|
مطلب يكم بنابر آنچه گذشت كه فرهنگها و عوامل خارجي منشأ عمدهﯼ پيدايش تصوف اسلامي شده است نه تعليمات و فرهنگ خود اسلام، اين سؤال پيش مي آيد: پس چه شد كه در جميع اعصار، تصوف بين مسلمين انتشار و رواج كامل پيدا نموده است؟ دكتر غني در كتاب تاريخ تصوف در اسلام (از صفحهﯼ 174 ج2) مي نويسد: اما دليل واقعي انتشار تصوف و تعليل طبيعي آن است كه ابن الجوزي مي گويد:[36] «سبب اقبال مردم به تصوف اين است كه مدح زهد در نفوس جايگزين شده بوده است و پارسائي را بزرگترين چيزها مي شمرده اند و چون صورت ظاهر صوفيان را موافق زهد يافتند، و نيز كلام آنها را لطيف و رقيق ديدند به آنها گرويدند در حاليكه روش قدماء برخلاف صوفي خالي از خشونت و خشكي نبوده است به اضافه تصوف هم ظاهرش آراسته به پاكيزگي و تعبّد و زهد است و هم باطناً راحت طبع مي بخشد و آن خشكي را ندارد كه از سماع و امور ذوقي جلوگيري كند. ديگر از علل محبوبيت صوفيه و انتشار تصوف آن است كه اين فرقه در اوّل امر از آنهائيكه سرگرم كارهاي دنيا هستند احتراز مي جستند». سپس دكتر غني مي گويد: «خلاصهﯼ حرف ابن جوزي اين است كه نقطهﯼ حساس در ذهن مسلمين قرون اوّل اسلام زهد دوستي بوده صوفيه آن نقطه حساس را يافته اند، به اضافه خشونت ظاهري فقهاء سبب گرايش مردم به تصوف شده است. مهمترين علّت پيشرفت تصوف ين است كه تصوف با قلب و احساسات كار دارد نه با عقل و منطق و بديهي است كه عقل و منطق سلاح خواص است اكثر مردم از بكار بردن آن عاجزند و ملول مي شوند نقطهﯼ حساس انسان قلب اوست و سخني پيشرفت كلّي مي كند كه ملائم با احساسات و موافق با خواهشهاي قلب باشد. با عاقلان بگوي كه ارباب ذوق را عشق است رهناي نه انديشه رهبر است صوفي تمام دين و مذهب را براي تصفيهﯼ قلب و زدودن زنگار آن مي خواهد با عشق سر و كار دارد و اگر به استدلال هم ميپردازد با قلب و احساس استدلال مي كند نه با كلّه و فكر، آنچه را كه فقيه خشك و عالم موشكاف با خشونت و كندي بايد به آن برسد صوفي با پر عشق و مدد ذوق و نيروي شور و شوق مي خواهد از آن بگذرد و بالاتر رود و انچه اندروهم نايد آن شود. چون مذهب صوفي عشق و مايهﯼ او ذوق و احساس است كلامش رقيق و لطيف و مؤثر مي شود اين است كه زبان تصوف مانند نغمات دلكش موسيقي خوش آهنگ و دلپذير شده است. (تا اينكه در صفحهﯼ 176 مي گويد:) حاصل آنكه يكي از علل مهم شيوع تصوف، زبان ادبي دلكش صوفي است كه آثار ادبي لطيف و جذّاب پرورانده و با عشق و شور مردم را متأثر ساخته و احساسات و عواطف رقيق آنها را برانگيزانده است». مؤلف گويد: امور ذيل را مي توان در پشرفت تصوف در ميان مسلمين مؤثر دانست: الف: چنانكه از سخنان دكتر غني معلوم شد موافقت كلام صوفي با ذوق و احساسات مردم چون نغمات دلكش موسيقي كه خوش آهنگ و دلپذير است به ويژه چون غالباً با اشعار و غزليات ادا مي شود. ب: تقيّد به زهد و آداب و دستورات شرع در بدايت امر، كه اهل ايمان را به خود متوجه مي سازد. ج: وارستگي از جميع قيود و تكاليف پس از رسيدن بحدّ كمال جز براي كسانيكه مبعوث به رسالت و مأمور به تربيت خلق مي شوند. د: دعوي حصول مكاشفه و وصول به حقيقت از سلوك طريقت تصوف و به عبارت ديگر دعوي كشف اسرار نا گفتني كه تا كسي به راه آنان سلوك نكند آن اسرار نخواند و نبيند. پيداست كه اينگونه دعاوي در پاره اي از نفوس تأثير عجيبي نموده و بر اثر حسّ كنجكاوي و يا از جنبهﯼ خود خواهي و براي دارا شدن امتيازي در اجتماع به طرف اين هدف مجهول كشانده مي شوند. ه: دعوي كرامات و امور خارق عادات براي مشايخ و رهبران طريقت. و: دعوي مطابقت اصول تصوف با قرآن و حديث. ز: دعوي بعضي اعاظم و اكابر به اينكه سلوك علمي نيز ما را به توحيد تصوف مؤدّي مي باشد. ح: سياست و يا اعتقاد و تمايل بعض خلفاء و حكام به تصوف. راجع به هريك از امور و دعاوي مذكور، ضمن اين كتاب شرحي ديده خواهد شد انشاء الله تعالي جز امر اوّل كه به وضوح و به آنچه از كلام دكتر غني در صفحهﯼ قبل گذشت اكتفا مي شود، و نيز امر اخير كه از تتبع در تاريخ به دست مي آيد. مطلب دوم نظر و گفتار عرفاء و صوفيه دربارهﯼ شريعت شريعت از نظر محققين عرفء و صوفيه وسيلهﯼ كمال سالك است و چون سالك به مرتبهﯼ كمال و شهود و وصول بحق رسدي تكاليف شرعيه از او ساقط است. خدا را يافتم ديدم حقيقت برون رفتم من از قيد شريعت مگر كسي كه مبعوث به رسالت و مأمور به تربيت خلق گردد كه از جهت ارشد و تعليم و تربيت و تكميل ديگران بايد باز آداب و قوانين