| ` | ||
بحثي در فلسفه بشري و اسلامي آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني ره
بسم الله الرحمن الرحيم براي تعريف فلسفه عبارات گوناگوني بكار می رود ولي می توان گفت مراد همه يكي است مانند اينكه گفته می شود فلسفه علم بحقايق اشياء بقدر نيرو و طاقت بشر است ، يا صناعتي است نظري كه چگونگي وجود بدان استفاده می شود ، يا توضيح جهان است ، يا شرح و تفسير عالم طبيعت و وجود است ، يا بررسي و تحقيق مطالب و مسائل جهان است بطور كلي (نظر و دقت در مسائل خصوصي ، شعب مختلفة
علوم را تشكيل می دهد). فلسفه بر دو قسم است : نظري و علمي. فلسفة نظري علم بچگونگي اشياء و موجوداتي است كه وجودشان بيرون از دائره قدرت و اختيار بشر می باشد. فلسفة علمي علم باحوال موجوداتي است كه وجودشان تحت قدرت و اختيار بشر می باشد ، از جهت نيكي و بدي . و بعبارت ديگر علم بچگونگي افعال اختيارية انسان از نظر صلاح و فساد و نيك و بد و سود و زيان آنها می باشد (فلسفة اجتماعي يا علم الاجتماع بشرحي كه در محل خود می آيد شعبه اي از فلسفة علمي است). از اينرو اين كتاب بدو گفتار قسمت می نمائيم : گفتار يكم ، در فلسفة نظري . گفتار دوم ، در فلسفة عملي (اجتماعي). و در هر يك از دو گفتار پس از بيان عقايد و سخنان مهم فلاسفه ببيان عقيده و گفته هاي دين اسلام (مذهب شيعه) تحت عنوان فلسفة اسلام می پردازيم.[1] در فلسفة نظري (اصولي و اعتقادي) ابتدا دو نكته را تذكر می دهيم : الف ـ بايد دانست كه اساس فلسفه و علم در نزد محققين متاخر بر تجربه ، حس و تعقل می باشد ولي در نزد قدماء نوعا فقط بر تفكر و تعقل و تخيلاتي بنام تعقل بوده است و حتي دربارة خصوصيات عالم اجسام بفكر و خيالات خود مدتها سخنها می گفتند كه متاخيرن متفقا تمام آنها را در نموده و تحقيقات ديگري بميان
آوردند. قدماء می گفتند : زمين ثابت و مركز جهان است ، و عالم اجسام دو قسمت است : علوي و سفلي . علوي عالم افلاك است كه اجرام آسماني در آنها قرار دارند . عالم سفلي عالم عناصر چهارگانه است كه هر يك مكان طبيعي مخصوص بخود دارند كرة خاك در مرگز و روي آن آب و هوا و آتش بترتيب قرار گرفته اند و فوق فلك الافلاك (بالاترين افلاك) عدم مطلق است . عالم سفلي كه عالم عناصر است عالم كون و فساد است يعني اجزاء آن همواره
در حال تحول و تغيير و تبدلند . و عالم علوي يعني افلاك و اجرام آنها كون و فساد و تغيير و تبديل و خرق و التيام (گسستن و پيوستن) ندارند و گردش آنها بر گرد زمين و مستدير است . و تنها عالم سفلي را عالم طبيعت شمرده و عالم علوي را فوق طبيعت و نزديك بملكوتيت می دانسته اند. در اروپا تا قرن شانزدهم معلومات روي همين اساس بوده ولي از نيمة دوم قرن شانزدهم فلاسفه و دانشمنداني (مانند بيكن انگليسي ، دكارت فرانسوي ، كپرنيك لهستاني ، گاليلة ايطاليائي ، كپلر آلماني) پيدا شدند كه اين اساس را بهم ريختند و روش علمي خود را تنها فكر كردن و خيال بافي ، بمطالعة در عالم طبيعت و تجربه و مشاهده خورشيد قرار دادند : پس براي عالم مركزي قائل نشدند زمين را متحرك بگرد خورشيد دانستند . و بواسطة
رصد اجرام آسماني (كواكب) با دوربين ها و سائل ديگر ، قائل شدند كه آنها هم اجسام عنصري هستند و خرق التيام دارند . گردش سيارات بر دور خورشيد بيضي است و در صخامت افلاكي واقع نشده بلكه در فضا معلق می باشند و اساسا افلاكي كه قدماء قائل شده بودند وجود ندارند چنانكه كرة آتشي را كه بر بالاي كرة هوا قائل بودند بي حقيقت دانستند . ب ـ در اين كتاب از فلسفة نظري تنها بمهمترين مسائل آن كه در نزد متاخرين بمسئله اساسي فلسفه ناميده شده و تماس با اصول عقايد مذهبي دارد نظر داريم و از اينجهت ما فلسفة نظري كتابمانرا فلسفة اصولي و اعتقادي نيز می ناميم . در اين كتاب بمنظور ذكر نظريات و عقايد مختلفة فلاسفه در تشريح مهمترين مسائل فلسفه كه مقصود بحث ما است فقط بذكر سه قسم از اقسام فلسفة نظري می پردازيم : 1 ـ فلسفة آگنوستيسيم ، حقيقت جهان شناختني نيست . 2 ـ فلسفة ايده آليسم ، حقيقت جهان روحاني است يعني مجموعه اي از تصورات روح است . 3 ـ فلسفة ماترياليسم ، حقيقت جهان مادي است
يعني ماده و آثار و خواص آنست و چيز ديگري در خارج واقعيت ندارد . اكنون بتوضيح اين سه فلسفه و سپس بذكر فلسفة اسلام يعني نظر و عقيدة اسلام در موضوع و مورد بحث اين سه فلسفه می پردازيم . 1 ـ فلسفة آگنوستيسيسم [2] حقيقت وجود شناختني نيست . جمعي از فلاسفة قديم و جديد را عقيده چنين است كه انسان نبايد در امور راي جزمي و حكم قطعي ابراز نمايد مدارك بشر براي كسب يقين بحقايق و واقعيات ناقص است و متاخرين اينان در حالي كه اساس علم را بر تجربه و حس می دانند می گويند حس خطاپذير است و براي ما تنها ادراك نمود و ظاهر اشياء ميسر و پي بردن به واقعيت و ماهيت وجود ناميسر است ، ما جز ظواهر و عوارض اشياء را نمی توانيم شناخت آنهم آنان كه هر كس درك مي كند . حواس ما اشياء را از جنبه هاي خارجي و ظواهر آن نسبت به ما كه به زبان فلسفي (شيئي براي ما) ناميده اند می شناسند . و ما نمی توانيم اشياء را به واقعيت خاص خود (اشياء براي خود) بشناسيم اين فلاسفه را شكاكان [3] و فلسفة آنانرا مكتب و فلسفة شكاكين (سپتي سيسم) و يا آگنوستيسيسم (يعني غير قابل شناخت) می گويند . از معروفين قدماي اين فلسفه پيرهون [4] می باشد كه در قرن چهارم قبل از ميلاد معاصر اسكندر مقدوني و مردي بلند پايه بوده و مريدان بسيار داشته است و اروپائيان شكاكان را بدين مناسبت پيرهوني نيز می گويند . ديگر از معروفين صاحبان اين فلسفه هيوم انگليسي و كانت آلماني در مائه هجدهم بوده اند .
