و آن مبدء هنوز بر علم مكشوف نشده است .»

آنچه از نظرية تحقيقي فيزيولوژيست ها يعني علماي وظايف الاعضاء هم تا كنون بدست ما رسيده همين است كه مخ و مخچه و اعصاب و ساير قواي بدني در ادراك و هوش و تعقل آدمي وسيله اي بيش نيستند اساس و حقيقت عقل و روح و منشاء حيوه و شعور هنوز در نزد علماء صحيحا تشخيص داده نشده است . اين كتاب مختصر بيش از اين گنجايش دامنه دادن بمطلب را ندارد .

گرچه بيشتر مردم از خودخواهي بآنچه نمی دانند و نمی خواهند بفهمند دشمني می نمايند باز هم در پايان می گوئيم حاصل نظرية ما دربارة روح و نيروهاي آن چنين است :

حقيقت روح غير از اجزاء بدن حتي غير از سلولهاي دماغ و غير از افكار آدمي می باشد قوام نفسيت و منيت انسان بدوست و اين حقيقت بسيار الطف از بدن است كه بچشم و لامسه ادراك نگردد [5] چنانكه افكار آدمي كه مورد انكار ماديون هم نيست وجودش چنين است كه بچشم و لامسه ادراك نگردد «پس مادي نادان حق ندارد بر اين دعوي سخريه و استهزاء نمايد » . روح در وجود مستقل از بدن است و در تحقق و زيست محتاج ببدن نيست آري با بدن نيز زيست و زندگي كند چناكه بدن با لباس زيست كند در حاليكه وجود بدن غير از لباس و مستقل از آنست . روح را نيرو از حقيقتي است خارج و غير از ذات خويش اين حقيقت كه بكلي بي شباهت بسنخ موجودات مادي محسوس و ارواح ما است منشاء اصلي حيوه و فهم و شعور و تعقل و ادراك می باشد نيريو تعقل در آدمي كه بعقل و خرد ناميده می شود همان حقيقتي است كه بدان هر خردمند تشخيص نيك از بد و حق از باطل مي دهد . روح مادامي كه با بدن است بوسيلة قواي بدني و اعصاب و دماغ ادراك محسوسات كند چون آدمي كه بوسيله دستگاه گيرنده ادراك صوت نمايد .

روح ماداميكه با بدن است بوسيله دماغ ايجاد افكار نمايد چون آدمي كه بوسيلة ابزار و آلات ، اشيائي در خارج بسازد.

و نيز روح ماداميكه با بدن است بوسيلة دماغ افكار خود و يا ديگران را ادراك نمايد افكاري كه روح ايجاد می كند گاه ممكن است پس از وجود ، خود وجود مستقلي از روح داشته باشد گرچه آنرا شخص ولو بوسيلة دماغ هم ادراك نكند چون صوتي كه شخص در فضا ايجاد كند و بعد از فاصلة كمي ديگر آن نكند در حاليكه هنوز آن صوت از فضا معدوم نشده باشد .

روح هنگام جدا بودن از بدن ، بتنهائي می تواند بدون وسيله مغز بدني ، هم ايجاد افكار نموده و هم امور و اشياء را ادراك بنمايد چون ناتوان و مريضي كه مدتي در حركت و ديدن و شنيدن محتاج بآلات و ادوات و عينك و سمعك باشد و پس از بهبودي بدون اين آلات خود حركت نموده و به بيند و بشنود.

2 ـ سخنان ماديين در انكار وجود خداوند.

اكنون سخنان و ادلة ماديين را بر ازليت عالم و استقلال و غناي آن از صانع حكيم كه در واقع هر يك شبهه ايست نه دليل ذكر نموده [6] و در ذيل هر يك پاسخي می دهيم :

(شبهه يكم) : اگر عالم ماده ، ازلي نبوده و آفريده شده باشد لازم آيد كه عالم از عدم بوجود آيد و خدااز هيچ ، چيز بسازد و اين امر محال و غيرقابل قبول است و با علوم منافات دارد.

پاسخ : اين راست است كه بمباني علوم يعني حس و تجربه تا بحال ديده نشده كه شيئي از عدم بوجود آيد . «اگر نگوئيم پاره اي از اعراض مانند انفصال شيئي از شيئي بعد از حالت اتصالش از عدم بوجود آمده چئن وضع و حالت انفصال شيئي از شيئي بعد از حالت اتصالش از عدم بوجود آمده چون وضع و حالت انفصال شيئي عرضي است موجود براي شيئي و آنرا نمی توان گفت از جوهر بوجود آمده چون جوهر مبدل بعرض نگردد و نه عرض اتصال مبدل بانفصال شده چون اتصال مقابل انفصال است و منقلب بدان نشود بلكه می توان گفت عرض اتصال درين مورد معدوم و عرض انفصال موجود می شود » ولي اين امر دليل بر امتناع آن نيست زيرا نيافتن و نديدن امري دليل بر عدم وجود امتناع آن نگردد.

و اگر گفته شود عقلا محال است كه از هيچ عدم ، چيز و وجود ساخته شود می گوئيم اين راست است كه عقلا محال است از هيچ و عدم ، چيز و وجود ساخته شود می گوئيم اين راست است كه عقلا محال است از هيچ و عدم ،چيز و وجود ساخته شود ولي ابداع شيئي و وجود نمود نه اينكه از عدم و هيچ ، چيز و وجود ساخته باشد.

(شبهه دوم) : اين است كه هر موجودي دز ظرف مكان و زمان وجود دارد علوم طبيعي امروزه ثابت می كند كه ماده در مكان و زمان موجود است پس فرض ذات ازلي خالق عالم كه خارج از زمان و مكان باشد امكان پذير نيست زيرا نظر به بررسي هاي علمي ممكن نيست موجودي باشد كه خارج از زمان «يعني در هيچ موقعي وجود نداشته باشد» و خارج از مكان «يعني هيچ جا نباشد» باشد .

پاسخ : می گوئيم اولا دليل شما بر اين حكم كه هر موجودي باشد مكاني و زماني باشد قياس استقراء ناقص است پس موجب قطع و يقين نيست يعني از بررسي علمي در مقداري از وجود «زيرا تمام وجود در تحت مطالعه و نظر علم قرار نمی گيرد» و درك حكمي و وصفي براي آن مقدار ، نمی توان براي تمام وجود و موجودات بچنان حكم و صفت قطع پيدا نمود .

