مطلب هفتم

نظر و گفتار عرفاء و صوفيه دربارهﯼ ولي

 ولي ـ پير ـ مرشد ـ شيخ ـ راهنماي طريقت: عارف كاملي است كه راه طريقت به نهايت رسانده و واقعيت باطني حاصل نموده و به مقام شهود و فناء في الله و بقاء بالله واصل شده و شايستگي مقام معلّمي و رهبري سالكين الي الله را پيدا نموده است.

1ـ طبقات اولياء:

اكابر صوفيه براي اولياء، طبقات گوناگوني ذكر نموده اند: ابدال ـ اوتاد‌ ـ نقباء ـ نجباء ـ حواريون ـ رجبيون ـ محدثون ـ صديقون ـ ائمة ـ اقطاب و غير ذلك. شرح مفصل اين طبقات در جزء ثاني كتاب فتوحات محيي الدين مذكور است و قسمتي از آن را در مبحث مكاشفه از مطلب دهم كتاب حاضر خواهيم آورد انشاء الله تعالي.

چنانكه صنفي از اولياء به والهان و عقلاء و مجانين موسوم هستند كه شرح اوصاف آنان را نيز از جزء اوّل فتوحات در مبحث مكاشفه نقل خواهيم نمود انشاء الله تعالي.

از كشف المحجوب هجويري نقل است كه در شرح صفت و عدد اولياء مي گويد:‌ «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند و مر يكديگر را نشناسند و جمال حال خود هم ندانند و اندر كل احوال از خود و از خلق مستورند و اخبار بدين مورود است و سخن اولياء بدين ناطق، و مرا خود اندر اين معني خبر عيان گشت، الحمدلله.

اما آنچه اهل حلّ و عقدند و سرهنگان درگاه حق جل جلاله سيصدند كه ايشان را «اخيار» خوانند، و چهل ديگر كه ايشان را «ابدال» خوانند، و هفت ديگر كه مر ايشان را «ابرار» خوانند، و چهاراند كه مر ايشان را «اوتاد» خوانند، و سه ديگرند كه مر ايشان را «نقيب» خوانند، و يكي كه او را «قطب» و «غوث» خوانند، و اين جمله مر يكديگر را بشناسند، و اندر امور به اذن يكديگر محتاج باشند و بدين اخبار مروي ناطق است و اهل سنت بر صحت اين مجتمع».

شماره هاي فوق با آنچه كه محيي الدين در جزء ثاني فتوحات نوشته است در بعض موارد اختلاف دارد.

باري از همهﯼ اولياء برتر و بالاتر در هر زمان قطب است كه او وليّ بسيار كامل پرمايهﯼ معمّا آميزي است كه به مراحل عالي كمال رسيده و خود را محور نظام دنيا و آخرت دانسته و مدّعي شاهي و حكم فرمائي برهمه مي باشد.[49]

دكتر غني (از صفحهﯼ 242 ج2 تاريخ تصوف در اسلام) مي گويد: «به عقيدهﯼ صوفيه¡ اولياء¡ كساني هستند كه مقام قدسي دارند و به خدا نزديكند و نشانهﯼ نزديكي آنها اين است كه قادر بر اعمال فوق الطبيعه هستند يعني كرامات و خوارق عادات دارند[50] اولياء مصداق «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» هستند، هركس به آنها زحمتي برساند مرتكب معصيتي نسبت به خدا شده است، اگر چه براي فرار از اعتراض فقهاء، صوفيه گفته اند كه وحي و الهامي كه به انبياء مي شود با وحي و الهامي كه به اولياء عنايت مي شود فرق دارد، يعني در مورد اولياء درجهﯼ نازل وحي و الهام است، اما در عمل معتقدند كه جنس وحي و الهام يكي است. و آنچه از كتب صوفيه مستفاد مي شود اين است كه: ولي بواسطه ارتباط نزديك به خدا به مقامي مي رسد كه حجاب بين او و عالم غيب مكشوف مي شود و اولياء در حال خلسه و جذبه به مقام نبوّت و اخبار از مغيبات مي رسند.

