|
سبزواري در (صفحهﯼ 47) اسرار الحكم مي نويسد: داد جارويي بدستم آن نگار گفت از اين دريا برانگيز آن غبار مراد بجاروب لاي نافيه است در لا اله الا الله و نگار، اهل الذكر كه به طلاّب حق ذكر مي دهند شرط است كه از درياي وجود بلا تشبيه، غبار امكان را برويد كه امكان، لا ضرورت است و موصوفش مهيات و تعينات كه عدمي اندو مباد كه به وجودي بماهو وجود برزند كه وجود از صقع وجوب است.[1] مؤلف مي گويد: بايد از مشايخ طريقت پرسيد كه سالك عامي در ابتداي امر از چه راه و به چه دليل بايد به توحيد عرفاني صوفيه معتقد شود و آن را معني كلمهﯼ لا اله الا الله نيز داند و به وسيلهﯼ مداومت اين ذكر، همين معني از توحيد را به قلب و روح خود تلقين بنمايد تا به عقيدهﯼ آنان بعدها به مقام كشف و شهود آن برسد (ويا به بيان ديگر: تا روزي اين معني براي او به يك صورت خيالي و روحي مجسم شود) پيداست كه در اين مورد جز تقليد كور كورانه از گفتار مرشد در معني توحيد، راه ديگري نيست. دكتر غني در (صفحهﯼ 358) جلد دوم تاريخ تصوف در اسلام مي نويسد: «صوفيه به موضوع ذكر اهميت بسيار داده اند و شروط بسياري قائل شده اند، از جملهﯼ شروط ذكر صوفيه آن است كه ذاكر با تلفظ ذكر مثلاً كلمهﯼ (الله) يا (حق) يا (هو) و يا جملهﯼ (سبحان الله) و يا (لا اله الا الله) و امثال آن[2] جميع قواي روحي خود را متوجه آن كلمه يا آن جمله بدارد بطوريكه هرچه غير آنست فراموش كند به اين معني كه كلمه يا جمله اي را كه موضوع ذكر است در مركز دائره شعور قرار داده به تمامه متوجه به آن شود و همه چيز ديگر را فراموش كند نه چيزي بشنود و نه چيزي به بيند و نه حس كند و نه ادراك نمايد چنين ذكري را صوفي بر نمازهاي پنجگانه ترجيح مي دهد و معتقد است كه ذكر با كيفيت مذكور بيشتر او را به خدا نزديك مي سازد تا نماز و ساير فرائض». و (در صفحهﯼ 360 بطور خلاصه و حاصل كلمات) از غزالي نقل مي كند: سالك بايد قلب خود را به حالي درآورد كه در آن حال وجود و عدم دنيا براي او يكسان باشد، بعد تنها در گوشه اي بنشيند و از فرائض شرعي فقط آنهائي را بجا آورد كه ضروري است و مراقب باشد كه جز خدا هيچ چيز در فكر و ذهن او نباشد، بعد در آن حال تنهائي و مراقبه بدون انقطاع به زبان گويد «الله» «الله» بالاخره به جائي خواهد رسيد كه زبان از حركت باز خواهد ماند، ولي در مقام توجه و استغراق به حالي باشد كه گوئي كلمهﯼ «الله» از زبان او جاري است، اين حال را دوام بدهد تا زبان بكلي از كار بيفتد و احساس كند كه قلبش مشغول به ذكر «الله» است آنگاه بكوشد تا آنكه شكل كلمهﯼ «الله» يعني حروف و شكل آن در قلبش نقش بندد همچنان به ذكر ادامه دهد تا آنكه شكل و حروف كلمهﯼ «الله» از قلبش زائل شود و فقط فكر «الله» در قلب باقي بماند يعني چنان احساس كند كه مفهوم كلمهﯼ «الله» در قلب چنان جايگزين شد كه از آن جداشدني نيست، تا اينجا مجاهده و اراده و ميل سالك مؤثر است ولي جلب عنايت خداوند به اراده و ميل او نيست زيرا خداوند مصداق «يختص برحمته من يشاء» است و در مقام او اسباب و علل از ميان برداشته شده و عنايات او عطاي محض است تنها چيزي كه مي توان گفت اين است كه سالك با مجاهده و طلب خود را بفضل و عطاي آسماني عرضه داشته