ثانيا : آنچه را كه شما در بيان اين شبهه از بررسي علوم نتيجه گرفته ايد امتناع و عدم امكان موجودي است كه در هيچ زمان و مكان وجود نداشته باشد ما آنرا نيز مدعي و معتقد نيستيم يعني فرض ذات ازلي خدا در همه جا و همه زمانها بوده و هست اينكه گاه می گوئيم ذات مقدس او غير زماني و مكاني است مرادمان نه اينست كه او در هيچ زمان و مكان موجود نبوده و نمی باشد بلكه مرادمان اينستكه ذات او مانند ساير موجودات محدود كه داراي مكان خاصي و زمان خاصي است نمی باشد يعني مكاني شامل ذات او و محيط بر ذات او نيست و نيز زماني شامل ذات او و محيط بر ذات او نيست و ذات او اعظم و ارفع از آنستكه زمان و مكان بدو احاطه كند بلكه او بر همه چيز محيط است و در همه ازمنه و همه امكنه بوده و می باشد.

(شبهه سوم) : با اتكاء بعلوم ، نمی شود جهان آفريده شده باشد زيرا علم می گويد كه ماده در مكان و زمان وجود دارد بنابراين اگر خدا می خواست موجوداترا خلق نمايد بزمان احتياج داشت تا موجودات آفرينش در زمان قرار گيرد و چون زمان هم جزء موجودات است و هنوز خلق نشده بود پس خدا در زمانيكه اصلا وجود نداشته است بايستي خلق كننده باشد و بعباره اخري خدا می بايست در خارج از زمان موجوداترا خلق نموده باشد پس می توان پذيرفت كه خدا موجوداترا آفريده است.

پاسخ : اولا «چنانكه گفتيم از مطالعة علمي در پاره اي از وجود و يا فرضا بالاخره در تمام موجودات حاصله از مادة اوليه و كشف حكمي و خاصيتي دربارة آنها ، نمی توان قطع بحصول همان حكم و خاصيت براي وجود مادة اوليه هم نمود .

ثانيا ـ بنا بر عقيده و نظرية خود ماديين هم تمام موجودات منتهي بيك مادة اوليه «مثلا اتر» می باشند بنابراين زمان و مان هم مانند حركت و ساير موجودات و قواي عالم بايد منتهي بهمان ماده اوليه گردند [7] پس براي ماده اوليه نمی توان بيك زمان و مكاني كه خارج از واقعيت خود آن باشد قائل شد .

بنابراين چنين نتيجه گرفته می شود كه گرچه تمام موجودات حاصلة از مادة اوليه در زمان و مكان واقعند ولي مادة اوليه ديگر در زمان و مكاني خارج از واقعيت خود نمی باشد . پس اگر خدا هم مادة اوليه را خلق و سپس از آن ماده ، ساير موجودات را ايجاد نموده باشد براي خلقت ماده اوليه احتياج بوجود زمان و مكان قبلي نداشته است .

ثالثا ـ پاسخ فوقرا با يك تئوري درباره حقيقت زمان و مكان توضيح می دهيم :

حقيقت زمان استمرار و امتداد وجود موجود است از حيث بقاء ، و حقيقت مكان هر شيئي «غير از مادة اوليه» قسمتي از وجود جهان است كه مشتمل بر وجود آنشيئي می باشد .

بزرگترين مكانها همانا مادة اوليه است از جهت اشتمال و احاطة آن بر ساير موجودات و طولاني ترين زمانها همانا استمرار و امتداد بقاء وجود ماده اوليه است و ماده اوليه را نياز بمكان و زمان ديگري كه مشتمل وجود آن باشد نيست بلكه تحقق اصل و اساس مكان و زمان بتحقق و وجود مادة اوليه است ، و تنها با امكان اين تئوري پيداست كه آفريده بودن جهان امتناعي ندارد.

بايد ملتفت بود در اين تئوري مراد از بقاء وجود «در تفسير زمان» همانا بقاء اصل وجود در مقابل عدم است گرچه در آن حركت تحولي پيدا شود و سير تكاملي در وجود نمايد پس با اساس فلسفة تحولي نيز منافات ندارد.

(شبهه چهارم) : اگر جهان صانع و خدائي می داشت لابد او را از اين خلقت و نظام قصد و غايتي می بود با اينكه مقاصد و غايات او از اين نظام مكشوف و معلوم ما نيست چنانكه هودسن توتل امريكائي می گويد : «قمر در مدت حركت انتقالي خود بدور زمين ، فقط يكمرتبه بدور خود می چرخد بطوريكه در اينمدت پيوسته يكطرف سطح خود را متوجه كره زمين نموده است آيا ما محق نيستيم كه سؤال كنيم سبب اصلي اين حركت و دليل اين وضعيت قمر هنگام حركت خود چيست براي آنكه اگر قصد و نيتي در اينموضوع مدخليت داشت نتيجة آن می بايستي بلاشك جلب توجه نموده و مشهود گردد.»

و بخنر آلماني می گويد: «اگر خلقت و ايجاد عوالم مختلفه و مسكن و ماوي براي بشر و حيوانات بعهدة يك قوة موجدة خالقه فردي بوده و در يد قدرت و اختيار او انجام می گرفت اكنون براي ما اينموضوع مجهول می ماند كه آيا اين فضاي وسيعي كه خالي از هر چيز و فاقد هر عنصر قابل استفاده بوده و آنرا كواكب و سيارات مختلفه عرصه تاخت و تاز و جولانگاه خود قرار داده و در آن تمشي و حركت می كنند از چه نقطة نظر خلقت گرديده و طرف كدام استفاده واقع می شود؟ بچه جهت كرات ديگر منظومة شمسي همچون كره مسكوني ما طرف استفاده بشر واقع نشده و قابل سكونت براي انسان نمی باشند؟»

پاسخ: بي علمي و عدم احاطة ما و شما بر قصد و غايات نظام دليل بر عدم قصد و غايت نمي باشد . جهل بشيئي دليل بر عدم وجود آن شئ نيست .

و درك حكم و مصالح در نظام گرچه در بعضي موارد باشد ، خود دليل است بر وجود صانع عليم حكيم قدير.

(شبهه پنجم) : عدم محسوسيت حدوث ماده است يعني چون ما حدوث ماده را مشاهده و درك ننموده ايم نمی توانيم حدوث آنرا بپذيريم پس ماده ، ازلي و بي نياز از خالق است .