و شرط لازم وصول به اين مقام نه علم عمق در حكمت الهي است نه متصف بودن به اعمالي كه در نظر خلق و مطابق عرف و عادت و ظاهر شرع پسنديدهﯼ خلق است و نه رياضت و تجرّد و چيزهائي كه مردم حسن خلق مي نامند، خلاصه آنكه ولي ممكن است واجد همهﯼ اين صفات باشد يا فاقد آنها، تنها چيزي كه شرط لازم است جذبه و بيخودي است كه علامات خارجي فناء (و رهائي از تعيّنات شخصي) است، هركه مجذوب حق شد در حال حيات و پس از مرگ از اولياء محسوب است و نشانهﯼ ولايت او قدرت بر اتيان خوارق عادات و كرامات است. غالباً اولياء بå گمنامي زندگي مي كنند و گمنام مي ميرند و به گفتهﯼ هجويري:‌ «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند...» و به عقيدهﯼ صوفيه نظام دنيا متوقف بر اين اولياء است، و سر و بزرگ اولياء قطب و غوث ناميده مي شود، قطب بزرگترين صوفي عهد و حاكم بر اولياء الله است و هر وقت اراده كند در فاصلهﯼ يك چشم به åم زدن جميع اولياء با طيø الارض از اطراف و اكناف دنيا درگرد او مجتمع مي شوند».

ابوالعلا عفيفي در تعليقه اش بر فص ثاني از فصوص الحكم مي گويد (خلاصهﯼ گفتارش اين است): يعتبر ابن عربي الولاية اساس المراتب الروحية كلها فكل رسول ولي و كل نبي ولي و اخص صفات الولي ايّا كان المعرفة الي العلم الباطن الذي يلقي في القلب القاء و لا يكتسب بالعقل عن طريق البرهان، و النبوة و الرسالة تنقطعان لانهما مقيّدتان بالزمان و المكان اما الولاية فلا تنقطع ابدا لان المعرفة الكاملة بالله لاتحدّ بزمان او مكان و هناك فرق آخر و هو ان العلم الشرعي يوحي به الي الرسول علي لسان الملك اما العلم الباطن عند الولي سواء كان رسولا او نبياً او محض ولي فهو ارث يرثه الولي من خاتم الاولياء[51] الذي يرثه بدوره من منبع الفيض الروحي جميعه: روح محمّد او الحقيقة المحمّدية، و خاتم الاولياء وحده من بين ورثة العلم الباطن هو الذي يأخذ علمه مباشرة عن روح محمّد التي يرمز اليها الصوفية عادة باسم القطب، و لا يقصد بالحقيقة المحمّدية او روح محمّد محمّد النبي بل حقيقة القديمة التي تقابل العقل الاول عند افلوطين و (الكلمة) عند المسيحين و التي يقول ابن عربي انها المقصودة في الحديث كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين لا بمعني قدّرلي ان اكون نبياً قبل خلق آدم كما يدل عليه ظاهراً الحديث بل بمعني وجدت حقيقتي او روحي التي هي العقل الالهي قبل او يوجد آدم.

2ـ اعتبار ارشاد ولي در سلوك طريقت:

مي گويند: طريقت و راه خدا را بدون رهبري مرشد نتوان پيمود زيرا راه بسيار پر آفت و خطرناك است پس بدون همرهي و رهبري كسي كه اين راه را تا نهايت و مقصد رفته باشد كه او ولي است نبايد رفت.

                بي پير مرو تو در خرابات           هـر چند سكنـدر زمـاني

پيروزي در اين راه تنها به پيروي از امر و فرمان شخص پير و ولي و مرشد است عمل بر نوشته نتيجه نبخشد. اذكار و اوراد بلكه تمام اعمال بايد به اجازهﯼ شيخ باشد وگرنه يا بكلّي بي تأثير است چنانكه بعضي گفته اند و يا تأثير آن ضعيف بود.