دويد هيوم [5] انگليسي از مردم اسكاتلند است در سال 1711 ميلادي به گيتي آمده و از آغاز جواني بلكه از كودكي آثار دانشمندي در او هويدا بود خانواده اش او را براي داخل شدن در حوزة قضائي تربيت مي كردند اما رغبت به آن كار نكرد خواست به كسب كار و تجارت بپردازد با طبعش سازگار نيامد ، سفري به فرانسه رفت و در گوشه اي به كار هاي علمي مشغول شد و
اثري را كه از مهمترين آثار فلسفي اوست به نام كتاب «طبيعت انسان» در بيست و هشت سالگي منتشر ساخت و آن امروز از كتابهاي نامي به شمار می رود وليكن آنزمان محل اعتناء نشد بعدها هيوم عقايد فلسفي خود را به صورتها و نامهاي ديگر منتشر نمود و بيشتر طرف توجه شد . باري هيوم می گويد : شك نيست كه در امور زندگاني چه در عمل و چه در نظر بر رابطة علت و معلول اعتماد می کنيم و بايد بكنيم وليكن چون در مقام تحقيق فلسفي درآئيم مي بينيم اين اعتقاد ضروري نيست به اين معني كه چون مي بينيم سنگ متحركي به سنگ ساكني برخورد و سنگ ساكن به حركت آمد ، برخورد سنگ متحرك را علت حركت سنگ ساكن می خوانيم
وليكن اين عقيده از روي تجربه براي ما آمده است و پيش از آنكه اين تجربه حاصل شود عقل حكم به وجوب اين امر ، يعني حدوث اين معلول از آن علت ، نمي نمايد . آنچه علت و معلول مي خوانيم بكلي از يكديگر متمايزند و هيچگاه در آن واحد باهم نيستند و هيچ موردي نيست كه اگر تجربه نكرده باشيم رابطه علت و معلول را به قاعده عقلي ديابيم . و تجربه هم فقط معلوم می كند كه فلان امر هميشه دنبال فلان امر
ديگر است اما اينكه چرا اين دو امر دنبال يكديگرند معلوم نمی شود . علتها سرانجام به قوه و نيرو و مانند آن منتهي می گردد ولي ما از اين امور هيچگونه ادراكي نداريم مگر اينكه قياس به اراده و به قوة دروني نفس خود بكنيم آنهم جز تعاقب امور چيزي نيست و علم ما بر آن قوه هم به تجربه است و با علم به قواي خارج از نفس تفاوتي ندارد . و دليل بر اينكه رابطه علت و معلول ضروري نيست اينست كه چون
امري را دنبال امر ديگري مي بينيم نخستين بار حمل بر تصادف مي كنيم چون مكرر شد ميان آنها مقارنه مي يابيم و حكم رابطه عليت نمی کنيم مگر پس از آنكه تكرار امر چنان شود كه تخلف را ممكن نپنداريم به عبارت ديگر حكم به رابطة عليت نتيجة عادتي است كه براي ما حاصل می شود از اينكه همواره امري را همراه امر ديگر ببينيم و اين عادت ، اعتقاد را به اينكه اين دو امر لازم و ملزوم يكديگرند در ذهن
راسخ می سازد پس در واقع منشاء تصور عليت هم در ذهن انسان همان قوة خيال است زيرا كه اساسا قوه خيال در ايجاد اعتقاد و رسوخ آن در ذهن مدخليت تام دارد . مرحوم فروغي می گويد : «هيوم را می توان گفت نقاد فلسفه است و نتيجه نقادي او تشكيك در وجود ذوات است خواه ذوات ذهني و دروني يعني روحاني و نفساني خواه بيروني يعني جسماني و فقط چيزي كه به وجودش تصديق دارد عوارض و حادثات است كه در ذهن ايجاد تاثر و تصور يا صور و معاني می كنند معاني می كنند معاني را تصوير و شبح و رونوشت صور
محسوس مي پندارد و به اين وجه معقولات را هم منتهي به محسوسات می نمايد و علم انسان را منحصر در تجربه حسي قرار می دهد و در نتيجه در اكثر عقايد راسخ فيلسوفان و فلسفه جزمي ايشان تزلزل مي اندازد و شكاف می شود . » ديگري مي نويسد : « هيوم می گويد : بشر از ماهيت اشياء ابدا اطلاعي ندارد و هيچ احساسي نماينده ماهيت اشياء نيست آنچه ما می شناسيم و می دانيم صفات و اشكال اشياء است . اجسام عبارت از احساسات مختلفي است كه به وسيله اصل تداعي معاني « اصل قانون تداعي معاني در عالم افكار به منزله قانون جاذبه می باشد » به يكديگر متصل شده اند .
نسبت ثابتي را كه بين صفات يك جسم واحد و بين صفاتو اشكال اجسام مختلف موجود است بشر به منزله واقعيت موجودات تلقي می كند در حالي كه آنچه را كه او واقعيت می داند فقط ظواهر است و از ماهيت جداست فكر ماهيت مانند فكر عليت خيال و تصوري است كه در اثر عادت ذهن به وجود آمده است . » و اما كانت [6] در سال 1724 ميلادي در كنيكسبرگ از شهرهاي آلمان متولد شده است پدرش شغل سراجي داشته ، پدر و مادرش هر دو مردماني مقدس و مهذب بودند تمام مدت هشتاد سال زندگاني را به دانش جوئي و دانش آموزي و تاليف و تصنيف گذرانيد و هيچ كار ديگر حتي مسافرت هم نكرد عمر خويش را وقف علم و حكمت نموده بود و از كساني بوده است كه از دانش جوئي جز دريافت حقيقت منظوري نداشته و از خودنمائي و شهرت
طلبي و كسب جاه و مال يكسره دور بوده است و جز آنچه حقيقت می دانسته نمی گفته و نمي نوشته است فلسفه اش در روزگار خود او در سراسر خاك آلمان قبول عامه يافت و به زودي به كشورهاي ديگر نيز تجاوز كرد آثار قلمي او بسار و هفتاد و هشتاد راساله و كتاب بزرگ و كوچك است در اكثر مسائل علمي رياضي و طبيعي و جغرافياي طبيعي و زمين شناسي و هيئت و آثار جوّ و منطق الهي و ديانت و سياست چيز نوشته است
و لكن مهمترين آثار او در نقادي عقل و فلسفه است . كانت در كشف حقيقت موجودات حس و تجربه را تنها وسيله علم دانست و معتقد شد كه انسان به معرفت ذوات نمی تواند دست بيابد و بايد به بحث در عوارض و حادثات اكتفا نمايد ، ولي باز انديشه كرد كه تا قوه تعقل به كار برده نشود از حس و تجربه علم حاصل نمی گردد و علم مباني عقلي می خواهد ولي از طرف ديگر در تعقل هم تا مباني علمي بدست نيايد
اطمينان نمي توان كرد و می گويد اگر به فلسفه معرفت به كنه وجود دست نمی دهد لااقل بايد حدود عقل را معلوم كرد تا بدانيم كه چه می توان دانست و تا كجا می توان به يقين رسد . و می گويد : من نه سوفسطائيم و نه اصالت تصوري نه نفي موجودات می كنم نه منكر حقايقم نه علم و فلسفه را بي معني می دانم من در عقل انسان صرافي می كنم ميزانش را مي سنجم و حدودش را معين می كنم تا معلوم شود كه دست عقل
به كجا می رسد و به كجا نمی رسد و می گويم فهم و عقل ما از موجودات فقط ظهورات و عوارض را درك مي كند . و همين محسوسات تجربيات يعني عوارض كه من موضوع تعقل می دانم وجودشان دلالت دارد بر اينكه ذواتي هست كه اين عوارض ظهورات آنها می باشند زيرا كه ظهور ، ظهور كننده می خواهد و شايد خداوند به مخلوق ديگري غير از ما فهم و عقلي داده باشد كه قوه ادراك آن ذوات را دارد آنسان كه ما عوارض را