پاسخ : آيا ازليت ماده محسوس است كه حكم بدان می كنيد ؟ راستي خجالت آور نيست كه بشر پاية علم و فلسفه را بر حس و مشاهده گذارد و باوجود اين دعوي قطع و حكم بازليت ماده نمايد آيا چنين حكمي و دعوي قطعي ناشي از حس و مشاهده است و يا وهم و پندار؟ . (الحق اينان مصداق آيه شريفه قرآنند كه فرمود و ما لهم بذلك من علم ، ان الا يظنون).

(شبهه ششم) : الهيون بخدائي معتقدند كه بهيچ يك از حواس ما درك نمی شود و چيزيكه بحواس درك نشود معدوم ، و پذيرفتن وجود آن غير معقول است .

پاسخ :آيا محسوس نشدن چيزي مگر دليل بر نبودن آن می گردد؟!

اين شبهه همانا خلاف علم است چنانكه خودتان حتي درباره ماده می گوئيد : «معمولا چنين می گويند كه ماده عبارت از چيزيستكه ما بوسيلة يكي از حواس خمسه درك می کنيم ولي امروز علوم بما نشان می دهد كه موادي هم هستند كه تحت ادراكات حواس انساني در نمی آيند» آري چيزيكه محسوس نيست يقين و تصديق قطعي بوجودش دليل عقلي می خواهد و ما در ضمن پاسخ شبهه هفتم بيان دليل می کنيم .

(شبهه هفتم) : 1 ـ علوم در قرون اخيره با چشم پوشي از وجود خدا بتوضيح اشياء و نمودهاي طبيعت پرداخته است . 2 ـ و نيز در نتيجة اكتشافات علمي ، علل و اسباب حوادث عالم كشف و چنين معلوم شده كه امور جهان بر طبق يكعده قوانين و نواميسي در جريان و گردش است پس ديگر چه دليلي و چه نيازي بر وجود روح و صانع ازلي و قوة مطلقه خواهد بود؟

پاسخ : 1 ـ در هر شعبه از علوم طبيعي قسمتي از وجود عالم از جهاتي مورد مطالعه و بحث قرار گرفته است مثلا در علم شيمي از خواص باطني اجسام و آثاريكه از تجزيه و تركيب آنها حاصل شود بحث می گردد . و در علم فيزيك از خواص ظاهري اجسام بحث می شود . و در حيوان شناسي طبقات موجودة حيواناترا مورد بحث قرار داده ساختمان و عمليات اعضاي آنها را بيان می كنند . و در نبات شناسي طبقات موجودة نبات را تعيين و نخستين شرائط حياتي را در علل و اسباب طبيعي واضح می نمايند . و در علم فيزيولوژي (معرفت وظائف الاعضاء) وظائف اعضاء بدن انسان را تشريح می نمايد .

مقصود اين استكه در اين علوم موضوع و مورد نظر و بحث ابدا وجود و يا عدم اله براي عالم نيست علماء طبيعي تمام همّ خود را مصروف بكشف قضاياي علمي دربارة همين موجودات محسوسة مادي از غير جهت مخلوقيت و عدم مخلوقيت آنها نموده و جمعي هم نظر و همّ خود را معطوف باستفاده هاي علمي از علوم و اختراعات وسائل زندگاني مادي می كنند پس بحث علماء در علوم و فنون با غمض عين از وجود خداوند دليل بر عدم وجودش نگردد.

2 ـ نتيجة اكتشافات علوم بشري و نظرية آنان در كليات امور عالم اجمالا عبارتست از اينكه:

اجسام عالم اعم از بسائط آنها چون اكسيژن و هيدروژن و ازوت و آهن و مس و سديم و ... و يا مركبات آنها حاصل از اجتماع ذرات و اجزاء بسيار كوچك هستند كه آنها را اتم خوانند و هر اتمي كه قطر آن يك ده هزارم ميليمتر هم نيست مركب است از يك هستة مركزي و يكعده الكترن كه دور هسته در گردشند و اتمها هم بر حسب نظرية عده اي حاصل از حركت هيولاي اولي يعني اتر می باشند كه جوهري است در غايت بساطت و رقت و لطافت .[8]

قوائي كه در طبيعت تا كنون كشف نموده اند : قوة حرارت ، الكتريسيته  «قوة برق ـ قوة كهربائي» ، قوة مغناطيس «آهن ربائي» نور می باشند.

آنچه جسم را از حركت بسكون و يا از سكون بحركت آورد قوه نامند. مقداري از حركت را كه در مقداري از ماده واقع شود كار نامند . قدرت و نيروئي كه براي انجام كار لازمست انرژي گويند.

اصول و قوانيني «قواعد ـ نواميس» كه در جهان جاري و باقيست كه از جهت عموم و كليتش می توان آنها را اصول فلسفي دانست :

1 ـ اصل و قاعدة عليت 2 ـ اصل وجوب ترتب علت و معلول 3 ـ اصل بقاء ماده : هيچ موجودي معدوم نمی شود و از معدوم چيزي بوجود نمي آيد و بنابراين مقدار وجود كم و بيش نمی شود گرچه از شكلي به شكل ديگر درآيد مثلا حرارت بقوة برق و يا برق بحرارت متبدل شود و يا اين هر دو بنور متبدل گردند . 5 ـ ضروري و واجب بودن قوانين مزبوره : جريان امور در جهان بر طبق اين قوانين حتمي است و تخلف در آنها راه ندارد.

نواميس طبيعي كه بناي مذهب داروين (تحول و تغيير موجودات زنده) بر آن می باشد و شرحش در فلسفه ماترياليسم گذشت عبارتست از : 1 ـ ناموس وراثت . 2 ـ ناموس مطابقه . 3 ـ ناموس اختلاف . 4 ـ ناموس تنازع بقاء . 5 ـ ناموس انتخاب طبيعي .

گفته می شود بعد از ملاحظة اين نواميس در طبيعت آيا ممكن است بعد از گذشتن هزاران سال باز مولود مانند پدرانش باقي ماند؟ پس نامس تغير انواع نتيجه گرفته شود.