مولوي مي گويد:

پير را بگزين كه بـي پير اين سفر        هست بس پر آفت و خوف و خطر

آن رهـي كه بـارها تو رفتـه اي         بـي قـلا و وز انـدارن آشـفتـه اي

پس رهي را كه نديدستي تو هيچ        هيـن مـرو تنها زرهـبر سـر مپيـچ

گر نباشـد سايهﯼ او بر تو گـول        پـس ترا سرگشته دارد بانگ غـول

غـولت از راه افكنـد اندر گزنـد         از تو داهي تر دريـن ره بـس بدند

از نبـي بـشـنو ضـلال رهـروان         كـه چسان كـرد آن بـليس بـدروان

صد هزاران ساله راه از جاده دور        بـردشان و كـردشان ادبـار و عـور

هـركه او بـي مرشدي در راه شد        او زغـولان گمـره و در چـاه شـد

بـا هـوا و آرزو كم بـاش دوست        چـون يضّلك عن سبيـل الله اوست

ايـن هـوا را نشكـند انـدر جهان        هيـچ چيزي همچو سايـه همـرهان

                                               ***

باز مولوي مي گويد:

سـايهﯼ يـزدان بـود بنـدهﯼ خدا        مردهﯼ ايـن عالـم و زندهﯼ خدا

دامـن او گيـرو رو تـو بيـگمـان         تـا رهـي از آفـت آخــر زمـان

كيـف مـدّالظـل نقـش اوليـاست         كـو دليـل نور خورشيد خداست

انـدر اين وادي مرو بي اين دليل         لا احـب الآفلين گو چون خليل

روز سـايه آفـتـابـي را بـيـاب          دامـن شـه شمس تبريزي بتـاب

ره نداني جانب اين سور وعرس         از ضياء الحق حسام الدين بپرس

                                               ***

و نيز مي گويد:

پـس بـهر دوري وليّـي قائم است       تـا قيـامت آزمـايش دائـم است

هـركه را خوي نـكو باشد بـرست       هركسي كوشيشه دل باشد شكست

پس امـام حي قائم آن ولـي است       خواه از نسل عمر خواه از علي است

مهدي وهادي وي است اي راه جو       هـم نهان و هـم نشسته پيـش رو

او چو نور است و خرد جبـريل او        آن ولـي كــم از او قنـديــل او

وانكه زين قنديل كم مشكوة ماست       نـور را در مرتبـت ترتيـبهاسـت

زانكه هفصد پرده دارد نـور حـق         پـرده هاي نـوردان چندين طبـق

از پـس هر پرده قومـي را مقـام          صف صفند اين پرده هاشان تا امام

                                               ***

خواجه حافظ مي گويد:

     من بسر منزل عنقانه بخود بـردم را         قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

                                               ***

     قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن     ظلمات است بترس از خطر گمراهي

                                               ***

     گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهي    كه در اين مرحله بسيار بود گمراهي

                                               ***

     مـگر خضـر مبـارك پـي توانـد           كه ايـن تنـها بـدان تنـها رسـانـد

3ـ استجابت دعاء ولي:

مي گويند: ولي در پيشگاه خدا مستجاب الدعوه است:

مولوي مي گويد:

      كان دعاي شيخ ني چون هر دعاست      فان است و گفت او گفت خداست

     چـون خدا از خود سؤال وكـد كنـد       پس دعاي خويش را چون رد كند

4ـ سر سپردن و تسليم كامل مريد سالك به ولي:

مي گويند: سالك بايد اعمال مرشد را اعمال خدائي بداند و هرچه از او صادر مي شود بدون چون و چرا بجا و صواب شمرد دست ارادت و بيعت به او بدهد و در مقام دستورات و ارشادات و اوامر او تسليم محض و سر سپرده باشد و چشم بسته مطيع او گردد و بدون چون چرا اوامر او را امتثال نمايد.

حافظ مي گويد:

      بمي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

كه سالك بيخبر نبود زراه و رسم منزلها

شيخ عطار در جلد دوم تذكرة الاولياء در ذكر شيخ ابوبكر شبلي كه از كبار و اجلّه مشايخ بوده مي نويسد: «به مجلس خير نساج شد (يعني شبلي در بدو سلوك) و واقعه بدو فر آمد خير او را نزديك جنيد فرستاد پس شبلي پيش جنيد آمد و گفت: گوهر آشنائي بر تو نشان مي دهند يا ببش يا بفروش. جنيد گفت: اگر بفروشم تو را بهاء آن نبو و اگر ببخشم آسان بدست آورده باشي قدرش نداني همچون من قدم از فرق ساز و خود را در اين دريا درانداز تا به صبر و انتظار گوهرت بدست آيد. پس شبلي گفت: اكنون چه كنم؟ گفت: برو يك سال كبريت فروشي كن (با اينكه قبلا از طرف خليفه بغداد، امير دماوند بوده)، چنان كرد چون يك سال برآمد، گفت: درين كار شهرتي و تجارتي درست بردي و يكسال در يوزه كن چنانكه به چيزي ديگر مشغول نگردي، چنان كرد تا سر سال را كه در همه بغداد بگشت و كس او را چيزي نداد باز آمد و با جنيد گفت، او گفت: اكنون قيمت خود بدان كه تو مر خلق را هيچ نيرزي دل در ايشان مبندو ايشان را به هيچ بر مگير، آنگاه گفت: تو روزي چند حاجب بوده اي و روزي چند اميري كرده بدان ولايت رو و از ايشان بحلي بخواه. بيامد و به يك يك خانه در رفت تا همه بگرديد يك مظلمه ماندش خداوند او را نيافت تا گفت: به نيت آن صد هزار درم باز دادم هنوز دلم قرار نمي گرفت، چهار سال در دين روزگار شد پس به جنيد باز آمد، و گفت: هنوز در تو چيزي از جاه مانده است برو و يكسال ديگر گدائي كن. گفت: هر روز گدائي مي كردم و بدو ميبردم او آن همه به درويشان ميداد و شب مرا گرسنه همي داشت چون سالي برآمد، گفت: اكنون ترا به صحبت راه دهم ليكن به يك شرط كه خادم اصحاب تو باشي. پس يكسال اصحاب را خدمت كردم تا مرا گفت: يا ابابكر! اكنون حال نفس تو بنزديك تو چيست؟ گفتم: من كمترين خلق خداي مي بينم خود را، جنيد گفت: اكنون ايمانت درست شد».

در احوال ملاي رومي كه دست ارادن به شمس تبريزي داده است نوشته اند: روزي شمس از ملاي رومي، شاهد (معشوقه) خواست ملا دست عيال خود را گرفته به خدمت شمس آورد، سپس امرد خواست ملا دست فرزند خود را گرفته به خدمتش آورد، بعد شراب خواست ملا بمحلّه يهوديها رفته و ظرفي شراي گرفته به خدمت شمس آورد، شمس بدو گفت: كسيكه صهباي حقيقت نوشيده است او را اين صهبا چه كار اين امر براي امتحان و آزمايش تو از مقام سعهﯼ صدرت و مقام تسلميت بوده است.

5ـ‌ عدم اشتراط علوم ظاهري دربارهﯼ اولياء صوفيه:

مي گويند: دربارهﯼ ولي، داشتن هيچ گونه علوم اكتسابي و ظاهري شرط نيست همان صفاي قلب و شور و عشق و پيمودن مراحل مقامات و احوال طريقت و رسيدن به مرتبهﯼ شهود و كشف و فناء او را كافي است و به عبارت ديگر علوم ذوقي و كشفي امتياز صاحبدلان است نه علوم كسبي و درسي و لذا نقل مي كنند كه بسياري از اولياي صوفيه در علوم اكتسابي از عوام بوده و با كتاب و دفتر هرگز سر و كاري نداشته اند ولي با داشتن صفاي قلب و شور و حرارت و ذوق و شوق وافر و قوّت نفس و كشف و شهود، دانشمندان بزرگي را مجذوب و پيرو افكار خود ساخته اند.

گويند: شمس تبريزي از اهل علم نبوده و در روش و گفتار بسيار خشن و تلخ بوده با وجود اين ملائي چون جلال الدين رومي را شيفته و دلباختهﯼ خود ساخته بود به حدّي كه او را مظهر تام و كامل خدا مي شمرد و گوئي به مقام پرستش به او ارادت مي ورزد و ديوان ملاي رومي كه معروف به كليات شمس تبريزي است پر از مدح و ستايش شمس است و براي نمونه غزل ذيل نقل مي شود:

پير مـن و مراد من درد مـن و دواي من     

فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداي من

زتو بحق رسيده ام اي حق حق گذار من    

شكـر تـرا ستـاده ام شمس من و خداي من

مات شوم زعشق تو زانكه شه و عالمي      

تا تـو مـرا نـظر كني شمس و من خداي من

محو شوم به پيش تو تا كه اثر نمانـدم       

شـرط ادب چنين بود شمس من و خداي من

شهپـر جبـرئيل را طاقت آن كجـا بود       

كز تو نشان دهد مرا شمس و من و خداي من

حاتم طي كجا كه تا بوسه دهد ركاب را    

وقت سخا وبخشش است شمس من وخداي من

عيسي مرده زنده كن ديد فناي خويشتن     

زنـدهﯼ جاودان تـوئي شمس من و خداي من

ابر بيـا و آب زن مشرق و مغـرب جهان     

صـور بـدم كه مـيرسد شمس من و خداي من

حور قصور را بگورخت برون بر از بهشت  

تـخت بنـه كـه مـيرسد شمس من و خداي من

كعبهﯼ من كنشت من دوزخ من بهشت من  

مونـس روزگـار مـن شمس من و خداي من

برق اگر هزار سال چرخ زند بشرق و غرب  

از تو نشـان كـي آورد شمس من و خداي من

نعرهﯼ هاي و هوي من از در روم تابه بلخ   

اصـل كجا خـطا كنـد شمس من و خداي من

از در مصر تا بچين گفته و هاي و هوي من  

گفتهﯼ شمس دين بخوان شمس من و خداي من

و نيز در كتاب مثنوي با تجليل و تكريم، شمس را ياد مي كند.

و همچنين شيخ صلاح الدين زركوب قونوي كه از اجلّه اصحاب ملاي رومي بوده و از طرف او مقام شيخي و پيشوائي داشته و خليفهﯼ او بوده مردي امّي و عامي و يكي از پيشه وران ساده بوده است حتي مطابق موازين لغت، درست و صحيح سخن نميرانده است[52] با اين حال دانشمندي چون جلال الدين رومي نسبت به او كمال عشق و علاقه را داشته و دربارهﯼ خلافت او گفته است:

نيست در آخر زمان فرياد رس      جز صلاح الدين صلاح الدين و بس

گـر ز سـرّ سـرّ او دانـسته اي     دم فـروكـش تـا نـدانـد هـيچـكس

تا آخر ابيات و در موقع بيماري او گفته:

رنج تن دور از تو اي تو راحت جانهاي ما     چشم بد دور از تو اي تو ديدهﯼ بيناي ما

صحت تو صحت جان و جهان است اي قمر    صحت جسم تـو بادا اي قـمر سيـماي ما

عافيت بادا تنـت را اي تن تو جان صفـت      كـم مبـادا سايـهﯼ لطف تـو از بالاي ما

گلشن رخسار تـو سـر سبـز بادا تـا ابـد       كان چرا گاه دلست و سبزهﯼ صحراي ما

رنـج تـو بـر جان مـا بادا مبـادا بر تنـت      تا بود آن رنج تو چون عقل جان آراي ما

ولي حق متعال مصلحت نديد كه پيش بيني و آرمان جلال الدين رومي را در خلافت صلاح الدين در آخر زمان تحقق بخشد و همچنين دعاي او را در عافيت از بيماري مزبور اجابت فرمايد لذا صلاح الدين در حيات خود جلال الدين بهمان بيماري درگذشت و جلال الدين در مرثيهﯼ او هم ابياتي سروده است.

6ـ كرامت اولياء صوفيه:

اكثر صوفيه براي اولياء كرامت قائلند، و كرامت امر خارق عادتي است كه از ولي صادر مي شود.

دكتر غني (در صفحهﯼ 263 جلد دوم تاريخ تصوف در اسلام) مي گويد: «اكثر صوفيه معتقدند كه كرامت فقط در حال خلسه و بيخودي ولي صادر مي شود به اين معني كه ولي به صدور كرامت مستشعر نيست بلكه در آن حال كاملاً تحت ارادهﯼ الهي و بكلي از خود بيخبر است و هيچ گونه تعيّني و شخصيتي ندارد، خلاصه در موقع صدور كرامت، شخص ولي از ميان برخاسته و در خدا محو شده است و هركه در آن حال با او مخالفت كند با خدا مخالفت كرده زيرا كه در آن حال خدا از لبان او حرف مي زند و با دست او كار مي كند».

