|
مطلب هشتم مي گويند: تصوف و عرفان سه مرحله دارد: شريعت ـ طريقت ـ حقيقت. بعضي گفته اند: شريعت احكام ظاهر و اعمال راجع به تن است، و طريقت آداب باطن و راجع به دل، شريعت آراستن ظاهر است به طاعت و عبادت، طريقت پاكيزه نمودن باطن است به اخلاق پسنديده و دوستي و ياد خدا و روشن ساختن دل به شناختن او، و حقيقت غايت نهائي طريقت و وصول به حق است. و چنانكه سابقاً ذكر شد بايد سالك فقط به دستور شيخ و مرشد در طريقت سلوك نمايد. مي گويم: اين تعريف راجع به طريقت با خارج موافقت ندارد زيرا بعض اعمال اهل طريقت و دستورات پيران طريقت را عمل تن و بدن مي يابيم مثلا اگر سالك طريقت مقيّد به گذاشتن شاري مي گردد و پا پير و مرشد به سالك، دستور چله نشيني در خلوت و عزلت مي دهد، دستور ترك حيواني در مدت مزبور مي دهد، دستور ذكر خاص و با كمّ و كيفيت مخصوص مي دهد، دستور سماع و عشق مجازي مي دهد، دستور دريوزه (گدائي بر در خانه ها) مي دهد[59] همهﯼ اينها اعمال بدن است ولو به زعم خودشان بخواهند به همين اعمال نيز باطن را تصفيه نموده و روح را پرورش بدهند. همچنانكه از طرف ديگر در شريعت، اعمال روحي بيشمار مي يابيم، بلكه به پيروي و عمل به شريعت به تنهائي، همه گونه اخلاق پسنديده و دوستي خدا و ذكر خدا و روشني ضمير براي شناختن خدا حاصل مي شود. منظور اين است كه نه طريقت صوفيه، منحصر در آداب باطني و اخلاقي و قلبي است و نه شريعت، خالي از آداب مزبور است. و براي تقرب به خداوند و حصول كمال هرگز به طريقت سازي در مقابل شريعت نيازي نبوده كه موجب تفرقهﯼ شديد و دسته بنديهاي و خيم بين مسلمين گردد. البته براي تهذيب اخلاق و تربيت ارواح هم مانند ساير امور مربي و معلم لازم است ولي واضح است كه معلم اخلاق را نه تنها تشريفات صوفيانه و عناوين و تشخصات و بخود بستگيها و بلند پروازيها لازم نيست بلكه هرگز اين امور مناسب و سازگار با مقام محترم او نمي باشد. آري مي توان گفت كه نوعاً مشايخ و اقطاب صوفيه داعيه آنان تنها تعليم اخلاق و تربيت روحي به سادگي نبوده است بلكه دعوي هريك اين است كه او به مقام فناء الله رسيده و به خدا واصل گشته و ارتباط با خدا دارد، ولي وقت است، قلب او مورد الهام و وحي الهي است، خاصّه در حال جذبه و خلسه و مكاشفه هرچه شهود كند و هرچه بر قلب او وارد شود همه حق است و هيچ گونه خلاف واقع و اشتباهي ندارد، داراي اجازه است از مشايخ پيش يداً بيد و سينه به سينه تا به امام و پيغمبر منتهي شد، و اوست اينك حكمفرماي حقيقي عالم و داناي اسرار، و اوست تنها كه مي تواند مريدان را در راه خدا سير و سلوك داده تا به خدا برساند و فاني در خدا نمايد پس خدا شوند، همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه او باشد، هميشه حاضر و ناظر احوال قلبي مريد است، مفترض الطاعة و لازم الخدمة و لازم الحفظ است... . اساسي ترين و حساس ترين امر و مهمترين اسرار در اين دعاوي همان مسئلهﯼ وصل و فناء في الله عرفاني است كه مبتني بر وحدت وجود و موجود است و ما كه متحرّي حقيقت هستيم، ناچار از تحقيق اين مسئله مي باشيم چنانكه در آتيه خواهد آمد انشاء الله تعالي. بعض ديگر بزرگان عرفاء و صوفي گفته اند: شريعت همچون شمعي است كه راه را نشان مي دهد و آن عبارت از احكام و دستوراتي است كه رعايت آنها انسان را به طرف كمال مي كشاند پس فائده شريعت راهنمائي است و بس. و راهروي به طرف كمال طريقت است. و نهايت طريقت و غايت سلوك، وصول به حقيقت است. بطور مثال: شريعت، علم طب است كه دواي هر دردي در آن ذكر شده است. و به كار بردن دوا و دستورات و پرهيز كردن به موجب علم طب طريقت است. و رهائي يافتن از آلام و اسقام و وصول به صحت ابدي، حقيقت است.