اصول و قوانين طبيعي از نظر ديالكتيك هم بشرحي كه در فلسفة ماترياليسم گذشت عبارتست از:

1 ـ حركت يا تغيير تحولي (تغيير ديالكتيكي) يعني تغيير شكل موجودات آنهم به خودي خود (اتو ديناميسم) يعني از ناحيه عوامل داخلي شيئي (حركت و تغييري كه از ناحيه عوامل خارجي باشد و همچنين حركت مكاني را حركت مكانيكي گويند).

2 ـ قانون تاثير متقابل.

3 ـ قانون تناقض يا تضاد.

4 ـ قانون جهش يا قانون تحول ناگهاني يا تبديل كميت به كيفيت .

پس می گوييم : به فرض صحت و كليت همه قوانين و اكتشافات [9] نفي صانع و خالق مدبر و مدير براي عالم لازم نمي آيد . آيا از مشاهده كارخانه اي كه در تحت اصول و ضوابط ماهرانه تمام مچرخ و پر آن با تاثيرات متقابله در گردش باشد ما نتيجه می گيريم كه آن كارخانه را صانعي نيست؟ و حركات منظم آن ناشي از اراده يك مدبر حكيم و مديري قوي نمي باشد؟ آري نظام آراستگي كارخانه جهان بر طبق قوانين و نواميس ، خود قويترين دليل در نظر عقل است بر اينكه وجود و نظام آن ناشي از اراده و علم و قدرت و حكمت مي باشد آيا مقنن و مجري اين قوانين و قواعد تكويني كه در نظام عالم جاري و ساري است كي و كدام اراده است؟ ما كه يك موجود صاحب اراده قويه در اين عالم هستيم آيا اراده ما ، تنها موثر در حدوث و بقاي خودمان هست يا ما خود را نيز در پيدايش وتحولات و مرگ مقهور اراده ديگري مي يابيم .

به بيان ديگر مي گوييم : بطور كلي اين قبيل قوانين و اصول و اكتشافات مجز به جهات علل و مادي و صوري اشياء عالم ناظر و متوجه نمي باشد و كلام ما در علت فاعلي و عالم و اشياء و نظام عالم است ، و كشف علل مادي و صوري اشياء ، اين جهان با عظمت و نظام حيرت انگيز آن را مستغني از علت فاعلي نمي نمايد و از اينرو است كه چه بسيار از فلاسفه و علما در محيط همين علوم و اكتشافات با صداي رسا به وجود صانع حكيم اقرار و اعتراف نموده اند و ما در اينجا براي نمونه به ذكر گفتار چند تن آنان به اختصار مي پردازيم :

لينه (Linne) طبيعي دان معروف سوئدي (1707ـ1778) كه در موضوع ساختمان نباتات كشفيات و تحقيقات خيلي مفيد نموده است فرياد مي زند : «خداي جاوداني خداي ازلي بزرگ داناي پنهان و پوشيده ها قادر متعال از مقابل چشمان من عبور كرده است و من نتوانستم او را در مقابل خود ببينم ولي پرتو عظمت و قدرت او در روي صفحه روحم تابيده و منعكس گرديده و در نتيجه اين انعكاس روح مرا در بهت و تعجب و حيرت انداخته بود من اثر او را در تمام مخلوقات و موجودات مشاهده نمودم و در تمام اين مخلوقات و موجودات حتي در كوچكترين آنها در آن موجوداتي كه ابدا به چشم ديده نمي شوند چه قدرت و قوتي بكار رفته بود چه عقلي چه كمال غير قابل وصفي در آنها ديده مي شد من ملاحظه كردم كه موجودات ذي روح تمامايك سلسله را تشكيل داده و مربوط به موجودات عالم نباتي مي باشند و تمام نباتات هم مربوط به مواد معدنيه مي باشند كه آن مواد معدني در زير زمين و در داخل بدن كره مسكوني ما وجوددارند و اين كره مسكوني ما هم با يك نظم و ترتيب ثابت و تغيير ناپذيري در حول خورشيد دور زده و از آن كسب قوره حياتي می نمايد و بالاخره من خورشيد وتمام كواكب ديگر را مشاهده نمودم و ملاحظه كردم كه منظومة ما و تمام منظومه هاي سماوي كه بعد و مسافت آنها بتصور در نمی آيد فضاي لايتناهي آسمان را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده و يك محرك و موتور اصلي وجود ، واجب الوجود، مبدء اعلي تمام موجودات ، قادر متعال ، هادي و حافظ جهان ، استاد و كارگر كارخانه عالم كون و موجودات می باشد.

همة مخلوقات و موجودات حاكي عقل و عظمت رباني و در عين حال تماما گنجينه و سبب سعادت و خوشي ما می باشند بلي ما سعادت و ملاحت حياتي خود را از اين موجودات داريم فايده و نفع آنها حاكي رحمت الهي ، حسن و جمال آنها حاكي عقل خالق نامتناهي می باشد بلي نظم و ترتيب استقامت و بقاء ، اندازه هاي معين ومتناسب ، وفور قوة حياتي دائمي مخلوقات و موجودات باصوت رسا قدرت و عظمت خداي ازلي متعال را اعلام می نمايند.»

ژان ژاك روسو [10] حكيم و نويسندة بزرگ فرانسه در قرن هجدهم كه با مسيحيت و آداب ديني كشيشان مخالف بوده است می گويد : «ما نمی توانيم بدانيم عالم قديم است يا حادث و نفس باقيست يا فاني جز اينكه بوجود ذات مدرك مريد حكيم كه در امور عالم متصرف و مؤثر است می توان يقين كرد بنابراينكه حركت در جسم امري ذاتي نيست و محرك لازم است و سلسلة محركها ناچار بايد بمحرك كل منتهي شود و در حركات عالم و جريان امور آثار عقل و حكمت پديدار است فاعل مختار بودن انسان هم باين وجه استكه ميان حس نيكوكاري و هواهاي نفساني گرفتار است اما می تواند آنچه را خير اوست اختيار كند و مختار بودن جز اين چيزي نيست و اينقدر می دانيم كه خوشي و سعادت كه مطلوب حقيقي انسان بايد باشد در اينستكه ستم روا ندارد و نيكوكار باشد و همين مقدار براي دستور اخلاقي بس است». و نيز از كلمات اوست : «چقدر دور است اين فرضيات از عقل ، كه اين نظام شگرف متناسب نتيجه حركت كوركورانه مطبوعة در ماده است كه بر حسب تصادف اتفاق افتاده است . (تا اينكه می گويد) : هرگز نمی توانيم معتقد شوم كه ماده بيجان بتواند اين موجودات زنده را نتيجه دهد و ضرورت عمياء بتواند كائنات عاقل را خلق كند و چيزيكه عقل ندارد بتواند اشياء مدرك ايجاد نمايد.»