(و در صفحهﯼ 260 و 261) مي گويد:

«صوفيان قرنهاي اوّل اهميت بسياري به معجزات و كرامات نمي داده اند ولي بعدها كه پرستش اولياء ر بين اهل سلوك شايع شد موضوع كرامات اهميت يافت و براي آشنا شدن به اين موضوع بايد بكتب صوفيه و تراجم احوال عرفاء مراجعه كرد و با كمال تعجب ديد كه اين جماعت با چه سهولتي هر امر غريب و عجيبي را پذيرفته و با چه آساني پشت پا به هر منطق و استدلال و عقل و حسي زده اند هرچه از دوره هاي اول تصوف دورتر مي شويم موضوع شيوع كرامات را بيشتر مي بينيم در حاليكه چنانكه گفته شد صوفيان قديم توجه بسياري به آن داشته اند.

سپس براي شاهد، گفته هائي نقل مي كند كه ما بعض آنها را از پاروقي متن كتاب او اينجا مي آوريم:

قشيري[53] مي گويد كه: هرگاه هيچ كرامتي از ولي صار نشود خللي بولايت او نمي رساند در حاليكه صدور معجزه از نبي واجب است.

از بايزيد بسطامي روايت شده كه گفته است: در بدايت احوال، خداوند آيات و كراماتي بمن نشان مي داد ولي من به آيات و كرامات توجهي نداشتم چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت خود را به من نمود.

وقتي به بايزيد گفتند كه: فلان شخص در يك شب به مكه مي رود. گفت: شيطان هر در يك لحظه از مشرق به مغرب مي رود.

و نيز به او گفتند كه: فلان بر آب مي رود. گفت: ماهي در آب و مرغ در هوا عجيبتر از آن بجا مي آورد.

و نيز بايزيد گفته: «اگر ببينيد مردي سجّاده بر آب گسترده و در هوا مربع نشسته تا اعمال او را در اوامر و نواهي نبينيد فريب نخوريد».

جنيد بغدادي گفته: (زلّت عارف، ميل است از كريم به كرامت».

ابوعلي جوزجاني[54] گفته: «صاحب استقامت باش نه صاحب كرامت كه نفس تو كرامت خواهد و خداي استقامت».

سهل بن عبدالله التستري[55] نقل است: كه او بر آب برفتي و قدمش تر نشدي، يكي گفت: قومي گويند تو بر سر آب ميروي. گفت: مؤذّن اين مسجد را بپرس كه او مردي راستگوي است. گفت: پرسيدم، مؤذّن گفت: من آن نديدم ليكن در اين روزها در حوضي درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد كه اگر من نبودمي در آنجا بمردي.

ابوجعفر محمّد بن علي نسوي معروف به محمّد عليان از اصحاب و معاصرين ابوعثمان حيري[56] نيشابوري گفته: «هركه به اختيار و خواست خود اظهار كرامت ميكند وي مدعي است و هركه بي خواست وي بر وي كرامتي ظاهر مي شود ولي ولي است».[57]

باز دكتر غني (در ص 262 كتاب تاريخ مزبور) مي گويد: «حاصل آنكه بزرگان صوفيه داراي اين قبيل نظرها بوده اند ولي پيروان مخصوصاً در زمانهاي بعد راه افراط و مبالغه پيموده و هزاران كرامات و خوارق عادات به اولياء نسبت داده اند. (تا اينكه خلاصه مي گويد) و به هر اندازه كه از عهد ولي و مرشد دورتر شده اند برساز و برگ آن افزوده اند تا به جائي رسيده كه مجلّدات بسياري در اين زمينه به وجود آمده است».

اينك چند فقره از كرامات و خوارق عاداتي كه به اولياء صوفيه نسبت داده شده است از جلد اول تذكرة الاولياء براي نمونه مي آوريم: نقل است كه وقتي ربعهﯼ عدويه به مكه مي رفت در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او آمد، رابعه گفت: مرا رب البيت مي بايد، بيت چه كنم.