[60] مي توان گفت اين تعريف هم دربارهﯼ طريقت مجرد تعبيري است از بعض بزرگان عرفاء و صوفيه و در واقع طريقت، همان روش تصوف و به كار بستن دستورات ولي مرشد است خواه با شرع موافق باشد يا نباشد چون به عقيدهﯼ صوفي چنانكه اشاره شد مرشد و قطب، خود ارتباط نزديك با خدا دارد، دل او مراكز و مهبط الهام است هرچه بر دل صافي او وارد شود و بكند و بگويد همان حق و بر مريد تسليم به آن فرض است. مي گويند: سلوك طريقت براي اين است كه من و ماي اعتباري از سالك گرفته شود و به مقام فناء في الله و بقاء بالله برسد و شهود كند كه حقيقت هستي، اوست و سالك را از خود وجود و بودي نيست دستور اين است كه «خود را مبين كه رستي» و در اين راه همّت و ثبات قدم لازم است. و بع عبارت ديگر: هدف نهائي طالب و سالك الي الله شهود مطلوب و معشوق و فناء در اوست كه آن حقيقت است و طريقت راهي است كه در طي آن، هستي موهوم سالك از آتش عشق و محبت سوخته و نابود مي گردد. مي گويند: پير طريقت، بتهاي احتمالي سالك را در سير وسلوك و مراحل توحيد درهم مي شكند. پير طريقت، سالكين را از مقامات و احوال مخصوص گذرانده و آنان را صاحبدل و اهل معني و باطن بار مي آورد تا آنكه آنان را به مقام فناء في الله برساند. منازل و مراحل طريقت متنوع و بيشمار است ولي بزرگان صوفيه و عرفاء همه آنها را به چند مرحلهﯼ بزرگ تقسيم نموده و مقامات نام نهاده اند و گويند پس از طي اين مقامات، حالات دروني و تأثرات باطني در سالك پيدا مي شود كه آنها را احوال نامند. پس در فرق بين مقام و حال چنين گفته اند كه: مقامات، امور اكتسابي و اجتهادي و از جملهﯼ اعمال ارادي سالك استدر صورتي كه احوالات از مقولهﯼ انفعالات و تأثرات روحاني و كيفيّات نفساني است كه در تحت اختيار سالك نيست بلكه از جملهﯼ مواهب و الطاف الهي است به قلب سالك. مقامات و احوال سالكين را مشايخ و بزرگان صوفيه به اختلاف زياد ذكر نموده و هريك نيز به نحوي تقسيم كرده و در آن سخن رانده اند. و نيز دربارهﯼ دوام حال و عدم آن، انظار مختلف است: گروهي دوام حال را روا دارند و ممكن شمرند و گروهي روا ندارند، مثلا از جنيد بغدادي نقل است كه گفته: الاحوال كالبروق فان بقيت فحديث النفس. ولي از حارث محاسبي نقل است كه دوام حال را روا دارد و گويد: محبت و شوق و قبض و بسط جمله احوالند اگر دوان آن روا نباشدي نه محب، محب باشدي و نه مشتاق، مشتاق. و تا اين حال بنده را صفت نگردد اسم آن بر بنده واقع نشود. چنانكه در ذكر مقامات و احوال و تقسيم آنها هم، از ابونصر عبدالله بن علي السراج الطوسي متوفي در سنهﯼ 378 معروف به طاووس الفقراء (مصنف كتاب اللمع[61] في التصوف، كه از قديمي ترين كتب تصوف به شمار مي رود) نقل است كه مقامات را هفت مي شمرد بدين قرار: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكل، رضا. و حالات را ده شمرده است: حال مراقبت، حال قرب، حال محبت (عشق)، حال خوف، حال رجاء، حال شوق، حال انس، حال اطمينان، حال مشاهده، حال يقين. و از شيخ فريد الدين عطار نقل است كه در كتاب منطق الطير در مقالهﯼ سي و هشتم مي گويد: مرغي از هدهد كه مرشد و راهبر ساير مرغان بود پرسيد كه چگونگي راه چيست و طول آن چند فرسنگ و مشكلات طريقت به قرار است؟ هدهد در جواب گفت: گفت ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگه است بـاز نايـد در جهان زيـن راه كس نيسـت از فرسنـگ آن آگـاه كـس چون نيامد باز كس زين راه دور چون دهـندت آگهي اي نا صبـور چون بشد آن جايگه گم سر بسر كـي خبر بـازت دهند اي بي خيـر هـست وادي طلـب آغـاز كـار وادي عشق است از آن پس بيكنار پـس سيـم وادي از آن معرفـت هسـت چارم وادي استغـنا صفـت هسـت پنجم وادي توحيد پـاك پس ششم وادي حيـرت صعبـناك هفتـمين وادي فقـر است و فنـاء بعد از ايـن وادي روش نبـود روا در كشش افتي روش گم گرددت گـر بود يك قطـره قلزم گـرددت در اين موضوع در كتب قوم، اقوال و سخنان مفصّل بسيار هست. يكي از شرائط مهم سلوك طريقت ذكر است، ذكر خفي (قلبي) كه به زبان آورده نمي شود و ذكر جلي كه به زبان آورده مي شود و براي آن آداب و شرائط مخصوصي قائلند كه از آن جمله است اجازه مرشد، ديگر توجه كامل به ذكر و در مرحلهﯼ بالاتر، توجه و فكر تام به خود مذكور، و بعضي از فرق صوفيه اذكار دسته جمعي نيز دارند كه گاه با حركات و اوضاع و آهنگهاي مخصوصي انجام مي دهند و گاه رسماً با سماع توأم مي نمايند. مرشد هريك را به ذكر و آداب مخصوصي دستور مي دهد. بالاترين و بهترين اذكار، تهليل است كه جمع بين تفي و اثبات است و به عقيدهﯼ آنان نفي كثرت و غيريّت و اثبات وحدت موجود مي باشد كه از همان مراحل اول، مرشد بسالك تزريق وحدت وجود مي كند و مريد سالك نيز بايد به مجاهده و شدت، اين معني را به نفس و روح خود تلقين بنمايد. و خلاصه دربارهﯼ مراقبت و عدم غفلت و توجه كامل به ذكر و حق و استغراق در ذكر و كيفيات و آداب ذكر و سپس بعض آثار آن، چيزها نوشته اند و مخصوصاً از بعض اكابر و سران صوفيه كه دستورات و روش و عمل آنان مورد احترام و اعتبار همهﯼ اهل سلوك است در باب اهتمام توجه به حق و خلوت و عدم غفلت و رياضت و مداومت به ذكر داستانهاي عجيبي نقل كرده اند كه چند نمونه از آنها بعد از اين نقل مي شود. و ناگفته نماند كه مطلوبيت و اهمّيت ذكر (چه به معناي بياد خدا بودن در نفس و قلب و مراقبت در همهﯼ احوال باشد و يا به ضميمهﯼ اذكار لفظي) در شريعت مقدسه از واضحات است ولي البته اشكال، در كم و كيف ساختگي و شرائط و مقارنات جعلي اهل طريقت است. لاهيجي در (صفحهﯼ 27) شرح گلشن راز مي گويد: «سالكاني كه راه طريقت بقدم سعي پيموده اند و به مقام حقيقت رسيده يقين دانسته اند كه وصول بمنزل مراد بي وسيله نفي و اثبات ميسّر نمي گردد فلهذا مرشدان سالك را اول تلقين ذكر «لا اله الا الله» مي فرمايند تا بكلمه لا، جميع اغيار را كه نمودي دارند نفي نمايد و به كلمهﯼ الا الله اثبات وحدت حقيقي فرمايد، چوتا كثرت بكلي مرتفع نشود وحدت بي مشاركت جلوه گري نمي نمايد، و هيچ مانعي سالك را همچو هستي و پندار خود نيست، و كامل را واجبست كه جهت ارشاد طالبان، بيان موانع راه اله بفرمايد و ازين سبب است بيشتر اولياء اوّل از حجاب هستي پندار خودي با سالكان گفتند و تحذير فرمودند تا مسترشدان از آن اجتناب نمايند». و در (صفحهﯼ 239) ضمن شرحي مي گويد: «يك شرط از شرائط سلوك ذكر است و ذكر ممتاز نزد ارباب قلوب «لا اله الا الله» است زيرا كه قطع منازل اين راه بخطوات نفي و اثبات ميسّر مي شود كه پيوسته به منجل[62] نفي، قطع علائق و عوائق اشجار غيريّت از بستان دل مي كند و بقوت اثبات، نهال توحيد ثبت مي دارد و اين معاني جز در يك كلمهﯼ طيبهﯼ لا اله الا الله يافت نمي شود و هيچ نوع از انواع اذكار و عبادات در ترقي درجات و مقامات معنوي اثر سرعت اين كلمهﯼ طيّبه ندارد». |