است. در تذكرة الاولياء باب بيست و هشتم در حال سهل بن عبدالله تستري نوشته: نقل است كه مريدي را گفت جهد كن تا همه روز گوئي الله الله ان مرد مي گفت تا بر آن خوي كرد گفت اكنون شبها بر آن پيوند كن چنان كرد تا چنان شد كه اگر خود را به جاي خواب ديدي همان الله مي گفتي در خواب تا او را گفتند از اين باز گرد و يادداشت مشغول شو تا چنان شد كه كه همه روزگارش مستغرق آن شد وقتي در خانه بود چوبي از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشكست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نفش الله الله پديد آمد. و در باب هفتاد و پنجم در حالات شبلي مي نويسد: نقل است كه يكبار به سنگ پاي او بشكستند هر قطرهﯼ خون كه از وي برزمين مي چكيد نقش الله ميشد. و أيضاً مي نويسد: نقل است كه شبلي يكبار در خلوت بود كسي در بِزَد گفت در آي اي كسي كه اگر هم ابوبكر صديقي و در نيائي دوستر دارم و گفت عمري است تا مي خواهم كه با خداوند خويش خلوتي دارم كه شبلي در آن خلوت در ميانه نبود.[3] و أيضاً مي نويسد: نقل است كه شبلي باوّل، كه مجاهده بر دست گرفت سالهاي دراز شب نمك در چشم كشيد تا در خواب نشود و گويند كه هفت من نمك در چشم كرده بود و مي گفت كه حق تعالي بر من اطلاع كرد و گفت هركه بخسبد غافل بود و غافل محجوب بود.[4] و مي نويسد: يك روز شيخ جنيد به نزديك شبلي آمد او را ديد كه بمنقاش گوشت ابروي خويش باز مي كند گفت اين چرا مي كني گفت حقيقت ظاهر شده است طاقت نمي دارم و مي گويم بود كه لحظه اي با خويشم دهند. و مي نويسد: نقل است كه شبلي سردابه اي داشتي در آنجا همي شدي و آغوشي چوب با خود بردي و هرگاه كه غفلتي بدل او در آمدي خويشتن بدان چوب همي زدي و گاه بودي كه همه چوبها بشكستي دست و پاي خود را بر ديوار همي زدي.[5] و مي نويسد: نقل است كه وقتي شبلي را ديدند پارهﯼ آتش بر كف نهاده مي دويد گفتند تا كجا؟ گفت: مي دوم تا آتش در كعبه زنم تا خلق با خداي كعبه پردازند.[6] و يك روز چوبي در دست داشت و هر دو سر آتش درگرفته، گفتند: چه خواهي كرد؟ گفت: مي روم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزانم و به يك سر بهشت را تا خلق را پرواي خدا پديد آيد.[7] و مي نويسد: نقل است كه يكبار شبلي چند شبانه روز در زير درختي رقص مي كرد و مي گفت: هوهو، گفتند: اين چه حالت است؟ گفت: اين فاخته بر اين درخت مي گويد: كوكو من نيز موافقت او را مي گويم: هوهو. و چنين گويند: تا شبلي خاموش نشد فاخته خاموش نشد. و در باب نود و پنجم تذكرة الأولياء در حالات ابوسعيد ابوالخير مي نويسد: نقل است كه شيخ ابوسعيد گفت: پنج سال، پيش امام قفال تحصيل كردم چنانكه همه شب در كار بودمي و همه روز در تكرار تا يكبار بدرس آمدم چشمها سرخ كرده قفال گفت: بنگريد تا اين جوان شبانه در چه كار است و گمان بدبردي پس نشسته گوش داشتم، خود را نگو نسار كرده بودم و در چاهي ذكر مي گفتم و از چشم من خون مي افتاد (وشرحي از جريان حالات و پيش آمدهاي خود ذكر مي كند) تا اينكه مي گويد: (پير ابولفضل حسن بمن گفت:) برخيز و خلوت طلب كن، به مهنه (ميهنه) آمدم و سي سال در آمدي كنجي بنشستم پنبه بر گوش نهادم و مي گفتم الله الله هرگاه كه خواب يا غفلتي در