نقل است سهل بن عبدالله تستري (كه از كبار صوفيه بوده) گفته : مردي از ابدال بر من رسيد و با او صحبت كردم و از من مسائل مي پرسيد از حقيقت و من جواب مي گفتم تا وقتي كه نماز بامداد بگزارد و به زير آب فروشدي و به زير آب نشستي تا وقت زوال چون اخي ابراهيم بانگ نماز كردي او از زير آب بيرون آمدي يك سر موي بر وي تر نشده بودي و نماز پيشين گزاردي پس به زير آب در شدي و از آن آب جز به وقت نماز بيرون نيامدي مدتي با من بودهم بدين صفت كه البته هيچ نخورد و با هيچ كس ننشست تا وقتي كه برفت.

نقل است از ابراهيم ادهم كه روزي بر لب دجله نشسته بود و خرقهﯼ ژندهﯼ خود، پاره مي دوخت سوزنش در دريا افتاد كسي از او پرسيد كه: ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي؟ اشاره كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد هزار ماهي از دريا بر آمد كه هريك سوزني زرّين به دهان گرفته، ابراهيم گفت: سوزن خويش خواهم، ماهيكي ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته، ابراهيم گفت: كمترين چيزي كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني.

روزي از فتح موصلي از صدق پرسيدند دست در كورهﯼ آهنگري كرد پارهﯼ آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد و گفت: صدق اين است.

دربارهﯼ بايزيد بسطامي نقل است كه: روزي يكي در آمد و از حيا مسئله پرسيد شيخ جواب داد آن كس آب شد مردي در آمد آبي زرد ديد ايستاد، گفت: يا شيخ! اين چيست؟ گفت: يكي از در در آمد و سؤالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.

7ـ نظر مؤلف دربارهﯼ كرامت:

مؤلف مي گويد: خلاصه، در انواع صحبتهاي راجع به كرامات اولياء صوفيه كه تأمل دقيق شود بر هر شخص بيدار منصف واضح مي گردد كه آنچه دربارهﯼ آنان به عنوان كرامت وقوع بعض آنها مي گوئيم (چنانكه در پاورقي صفحهﯼ قبل گذشت) مجرّد صدور امر خارق عادت، دليل بر حقّانيت و ولايت و تقرّب شخص نزد خداي متعال نمي باشد همچنانكه جوكيهاي هند در راه باطل و اثر رياضتهاي باطلهﯼ خود موفق به امور عجيب و غريبي مي گردند.

براي تأييد، قضيه اي نقل مي شود و سپس براي بيان سرّ اين مطلب به ذكر آياتي مي پردازيم.

صاحب كتاب قصص العلماء مي نويسد: كه عمّ ايشان آخوند ملا عبدالمطلب رحمة الله گويد: كه به زيارت امام ثامنu مشرف شدم و چندي در آن بلدهﯼ مباركه اقامت داشتم پس درويشي كه معروف به طي الارض بود پيدا شد و من با آن درويش رفاقت انداختم از آن پس از او خواهش نموده كه طي الارض را به من تعليم كن، گفت: تو قابل نيستي. پس از اصرار بسيار، گفت: اكنون كه طالب آني و خود را قابل آن ميداني پس دو شرط را با تو مي گويم عمل كن، از آن پس به تو طي الارض را تعليم مي نمايم، شرط اوّل اينكه اين امامي كه مدفون در اين مرقد است بايد امام نداني، دوم اينكه تا يك هفته نمازهاي يوميه را بايد ترك كني. گفتم: چنين كنم، پس آن درويش رفت و وقت نماز در رسيد با خود گفتم كه: امام را (امام) دانستن امر باطني است و آن درويش را خير از باطن من نيست در ظاهر مي گويم كه او امام نيست و در باطن اعتقاد به امامت آن بزرگوار دارم و اما نماز پس درِ خانه را مي بندم و وضو مي گيرم و نماز مي كنم و به درويش مي گويم كه من نماز نكرده ام، پس درِ خانه را بستم و وضو ساختم و به نماز ايستادم ناگاه ديدم درويش در نزد من حاضر شد به من گفت: كه من به تو گفتم كه تو قابل نيستي پس برفت و او را ديگر نديدم.