شرع را رعايت نمايد. پس سالك مادام كه به مقام وصول بحق و فناء في الله نرسيده بايد كاملا مقيّد به احكام اسلام و آداب شرعيه باشد و از آن به بعد آزاد است. 1ـ ملاي رومي در ديباچهﯼ جلد پنجم مثنوي مي گويد: «شريعت همچون شمعي است كه راه مي نمايد بي آنكه شمعي بدست آري راه رفته نشود و كاري كرده نگردد چون در راه آمدي اين رفتن تو ظريقت است و چون به مقصود رسيدي آن حقيقت است جهت آنكه فرموده اند: «لو ظهرت الحقائق بطلت الشرايع همچنانكه مسي زر شود يا خود از اصل زر بود او را نه به علم كيميا حاجت است كه آن شريعت بود و نه خود را در كيميا ماليدن كه آن طريقت است چنانكه گفته اند: طلب الدليل بعد الوصول الي المدلول قبيح و ترك الدليل قبل الوصول الي المدلول مذموم. حاصل آنكه شريعت همچون علم كيميا اموختن است از استاد يا از كتاب و طريقت استعمال كردن داروها و مس را در كيميا ماليدن و حقيقت زر شدن آن مس. بعضي به علم كيميا شادند كه ما اين علم را مي دانيم، و عمل كنندگان كيميا به عمل شادند كه ما چنين كار مي كنيم، و حقيقت يافتگان به حقيقت شادند كه ما زر شديم و از علم و عمل كيميا آزاد شديم و ماعتقاءالله ايم، كُلّ حزب بما لديهم فرحون يا مثال شريعت همچون علم طب آموختن است و طريقت پرهيز كردن به موجب علم طب و دارو خوردن و حقيقت صحت يفتن صحت ابدي و از آن هر دو فارغ شدن. چون آدمي از اين حيات مرد شريعت و طريقت هر دو از او منقطع شد حقيقت ماند اگر دارد نعره ميزند كه: يا ليت قومي يعلمون بما غفرلي ربي و جعلني من المكرمين، و اگر حقيقت ندارد نعره مي زند: يا ليتني كنت ترابا، يا ليتني لم اوت كتابيه و لم ادر ما حسابيه يا ليتها كانت القاضية ما اغني عني ماليه هلك عني سلطانيه. شريعت، علم است، طريقت، عمل و حقيقت، الوصول الي الله. فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عمل صالحا و لا يشرك بعبادة رب احدا». و در جلد سوم مثنوي صفحهﯼ 36 مي گويد: حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله بپيش مرد سرد چون بمطلوب رسيدي اي مليح شد طلبكاري علم اكنون قبيح چون شدي بر بامهاي آسمان سرد باشد جستجوي نردبان جز براي ياري و تعليـم غيـر سرد باشد راه خير از بعد خير آينه روشن كه شد صاف و جلي جهل باشد بر نهادن صيقلي پيش سلطان خوش نشسته در قبول جهل باشد جستن نامه و رسول. داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق، و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند صول المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الي المعلوم مذموم: آن يكي را يار پيش خود نشاند نامه بيرون كرد و پيش يار خواند بيتها در نامه و مدح و ثنا زاري و مسكيني و بس لابه ها گريه و افغان و حزن و درد خويش خواري و بيزاري نا اهل و خويش دوري و رنجوري از هجران دوست ذكر پيغام و رسول از مغز و پوست همچنان مي خواند با معشوق خود تا كه بيرون شد ز حدّو از عدد گفت معشوق اين اگر بهر منست گاه وصل اين عمر ضايع كردن است من به پشت حاضر و تو نامه خوان نيست اين باري نشان عاشقان 2ـ شبستري در گلشن راز مي گويد: تـه گـردد سـراسـر مـغـز بـادام گرش از پوست بخراشي گه خام ولي چون پخته شد بي پوست نيكوست اگـر مغـزش برآري بركنـي پوست شـريعـت پـوست مغـز آمـد حـقيـقت ميـان ايـن و آن بـاشـد طريـقـت خلل در راه سالك، نقص مغز است چو مغزش پخته شد بي پوست نغز است چو عـارف با يقين خويـش پيوست رسـيده گشت مغز و پوست بشكسـت وجـودش انـدريـن عالـم نـپايـد بـرون رفـت و دگـر هـرگـز نيايـد. 3ـ لاهيجي در شرح اشعار فوق (از صفحهﯼ 207) ميگويد: «بدانكه نزد محقّقان غرض از شرايع و اعمال و عبادات ظاهره و باطنه، قرب و وصول بحق است و روندگان و سالكان راه اله چون له وسائل عبادات و متابعت اوامر و نواهي به نهايت كمال (فاذا احببته كنت سمعه و بصره و رجله و يده و لسانه) وصول مي يابند و به مرتبهﯼ محبوبي مي رسند بدو قسم مي شوند: قسم اوّل: آنهائي اند كه نور تجلي الهي ساتر نور عقل ايشان گشت در بحر وحدت محو و مستغرق شدند و از آن استغراق و بيخودي مطلقا بار ديگر به ساحل صحو[37] و مرتبهﯼ عقل باز نيايند، چون مسلوب العقل گشتند به اتفاق اولياء و علماء تكاليف شرعيه و عبادات ازين طايفه ساقط است چو تكاليف بر عقل است و ايشان را والهان طريقت مي گويند. گفـت لقـمان سرخـسي كـاي الـه پيرم و سرگشتـه و گـم كرده راه بنده بس غم گشته ام شاديم بخش پيرگـشتم خـطّ آزاديـم بـخـش بنده چـون شد پير