آمدي سياهي با حربهﯼ آتشين از پيش محراب پديد آمدي با هيبتي بانگ بر من زدي گفتي قل الله[8] تا همه ذرّه هاي من بانگ در گرفت كه الله الله. نقل است كه درين مدت يكي پيراهن داشت هروقت كه بدريدي پاره اي بروي دوختي تا بيست من شده بود. و أيضاً مي نويسد: نقل است كه پدر شيخ گفت ابوسعيد شبها مخفيانه از خانه خارج مي شد[9] و وقت صبح درآمدي آهسته به جامهﯼ خواب رفتي و بر وي ظاهر نمي كردم آخر شبي او را گوش داشتم چندانكه مي رفت من بر اثر مي رفتم تا به رباطي رسيدم و در مسجد شد و در فراز كرد چوبي در پس در نهاد از بيرون نگاه مي كردم، در گوشهﯼ آن مسجد در نماز ايستاد چون از نماز فارغ شد چاهي بود رسني برپاي خود بست و چوب بر سر چاه نهاد و خويشتن را بياويخت و قرآن را ابتدا كرد تا سحر ختم تمام كرده بود، آنگاه برآمد و در رباط به وضو كردن مشغول شد، من به خانه باز آمدم و برقرار خود بخفتم تا او در آمد چنانكه هرشب سر باز نهاد، پس من برخاستم و خود را از او دور داشتم و چندانكه معهود بود او را بيدار كردم و به جماعت رفتم، بعد از آن چند شب گوش داشتم همچنان مي كرد چندانكه توانستي در خدمت درويشان قيام نمودي و در يوزه[10] كردي از جهت ايشان و با ايشان صحبت داشتي. و مي نويسد: نقل است كه رياضت شيخ سخت بود چنانكه آن وقت كه نكاح كرده بود و فرزندان پديد آمده هم در كار بود تا به حدي كه گفت آنچه ما را ميبايست كه حجاب بكلي مرتفع گردد و بت بكلي برخيزد حاصل نمي شد، شبي با جماعت خانه شدم و مادر ابوطاهر را گفتم تا پاي من به رشتهﯼ محكم باز بست و مرا سرنگون كرد و خود برفت و در ببست و من قرآن مي خواندم و گفتم ختم كنم كه همچنان نگونسار آخر خون بروي من افتاد و بيم بود چشم مرا آفتي رسد گفتم سود نخواهد داشت همچنين خواهم بود ما را از اين حديث مي بايد خواه چشم باش خواش مباش و خون از چشم بر زمين چكيد و از قرآن به فسيكفيكهم الله رسيده بودم در حال اين حديث فرو آمد و مقصود حاصل شد. و مي نويسد: نقل است كه يك روز زير درختي بيد فرود آمده بود و خيمه زده و كنيزكي ترك پايش مي ماليد و قدحي شربت بر بالينش نهاده و مريدي پوستيني پوشيده بود و در آفتاب گرم ايستاده و از گرما استخوان مريد شكسته مي شد و عرق از وي مي ريخت تا طاقتش برسيد بر خاطرش بگذشت كه خدايا او بنده و چنين در عزّ و ناز و من بنده و چنين مضطرّ و بيچاره و عاجز شيخ در حال بدانست و گفت اي جوانمرد اين درخت كه تو مي بيني هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار از اين درخت در آويخته، و مريدان را چنين تربيت مي كرد.[11]
مطلب نهم گفتار عرفاء و صوفيه دربارهﯼ فناء
صوفيه را يك فناء در مرشد قطب است، ديگر فناء في الله. اما فناء در مرشد و قطب، در ضمن سير و سلوك حاصل شود به اينكه مرشد مريد را به مراقبت تام و توجه كامل در حين ذكر دستور مي دهد تا بكوشد كه همهﯼ قواي فكري خود را در همان ذكر يا در شخص مرشد جمع و متمركز نمايد، به قسمي كه جز او نبيند و احساس نكند تا به جائي برسد كه مرشد را مانند ملك حافظ با خود داند و بلكه او را در همهﯼ خلق و همهﯼ اشياء حاضر و ناظر ببيند پس به مقام فناي در مرشد برسد و چون اين تمرين حاصل شد و روح مريد به مرشد اتصال يافت، همين