وجدان مي كنيم ولي عقل ما با آنكه حكم به وجود آن ذوات می كند از آنها وجدان ندارد و جز ظهورات چيزي نمی تواند ادراك كند ـ و می گويد ادراك ما نسبت به عوارض به وجهي است كه شرايط عقل و حس ما اقتضا دارد و براي ما حقيقت همين است كه ادراك مي كنيم و اگر از اين جهت به عجز قوة ادراك خود پي برديم از طرف ديگر حقيقت علم را بدست آورديم و مشكلي كه داشتيم كه علم چگونه دست می دهد حل شد به اينكه
دانستيم كه عالم با معلوم متحد است به اين وجه كه معلوم مصنوع خود عالم است . و اصحاب تجربه كه تنها حس را علم می خوانند بر خطا هستند و اصحاب عقل هم تنها معقولات را حقيقت می دانند و محسوسات را نمايش بي حقيقت می شمارند اشتباه كرده اند فيلسوفان پيشين بلند پروازي و اشتباه نموده در اين ادعا كه در يافتن حقايق به صرف تعقل است ، پس حق اينست كه علم انسان تجربه اي است كه عقل آنرا مي
پروراند يعني ماية علم هم حس است و هم تعقل . 2 ـ فلسفه ايده آليسم [7] اصالت معني ، تصور. جمعي ديگر از فلاسفه می گويند كه حقيقت وجود عالم ماده همان تصورات و افكار روح است طبيعت فقط ايده يعني تصور است و ماده در خارج وجود ندارد وجود او تابع وجود روح و فكر ما است . از انگلس
[8] نقل است كه در كتاب «لودويك فوير باخ» می نويسد : «مسئله اساسي فلسفه بخصوص فلسفه جديد، ارتباط ميان وجود و فكر ، ميان روان و طبيعت می باشد : يعني آيا روان در مرحله اول قرار گرفته است يا طبيعت؟ پاسخهايي كه فلاسفه به اين مسئله می دهند آنها را به دو دسته بزرگ تقسيم مي نمايد آنهائيكه معتقد به تقدم ذهن بر طبيعت می باشند و بالاخره پيدايش دنيا را به يك تئوري فرض می نمايند
، در دسته ايده آليستها قرار دارند و آنهائيكه طبيعت را جلوتر از ذهن می دانند متعلق به مكاتب مختلف ماترياليسم می باشند.» معروفترين فلاسفه ايده آليست بركلي اسقف انگليسي می باشد. جرج بركلي [9] انگليسي در سال 1685 ميلادي تولد و در 1753 وفات يافته است در عقيده ديني مسيحي راسخ بوده و بصنف كشيشان درآمده و در نوشته هاي خود همواره با افكار كسانيكه در ديانت سست اعتقاد بودند مبارزه داشته در سن بيست و چهار سالگي شروع بنگارش فلسفة خود نموده است و گذشته از فلسفه بمعلومات ديگر از جغرافيا و باستان شناسي و امور اقتصادي نيز متوجه بوده است . بركلي می گويد : وجود براي هيچ چيز نمی توان تصديق كرد مگر اينكه ادراك كننده باشد يا ادراك بتواند بشود. آنچه ادراك كننده است شبهه اي نيست در اينكه روح است اما آنچه ادراك می شود جز تصوراتي كه در ذهن ما صورت مي بندد چيزي نيست و اينكه مردم تصورات ذهني را نماينده و عكس اشياء خارجي می دانند و چنين می پندارند كه وجود آن اشياء را
ادراك می كنند اشتباه است زيرا كه آن اشياء يا ادراك شدني هستند يا نيستند اگر ادراك شدني نيستند موجود دانستن آننها معني ندارد و اگر بگوئيد ادراك می شوند ، ادراك ما از آنها جز صورتهائي كه در ذهن ما هست چيست ؟ اين چيزهائيكه براي آنها وجود خارجي قائل هستيد آيا از آنها جز صوري كه بتوسط حواس در ذهن ما حاصل شده چيز ديگري درك می کنيم ؟ پس اشياء خارجي يعني اجسام كه آنها جوهر مي پندارند
و موضوع اعراض می خوانند و در خارج از ذهن براي آنها وجود قائل هستند جز مجموعه اي از تصورات ذهني چيزي نيستند ايراد می كنند كه اگر چنين باشد پس ما تصور می خوريم و تصور می پوشيم بركلي جواب می دهد اين نوعي مغالطه هست من می گويم آنچه ما می خوريم و می پوشيم علم مابر آنهاجز آنچه بتوسط حواس ادراك مي كنيم و تصوري كه در ذهن ما از آنها نقش مي بندد چيزي نيست و من جز آنچه ادراك می كنم
وجودي قائل نيستم . و اينكه ايراد می كنند كه پس اگر من نباشم خورشيد و ماه هم نخواهند بود جواب می گويم اگر من نباشم نفوس ديگر هستند كه آنها را ادراك كنند و اگر فرض كنيم هيچ نفسي نباشد كه چيزي را ادراك كند بچه دليل چيزي موجود خواهد بود ؟ و چگونه می توان تصديق كرد وجود چيزي را كه بهيچ ادراكي درنيايد ؟ زيرا چنانكه گفتيم موجود يعني چيزي كه يا ادراك كند يا ادراك شود و گفتگوهائي كه
می کنيم از جوهر و چيزهاي ديگري كه بادراك در نمی آيد و حقيقت آنها را نمی توانيم دريابيم اباطيلي است كه ذهن خود ما آنها را اختراع كرده است . و فرقي كه لاك [10] ميان خاصيتهاي نخستين و دومين گذاشته است مورد ندارد وجود خاصيتهاي نخستين هم مانند خاصيتهاي دومين جز بوجه مفهوم ذهني يعني بودن در ادراك نفس مدرك معني ندارد. بركلي می گويد از بيانات من گمان مبريد من از طايفه سوفساطائيم و در وجود موجودات عالم خلقت شك دارم يا منكرم من وجود موجودات طبيعي را تصديق دارم وليكن معني وجود و موجود را غير از آن می دانم كه ديگران می پندارند.
خواهيد گفت وجود محسوسات را بمعني وبدن در ادراك نفس مدرك می گيري و بيرون از صورتها چيزي معتفد نيستي صورهم كه بخودي خود فعلي و عملي نمی كنند و اين فقره را تصديق داري كه صور انفعالي هستند نه فعال از آنطرف می بينيم تصورها همواره می آيند و می روند و تازه و كهنه می شوند پس اگر براي جوهر جسماني حقيقتي قائل نيستي ايجاد كنندة اين تصورها در ذهن ما چيست؟ جواب بركلي اينست كه آري من
حقيقتي قائل نيستم جز آنچه ادراك بشود يا ادراك بكند . آنچه ادراك می كند نفس يا روح است و آنچه ادراك می شود تصور است (يا مفهوم يا معني يا معلوم) روح ذاتيست بسيط و غير منقسم و فعال و فعلش دو جنبه دارد يكي ادراك و يكي ايجاد . جنبه ادراكش را علم و عقل می گويند و جنبة ايجادش را اراده می نامند و آنچه اراده ايجاد می كند همان صور است . و هر كس درست تامل كند مي بيند كه در ذهن خود می
تواند صورتهائي ايجاد كند و آنها را تبديل و تازه و كهنه نمايد و اين عمل را كه نفس می كند كه در ذهن ايجاد صور می نمايد تخيل مي نامند . با تصديق باين فقره شك نيست كه صور تخيلي غالبا قوت و روشني و انتظام محسوسات را ندارند از اين گذشته مي بينيم ايجاد محسوسات باختيار ما نيست مثلا وقتيكه روز ، چشم را باز می کنيم ديدن و نديدن اشياء از اختيار ما بيرون است هر چه بخواهيم نمی توانيم به
بينيم يا پديدار كنيم و آنچه مي بينيم ديدن يا پديد كردنش را اراده نكرده ايم پس يقين است كه ذات ديگري هست كه بر ايجاد اين تصورات در ذهن ما توانا می باشد و آن ذات باري است و من بجاي اينكه محسوسات خود را بجوهر جسماني خارجي منتسب سازم بارادة خداوند نسبت می دهم پس ذاتي كه می توانم بحقيقتش معتقد شوم نخست ذات باري است دوم نفوس يا ارواحند كه مخلوقند پس صور محسوس را خداوند در اذهان