8ـ سرّ موفّقيت اوليائ صوفيه:

و اما سرّ موفّقيت كليه كساني را كه در راه باطل و ضلالت (گرچه از روي تقصير و عناد و لجاج) هستند و با وجود اين در نتيجهﯼ رياضتهائي مصدر امور خارق العاده مي شوند[58] و يا در نتيجهﯼ سعي و كوشش ديگر به امور مهم عجيب دنيوي از اكتشافات و اختراعات موفق مي گردند از آيات ديل مي توان استفاده نمود:

من كان يريد العاجلة عجّلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموماً مدحوراً و من اراد الآخرة و سعي لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا كلا نمدّ هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا. (بني اسرائيل آيهﯼ 19 و 20).

من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم و هم فيها لا يبخصون اولئك الذين ليس لهم في الآخرة الا النار و حبط ماصنعوا فيها و باطل ما كانوا يعملون (سورهﯼ هود ـ آيهﯼ 17 و 18).

من كان يريد حرث الآخرة نزدله في حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ماله في الآخرة من نصيب. (الشوري ـ آيهﯼ 19).

و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها و من يرد ثواب الآخرة نؤته منها (سورهﯼ آل عمران ـ آيهﯼ 139).

آري از آيات فوق معلوم مي شود كه خداوند متعال به مقتضاي حكمتش هيچ رياضت و سعي و كوششي را از هركس بشد در راه حق يا باطل و به هر منظور و هدف دنيوي و يا اخروي باشد بكلي بي نتيجه و ثمره نخواهد گذاشت.

       

پاورقی ها


.[49] مؤلف مي گويد: عمده و تمام ملاك برجستگي و عظمت و امتياز ولي از ساير مردم همان رسيدن به مقام فناء و پيوستگي او است به خدا براساس وحدت موجود تصوف و عرفان و بحث ما در مسئلهﯼ وحدت بعد از اين خواهد آمد انشاء‌ الله تعالي.

[50] مؤلف مي گويد: بحث ما در كرامت اولياء صوفيه چند صفحه بعد از اين خواهد آمد انشاء الله تعالي.

[51] مؤلف مي گويد: بيان مراد ابن عربي از شخص خاتم الاولياء در مبحث مكاشفه خواهد آمد انشاء الله تعالي.

[52] نقل است روزي جلال الدين رومي فرمود آن «قلف» را وريد و در وقتي ديگر گفته بود كه فلاني «مفتلا» شده است بوالفضولي گفته باشد كه «قفل بايستي گفتن و درست آن است كه «مبتلا» گويند، فرمود كه آن چنان است كه گفتي اما جهت رعايت خاطر عزيزي چنان گفتم كه روزي صلاح الدين «مفتلا» گفته بود و «قلف» فرموده و راست آن است كه او فته چه اغلب اسماء و لغات، موضوعات مردم است در هر زماني از مبدء فطرت.

مؤلف مي گويد: مدرك اكثر منقولات در دو صفحهﯼ اخير، كتاب تاريخ تصوف در اسلام تأليف دكتر غني (صفحات 528 و 529 و 530 ج2) مي باشد.

[53] قشيري منسوب به قشير بر وزن زبير.

[54] جوزاني بضم اول و سكون دوم و سوم.

[55] التستري منسوب به تستر بضم تاء و سكون سين و فتح تاي دوم معرب شوشتر.

[56] حيري منسوب به حيره به كسر حاء‌ و سكون ياء محلتي در نيشابور بوده است (راهنماي دانشوران).

[57] مؤلف مي گويد: مجموع اين قبيل گفته هاي بعض اولياء‌صوفيه ناطق و شاهد است بر اينكه مجرد صدور امر خارق عادت بر حقانيت و ولايت و مقرب بودن شخص نزد خداي متعل دليل نخواهد شد و در صفحات بعد نيز شرحي در اين خصوص خواهد آمد.

[58] پوشيده نماند بعضي امور چون القاء فكر و صورت در ذهن مريد، تصرف در ارادهﯼ او، قرائت افكار، معالجهﯼ بعضي كسالتها از راه عقيده و ايمان و تلقين، اگر از جانب مرشدان و مشايخ تحقق يابد مطابق با اصول و قواعدي است كه در علم النفس و معرفت الروح براي اهلش محرز و مسلم است و خارج از قوانين و قواعد طبيعي روحي نيست و آنها را نمي توان در عداد كرامات شمرد آري تنها عوام آنها را خوارق عادات و كرامات تلقي مي كنند.