تمرين را با مراقبت تام تحت رهنمائي مرشد نسبت به قطب سر سلسله بجا بياورد تا به مقام فناي در قطب برسد و بالاخره به شرح آتيه به مقام فناء في الله نائل شود. و اما فناء في الله به معاني مختلفه ممكن است اطلاق شود كه از آن جمله است: يكي تغيير حال روحي سالك به خاموش كردن و ميراندن جميع هوسهاي نفساني و ميلها در خود و از بين بردن و فاني نمودن ارادهﯼ خود در قبال ارادهﯼ خداوند متعال. ديگر تغيير حال روحي سالك به بيخودي به معناي عدم توجه و استشعار به موجودات حتي به هستي خود بواسطهﯼ جمع شدن همهﯼ قواي او به سوي خدا. اين قبيل معاني هرچه تصوير شود هيچ يك مورد بحث ما نيست، آنچه مورد بحث ما است هدف عالي و نهائي صوفي است كه آن را مقام حق اليقين در معرفت نيز نامند.[12] مي گويند فناء را سه مرتبه است: فناء افعالي ـ فناء صفاتي ـ فناء ذاتي. فناء افعالي (توحيد افعالي): اينكه سالك به مقامي برسد كه هر فعلي از هر فاعلي كه سرزند منتسب به خدا داند و اين را «محو» گويند. فناء صفاتي (توحيد صفاتي): اينكه سالك اوصاف كمالي هر موصوفي را وصف خدا داند و اين را «طمس» گويند. فناء ذاتي (توحيد ذاتي): كه بالاترين مقام فناء است: اينكه سالك، ذات و هستي خود و ساير اشياء همه را محو و منطمس در ذات و هستي حق يابد و اين را «محق» گويند. گويند: چون سالك به رهبري مرشد در مقامات طريقت سير كند و احوال طريقت نصيب او گردد بالاخره به مرحله و قضاي عالي و نهائي تصوف كه آن را حقيقت مي نامند مي رسد كه در اين مرحله طالب و مطلوب و عارف و معروف بلكه همهﯼ اشياء در نظر او يكي مي شوند زيرا به حقيقت، هيچ موجودي غير حق نيست و حق است كه به همه صور ظاهر شده، و امتياز عابد و معبود و عارف و معروف به اعتبار اطلاق و تقييد است. هرگاه سالك به مرتبه اي رسيد و حالي به او دست داد كه تقيد و تعين اعتباري خود و ساير موجودات كه موجب امتياز و غيريت آنها از حق مطلق است از نظرش محو و فاني شد و جز يك حقيقت شهود ننمود پيداست كه در اين حال: نماند در ميانه هيچ تمييز شود معروف وعارف جمله يكچيز و اين را فناء ذاتي و وصول به حق مي نامند، و مي گويند در اينحال دعوي انا الحق جايز است. در (صفحهﯼ 160) تذكرة الأولياء از بايزيد بسطامي نقل است كه گفت: «از خداي بخداي رفتم تا ندا كردند از من در من كه: اي تو من! يعني به مقام الفناء في الله رسيدم». و گفت: «حق تعالي سي سال آينهﯼ من بود اكنون من آينهﯼ خودم يعني آنچه من بودم نماندم كه من و حق شرك بود چون من نماندم حق تعالي آينهﯼ خويش است اينك بگويم كه آينهﯼ خويشم، حق است كه به زبان من سخن گويد و من در ميان ناپديد». و در صفحهﯼ 168: از بايزيد پرسيدند كه راح به حق چگونه است؟ گفت: «تو از راه برخيز كه به حق رسيدي». از شيخ ابوالحسن خرقاني پرسيدند كه تو خداي را كجا ديدي؟ گفت: «آنجا كه خويشتن نديدم». (جلد دوم تذكرة الأولياء صفحهﯼ 187). از ابوسعيد ابوالخير نقل است: «حجاب ميان بنده و خداي، آسمان و زمين و عرش و كرسي نيست، پندار تو و مني تو، حجاب تواست از ميان برگير و به خدا رسيدي».