ايجاد می كند و آنها را اشياء و حقايق می گوئيم و تصورهاي مخيل كه نفس پديدار كننده آنست عكس و شبح صور محسوس است و بهمين جهت قوت و روشني آنها كمتر از محسوسات می باشد در هر حال محسوسات هم صورتهاي ذهني هستند و در خارج حقيقتي ندارند وليكن ارتباط آنها با يكديگر بحكمت بالغة الهي منتظم و در تحت ترتيب و ضابطه است و آ‹ انتظام و انضباط را قوانين طبيعي می ناميم و چون بتجربه دريافتيم در
امور زندگاني خود از آنها استفاده می کنيم . بركلي محسوساترا بمعاني تشبيه می كند و احساساترا بالفاظ يعني همچنانكه از الفاظ پي بمعاني می بريم و مطالب استنباط می کنيم همان قسم هم از حواس پي باموري می بريم كه براي ما سود و زيان دارند و ما را خوش يا ناخوش می كنند . و نيز حادثات طبيعت و جريان امور طبيعي را دال و مدلول يكديگر می داند نه علت و معلول می گويد علت حقيقي امور ، خدا است كه
بحث از او مربوط بفلسفة اولي است . و علم طبيعي فقط علم بدال و مدلول است . بركلي براي همين مدعاي خود كه محسوسات تنها موجود بوجود ذهني هستند و در خارج ابدا وجود ندارند از جمله چنين استدلال می كند : «آيا اين عقيده باطل نيست اگر كسي تصور كند كه يك شيء واحد در زمان واحد بتواند متفاوت باشد؟ مثلا در عين حال هم گرم باشد و هم سرد اكنون فرض كنيد كه يكي از دستهاي شما گرم باشند و ديگري سد و اكنون شما هر
دو دست خود را در آب نيم گرمي فرو ببريد آيا دست گرم شما آب نيم گرم را سرد و دست سرد شما آنرا گرم تصور نمی كند؟ چون تصور اين قضيه باطل است كه شيئي واحد در زمان واحد مي تواند متفاوت باشد پس چنين نتيجه مي گيريم كه اين شيئ جز در ذهن ما جاي ديگر موجود نيست» و نيز بركلي چنين می نويسد : «ماده آن چيزي نيست كه ما در حين تفكر معتقد می شويم كه در خارج از ذهن ما موجود است . ما فكر مي كنيم كه اشياء موجودند زيرا آنها را مي بينيم و لمس مي كنيم و از آنجا كه اشياء در ما چنين محسوساتي توليد مي كنند ما بوجود آنها معتقد می گرديم ولي محسوسات ما چيزي جز تصوراتي كه در ذهن داريم نيست پس
اشيائي كه بمدد حواس ادراك مي كنيم چيزي جز تصورات نيستند و تصورات نيز نمی توانند در خارج از ذهن موجود باشند .» *** بطلان اين فلسفه از جهت انكار واقعيت ماده در خارج با وجود استدلال بركلي بر هر كسي واضح و محتاج بذكر نيست. 3 ـ فلسفة ماترياليسم [11] اصالت ماده (ماديت) . دستة آخر از فلاسفه كساني هستند كه بوجود چيزي جز ماديات و اجسام قائل نيستند ماده را مستقل در وجود حتي بي نياز از خالق و ازلي و ابدي پنداشته اند . و هوش ، ادراك ، تعقل و افكار و كلية آثار روحي را هم تابع ماده (مغز) و از آثار و خواص آن می شمارند . فلسفة ماديت را برخي از متاخرين ماديين بر دو قسم می نمايند : ماديت متافيزيكي يا مكانيكي و ماديت ديالكتيكي. *** اصول و قوانين ماديت متافيزيكي: الف ـ اصل عينيت و ثبوت (اينهماني) : يعني كه شخص در مطالعة موجودات و امور و حوادث ، سكون را بر حركت و عينيت و ثبوترا بر تغيير و حركت تحولي [12] ترجيح دهد . گفته می شود اين رجحان شرط اساسي سبك متافيزيك است . و انگلس می گويد بر طبق آن جهان منجمد جلوه مي كند . ب ـ اصل جدائي موجودات : آن است كه شخص موجودات و امور را جدا جدا از يكديگر بنظر گيرد و به يكديگر ارتباطي ندهد . و از اينروست نيز نظر يكجانبه در اشياء يعني شيئي كه داراي جهات متعدده است شخص تنها به يك جهت آن نظر دوخته و در آن قضاوت كند. ج ـ اصل تقسيمات دائمي : آنستكه شخص پس از اينكه بر وفق اصل سابق موجوداترا جدا از يكديگر مطالعه نموده و قهرا تقسيماتي براي آنها قائل شد اين تقسيمات را دائمي و هميشگي و غير قابل تغيير در نظر گيرد . و از اينرو گفته اند متافيزيسين (معتقد به اصول متافيزيك) موجوداترا براي ابد تقسيم بندي مي كند و هر كدام را مستقل از ديگران می
دانند و بين آنها حصارهائي با ديوار چين مي كشد. د ـ اصل تضاد اضداد: عبارت از اين است كه در نتيجة مطالعه و استدلال بسبك و روش اصول گذاشته براي هميشه دو شيئي مخالف در نظر شخص بكلي از يكديگر مجزا بوده و هيچگونه ارتباط و موضوع مشتركي براي آنها مورد توجه او نگردد. بخلاف روش قانون و اصل تضاد كه در اسلوب ديالكتيك خواهد آمد كه می گويند هر چيزي خودش و ضد خودش را داراست . در داخل هر شيئي دو قوة مخالف و متناقض موجود است اين دو قوه هميشه در كشمكش هستند يكي از آنرا بطرف اثبات و بقاء ،ديگري بطرف نفي و فناء می كشد تا شيئ بصورت ديگر متحول گردد و از اينرو اصل و قانون تحول (بشرحي كه بعدا
بازخواهد آمد) بدست می آيد. باري اين قسم از ماديت را كه روش استدلالي و مطالعي آن(علاوه بر اصل ماديت مشتركه بين جميع ماديين) بر اصول و قوانين گذشته بوده است ماديت متافيزيكي گفتند چون اين روش مطالعه را ناشي از فلسفه متافيزيك (ماوراء الطبيعه) پنداشته اند كه در آن بحث از وجود خداي غير متغير و ثابت و بحث از روح دائمي و بي مرگ و بحث از نيكي و بدي ثابت و
معين می شود پس گفته اند در نظر اين فلسفه موجودات عالم همه جا خشك و جامد و جدا هستند بنابراين فلسفة مادي را كه در موجودات عالم طبيعت و امور آن چنين روش و سبك مطالعه داشته است ماديت متافيزيكي ناميدند. می گويند در عين حاليكه طرز فكر و روش فلاسفة قرن هيجدهم بر اصول سابقة (متافيزيكي) بوده ولي حركت مكاني نيز براي اشياء قائل بوده اند مانند اينك سيارات بگرد خورشيد می چرخند و تكاملي هم براي اشياء قائل بودند يعني هر حادثه اي در سير تكاملي خود دائما تكرار می گردد. از اينجهت فلسفة آنها را ماديت مكانيكي (ماشيني) نيز می نامند. ژرژ پوليستر در كتاب اصول مقدماتي فلسفه مي گويد: «اين ماترياليسم متافيزيكي و ماشيني را ما از اينرو ماترياليسم می گوئيم كه در صدد جواب گوئي مسئله اصلي فلسفه [13] است و ماده را عامل اساسي جهان می داند و باين دليل متافيزيكي می گوئيم كه جهان را چون مجموعة جامدي می پندارد و از آنجهت ماشيني می شمريم كه همه چيز از دريچة مكانيك نگريسته و بر اساس آن بررسي می كند .» *** الف ـ اصل تغيير تحولي (ديالك تيكي) : مراد از حركت و يا تغيير تحولي (ديالكتيكي) تغيير صورت و شكل شيئي خود بخودي يعني از ناحية عوامل داخلي آن (اتوديناميسم) می باشد . گفته می شود اين قاعدة تحول در جميع امور عالم جاري است هيچ چيز بصورتي كه هست باقي نمی ماند . از نظر ديالك تيك چيزي ثابت