دلـشادش كنند پس خطش بدهند و آزادش كنند هاتفي گفت اي حرمرا خاص خاص هركه او از بندگي خواهد خلاص مـحو گردد عقـل و تكليـفش بهم ترك گير اين هر دو را، در نه قدم گفت الهـي من تو را خواهم مدام عقـل و تكليـفم نيـايـد والسلام پـس ز تكلـيف و زعقل آمد برون پاي كوبان دست ميزد در جنـون گفـت اكـنون مـن نـدانـم كيسـتم بنـده بـاري نيستم پس چيـستم بنـدگي شـد محـو آزادي نـمانـد ذرّه اي در دل غم و شادي نماند مـن نـدانـم تو منـم يـا من توئي محو گشتم در تو و گم شد دوئي قسم دوّم: ان طايفه اند كه بعد از آنكه مستغرق درياي وحدت گشته اند و از هستي خود فاني شده و به بقاء حق باقي گشته ايشان را از آن استغراق توحيد و سكز به جهت ارشاد خلق به ساحل صحو بعد المحو و فرق بعد الجمع فرود آورده اند و اين گروه چنانكه در بدايت امر قيام به اداي حقوق شرعيه از فرايض و نوافل نموده اند در نهايت نيز همچنان مي نمايند و از رعايت اوضاع و قوانين شرعيه و عبادات دقيقه اي فرو گذاشت نمي فرمايند و دست از وسائل و وسائط باز نمي دارند چه حكمتهاي بي نهايت ظاهري و باطني در ضمن آن مشاهده فرموده اند و به عين اليقين ديده و آنچه ديگران را گمان است ايشان را يقين است و اين قسم اخير باز به دو قسم مي گردند: يك قسم: آنانند كه از مرتبهﯼ وحدت و جمع چون به مقام فرق و كثرت مي آيند بظهور آثار كثرات از آن وحدت و جمع محتجب مي شوند و باز رعايت آن وسائل عبادت و اذكار و اوقات كما هو حقّه مرعي ميبايد داشت تا باز آن حال بر ايشان ظاهر گردد و الصوفي ابن الوقت اين جماعتند زيرا كه در حكم وفتند و مقام تلوين دارند. هست صوفي و صفا چون ابن وقت وقت را همچو پدر بگرفت سخت و به اتفاق همه البته ايشان را رعايت تمام به مراسم شرايع و عبادات از دو وجه مي بايد نمود: يكي آنكه تا خود از آن مرتبهﯼ تلوين و احتجاب به مقام تمكين رسند. دوم آنكه هدايت و ارشاد مسترشدان توانند نمود و از اين دو جهت اوامر و نواهي از ايشان ساقط نيست و اگر مبتديان از يك جهت مكلف و مأمورند ايشان از دو جهت مكلّفند. بس فزايد در جهاد و كوشش او تا كه بيـند هر زماني وصل هو هـركسي ز اندازهﯼ روشن دلـي غيـب مي بيـند بـقدر صيـقلي (تا اينكه مي گويد): و قسم ديگر آنهايند كه ايشان را بعد از استغراق توحيد و ارشاد مسترشدان فرستاده اند و از غايت كمال كه دارند كثرت ايشان حاجب وحدت نيست و وحدت ايشان حاجب كثرت هم نيست و پيوسته در مقام انكشاف حقيقت (كلّ يوم هو في شأن) متمكنند و سلاطين ممالك تحقيق و تمكينند و با وجود اين همهﯼ كمال قرب و يقين تام به حكم «يا علي لئن يهدي الله بك رجلا و احداً خير لك من الدنيا و الاخرة و ما فيها. و في رواية: خير لك مما تطلع الشمس و تغرب» من عندالله مأمورند به اداي عبادات ظاهره و باطنه و اقامه به مراسم حقوق اوامر و نواهي و احكام شرعيه به جهت تكميل ناقصان و ارشاد و هدايت ديگران و با وجود محبوبيت حق و كشف مطلق يكسر موئي تجاوز از جادهﯼ شريعت و طريقت نمي نمايند و به موجب (افلا اكون عبداً شكورا) علي الدوام در مقام انقياد و اطاعتند. جمع صورت با چنين معني ژرف نيست ممكن جز بر سلطان شگرف در چنيـن مستـي مـراعات ادب خود نباشـد ور بود، باشـد عجب چون بمطلوب رسيـدي اي مليح شـد طلبـكاري علم اكنـون قبيـح جـز بـراي يـاري و تعليـم غـير سـرد باشد راه خيـر از بعـد خير (تا اينكه در صفحهﯼ 210 و 211 مي گويد): «متن» چون عارف با يقين خويش پيوست: در اصطلاح صوفيه عارف كسي را مي نامند كه به طريق حال و شهود، مشاهدهﯼ ذات و صفات و اسماء الهي نموده باشد و معرفت حاليست كه وي را از آن شهود حاصل مي گردد و عالم آنست كه بعلم اليقين مطلع بر اين معني شده باشد نه به طريق شهود يعني هرگاه كه عارف صاحب شهود با يقين خويش كه مقام وحدت و كشف حقيقي است پيوندد بار ديگر از آن حال محتجب نشود اعمّ از آنكه مجذوب مطلق گشته در مقام سُكر و بيخودي بماند يا آنكه به مقام صحو و مرتبهﯼ جمع الجمع به جهت ارشاد و هدايت ديگران بياورند فامّا اصلا از مشهد تحقّق و مشاهدهﯼ وجه واحد مطلق محجوب نگردد و الا كامل من كلّ الوجوه نخواهد بود. رسيده گشت مغز و پوست بشكست: يعني چون عارف بدين مقام استغراق توحيد و مرتبهﯼ جمع، وصول يافت و به ظهور احكام كثرات و تعينات از مشاهدهﯼ وحدت و اطلاق محجوب نمي گردد مغز كه حقيقت و كشف حقيقي است رسيده و به جهت كثرت پوست كه شريعت مي خواهد كه آلت و وسيلهﯼ وصول حقيقت و معرفت بود شكست و مغز از پوست جدا گردد اگر مجذوب مطلق صاحب