(از اسرار التوحيد چاپ تهران صفحهﯼ 239). خواجه حافظ مي گويد: ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز از شيخ عطار در منطق الطير: تا دوئي برجاست در شركت بتافت چون دوئي برخاست توحيدت بتافت تو در او گرم گرد، توحيد اين بود گم شـدن گم كـن كه تفريد اين بود لاهيجي در شرح گلشن راز (صفحهﯼ 259) مي گويد: چون فنا و وصول عبارت از رفع تعين است فرمود (يعني شبستري صاحب گلشن راز): تعين بود كز هستي جدا شد نه حق بنده نه بنده با خدا شد يعني آنچه گفته شد و مي شود كه خود را از خود خالي كن، و از خود بگذر و فاني و محو و نيست شو، و هستي خود را برانداز، همه فرع آن است كه اين كس را هستي و وجودي برده باشد، مراد نه اين معني است كه متبادر فهم است كه تو را وجود بود سعي نما كه آن عدم گردد بلكه مراد آن است كه ظهور حق در صورت كثرات و تعيّنات مانند حجاب و امواج است كه بر روي دريا پيدا مي شود و بحر به نقش آن حباب و امواج مخفي مي نمايد و امواج و حبابات غير بحر مي نمايند و في الحقيقة غير دريا آنجا هيچ نيست فامّا وهم مي نمايد كه هست[13] و تا زمانيكه امواج و حباب از روي بحر مرتفع نمي شود بحر بر صرافت وحدت، ظهور نمي يابد و معلوم نمي گردد كه اين نقوش امواج، همه امور اعتباري بوده اند و حقيقتي نداشته اند. جمله عالم نقش اين درياست بس هرچه گويم غير از اين سوداست بس بـحر كلي چون بجنبـش كرد راي نـقشـها بـر بحـركـي مـانـد بـجـاي فلهذا فرمود كه: تعين بود كز هستي جدا شد. يعني نيستي از خود، و هالك شدن غير، و خالي شدن از خود، همه عبارت از برخواستن تعينات است از وجود مطلق كه حق است زيرا كه ظهور وحدت حقيقيموقوف آنست. تـا تـو پيدائـي خدا باشد نهان تو نهان شو تا كه حق گردد عيان چون برافتـد از جمـال او نقاب از پـس هـر ذره تـابـد آفـتـاب و چون تعين كه موهم غيريت مي شد مرتفع گشت پيدا آمد كه غير از حق هيچ نبوده است نه آنكه حق بنده شد و نه آنكه بنده خدا شد كه حلول و اتحاد بازديد گردد تعالي عن ذلك علوّاً كبيراً». و سپس (در همان صفحه) مي گويد: «چون تعينات اشياء في نفس الامر امور موهومه اند نه آنكه حقيقتي داشته باشند فرمود كه: «وجود خلق و كثرت، در نمود است ـ نه هرچه آن مي نمايد عين بوه است. يعني وجود مخلوقات و كثرات ممكنات به حقيقت، نمود بي بودند و از تجلّي حق به صورت اشياء و تقيّد آن حقيقت بقيود اعتباريه نموده شده اند و هرگاه كه آن قيود اعتباريه محو گردد غير از يك حقيقت چيزي ديگر نيست فلهذا مي فرمايد كه: نه هرچه آن مي نمايد عين بود است». و نيز در (صفحه 264) شرح گلشن راز مي گويد: (متن) جـز او حق نيست هستي الـحق هو الحق گوي و گر خواهي انا الحق يعني بغير از حق، هستي و وجود ديگر نيست و هستي مطلق، اوست و وجود كثرات و ممكنات، همين نمود بي بود است و الحق كه چنين است و غير ازين نيست چون متحقق بدين حال گشتي اگر هو الحق گوئي رست است زيرا كه با اعتبار قيد و اطلاق، غيريت اعتباري ملاحظست و اگر انا الحق گوئي هم راست است چون دوئي حقيقي منتفي است. الحاصل عارف بهر عبارت كه تعبير از آن حقيقت نمايد چون جهت ميداند راستست. چون كثرات و تعينات نمود و همي هستي حقند فرمود كه «متن»: نمود و همي از هستي جدا كن نه اي بيگانه خود را آشنا كن يعني چون توّهم غيريت و بعد و بيگانگي به واسطهﯼ تعين و نمود وهمي است كه عارض هستي مطلق شده است و تو را