و مطلق نيست و هيچ چيز بصورت امروزي خود باقي نخواهد ماند براي هر چيز گذشته و آينده و تاريخي است تنها چيزي كه ابدي است تغيير و تحول است تنها چيز معيني كه هميشگي دارد ، شدن است. انگلس مي گويد: «ديالكتيك هيچ چيز را ثابت ، مطلق و مقدس نمي بيند خاصيت آفت داشتن را براي هر چيز و در هر چيز نشان می دهد و باين قائل است كه هر چيزي عبارت است از يكرشته پيشرفتهائي كه با شدن و نابود شدن تكامل مي يابد». ب ـ قانون تاثير متقابل ، اصل همبستگي حوادث ، همبستگي پيشرفتها (تكاملها): يعني همه چيز در همه چيز تاثير مي كند و سير تحولي موجودات با هم ارتباط دارند پس در مورد مطالعة موجودات نبايد آنها را جدا از يكديگر مورد مطالعه قرار داد. از لحاظ فلسفة ديالك تيك سيب مثلا ميوة تنها درخت نيست بلكه ميوه تمام طبيعت و تمام موجودات می باشد. ج ـ قانون تضاد و يا تناقض : امور و اشياء عالم در هر حال هم خود و هم ضد خود هستند . هيچ امري با خود هم آهنگي ندارد . هر چيزي آبستن ضد خود می باشد . درون هر چيزي را قواي مخالف و متضاد گرفته است و اين قوا با هم در جنگ هستند و تكامل ، محصول جنگ قواي متضاد است پس هيچ چيزي از يك قوه يكجانبه حركت نمي كند بلكه در حقيقت هر حركت و تغييري كه در هر چيز حاصل مي شود ناشي از قواي مخالف آن مي باشد يكي از جهت ثبات ديگري از جهت نفي يكي از طرف زندگي و يكي از طرف مرگ . پس تحول و تغير
هر امري از آن جهت است كه مشتمل بر ضد خود و محتوي تضاد مي باشد و هر تحولي و تكاملي محصول انهدام تحول پيشين است و بعبارت ديگر هر چيزي بضد خود مبدل مي گردد مثلا در داخل تخم مرغ دو قوه موجود است يكي آنكه می خواهد تخم را به حالت خود نگه دارد ديگري قنه اي كه مايل است تخم را نابود نموده و آنرا تبديل بجوجه كند . جوجه اثباتي است كه از نفي تخم حاصل می شود در جوجه نيز بين قوائي كه می
خواهند جوجه را بهمين حال نگهدارند و قوائي كه می خواهند جوجه را بمرغ تبديل كنند تضاد و كشمكش است تا اينكه مرغ از تغيير شكل و تحول جوجه بوجود می آيد. مرغ نفي جوجه است و جوجه هم بنوبة خود محصول نفي تخم بوده پس مرغ نفي در نفي است و از اين ترتيب واضح می شود كه هر تحولي محصول انهدام تحول پيشين است و نيز تحولات با هم همبستگي دارند. د ـ قانون جهش ، قانون تحول ناگهاني ، تبديل كميت به كيفيت : تحول و تغيير اشياء دائما كميتي نيست بلكه در مرحلة معيني ناگهان بيك تغيير كيفي تبديل می شود . مثلا مقداري آب را در تحت نظر بگيريم كه تدريجا حرارت آن از يكدرجه بالا رفته تا 99 درجه برسد تغييرات حاصلة در آن تا اينجا تدريجي و كمي خواهد بود ولي در صد درجه تغيير
ناگهاني و كيفي در آن پيدا شده و آب به بخار تبديل می شود چنانكه اگر از 99 درجه يك درجه يك درجه حرارت آب كم شود تا يكدرجه برسد باز تغيير آن تدريجي و كمي بوده ولي اگر بدرجة صفر برسد تحول ناگهاني و كيفي در آن بوجود خواهد آمد و آب مبدل به يخ خواهد شد . ناگفته نماند كه در فلسفه ديالكتيك ، حركت تحولي و سير تكاملي كه براي امور قائلند خط سير آنرا غير مستقيم ولي نه دوري بلكه مار پيچي و يا پيچاپيچ دانند . مراد اين است كه از جهتي تكامل گر چه دوراني و مكرر است ولي اين دوران بر روي يك سطح نيست بلكه بر روي سطوح متفاوته و مترقيه می باشد و هيچگاه به نقطه اولي باز نمی گردد و اينرا
تكامل تاريخي نيز می گويند بخلاف نظر فلسفة مكانيكي كه در آن «چنانكه گذشت» هر حادثه اي در سير تكاملي خود دائما تكرار می گردد. *** در اينجا ممكن است كساني از خود يا از ما پرسشهائي بنمايند: 1 ـ آيا صحيح است كه ما فلسفة اصل ماديت را ناشي از ترقي علوم اعصار اخيره بدانيم؟ 2 ـ آيا صحيح است كه اصول و قوانين سطحي ماديت قرن هجدهم در عالم طبيعت «مراد اصول اربعة متافيزيكي سابق الذكر است» منتسب بفلسفة متافيزيك «ماوراء الطبيعه » باشد؟ 3 ـ آيا راستي اصول و قوانين ديالكتيك در تمام امور عالم كليت دارد؟ مثلا اصل تحول در جميع امور جهان بدون استثناء جاري و ساري است؟ «چنانكه تعبيرات ماديين تندرو با حرارت عصري چنين است» آيا در قواعد رياضي و هندسي مانند بودن نه مجذور سه و 27 مكعب آن و يا مساوي بودن مجموع زواياي مثلث با دو قائمه تحول و تغييري از ابتداي عالم تا
بحال پيدا شده و يا خواهد شد؟ و يا در قانون عقلي بدي ظلم و نيكي طرفداري از مظلوم تحولي و تبدلي راستي از نظر عقل نمودار شده است ؟ و چه صد ها امور ديگر از اين قبيل. 4 ـ آيا مقدار مسلم و صحيح اصول و قوانين ديالكتيك هم چيزيست كه اخيرا بشر بدان پي برده و آنرا بايد از افتخارات بشر قرن نوزدهم و بيستم وانمود كرد ؟ و آيا اين اصول اختصاص بفلسفة ماديت داشته و دارد و در فلسفة متافيزيك و نزد فلاسفة آن و يا مذاهب از اين اصول خبري و اطلاعي نبوده است؟ پاسخ ما اجمالا بتمام اين سؤالها منفي و كلمة نه می باشد. و هر كس هم كه توجهي بتاريخ و تتبع كلمات و اقوال فلاسفة قديم و جديد و اعمال مقداري انصاف و احتراز از غرض راني در قضاوتهاي علمي و تاريخي بنمايد هم آهنگ با ما و شاهد صدق اين پاسخ ما خواهد شد . راجع بحقيت و بطلان اصل ماديت در مبحث فلسفة اسلام گفتگو خواهيم كرد و اكنون
بمنظور كمكي بخوانندگان در تتبع اقوال فلاسفه براي هدف و مقصود مزبور با رعايت نهايت اختصار می گوئيم: از مائه ششم و پنجم قبل از ميلاد جماعتي از فلاسفه يوناان براي تشريح جهان بجستجوي وجود و امر اصيلي بوده اند كه اشياء عالم و احوال آنرا تحولات و تبدلات و تجليات آن دانسته و هم آنهارا منتسب بدان نمايند از آنجمله است : طالس ملطي «ثالس»
[15] كه آبرا ماده المواد و اساس و اصل همه اشيا می دانسته اين شخص مادي و قائل بتغير و تحول در وجود بوده است . ديگري انكسيمانوس [16] هوا را اصل و قبض و بسط آنرا موجد عناصر ديگر دانسته است او نيز مادي و قائل بتحول بوده است. يكي ديگر هرقليطوس «هراكليت» [17] كه در حدود 500 سال قبل از ميلاد متولد گرديده آتش را اصل و مبدء اشياء دانسته و از همه بيشتر توجه به بيقراري عالم نموده بقسمي كه گوئي وجود را نفي كرده و حركت و تبدل را اصل و حقيقت عالم پنداشته است عالم رابرودي تشبيه می كند كه همواره روان است و يكدم مانند دم ديگر نيست و می گويد هر چه را بنگري بيك اعتبار هست و بيك اعتبار نيست نسبت بهيچ چيز نمی توان گفت مي باشد بايد