سكر و فنا است مطلقا تكاليف شرعيه بر او نماند و اگر چنانچه از كاملان است كه در قسم سوم ذكر ايشان رفت هرچند از جهت ارشاد غير، مأمور و مكلف باحكام شرعيه اند و امر و نهي از ايشان ساقط نمي گردد فامّا چون بغايت و نهايت كمال خود رسيده اند از جهت تكميل نفس خود محتاج به رعايت وسائل نيستند. (تا اينكه بعد از ذكر اشعاري مي گويد): چون طائفه اي كه از مرتبهﯼ اطلاق و جمع به مقام تفرقه و تقيّد نيايند تكليف رعايت مراسم احكام شرعيه بر ايشان نيست فرمود كه «متن»: وجودش اندر اين عالم نپايد برون رفت و ديگر هرگز نيايد يعني وجود عارف و اصل صاحب تحقيق در اين عالم تفرقه و كثرت و احكام ظاهره نمي پايد و قرار نمي گيرد و اگر چنانچه گاهي بحسب جامعيت و ظهورات كه كمل را هست در عالم تفرقه بيايد باز موج بحر تجلّي الهي او را از ساحل تفرقه بغرقاب جمع و وحدت اطلاقي مي اندازد و از رعايت آداب و احكام تفرقه و اقامت به مراسم عبوديت خلاصي مي دهد و از اين عالم تفرقه به جذبات الهي به نوعي بيرون رفت كه ديگر هرگز از درون سرا پردهﯼ اجلال در مشاهدهﯼ جمال ذوالجلال بفضاي امكان و تفرقه بيرون نمي آيد. چـون تجلي كـرد اوصـاف قـديم پـس بسوزد وصف حادث را كليـم انـدر اسـتـغـنـا مـرا عات نـيـاز جمع ضدين است چـون گردو دراز حـاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشـت دلاله بـه پيـش مـرد سـرد چـون شـدي بـر بامـهاي آسمـان سـرد بـاشـد جستجـوي نـردبـان پيش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستـن نـامه و رسـول 4ـ شبستري مي گويد: ولـي نا با حـودي زنـهار زنهـار عـبـارات شـريـعت را نگهـدار كه رخصت اهل دل را در سه حال است فناء و سكر پس ديگر دلال است 5ـ خلاصه بيان شارح: تا زماني كه سالك با خود باشد و عقلش برقرار بود الفاظ و عباراتي كه مخالف شرع باشد نمي توان گفت و ارباب طريقت تجويز نفرموده اند و منع افشاء اسرار كرده اند و مي گويد: ارباب طريقت را سه حالت است كه در آن حالات معاني كه بر ايشان منكشف شده به هر عبارات و الفاظ كه تعبير نمايند رخصت داده اند چو ايشان در آن حالات اختيار خود ندارند و مغلوب تجلّي الهي اند و اين حالات بطريق كشف و وجدان حاصل مي شود و آنها را مواجيد مي نامند يعني به وجدان حاصل شده چو مواجيد جمع موجود است و موجود يافته شده را مي گويند و آنها: فناء ـ سكر ـ دلال است. فناء: حالتي است براي سالك كه در آن هستي مجازي او و جميع كثرات در پرتو نور تجلّي ذاتي بالكلّ محو و نابود گردد و اين حالت را جمع نيز مي نامند زيرا جمع كثرات در اين تجلي رنگ وحدت گرفته واحد شده اند و در اين حالت هرچه از سالك استماع افتد به حقيقت، گويندهﯼ آن حق است چون هستي سالك در ميان نيست. و در اين مقام بوده گفتار بايزيد بسطامي كه فرمود: لا اله الا انا فاعبدوني، و سبحاني ما أعظم شأني. و اما حالت سكر: از فناء انزل است و آن اينست كه سالك به مشاهدهﯼ محبوب كه رسيد، در باطن وي فجأة فرح و انبساط و نشاط به نوعي درآيد كه او را حيرت و وله مستولي شود حواس او از محسوسات غافل گردد عقلش مغلوب عشق شود و از غايت بيخودي نداند كه چه مي گويد و اين حالت را سُكر گفته اند به جهت آنكه اوصاف مذكوره به سكر ظاهري مي ماند. و اما حالت دلال: كه از سكر نيز انزل است اضطراب و قلق را مي گويند كه در جلوهﯼ محبوب از غايت عشق و ذوق، به باطن سالك مي رسد و هر چند در آن حال به مرتبهﯼ سكر، بيخود نيست فامّا اختيار خود نيز ندارد و از شدت اضطراب هرچه بر دل او در آن حال لايح مي شود بي اختيار مي گويد. 6ـ دكتر غني (از صفحهﯼ 183 جلد دوم تاريخ تصوف) مي نويسد: عارف عمل قلب را بر عمل اعضاء و جوارح ترجيح مي دهد و البته در عين حال غالباً جوارح را هم ترك نمي كند ولي اساس را عمل قلب مي داند، بعبارة اخري صوفي مي گويد عضو مخصوص حيات ديني قلب است و بس، و ساير اعضاء و جوارح، اعضاي واقعي حيات ديني نيستند. بهترين اعمال آن است كه دل را برانگيزد و اين است علّت آنكه غالب بزرگان صوفيه سباع را وارد حق دانسته و آن را معمول ميداشته اند. ذوالنون مصري گفته: «سماع وارد حق است كه دلها بدو برانگيزد هركه بحق بشنود بحق راه يابد و هركه بنفس بشنود در زندقه افتد». شبلي گفته است: «السماع ظاهره فتنة و باطنه عبرة». از حكاياتي كه از ابوسعيد ابو الخير روايت كرده اند يكي اين است كه: «هم در آن وقت كه شيخ ما (يعني شيخ ابوسعيد) به قاين بود امامي ديگر بود آنجا، سخت بزرگوار او را خواجه امام محمّد قايني گفتندي چون شيخ ما آنجا رسيد او به نزديك شيخ آمد به سلام و بيشتر اوقات در خدمت شيخ بودي و به هر دعوتي كه شيخ را بردندي او به موافقت شيخ حاضر آمدي و به سماع بنشستي، روزي بعد از دعوت، سماع ميكردند و شيخ ما را حالتي پديد آمده بود و جملهﯼ جمع در آن حالت بودند و وقتي خوش پديد آمد مؤذن بانگ نماز پيشين گفت و شيخ همچنان در حال بود و جمع در وجد، رقص مي كردند و نعره مي زدند و در ميان آن حالت امام محمّد قايني گفت نماز نماز، شيخ ما گفت: ما، در نمازيم و همچنان در رقص بودند امام محمّد ايشان را بگذاشت و به نماز شد».