هرشل انگليسي كه از بزرگان علماء فلكيين است می گويد : «هر قدر دائره علم وسعت می يابد براهين قويه بر وجود خالق ازلي كه قدرت او را حد و پايان نيست زياد می گردد .»

نيوتن انگليسي [11] می گويد : « شك مكنيد در خالق پس همانا از جملة امور غير معقول اينستكه ضرورت به تنهائي قائد وجود باشد (تا اينكه می گويد) تمامي اين كائنات كه بعجيب ترين و كاملترين اشكال استوارند آيا دلالت نمی كنند بر وجود خداوند منزه از جسمانيت ، حي حكيم ، موجود در هر مكان .»

ولتر [12] فرانسوي كه در اوائل مائه هجدهم می زيسته و مدتي از اعضاء آكادمي (فرهنگستان) فرانسه بوده می گويد: «همه موجودات فرياد مي كنند كه خدا وجود دارد».

در مكالمة يكنفر فيلسوف با طبيعت كه از آثار ولتر است در موقعيكه فيلسوف از امور طبيعت استعجاب می كند طبيعت باو می گويد : «فرزند اين تعجب به تو از اينراه دست داده كه نام مرا بغلط گذاشته اند و مرا طبيعت ناميده اند و حال آنكه من سراپا صنعتم » باز ولتر می گويد : «اين دستگاه با عظمت جهان از يكدستگاه ساعت كمتر نيست و همچنانكه وجود دستگاه ساعت را بدون ساعت ساز نمی توان فرض كرد وجود جهان را هم بدون آفريدگار نمی توان تصور كرد.»

جان لاك [13] انگليسي (1632 ـ 1704) كه يكي از بزرگترين حكماء انگليس و تحصيلات طبي نيز داشته است می گويد : «علم بوجود خدا از راه عقل است باين معني كه چون بوجود خود يقين داريم و می دانيم كه وجود ما حادث است و همه وقت نبوده است و نيز عقل حكم می كند كه عدم نمی تواند چيزي را بوجود آورد . پس يقين می کنيم كه ما را ذات ديگري بوجود آورده است كه او هميشه بوده است و چون ما را ديگري بوجود آورده است پس هر چه در ما هست از اوست پس او قدرتش كامل است و چون ما عقل داريم پس البته آن ذات هم عاقل است و دليل ديگر اينكه هيچكس نمی تواند منكر شود كه چون وجودهاي جهان همه حادثند پس وجودي هم بايد باشد كه قديم بوده و ديگري او را بوجود نياورده باشد از طرف ديگر مي دانيم كه ذات دو قسم می تواند باشد مدرك و بي ادراك و هيچكس نمی تواند بپذيرد كه ذات بي ادراك ، ادراك ايجاد كند پس ذاتي كه هميشه بوده و هست مدرك است و مجرد هم هست چون می دانيم كه ادراك خاصيت نوعي ماده نيست».

كلارك فيلسوف شهير انگليسي در قرن هجدهم می گويد : « ممكن نيست كه اين وجود مادي مستقل بذات و ابدي باشد مگر اينكه خود واجب الوجود بالذات باشد و لكن از جمله اموري كه شكي در آن نيست كه اين وجود واجب الوجود نيست زيرا من چه تامل در شكل ظاهري اين وجود كنم با قابليات اجزاي او و حركات مختلفه اجزاي آن و يا تامل و اعتبار كنم در ماده اي كه اين وجود از آن تكون پيدا نموده بدون التفات بشكل ظاهري فعلي ان پس نمي بينم مگر آثار اراده و اختيار در مجموع اينها از جملگي وجود و اجزاي آن و موضع و حركت و ماده و شكل و بالجمله هر چه كه موجود است اظهار می كند براي من كه او متعلق بغير و غير مستقل است و بعيد است كه آن موجود بذات خود باشد من اعتراف می كنم باين كه وجود براي خاطر اين كه صالح باشد واجبست كه اجزاي آن بهمين ترتيب حاضر باشد كه هست و لكن اينرا نمی توانم اقرار كرد كه اين ترتيب بر حسب ضرورت طبيعيه اتفاق افتاده همان ضرورتي را كه منكرين اله استناد بآن كرده و دفاع از آن می كنند .»

ديدرو [14] از فلاسفة بزرگ فرانسه در قرن هجدهم بوده است و نويسندگان مادي رسما او را يكي از متفكرين بزرگ مادي قلمداد نموده و بدو افتخار می نمايند ولي ما می گوئيم او هم اكتشافات علوم و فنون و قول به قوانين و نواميس نظام جهان در نظرش دليل بر نفي صانع عالم طبيعت نشده زيرا ، لااقل در موقعي با كمي انصاف وجود خدا را مشكوك تلقي نموده و با او بمناجات پرداخته در پايان كتابي كه در بيان حقيقت طبيعت نوشته است می گويد :« بيان خود را از طبيعت آغاز كردم كه می گويند صنع تو است و بتو انجام می دهم كه نامت در زوي زمين خداست خدايا نمی دانم تو هستي يا نيستي اما انديشه ام را بر اين می گذارم كه تو ضمير مرا مي بيني و كردار چنان مي كنم كه در حضور تو باشم اگر بدانم بر خلاف عقل خود يا حكم تو گناهي كرده ام از زندگي گذشته خود ناخشنود خواهم بود بود اما از آينده آسوده ام چون همينكه من گناه خود را تصديق كردم تو از آن می گذري در اين دنيا از تو چيزي نمی خواهم زيرا آنچه بايد بشود اگر تو نيستي بطبيعت و اگر تو هستي بحكم تو می شود اگر عالم ديگري هست آنجا از تو اميد پاداش دارم هر چند در اين عالم آنچه كرده ام براي خود كرده ام اگر از پي نيكي بروم باري نبرده ام و اگر بدي كنم از تو غافل بوده ام خواه ترا موجود بدانم خواه ندانم حقيقت و فضيلت را دوست می دارم و از دروغ و نابكاري بيزارم چنينم كه هستم خواه پاره اي از ماده واجب و جاويد باشم خواه مخلوق تو باشم اگر نيكوكار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت كه بتصادف نيكو افتاده ام و به اختيار خود نيكي كرده ام يا فضل و رحمت تو شامل حالم بوده است .»