گفت می شود همه چيز در جريان و حركت است و همه چيز همه چيز می شود و همه چيز همه چيز است يعني ماده اي كه اشياء مختلف از آن درست شده اند هر دم صورت و شكل تازه اي مي پذيرد . علت اين تغيير و تحول و عدم ثباترا كشمكش اضداد دانسته است هر چيزي ضد خود را نيز حاوي می باشد و دو اصل در هر چيزي موجود است يكي اصل ثبات كه می خواهد شيئي بحالت خود باقي بماند و يكي اصل نفي كه كوشش می كند شيئي را
بصورت جديدي درآورد پس قانون تحول همان قانون اجتماع ضدين است و می گويد : همه چيز در تغيير و تحول است و از صورتي بصورت ديگر در می آيد ولي در عين حال قانون واحدي بر كليه موجودات حكمفرمائي می كند و آن قانون تحول می باشد . پس او نيز مادي و شديدا قائل باصل تحول بوده است و از كلمات او است كه می گويد : «عالم بواسطة هيچ خدا و يا هيچ بشري خلق نشده شعلة جانداري است كه هميشه بوده و خواهد
بود و مطابق نواميس ثابته ماده روشن و خاموش می شود .» و از دفتر فلسفه لنين پيشواي انقلاب اخير روسيه نقل است كه می گويد : «اين بيان شرح و تعبير كاملي است از اصول ماترياليسم ديالكتيك». بازار فلاسفة قديم مادي ذيمقراطيس
[18] جهان و همه اجسام را مركب از ذرات كوچك «اتم» تجزيه ناپذير دانسته و وجود ذرات را ابدي و متحرك بيك حركت مستدير دائمي كه ذاتي آنها است پنداشته است . ديگري ابيقور «اپيكور» [19] در 341 قبل از ميلاد متولد شده و نزديك 70 سال زيست كرده مادري داشته كه بزعم خود جن گير و طلسم ساز بوده است ولي اپيكور نيز مانند ذيمقراط عالمرا جسماني و مركب از ذرات تجزيه ناپذير ابدي و قديم و متحرك دائم انگاشته است . ديگر لوكرس [20] در يك قرن قبل از ميلاد بوده می گويد بشريت بدبخت و بيچاره اديان است زيرا دين بانسان می آموزد كه پس از مرگ روح باقي می ماند و می تواند تا ابد عذاب بكشد همين ترس باعث شده كه آدمي در زندگي از خوشي روي برتابد. و چه مقدار اشخاص مادي نامي ديگري و نيز چه بسيار مردماني در تحت تاثير آنان در اقطار عالم از همان قديم الايام هميشه در مقابل صف الهيين بوده اند كه راستي محتاج بذكر نيست. آيا با اين وضوح می توان گفت اصل ماديت امروزه سخني است تازه و نو و ناشي از ترقي علوم اعصار اخيره و يا سخني است كهنه و ارتجاعي گرچه نزد ما تنها نفس كهنه يا نو بودن مطلبي هيچ دليل بر بطلان يا صحت آن نمی باشد ولي منظور اينست كه بآن جوانان مادي كه گاهي نام مقدس خدا را تنها باسم و بهانة كهنه و قديمي بودن پيدايش و منشاء آن در
جامعة بشر مورد انتقاد قرار می دهند گفته شود كه اگر در برابر اين انتقاد ، بنغمة مادي گري شما هم چنين انتقاد شود كه اينها افسانه هاي كهنه و ارتجاعي است شما چه جواب خواهيد داشت ؟ آيا شما كوچكترين مطلبي اساسي تازه اي در اين خصوص براي خودتان آورده و داريد كه مطلب صف مقابلتانرا بكهنه بودن بباد انتقاد گرفته ايد؟ آيا اين چنين انتقاد از ناداني و يا ضعف و ناتواني شما از راه منطق و
برهان در برابر مطلب مقابل نيست؟ آيا اين اصل تحول در فلسفة ماديت ديالكتيكي كه امروزه در اطراف آن اينهمه نوشته ها و هياهو «و البته ما بهتر می دانيم كه بيشتر براي منظورهاي سياسي است» در دست و دهن ها با آب و تاب و زرق و برق هر چه تمامتر انداخته شده سخن و مطلب بسيار كهنه اي نيست كه آنرا بلفافه هاي نو و لباس هاي الفاظ تازه ببازار آورده اند؟ و آيا اين اصل
تحول را اختصاصي بفلسفة ماترياليسم «ماديت» می باشد؟ فلسفه نامي ارسطو كه قرون متمادي با نفوذ و با عظمت شديد در جامعة بشر رائج و داراي فلسفة متافيزيك «ماوراء الطبيعه» بوده است، و در اجزاء عالم طبيعت علاوه بتغيير مكاني قائل بتغيير و حركت كميتي يعني كم و زياد و بزرگ و كوچك شدن و حركت و تغيير كيفيتي مانند رنگ برنگ شدن و تغيير بكون و فساد و حيات و ممات بوده است ارسطو می گويد
حركت از هر قسم كه باشد از جهت نقص و براي رسيدن بكمال می باشد و مادام كه نقص باقي است حركت دوام دارد. آيا می توان گفت فلاسفة متافيزيكي شرق و غرب عالم در قرون عديده كه تابع همين فلسفه بودهاند قائل بحركت تحولي و سير تكاملي در اجزاء عالم طبيعت نبوده اند؟ پيشوايان مذهب شيعه از صدر اسلام روي وضوح و مسلميت همين اصل بسياري از اوقات استدلال بر وجود صانع غير متغير و متحول براي اين عالم متغير و متحول می نمودند چنانكه گاه باصل همبستگي حوادث استدلال بر توحيد صانع مي نمودند «مدرك اين دو سخن از جمله كتاب احتجاج طبرسي در احتجاجات ائمه (ع) با زنادقه و ماديين عصر خود می باشد» سپس
علماء اين مذهب هم همين رويه و نظريه را داشته اند قضيه معروفه از متكلمين مذهب است كه گويند العالم متغير و كل متغير حاديث فالعالم حاديث. صدر المتالهين فيلسوف متافيزيكي معروف شرق و تابعين او علاوه بر اين قائل بسير تكاملي و حركت و تبدل ذاتي در جوهر موجودات عالم طبيعت نيز بوده اند. منظور اينست منشاء نظر ثبوتي در اجزاء عالم طبيعت را بخصوص فلسفة متافيزيكي و بعكس قول بتحول را منتسب به فلسفة ماديت دانستن غير صحيح و بيوجه است بلكه اجمالا قول بتحول در اجزاء عالم
طبيعت مسلم متافيزيسينها «معتقدين به ماوراء الطبيعه» نيز بوده البته از ماديين و هم غير ماديين هميشه كساني بوده و هستند كه در بسياري از امور نظر ثبوت را خواهي نخواهي در مطالعة خود ترجيح بر نظر تحول داده اند. آري می توان گفت راجع به مسئله تحول انواع كه نوعي از موجودات زنده به نوعي ديگر متحول گردد [21] تا حدود نيمة قرن هيجدهم ميان علماء و فلاسفه بشر چه ماديين و چه غير ايشان «بغير عنوان مسخ كه آنهم در مذاهب از آن بيشتر سخني بوده» نظريه قابل اعتنائي نبوده و از آن تاريخ به بعد براي كساني اين نظريه پيش آمد كه شايد در انواع و اصناف هم تبدلي و تغيري دست مي دهد و از نوعي به نوعي ديگر متحول می شوند زيرا علماي علوم طبيعي در مطالعات خود در احوال موجودات جاندار ديدند در
ساختمان بدن جانداران گاهي از هيئتي كه بطور كلي بايد بر آن باشند تخلف مي كنند و نيز برخوردند باينكه اعضاء و اندام موجودات زنده در هر محيطي متناسب با آن محيط است و چون محيط عوض مي شود اعضاي آن موجود زنده نيز بمقتضاي محيط تازه تحول مي يابد و نيز انواع جانوران مختلف را چون با يكديگر سنجيدند بنظر چنين گرفتند كه آنها مانند زنجيري هستند كه حلقه هاي مجاورش به يكديگر شبيه اند و