[38] و يكي از بهترين وسائل پي بردن به اينكه صوفي تا چه اندازه عمل قلب يعني شور و عشق و وجد را بر عمل اعضاء و جوارح يعني بجا آوردن ظواهر شرع ترجيح مي دهد مطالعهﯼ شرح زندگاني مولانا جلال الدين رومي و ممارست در اشعار پر معني و شور انگيز اوست. 7ـ در ضفحه186 مي گويد: «حاصل آنكه صوفي پخته ميل ندارد خود را به زنجيرهاي قوانين شرع و آداب و عادات مصنوعي اجتماع و اخلاق مصنوعي عرفي مقيد سازد و هيچگاه به آساني زير بار آنچه كه مردم به حكم عادت و تقليد، بد يا خوب مي دانند نمي رود و خود را برتر از هر بدي و خوبي مي شمرد و هيچ وقت با ترازوي عقل و عرف عامّه اعمال خود را نمي سنجد بلكه گاهي فلسفه هم ترتيب مي دهد كه فرع بر عقيدهﯼ وحدت وجود است و آن اين است كه مي گويد دنيا نمودي است و بس و هيچ حقيقتي و واقعيتي ندارد و بر عارف است كه نسبت به جميع شئون اين وجود موهوم مخالفت بورزد و همه را سراب انگارد. يكدسته از صوفيه كه غالبا صوفيان خراسان بوده اند به نام ملامتيه معروفند و مطالعه در اخلاق و احوال آنها انسان را به ياد كلبيّون يونان مي اندازد زيرا مانند ديوجانس و امثال او، رندي و لا اباليگري و بي اعتنائي آنها به دنيا و اهل آن بنهايت درجه است، اينها مخصوصاً اصرار داشته اند كه در سبك زندگي و رفتار و روش اجتماعي برخلاف عامّه باشند، به طوري كه مردم از آنها نفرت داشته باشند و مورد نارضايتي و اجتناب خلق واقع شوند، حتي گاهي براي اينكه مورد ملامت خلق گردند خجلت انگيزترين كارها را تارك شرع به پندارند، خلاصه ميكوشيده اند كه مردم را تحريك كنند تا حس لااباليگري و بي اعتنائي آنها نسبت به خلق و قضاوت آنها مورد پيدا كند. ملامتيه در همه ممالك اسلامي پراكنده بودند مخصوصاً در آسياي وسطي و بالاخص در خراسان كه مركز آنها محسوب ميشده است و گاهي از آنها به ديوانه عاقل يا عابد مبتدع تعبير شده است و ظاهراً يكي از فرق معروف ملامتيه فرقهﯼ قلندريه است. البته همهﯼ افراد ملامتيه مردمان را راستگوئي نبوده اند و اشخاص «بد نام كن خيل نكونامي چند» در بين آنها بوده كه منظورشان از پيروي ملامتيه شعوت راني و دنائت بوده ولي از طرف ديگر مردمان متين وارستهﯼ صاحبدل با شهامتي نيز بوده اند كه از شهرت يافتن به خوبي و زهد و ورع گريزان بوده «الشهرة آفة» را به كار مي بسته اند و مي خواسته اند به عدم تقوي و مي خوارگي و ترك شرع معرفو شوند كه از راه سهو و سلوك خود و زندگي دروني صوفيانه باز نمانند». 8ـ و در صفحهﯼ 177 مي گويد: «البته با وجود اشتراك در مبادي و اصول، مناسبات افراد صوفيه با ديانت اسلام به مقتضاي زمان و مكان و اوضاع و احوال اجتماعي فرق مي كرد بعضي كاملاً مطابق اصول اسلامي رفتار نموده جزئيات احكام و آداب شرع را فرو نمي گذاشتند بعضي ديگر از الف تا يا مخالف عقيدهﯼ اهل ظاهر بودند و در چشم عامّه فقط اسماً معتقد به خدا و رسول بودند. بطور كلي ظواهر شريعت و اعمال صوري در چشم صوفي ارزشي ندارد زيرا لسان حالش اين است كه تا پيروي از مسلكي كه مستقيماً از خدا كسب فيض مي كند ممكن است چرا بايد وقت خود را به ظاهر و صورت و توسّل به راه هاي غير مستقيم هدر داد به اضافه، شرع وسيله اي است براي رسيدن به حق همينكه عارف به حق و حقيقت رسيد ديگر احتياجي به اين ظواهر ندارد و هر توسّل و تشبّثي عبث است مولانا جلال الدين رومي در موارد متعدده در كتاب مثنوي به اشكال مختلف، اين موضوع را پرورانده». 