باري باز می گويم جريان عالم بر طبق قوانين و نواميس ،دليلي بر آراستگي و نظام جهان است . آيا آراستگي جهان و نظام بديع ، خود دليل نيست كه اين وجود و نظام ناشي از ارادة مريدي توانا و حكيم و از قصد و غايتي است ؟!

آري بناي با عظمت و شكوه عالم دليل است عقلا را بر وجود صانع آن . جريان امور عالم بر طبق ضابطة محفوظ ، و نظام و مقررات ، خود بهتر و بزرگتر دليل است بر اينكه دنيا صاحب و مالك دارد . تحول و تغير و سير تكاملي اجزاء عالم نيز خود دليل است بر وجود محلول و محرك غير متحرك بر آن . ارتباط و بهم بستگي اجزاء عالم و تحولات آن دليل است بر توحيد و وحدت صانع آن . مشاهده غايات و آثار حكمت در عالم دليل است بر حكمت او . آثار قدرت دليل است بر قدرت او . علم و آثار علم در عالم دليل است بر علم او . حيات و آثار حياتي دليل است بر حيات او . آثار رحمت و رافت دليل است بر رحمت و رافت او . آثار ارادي دليل است بر مريد بودن او . نيازمندي موجودات عالم بصانع در نظر عقل دليل است بر عدم مشابهت وجود او به وجود مخلوقات و يكتا بودن وي و گرنه او نيازمند بصانع و خالقي ديگر خواهد بود . اوست خداي يگانه بي همتاي حي مريد عليم حكيم قدير رحيم .

***

بعضي سخنان باطل ديگر از بعض ماديين است كه چون متفرع بر انكار حقيقت عقل مستقل از ماده و خواص ماده است و يا از راه ديگر باز تشكيك و تضعيف در اصل و اساس مذهب مي باشد بدين مناسبت در اينجا بذكر آنها و از جوابي از آنها می پردازيم گرچه از جهت ديگر ذكر بعض اينها در فلسفة عملي كه بعد از اين مي آيد مناسب بوده است :

می گويند: ساختمان مغز بتمام جهات در همه يكسان نيست ، پس يك نيروئي كه در همه يكسان بوده و امور را بيكفسم ادراك و دريافت نمايد نباشد بنابراين نيك و بد هم از امور نسبي است هر كسي آنچه را سازگار با ساختمان دماغي و يا بگو با هوي و هوس و يا با احساسات او و يا سودمند براي او باشد نيك شمارد و آنچه را كه مخالف آنست بد پندارد . و يا نيك و بد فرضي و تابع وضع است خلاصه اينك يك نيك و بد واقعي محفوظي كه دربارة آن وجدان و قضاوت همه يكسان باشد نداريم .

ما می گوئيم: با هر عاقلي حقيقت و نيروي ديگري غير دماغ می باشد كه نور عقل است و با اين نيرو هر عاقلي می يابد و درك می كند كه داد مثلا نيكوست بيداد بد است طرفداري از مظلوم نيكوست تقويت ستمگر و خيانتكار بد است گر چه درجة اين نيرو در اشخاص قوت و ضعف پيدا كند ولي بالاخره قضاوتش در همه يكسان می باشد در عالم خردمندي پيدا نشود كه راستي بوجدان عقليش «نه تمايلات نفساني» داد را بد و بيداد را نيكو يابد و اين خود دليل است بر وجود نيك و بد واقعي و هم بر وجود نيروئي در آدمي غير از دماغ .

بدين نيرو آدمي حق را از باطل و راست را از دروغ و خوب را از بد و كردار و افكار زشت را از زيبا تميز می دهد . اوست يگانه داور و قاضي در وجود آدمي اوست كه در مقابل نفس و هواهاي نفساني آدمي را بكارهاي نيك تحريك و دعوت و از كارهاي زشت منع مي نمايد.

می گويند: سرچشمة خواهشها و كارهاي آدمي خودخواهي است و آدمي فطرتا خودخواه است و خودخواهي اختياري او نيست هر كس بخودخواهي در پي خوشيهاي خود می باشد و پرواي كسي و چيزي نكند و به اينجهت بكشاكش و نبرد برخيزد و حق هم همين است پس جهان نبردگاه زندگان است و زندگي نبرد زندگان با يكديگر است نبرد و كشاكش و بيرحمي در نهاد آدمي نهاده شده است بايد ناتوان خوراك توانا باشد و آدمي نيك پذير نيست .

ما می گوئيم: اين راست است كه آدمي طبعا خودخواه است ولي چنانكه گفتيم آدمي را نيز نيروئي است كه او را به كارهاي نيك دعوت و از كارهاي زشت بازمی دارد آن نيرو نور خرد است .

اگر آدمي بخودخواهيش ، تنها در پي خوشيهاي خود باشد و پرواي چيزي نكند تا اينكه به نبرد و كشاكش برخيزد ولي نور عقل او را بخيرخواهي و خيرانديشي ديگران دعوت و تحريك می كند.

اگر بخودخواهي نبرد و كشاكش در نهاد آدمي نهاده شده ، بنور عقل حس غيرخواهي و نيكخواهي هم در نهاد آدمي نهاده شده است .

اگر آدمي بخودخواهيش آلوده به اخلاق رذيله شده و به اعمال زشت گرايد نيز ممكن است بنور عقل متخلق باخلاق حسنه شده و باعمال نيك پردازد . فطري و طبيعي بودن خودخواهي در بشر مانع پذيرفتن نيكي نشود چنانكه فطري و طبيعي بودن روئيدن مو و پيدايش بسياري از بيماريها مانع برطرف ساختن مو و معالجه بدن نمی باشد .

می گويند : صفات حسنه ، مانند حيا از ضعف و نقص نفس است و اگر نفس قوي و كامل باشد هرگز شرم و حيا او را مانع هيچگونه عملي نخواهد شد و بر انسان واجب است كه در رهائي از اين صفت بكوشد تا بكمال نفس نائل گردد .