اختلافشان جزئي است و هر چه حلقه ها از يكديگر دور باشند تفاوتشان بيشتر است پس اين فكر برايشان پيش آمد كه شايد هر حلقه از حلقه هاي مجاور پيشين بتحول پيدا شده است بنابراين چنين احتمال و نظريه براي آنان آمد كه ابتدا جاندار يكنوع بيشتر نبوده و از آن يكنوع كم كم بسبب تحول، انواع ديگر پيدا شده اند ولي اين نظر در بدو امر چندان مورد اعتنا نشد بلكه كسي هم بصراحت حكم بدان ننمود تا
ابتداي قرن نوزدهم كه لامارك فرانسوي جدا اظهار عقيده كرد بر اينكه موجود جاندار در ابتدا بسيار ساده و در مرتبه پست بوده سپس كم كم متحول شده و انواع مختلف پيدا شده است و او علت اصلي را تاثير محيط دانست ولي در اظهار اين نظر گرفتار معارضه مخالفين شد تا اينكه سي سال بعد از فوت او چارلز داروين انگليسي قضيه را با تحقيقي بيشتر و بياني بهتر منتشر ساخت كه موجب جلب توجه كثيري گرديد و از
اينرو حكم بتبدل انواع بنام او مشهور شد. اصول و نواميسي كه در فلسفة داروين براي اثبات نظرية تبدل انواعزنده در نظر گرفته شده عبارت است از: 1 ـ ناموس وراثت : آن تاثير اوصاف آباء در ابناء می باشد اختلافي كهبين اولاد اشخاص و انواع از ناحية اختلاف آباء پيدا می شود مستند باين ناموس است. 2 ـ ناموس مطابقه: مطابق شدن شيئي با محيط در نتيجه تاثر از محيط در اوصاف و حالات. 3 ـ ناموس اختلاف: در نتيجة دو ناموس گذشته اختلاف در ساختمان افراد موجودات حاصل شود. 4 ـ ناموس تنازع در بقاء : موجودات زنده مختلف هر يك براي زندگي و بقاء شخص و نوع خود كوشش مبارزه و منازعه می كنند. 5 ـ ناموس انتخاب طبيعي: در كوشش و تنازع براي بقاء ،آنها كه مستعدتر و مجهزترند كامياب شده و می مانند گوئي كه طبيعت آنها را كه شايسته تر براي بقاءاند انتخاب می كند. با توجه باصول فوق چنين نظريه و فرضيه ابراز شده است كه موجودات زنده همه در آغاز خلقت چنانكه امروز هستند خلق نشده اند نخستين جاندار نوع واحد و در مرتبه بسيار پست و ساده بوده افراد آن نوع بسبب اختلاف احوال دروني و بيروني كه در اثناي تناسل براي متابعت با مقتضاي حال و محيط پيش می آمده در وقت زادن همه يكسان نبوده و با يكديگر
تفاوتهاي جزئي داشته پس همه آنها براي بقاء كوشيده و هر كدام كه مستعدتر و مجهز تر بوده اند كامياب شده اند و آنچه در وجود آنها از اسباب و وسائل پيشرفت و كاميابي بوده بارث ببازماندگانشان منتقل می شده و باين طريق در آن نوع واحد اصناف مختلف ظهور نموده و بمرور زمان در ضمن اين عمل تفاوتهاي جزئي كه ميان اصناف بوده شدت يافته و سرانجام اختلافات چنان كلي شده كه بدرجة فصل منوع رسيده و از
نوع واحدنخستين در ظرف چندين كرور سال انواع تازه منشعب و بمقتضاي همين اصول و قواعد هماره موجودات زنده رو بكمال رفته اند و در اين تكامل دو رشته شده اند يكرشته گياه و درخت و يكرشته جانور گرديده جانور هم از مرتبةپست اوليه مراحل چند از قبيل صدف و اسفنج و مرجان كه بگياه بيشتر شباهت داشته پيموده از مرتبه هوام و حشرات نيز گذشته و استخواندار شده و بصورت امثال ماهي و مار و سوسمار و
پرندگان درآمده و سرانجام پستاندار شده و انواع چهارپايان ظهور كرده و بمرتبةسگ و فيل و خرس و بوزينه رسيده و تا اينكه بتحول تكاملي ، انسان در راس همه آنها قرار گرفته است . بايد دانست كه اين فرضيه بر تقدير صدق و مطابقتش با واقع ، چنانكه در مبحث فلسفه اسلام خواهد آمد البته مودي بانكار صانع براي عالم و مربوط بدان نيست و لذا نمی توان كسي را كه تنها بدين فرضيه قائل است منكر صانع دانست
[22] و ذكرش در مبحث فلسفة ماترياليسم بمناسبت ارتباط آن با اصل تحول از اصول ديالكتيك بود. ولي البته در صدق و بطلان خود اينمطلب (يعني تبدل انواع) می توان مستقلا تكلم نمود گرچه مورد قبول نوععلماي فنون شده باشد زيرا دليلي كه موجب يقين بر صحتش باشد نيست اساس آن جز بر حدس و تخمين و ظن و فرض چيز ديگري نبوده و آنچه را هم كه علماي فنون شواهد و قرائن در مطالعات امور طبيعي بر صدق آن پيدا نموده اند از روي انصاف و واقع
منتها موجب جز مزيد ظن براي اهلش بيشتر نگشته و پيداست كه عقلا بدان اثبات واقع و حقيقت نگردد. چيز ديگري كه در مسئله تحول (و سير تكاملي در طبيعت) بنظر تازه و نو می رسد همانا اجراي اين قانون تحول و ناموس سير تكاملي بلكه جميع اصول و قوانين ديالكتيك در اجتماعيات بشر و اصرار تعقيب از آن می باشد كه گاه اين مطلب را در بدو امر از قرن نوزدهم منتسب بماركس و انگلس می نمايند . سخن ما در اين زمينه هم در فلسفة اجتماعي اين كتاب
خواهد آمد. فلسفه اي كه از حد افراط و تفريط بركنار است و راه مستقيم و نظر معتدلي را بر اساس فطرت سليم و عقل صحيح براي سعادت و هدايت ، و خلاصي و نجات بشر از ناداني ها و گمراهيها آورده همانا فلسفة اسلام است . در اين فلسفه نه واقعيت ماده در خارج و اصالت و استقلال آن از روح و افكار انساني انكار شده . و نه واقعيت روح و اصالت و استقلال آن
از ماده رد شده است . بلكه روح و ماده از يكديگر ممتاز و مستقل در وجود هستند ولي هر دوي اينها يعني ماده و روح در مقابل ذات صانع عليم حكيم قدير ازلي غير مستقل در وجود مي باشند. پس اساس اين فلسفه بر اصالت و واقعيت ماده و استقلال آن از روح و افكار آدمي و نيز بر اصالت و واقعيت روح آدمي و استقلال آن از ماده ، و عدم استقلال و احتياج هر دوي اينها يعني ماده و روح بذات حكيم عليم ازلي می باشد
[23] بنابراين در نقل سخنان و شبهات ماديين هم ما همانرا متعرض می شويم كه با اين دو مطلب اساسي و اصولي و اعتقادي [24] فلسفة اسلام منافات داشته باشد . اجمالا بايد دانست ماديين از قديم و جديد در مقابل اين دو مطلب اساسي فلسفه اسلام كه آنان بعكس قائلند : 1 ـ به تبعيت روح و شعور از ماده و مغز پس گويند براي انسان روح و شعوري جز همين افكار تراويدة از مغز و خواص دماغي وجود ندارد و بمرگ بدن آنها هم از بين می روند . 2 ـ بازليت عالم ماده و استقلال و غناي آن از صانع عليم حكيم پس گويند عالم حادث و مخلوق نيست و خدا وجود ندارد. كوچكترين دليل صحيح مثبتي بر مدعاي خود ندارند جز اينكه با دماغي پر از نخوت و خودخواهي يك سلسله هياهو و رجز خواني و سفسطه كاري و منفي بافي بنام اتكاء بر علوم در ميان انداخته و افكار ساده لوحان و اطفال در وادي فكر و عقل را به خود فريفته اند چيز ديگري نياوده اند مانند اينكه می خواهند مثلا بگويند ما تا بحال در تشريح بدن انسان