9ـ و در صفحهﯼ 386 مي گويد: «بزرگان صوفيه گفته اند چون سالك در خدا فاني شود با او متّحد مي گردد مانند قطره اي كه چون به دريا برسد تعيّنات قطره بودن از او ميرود و چون در دريا فاني شده و جز دريا چيزي نيست مي تواند بگويد «منم دريا» و در اين حال است كه هر تكليفي از عارف سلب مي شود و احتياج به شرع و رعايت ظواهر و بجا آوردن عبادات و طاعات از ميان مي رود زيرا فردي كه مكلّف به اين احكام است از ميان برخاسته و جز خدا چيزي نيست حتّي براي عارف و اصل ديگر كفر و ايمان در يك حكم است». مؤلف گويد: قول به فراغ از تكاليف شرعيه پس از رسيدن به حدّ كمال و وصول بحقّ متعال چنانكه محققين عرفاء و صوفيه بر ان رفته اند بلكه لاابالي بودن به شريعت در همه حال چنانكه از بعض صوفيه است در واقع ناشي از اعتقاد به وحدت وجود و موجود است و تحقيقات ما راجع به صحت و بطلان اين امر بعد از اين خواهد آمد انشاء الله تعالي. و گاهي هم به آيهﯼ مباركه ﴿واعبد ربك حتي يأتيك اليقين﴾ استدلال مي شود و جواب از اين هم داده شده است كه معني يقين بحسب تفاسير و شاهديت مراد كلمهﯼ «اليقين» در آيات سورهﯼ مباركهﯼ المدثر ﴿كل نفس بما كسبت رهينة الا اصحاب اليمين في جنات، يتسائلون عن المجرمين ما سلككم في سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنّا نكذّب بيوم الدين حتّي اتينا اليقين﴾ موت طبيعي و يا يقين حاصل به موت طبيعي است نه يقين عرفاني و فناء في الله كه عرفاء و صوفيه قائل شده اند. مطلب سوم نظر و گفتار عرفاء و صوفيه دربارهﯼ سماع مي توان گفت اكثر عرفاء سماع را نه تنها جائز دانسته اند بلكه قولا و عملا آن را بسيار ممدوح و مطلوب دانسته اند. 1ـ دكتر غني در تحت عنوان (سماع) مي گويد: نظراً حالت جذبه و اشراق و از خويش رفتن و فنا امر غير ارادي است كه اختيار عارف تأثيري در ظهور آن ندارد ولي بزرگان صوفيه از همان دوره هاي قديم به اين نكته پي بردند كه اضافه بر استعداد صوفي و علل و مقدماتي كه او را براي منجذب شدن قابل مي سازد وسائل عملي ديگري كه به اختيار و ارادهﯼ سالك است نيز براي ظهور حال فناء موثر است بلكه براي پيدا شدن حال و وجد، عامل بسيار قوي محسوب است از جمله موسيقي و آواز خواندن و رقص كه همهﯼ آنها تحت عنوان سماع در مي آيد. سماع كه به طور كلي در نزد متشرعين و فقها مذموم است و گناه شمرده مي شود نزد اكثر بزرگان صوفيه از راههاي مهم وصول به حالت وجد شمرده مي شود به اين معني كه گفته اند: سماع حالتي در قلب ايجاد مي كند كه وجد ناميده مي شود و اين وجد حركات بدني بوجود مي آورد كه اگر حركات غير موزوني باشد اضطراب و اگر حركات موزوني باشد كف زدن و رقص است. همان طور كه عارف از راه چشم به جلال و عظمت خدا پي مي برد و از راه جمع كردن فكر و ذكر دائم به خدا انس مي گيرد و به قول جامي: بس كه در قلب فكار و چشم بيمارم توئي هرچه پيدا مي شود از دور پندارم توئي از راه گوش نيز ممكن است به طوري مجذوب به خدا شود كه در هر نغمهﯼ موزوني حمد و ثناي الهي را بشنود.[39] البته بايد اين نكته را در نظر داشت كه صوفي طبعاً اهل دل و احساسات است و به حكم تمايلات فطري سر و كارش با عواطف لطيفه و تخيّلات زيبا است و اگر چنين نبود به راه سير و سلوك نمي افتاد بنابراين واضح است كه مذاق جانش تا چه اندازه از شنيدن آواز خوش و نغمهﯼ دلكش متلذذ مي شود. (تا اينكه مي گويد): اعتدال و صفاي نفس يكي از وسائل مهم كمال است و چون موسيقي صيقل روح است و نفس را رقيق و لطيف مي كند و مقوّي شور و شوق و طلب سالك صادق است به استثناي بعضي از فرق ظاهر بين و خشك صوفيه (از قبيل پيروان بهاء الدين نقشبند بخاري كه در سال 791 وفات يافته كه به فرقهﯼ نقشبنديه معروفند و با سماع مخالفند). كه سلوك را عبارت از پيروي از ظواهر شرع دانسته و غالباً از همان ظواهر خارج نمي شوند غالب صوفيه سماع را ممدوح شمرده اند (تا اينكه مي گويد) حاصل آنكه صوفيه سماع را آرام دل عاشق و غذاي جان و دواي درد سالك مي شمرند و معتقدند كه ترانهﯼ دلنواز رباب و بانگ جانسوزي سبب جمعيت حال و آرامش روح عارف است[40] و آواز خوش و ترانهﯼ موزون نشانه ايست از عالم ارواح و پيكي است كه از عالم قدس مژدهﯼ آسماني مي رساند. شيخ سعدالدين حموي از بزرگان عرفاي قرن هفتم مي گويد: دل وقـت سمـاع بـوي دلدار بـرد جان را بسرا پردهﯼ اسرار برد اين زمزمه مركبي است مر روح ترا بـر دارد و خوش بعالـم يا برد سپس دكتر غني عين عبارات و يا حالاتي از بزرگان عرفاء ذكر مي كند كه براي اختصار، بعض آنها را نقل مي كنيم: از جنيد بغدادي پرسيدند كه: چه حالت است كه مرد آرميده باشد چون سماع شنود اضطراب در وي پديد آيد؟ گفت: «حق تعالي ذريت آدم را در ميثاق خطاب كرد كه «الست بربكم» همهﯼ ارواح مستغرق لذت آن خطاب شدند چون در اين عالم سماع شنوند در حركت و اضطراب آيند». در شرح حال ابوبكر شبلي نوشته شده است كه: يكبار چند شبانه روز در زير درختي رقص مي كرد و مي گفت: هو هو. گفتند: اين چه حالت است؟ گفت: اين فاخته بر اين درخت مي گويد: كوكو، من نيز موافقت او را مي گويم: هو هو. از شيخ علي رودباري از معاصرين جنيد، پرسيدند از وجد در سماع، گفت: «مكاشفات اسرار است به مشاهدهﯼ محبوب». شيخ ابو اسحق شهريار كازروني گفته: «سماع را تشنگي دايم بايد و شوق دايم كه هرچند بيش خورد وي را تشنگي بيش شود. (و گفت:) چه كنم حكم سماعي را كه چون قاري خاموش شود آن منقطع گردد و سماع بايد كه به سماع متصل باشد پيوسته چنانكه هرگز نگردد». شيخ ابوالقاسم نصر آبادي گفته: «هرچيز را قوتي است و قوت روح سماع است». شيخ روزبهان بقلي كه از معاريف عرفاي قرن ششم است در كتاب الانوار في كشف الاسرار آورده است كه: «قوّال بايد خوب روي بود كه عارفان در مجمع سماع به جهت ترويح قلوب به سه چيز محتاجند: روايح طيبه، و وجه صبيح، و صوت مليح». جلال الدين رومي پس از غيبت شمس تبريزي كه در سال ششصد و چهل و پنج اتفاق افتاد، غالب اوقات خود را در فراق شمس به سماع مي گذارنيد چندان كه مورد انكار و اعتراض شديد فقهاء و متشرعين قونيه واقع شد ولي او توجّهي به بدگويان و ظاهر بينان نداشت. سلطان ولد فرزند مولانا مي گويد: نيست اين را نهايت، آن سـلطان بازگو چون شد از فراق و چسان روز و شب در سماع رقصان شد بـر زمين همچو چرخ گردان شد بـانگ و افغان او بـعرش رسيـد نـاله اش را بزرگ و خـرد شنيد سـيم و زر را بمـطربان مـي داد هرچه بودش زخان ومان مي داد يك زمان بي سماع و رقص نبود روز و شـب لحظه اي نمي آسود تـا حـدي كـه نـمـاند قـوّالــي كـه زگفتـن نمـاند چـون لالـي هـمشان را گلـو گرفت از بانـگ جـمله بيزار گفته از زر ودانـگ كـاين چنين قطـب و مفتي اسلام كوست اندر دو كون شيخ و امام شـورهـا مـي كند چـه شـيدا او گـاه پنـهـان و گـه هـويـدا او خلق از وي ز شرع و دين گشتند همـگان عشق را رهـين گشتند حافظان جمله شعر خوان شده اند بسـوي مطـربان روان شـده اند پيـر و بـرنـا سمـاع بـاره شدنـد بـر بـراق ولا سـواره شــدنـد ورد ايشـان شده است بيت وغزل غير اين نيستشان صلوة و عمـل عاشـقي شـد طـريق و مذهبشان غير عشق است پيششان هذيان كفـر و اسلام نيـست در رهـشان شمـس تبـريز شـد شهنشهشان گـفتـه منـكـر زغايـت انـكــار نيست بر وفق شرع ودين اينكار جـان دين را شمرده كفر آن دون عـقل كل را نهـاده نـام جنـون افلاكي در مناقب العارفين در شرح حال مولانا جلال الدين رومي نوشته: در آن غلبات شور و سماع كه مشهور عالميان شده بود از حوالي زركوبان مي گذشت مگر آواز ضرب تقتق ايشان به گوش مباركش رسيده از خوشي آن ضرب شوري عجيب در مولانا ظاهر شد و به چرخ در آمد شيخ نعره زنان از دكان خود بيرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده بيخود شد مولانا او را در چرخ گرفته شيخ از حضرتش امان خواست كه مرا طاقت سماع خداوندگار نيست از آنكه از غايت رياضت، قوي، ضعيف تركيب شده ام همانا كه به شاگردان دكان اشارت كرد كه اصلا ايست نكنند و دست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گويندگان رسيدند و اين غزل آغاز كردند: يكي گنجي پديد آمد در آن دكان زركوبي زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي در صفحهﯼ 44 حكايتي از (ابو سعيد ابوالخير) گذشت كه او همان حال سماع و رقص خود را نماز فريضه دانسته است. پدر ابو سعيد را بابو بوالخير گفتندي او مردي بود عطار و از شريعت و طريقت آگاهي و با اهل طريقت پيوسته نشست و خاست داشته است. از كتاب اسرار التحيد نقل است كه: «يك شب، بابو بوالخير به دعوت درويشان ميشده والدهﯼ شيخ ابو سعيد رحمة الله عليها از وي التماس كرد كه بوسعيد را (كه در زمان كودكي بود) با خويشتن ببر تا نظر درويشان بر وي افتد. بابو بوالخير شيخ را با خويشتن برد چون به سماع مشغول شدند قوّال اين بيت بگفت: اين عشق بلي عطاء درويشان است خود كشتنشان ولايت ايشان است جان كرد فدا، كار جـوانمردان است دنيـا و درم نه زينت مـردان است چون قوال اين بيت بگفت درويشان را حالتي پديد آمد و آن شب تا روز بر اين بيت رقص مي كردند و در اين حالت بودند و از بسياري كه قوال اين بيت بگفت شيخ ياد گرفت چون به خانه باز آمدند شيخ پدر را گرفت تا اين بيت كه قوال ميگفت و درويشان را از استماع آن، وقت خوش گشته بود چه معني دارد پدر شيخ گفت خاموش كه تو معني آن در نيابي و نداني تو را به آن چه كار». شيخ صلاح الدين زركوب قونوي از اجلهﯼ اصحاب ملاي رومي بوده و از