ما می گوئيم: حيا از ضعف و نقص بايد شمرده شود ولي براي نفس پرستان ، آنكه در خودخواهي كامل است از هيچ عمل زشتي شرمگين نشود و حيا او را از كاري مانع نگردد . و در مذهب نفس پرستي بايد از اين صفت كه مانع از رسيدن بمشتهيات است دوري نمود اما در پيشگاه عقل و خرد «مستقل غير مادي» صفت حيا در مورد اعمال زشت كه موجب دوري از كارهاي زشت است از كمال عقل می باشد و بر شخص عاقل لازمست كه در تقويت اين صفت بكوشد .

همچنين است حالت ساير صفات حسنه و رذيله در مذهب نفس پرستي و مذهب عقل .

می گويند : اساسا مذهب با علم ناسازگار است و اختلاف دارد زيرا پاية اولي بر عقيده و ايمان و اساس دومي بر مشاهده و تجربه و تعقل است اين دو مفهوم يكي نيستند و اگر يكي بودند مقابل هم گذاشته نمی شدند و دو لغت نداشتند .

ما می گوئيم: اينكه می گويند پايه مذهب بر عقيده و ايمان است مراد نه اينستكه ديگر بر مشاهده و تعقل نيست بلكه مراد آنستكه مشاهده و تعقل بايد بحد شديد و مرتبه اي برسد كعه شخص بر روي آن عقيده و ايمان پيدا كند و لذا اساس قرآن در استدلالاتش بر مشاهده و نظر و تعقل است، از طرفي امز بنظر در آيات و مخلوقات می كند سپس می گويد آيا فكر نمی كنيد و آيا تعقل نمی كنيد و همانا اين آيات و مخلوقات محسوس ، دليل است بر وجود خالق براي خردمندان و كسانيكه تعقل كنند.

و در نزد اهل خرد، پس از مشاهده و نظر بتاريخ حالات و اقوال و افعال و اوضاع نبي و مطالعه در گفتار و دستورات و احكام و كلية آثار باقية او و تأمل و تعقل در اطراف اين امور ايمان بنبوت او حاصل می شود . خلاصه تمام معتقدات مذهب بالاخره از احساس و تعقل سرچشمه و ريشه می گيرد . پس مذهب در پايه و اساس «جز در نظر متوهمين و جاهلين و مغرضين» كوچكترين اختلافي با علم ندارد .

می گويند: جهالت و ناداني بشر در مغز و فكر آنان در سابق منشاء عقيده بموجودات و خداياني مؤثر براي حوادث عالم شده و آنها را بصورت اجسامي از چوب و سنگ و فلز مجسم نموده و پرستش می نمودند و سپس قول بخداي واحد از فكر بعضي از آنان جاي آن خدايانرا گرفت .

ما می گوئيم: چون بشر ، از روي ناداني و هوس راني ، يا جهان مادي را ازلي و مستغني از مؤثر پنداشته پس مؤثر حقيقي و صانع واقعي عالم را رأسا انكار نموده و يا بفكر كوتاه خود خداياني براي عالم تراشيده است ، خداي واحد حقيقي و صانع واقعي جهان براي رهنمائي و رهائي آنان از اين جهالتها و گمراهيها پيغمبراني برانگيخته و مردم را بوسيلة روشن نمودن افكار و تذكر بعقل و احكام آن دعوت بپرستش خود و اطاعت از مذهب خود نموده است .



[1]  ـ قبل از كشف كريستف كلمب آمريكا را در سنة 1492 ميلادي امريكا مشهود مردم دنياي ما نبود و اين معني دليل بر عدم آن نگرديد . و قبل از پاستور فرانسوي وجود ميكروب مشهود كسي نبود اين نيز دليل بر نبودن ميكروب در عالم نگرديد . و چه صدها مثال ديگر كه براي اين مطلب ميتوان آورد.

[2]  ـ Blaise Pascal .

[3]  ـ كلد برنارد فرانسوي Claud Bernard 1813 ـ 1878 (در كليات تاريخ تمدن جديد ، اقبال مينويسد) بزرگترين علماء وظائف الاعضاء بوده كه علاوه بر تحقيقاتيكه در باب اعصاب و ترشحات غدد معده و اثر كار كبد در بدن حيوانانت كرده در كتابيكه بنام «مقدمه در تحقيق طب تجربي » نوشته روش صحيح اين علم را بدست داده است . پس از انتشار كتاب كلد برنارد كه علاوه بر مقامات علمي مردي نويسنده و حكيم نيز بود و جد و جهدي كه او و شاگردانش در بكاربردن روش علمي طب بخرج دادند شعب مختلفه اين علم در خطي درست افتاد و بسرعت رو به ترقي رفت تا آنجا كه ميتوان ظهور كلد برنارد را در تاريخ طب مانند ظهور دكارت در تاريخ فلسفه شمرد .

[4]  ـ Herbert Specer .

[5]  ـ البته خوانندگان متوجهند كه اينجا ديگر در مقام استدلال و اثبات مطالب نظرية فوق نيستيم و آنچه را ضمنا بر سبيل تمثيل ذكر مينمائيم ابدا بمنظور استدلال بر مطلب نيست دليليت ندارد تنها براي اندكي تقريب ذهن و رفع امتناع و استبعاد از مطلب است .

[6]  ـ اين شبهاترا از موارد متفرقه جمع آوري و بدون رعايت ترتيبي ذكر كرده و پاسخي داده ايم.

[7]  ـ بنابر قول بواقعيت داشتن زمان و مكان در خارج چنانكه همين قول ، مختار ما و شبهة مزبوره ماديين نيز مبتني بر همين قول است و اما بنا بر قول بموهوم بودن زمان و مكان كه بسيار پيداست شبهه راسا مرتفع و بكلي بيوجه است .

[8]  ـ و ممكن است اجزاء آتم و يا همين اتر ، و حاصل مادة اصليه در واقع شكلي از نيرو يعني نور و يا الكتريسيته باشد كه در نتيجه جسم هر شكلي از نيرو مثلا نور و يا الكتريسيته مجسم باشد .

[9]  ـ بوترو (Emile Boutroux) (1845ـ1921) كه از استادان بزرگ فلسفه در دانشگاه پاريس و استاد فيلسوف شهير هانري برگسن (Henri Bergson) ميباشد كتابي رسما به عنوان (امكان قوانين طبيعت) نوشته است در بيان اينكه قوانين طبيعت اموري نيستند كه در حد ذات خود واجب و ضروري باشند .