روح را بدم انبرك خود نديده ايم . ـ خدا را در عالم مشاهده ننموده ايم . ـ حدوث و بدء جهان را احساس نكرده ايم و ... و اساس علوم ما بر تجربه و حس است پس هر چيزي كه تا بحال محسوس ما نشده است آنرا انكار می نمائيم باري تفصيل سخنان آنها بمقداري كه فراخور مجال باشد بقرار ذيل است : 1 ـ سخنان مادّيّين در انكارِ وجود روحِ مستقلّ از مادّه بدني ماديين دربارة نفس شناسي و حقيقت انسان جز بهمين اجزاء محسوسه از قبيل گوشت و پوست و استخوان و رگ و پي و خون و مغز قائل به چيز ديگري نيستند. آري وجود افكار را نيز انكار نمی كنند و چنانكه قبلا اشاره نموديم آنها را فقط محصول مغز و دماغ گفته و وجود آنها را غير مستقل و تابع وجود مغز می دانند و گاه هم از همين افكار تعبير بروح انساني می كنند چنانكه حيوت و شعور و فهم و عقل و خلاصه ، منشاء اصلي تمام ادراكات را بنام آثار و خواص دماغي تعبير و تفسير نموده و همه را محصول
ماده و مغز سر آدمي مي دانند و با تعبيرات ديگري قريب بهمين تعبيرات براي مبهم نمودن مسئله در نتيجة بي اطلاعيشان از اين حقايق نموده اند پس در دستگاه وجود انساني جز بمادة محسوسه و آثار و خواص آن بحقيقت ديگري ابدا قائل نيستند و قول بحقيقت و چيز ديگري را كه بنام حيوت و شعور و عقل و يا روح باشد شديدا انكار و استهزاء می نمايند . دكتر هرمن شفلر [25] می گويد : « هوش يكي از قواي ماده محسوب می شود و بس كه در نتيجة فعاليت عصبي ايجاد مي گردد .» وير شوكه يكي از اطباء و مردمان سياسي پروس بوده می گويد : « حيات فقط يك شكل مخصوص ميكانيكي می باشد و بس .» بوخنر آلماني [26] می گويد : « انسان يكي از تركيبات توليد ماده می باشد و بس » و نيز می گويد : « روح عبارت است از مجموع وظائف دماغيه». كارل وگت آلماني می گويد : « قواء و استعدادات روحي فقط عمليات و وظائف ماده مغزي می باشند و بس ، رابطة اين عمليات و وظايف با مغز تقريبا بمنزلة همان رابطه است كه بول با كليتين دارد .» ملسكوت می گويد: «حس طبيعي و وجدان فقط تاثير و احساس حركات مادي می باشد و بس كه در اعصاب با جريانات الكتريكي ارتباط داشته و بوسيلة مغز محسوس می گردد .» فردريك انگلس [27] كه از پيشوايان كمونيسم و سوسياليسم انقلابي است می گويد : « روح خود چيزي جز محصول عالي ماده نيست.» و نيز می گويد : «شعور و فكر ما ، هر قدر كه بنظر ما ماوراء ادراك و عالي بنظر آيد چيزي جز محصول يك عنصر مادي و جسماني يعني مغز نيستند .» ژرژ پوليستر [28] استاد دانشكده كارگري پاريس در فلسفه ماركسيسم [29] می گويد :« فكر همان روح است . و می گويد : در نظر ماترياليستها «ماديين» انديشه و فكر بدون مغز و بدون جسم موجود نيست . و باز می گويد : در نظر ماترياليستها روح بدون ماده نمی تواند موجود باشد و از اينجا نتيجه می گيريم كه روح بي مرگ ، مستقل از جسم وجود ندارد .» دكتر تقي اراني می گويد :« فقط با مغز می توان فكر كرد مغز ماده ، و فكر يكي از خواص اينماده است » و نيز می گويد : «روح مجموعه اي از خواص ماده است . »
ما می گوئيم: اين آقايان چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند . و بقول دانشمند نجومي بزرگ ، فلامايون فرانسوي : اينان تصور می كنند كه بوسيلة اين بيانات و عباراتا مبهمه و غير قابل ادراك خود بحل مسئله موفق گرديده و حقيقت را خواهند يافت . اكنون بذكر دليل ماديين و جواب آن می پردازيم :
[1] ـ آنچه در اين كتاب از شرح
حال و نظريات فلاسفة غرب نقل شده ، مؤلف از ترجمه هاي مورد اعتماد خود مانند كتاب
(سير حكمت در اروپا) نقل نموده است .
[2] ـ Agnosticisme .
[3] ـ Sceptiques .
[4] ـ Pyrrhon .
[5] ـ David
Hume .
[6] ـ Immanuel
Kant .
[7] ـ Idealisme .
[8] ـ (Engels) مادي و از پيشوايان مسلك سوسياليسم
انقلابي بوده است و در اين كتاب شرحي از اين مسلك خواهد آمد .
[9] ـ George
Berkeley .
[10] ـ جان لاك John Loche يكي از بزرگترين
حكماي انگليس (1632 ـ 1704 ميلادي) بوده است تحصيلات طبي نيز داشته و در مسائل
اخلاقي و تربيتي و اقتصادي و مذهبي و سياسي رساله هاي چند نوشته است ولي تصنف مهم
او در كتاب فلسفه اوست بنام (تحقيق در فهم و عقل انساني) لاك حس و تجربه را مبدء
كل علم دانسته و گفته آنچه انسان درك ميكند خاصيتهائي است كه باصطلاح پيشينيان
عرضها ميباشند و وجود جوهر كه موضوع اعراض است فرضي است كه حكماء كرده اند و حقيقت
آن معلوم نيست و خاصيتهاي اجسام هم دو نوعند بعضي خاصيتهاي نخستين اند كه در خارج
وجود دارند و حقيقي هستند (بعد و شكل و حركت) و بعضي خاصيتهاي دومينند (بو و رنگ و
مزه و مانند اينها) كه حقيقت ندارند و وجودشان بسته باحساس انسان است يعني مخلوق
حواس اند.
[11] ـ Materialisme .
[12] ـ با حركت تحولي در اصطلاح
عبارت است از تغيير شكل شيئي آنهم خود بخودي يعني از ناحية عوامل داخلي آن مانند
تغيير تدريجي ميوه درخت اما حركت مكاني و يا حركت تغيير شكل شيئ را كه از ناحية
عوامل طبيعي داخلي نباشد مانند اينكه سيبي را كسي با پاي خود له نمايد حركت
مكانيكي (ماشيني) گويند.
[13] ـ مراد از مسئله اصلي
فلسفه اين است كه آيا ماده اصيل است يا روح.
[14] ـ از نظر لغت (ديالكتيك)
فن مباحثه را گويند از اينرو شخص زبان آور بحاث را (ديالك تيسين) خطا ب ميكنند . و
يا بخصوص رحث و روش منطقي و استدلاليرا گويند . ولي در اطلاقات ، اكنون مراد روش
خاصي از استدلال است كه آن روش بر اصول نامبردة در فوق است . بلكه غالبا بمعني
تغيير و تحول استعمال ميشود.
[15] ـ Thales
de millet .
[16] ـ Anaximene .
[17] ـ Heraclite .
[18] ـ Democrite .
[19] ـ Epicure .
[20] ـ Lucrece .
[21] ـ بدين معني كه موجودات
زنده از بدو خلقت بدينگونه كه امروزه مي بينيم نبوده بلكه در آغاز خلقت و تكونشان
قسم ديگر بوده و بمرور زمانهاي كثيره بتدريج تحول يافته و بصورتهاي كنوني منتهي
شده اند.
[22] ـ چنانكه خود داروين را هم
می گويند تا آخر عمر ايمان بخدا داشته است و كليه تكاليف مذهبي پروتستان
ارتدوكس را Orthodoxe
كه از آن پيروي داشته عمل مينموده است.
[23] ـ پوشيده نماند كه ميتوان
گفت نظريه و عقيدة اكثر فيلسوفان متافيزيك در اين اساس با فلسفة اسلام موافق
ميباشد .
[24] ـ راجع بروح از جهت عقيده
ببقاي آن پس از مرگ .
[25] ـ Hermann
Scheffler .
[26] ـ Buchner .
[27] ـ Engels .
[28] ـ G .
Politzer .
[29] ـ شرحي از ماركسيسم يعني
فلسفه ماركس كه كمونيستها پيرو آنند و در اين كتاب خواهد آمد.
|
||