طرف او مقام شيخي و پيشوائي داشته و خليفهﯼ او بوده است و لذا ملاي رومي مي گويد: نيست در آخر زمان فرياد رس جز صلاح الدين صلاح الدين و بس ولي صلاح الدين در حيات او در سنهﯼ 657 در گذشت وصيت نمود كه: آئين عزا در جنازهﯼ او به عمل نيايد بلكه چون از محنت خانه جهان رهائي يافته به عالم جاويدان اتصال مي يابد با ساز و سماع او را به خاك بسپارند. از (رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولوي) تأليف آقاي فروزان فر، نقل است: «مولانا (براي تشييع جنازه) بيامد و سر مبارك را باز كرده نعره ها ميزد و شورها مي كرد و فرمود تا نقاره زنان و بشارت آوردند و از نفير خلقان قيامت برخاسته بود و هشت جوق گويندگان در پيش جنازه مي رفتند و جنازهﯼ شيخ را اصحاب كرام برگرفته بودند و خداوندگار ت تربت بهاء ولد چرخ زنان و سماع كنان ميرفت و در جوار سطان العلماء بهاء ولد به عظمت تمام دفن كردند». فرزند مولانا جلال الدين رومي موسوم به سلطان ولد در ولد نامه راجع به اين وصيت شيخ صلاح الدين زركوب مي گويد: شيـخ فرمود در جنـازهﯼ مـن دهـل آريـد وكـوس با دف زن سـوي كويم بريد رقص كنـان خوش وشادان ومست ودست افشان تــا بـدانـنـد كـاوليـاي خدا شـاد و خنـدان رونـد سوي لقـا مرگشان عيش وعشرت وشور است جايشان خلد عدن پر حور است اين چنين مرگ با سماع خوش است چون رفيقش نگار خوبكش است همـه از جـان و دل وصـيـت را بـشـنـيدنـد بـــژي ريــا بصـفا شيخ سعدي مي گويد: جهان بر سماع است و مستي و شور وليـكن چـه بيـند در آئيـنه كـور نبـيـنـي شتـر بــر سـمـاع عـرب كه چونش به رقص اندر آرد طرب شتر را چو شور و طرب در سر است اگــر آدمـي را نبـاشد خـر است و نيز سعدي مي گويد: چـو شـوريدگان مـي پـرستي كنند بـه آواز دولاب مـستــي كنـنـد بـه چـرخ انـدر آيـند دولاب وار چـو دولاب بـر خود بگرينـد زار مكن عيب درويش مدهوش مست كه غرق است از آن ميزند پا ودست نداني كه شـوريده حـالان مست چرا بـر فشانند در در رقص دست گشـايـد دري بـر دل از واردات فشـانـد سـر دسـت بـر كائنـات حلالش بود رقص بر يـاد دوست كـه هر آستيـنش جاني در اوست گرفـتـم كـه مـردانه اي در شنـا بـرهنـه توانـي زدن دسـت و پا بكن خرقهﯼ نام و ناموس و زرق كه عاجز بود مرد با جـامه غرق دكتر غني (در ذيل اين اشعار) مي گويد: «اما پاره كردن خرقه و دريدن جامه و پيرهن دريدن و كندن خرقه و دور انداختن خرقه و خرقه از سر به در آوردن كه به حدّ وفور ذكر آن در اشعار صوفيه ديده مي شود و سعدي در دو بيت اخير به آن اشاره كرده است عبارت از اين است كه چون صوفي در حال رقص و غلبهﯼ شور و وجد و آشفتگي و بشوليدگي پشت پا به دنيا و سر دست بر كائنات مي افشانده جامه پاره مي كرده و به طرف نوازندگان و خوانندگان يا در جمع حضار مي انداخته به موجب آداب مخصوصي (مثلاً اگر به به قصد، به طرف خواننده يا نوازنده انداخته شده متعلق به اوست اگر نوازنده يا قوّال صوفي باشد در حكم يكي از افراد مجمع است و اگر اجير باشد حقي ندارد و اگر تبرّعاً بنوازد يا بخواند حق ميبرد) در بين آنها قسمت مي شده و از آثار متبركه به شمار ميرفته كه غالباً در بين مريدان خريد و فروش مي شده است». حجة الاسلام غزالي با اينكه از عرفاي خشك و تنگ مشرب شمرده مي شود در كتاب احياء العلوم جلد دوّم حكم به جواز سماع داده است، حتي براي طبقه اي تأثير خوب سماع را بيش از تأثير قرآن مي شمارد. با وجود همهﯼ اينها چنانكه قبلاً اشاره شد بعضي صوفيه با سماع مخالف بوده و بعضي عرفاء هم جواز آن را مقيّد به قيودي نموده اند از قبيل اينكه بر آيات قرآن سماع و وجد شود نه بر اشعار يا لااقل بر اشعاري كه در آن صحبت از بهشت و دوزخ و مسائل ديني و اذكار و اقوال اولياي دين باشد يا آنكه سماع مجاز است به شرط آنكه افتتاح و اختتام آن با قرائت قرآن باشد. پاورقی ها [36] ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزي بغدادي متوفي در سال 597 در كتاب تلبيس ابليس صفحهﯼ 176 چاپ مصر. [37] صحو در اصطلاح عرفاء هوشياري و بازگشت به احساس بعد از بيخودي است. [38] از كتاب اسرار التوحيد (صفحه 186) نقل شده است. [39] مؤلف مي گويد: روي اين نظر و گفتار در شريعت مقدسه هم كه مقرب بندگان بسوي خداوند متعال است سماع نه تنها بايد مورد مذمت و نهي واقع نشود بلكه بايد مرغوب و مطلوب و مأمور به باشد و حال آنكه از واضحات است كه چنين نيست. [40] مثنوي مي گويد: بس غذاي عاشقان آمد سماع كه در او باشد خيال اجتماع. |