هيوم (David Hume) فيلسوف انگليسي در مائه هجدهم می گويد : رابطه علت و معلول در عالم طبيعت ضروري نيست (به بياني كه سابقا گذشت و حاصلش اينكه ) زيرا آنچه را كه ما علت و معلول مي خوانيم از روي تجربه به حكم بدان براي ما حاصل شده و تجربه هم فقط معلوم مي كند كه فلان امر هميشه دنبال فلان امر ديگر است اما اينكه چرا اين دو امر دنبال يكديگرند معلوم نميشود و لذا نخستين بار كه امري را دنبال امر ديگر مي بينيم حمل بر تصادف مي كنيم چون مكرر شد ميانه آنها مقارنه مي يابيم و حكم به رابطه عليت نتيجه عادتي است كه كه براي ما حاصل مي شود از اينكه همواره امري را همراه امري ديگر ببينيم و عقل حكم به وجوب و ضرورت اين امر يعني حدوث اين معلول ازآن علت نمي نمايد ولي می گويد اين گفتار در مقام تحقيق فلسفي است اما در امور زندگاني چه در عمل و چه در نظر اعتماد بر رابطه علت و معلول مي كنيم و بايد بكنيم .

نيوتون و دانشمنداني كه پيرو او مي باشند درباره قوه جاذبه اجسام نمي گويند اجسام قطعا جاذب و مجذوب يگديگرند بلكه مي گويند امور عالم چنان است كه گويي اجسام جاذب و مجذوب يكديگرند حقيقت معلوم نيست و نمي دانيم چيست كه سبب مي شود امور اين قسم جريان دارد فعلا تا وقتي كه حقيقت معلوم شود مي گوييم اجسام جاذب و مجذوب يكديگرند.

هربرت اسپنسر(Herbert Spencer) كه بزرگترين فيلسوف انگليسي در قرن نوزدهم و موسس و مدون فلسفه تركيبي مي باشد (زيرا نتايج علوم مختلف را كه متفرق و پراكنده است جمع آوري و تركيب كرده و از آنها نظريات كلي در مباحث فلسفي اتخاذ نموده است) با اينكه معتقد بود كه يگانه قاعده كلي فلسفي كه همه امور جهان تابع آن ميباشند قانون تحول و تكامل است باز می گويد : تا اندازه اي كه ما يافته ايم جريان احوال جهان و جهانيان مظهر اين قانون است. و در مورد ديگر مي گويد اين حكم كه بر جريان امور عالم مي كنيم البته نظر به تجارب و مشهودات ما است و تا اندازه اي صادق است كه مشاهدات و تجربيات ما مي تواند آنرا فرا بگيرد يعني راجع به جهاني است كه در آن زيست مي كنيم و بحث و شهود ما در مي آيد و براي مدتي از گذشته و آينده است كه حس و تعقل ما از روي قرائن و امارات مي تواند بر آن احاطه كند و گرنه حكم مطلق نمي كنيم و نمي گوييم اين است و جز اين نيست ، اينقدر هست كه علم ما تخلفي از اين قاعده نديده و نيافته است. مانند اين سخنان از بعضي از فلاسفه ديگر هم نقل شده است.

پوشيده نماند كه مقصود ما از نقل اينگونه كلمات نه اينست كه بخواهيم تشكيكي در كليه قوانين و نواميس طبيعي نموده باشيم بلكه مقصود ما اينست كه تا اندازه اي هر كس به تعبيرات و نتيجه گيريها در مطالب علمي و فلسفي متوجه و متنبه گردد و قدري از تند رويهاي مقلدين تندرو و كاسه هاي از آش داغتر جلوگيري شود با اينكه اساس علم و فلسفه تحقيقي اكنون تنها بر مشاهده و حس و تعقل نهاده شده است نه وهم و خيال نبايد كه از روي وهم وخيال احكامي در فلسفه ذكر كرد مثلا به استقراء ناقص حكم قطعي صدر درصد به كليت ناموسي نموده و باز هم زبان انتفاد به فلاسفه قديم دراز كنيم كه آنان خيالباف بوده اند و حال آنكه در آن صورت نيز سخت گرفتار خيالبافي باشيم.

[10]  ـ Jean Jacques Rousseau .

[11]  ـ نيوتن انگليسي در قرن هجدهم بوده و از بزرگترين علماي رياضي و طبيعي است يكي از مهمترين آثار نيوتن كه گفته ميشود در علوم كمتر چيزي به اين اهميت است كشف قانون جاذبة عمومي عالم است كه جميع اجزاء جهان از زميني و آسماني جاذب و مجذوب يكديگرند و حركات آنها همه منسوب به اين علت است و منشاء حركات ماه و ستارگان همان امريستكه سبب سقوط اجسام بر روي زمين و علت سنگيني آنها ميباشد و اين اكتشافات تاثيري در علم هيئت و نجوم و علم حيل (علم بقواعد حركات و قواي محركه) و كليه علوم طبيعي نمود (ولي بايد ملتفت بود كه از خود نيوتن تندتر نبايد رفت و او خود گفته : آنچه در عالم واقع ميشود مثل اينستكه اجسام جاذب و مجذوب يكديگر باشند حقيقت چيست نميدانيم آثار چنان است كه ميتوانيم چنين تعبير كنيم)

ديگر از آثار بزرگ نيوتن تجزية نور و چگونگي رنگها است او معلوم كرد كه نور سفيد و مخصوصا نور خورشيد مركب از همه رنگهاست و زنگين بودن اجسام ازانستكه نور خورشيد يا نورهاي سفيد ديگر چون بر جسم ميتابد جسم بمقتضاي تركيب اجزاي خود بعضي از رنگها را فرو ميبرد و بعضي زا پس ميدهد و منعكس ميكند و رنگي را كه پس ميدهد بچشم ما ميرسد و ما جسم را بآن رنگ ميبينيم  و اينكه اجسام در تاريكي رنگ ندارند از آن استكه نور بر آنها نتابيده است تا رنگي بخود بگيرند و سياهي بيرنگي است اين مركب بودن نور سفيد و تجزية ان بواسطه اسباب طبيعي يا صنعتي در علوم طبيعي نتايج مهم داده است.

[12]  ـ Voltair .

[13]  ـ John Loche .

[14]  ـ Diderot .

 

 
     

موضوع قبلي

فهرست

موضوع بعدي