محجوب از حق مي دارد، و اين تعين كه نمود و همي است و حقيقتي ندارد از هستي كه حق است جدا كن و دور ساز تا بر تو ظاهر گردد كه بيگانگي تو از حق بسبب اين نمود بود است پس پردهﯼ خودي از ميان بردار و خود را آشنا كن كه غيريت حقيقي نداريو في نفس الامر تو خود آشنائي و نه بيگانه پندار و بيگانگي عارضي است، و آشنائي و وصول بحق عبارت از رفع همين نمود است كه مانع اطلاع و ادراك وصول نفس الامري است. و (در صفحهﯼ 265) از شبستري است كه گويد: چرا مخلوق را گويند واصل سلوك و سير او چون گشت حاصل؟ لاهيجي در شرح آن مي گويد: يعني آن سالك را كه مخلوق است چرا واصل مي گويند و سلوك و سير آن سالك بچه نوع و چگونه حاصل شد كه مخلوق را وصال خالق ميسر گشت؟ (بعد شبستري در جواب سؤال مزبور مي گويد): وصال حق زخلقيت جدائيست زخود بيگانه گشتن آشنائيست و لاهيجي در شرح آن مي گويد: «يعني وصال به حقيقت عبارت از آن است كه سالك را از تعين و هستي مجازي و پندار دوئي كه موسوم به خلق و خلقيت است جدائي حاصل شود و تعين وهمي سالك كه به سبب امتياز خلق از حق مي شد مرتفع گردد و نيست شود فلهذا فرمود كه: زخود بيگانه گشتن آشنائي است. يعني: وصال و آشنائي حق، آن است كه از خودي خود بالكل بيگانه شوند و هستي و تعيّن سال در تجلّي احدي محو و فاني گردد. يار ما با ماست از ما كي جداست مـائـي ما پـردهﯼ ادبـار ماست هركه از مـا و منـي بيـگانـه شد بيحجاب جان به جانان آشناست و (در صفحهﯼ 266) از شبستري است كه مي گويد: نه مخلوق است آنكو گشت واصل نـگويد ايـن سخن را مـرد كامل و لاهيجي در شرح آن مي گويد: «يعني چون مخلوق و خلق عبارت از تعين و تشخص است والا وجود، در هر مرتبه كه هست واجبست. و وجوب، وصف خاص وجود است و مادام كه تعين شخصي مرتفع نمي گردد وصول حاصل نمي شود چه وصال چنانچه فرمود عبارت از رفع تعين است پس هرآينه واصل نه مخلوق باشد و تا اثري از مخلوقيت مانده است واصل نخواهد بود و اين سخن را كه معقول واصل است مرد داناي كامل هرگز نگويد چه واصل حق، بحقيقت غير حق نيست. بوصل او كجا ره مي توان برد بما تا ذرّه از مائي و ما هست و هرگاه كه مائي ما نماند خود، واصل خود است». و (در صفحهﯼ 276 تا صفحهﯼ 278) لاهيجي مي گويد: چون فنا و موت (يعني موت ارادي نه طبيعي) عبارت از رفع تعيّن است فرمود كه «متن»: خيال از پيـش برخيزد به يكبـار نـمانـد غير حـق در دار، ديّـار تو را قربي شود آن لحظ حاصل شوي تو بي توئي با دوست واصل يعني چون تعين وهمي خيالي كه موهم غيريّت بود بالكلّ برخاست تو را قرب خاص حقيقي آن زمان و آن لحظه حاصل شود و معلوم گردد كه بُعد و دوري كه مي نمود بسبب آن تعين وهمي بوده است و تو بي توئي با دوست واصل شوي چون توئي كه موهم دوئي بود چون نماند تو من حيث الحقيقه اوئي، و اطلاع بر اين معني معبر به وصال است و الا فراق حقيقي هرگز نبوده است. ظن برده بدم بخود كه من من بودم من جمله تو بودم و نمي دانستم نـقـاب مـائـي مـا گـر بـر افـتد شـود پيدا كه مائـي مـا شمائيم (تا اينكه مي گويد): «متن» وصال اينجا يگه رفع خيال است خيال از پيش بر خيزد وصال است يعني پيش اهل توحيد كه قائل برآنند كه غير حق موجودي نيست وصال حق عبارت از آن است كه تعين كه موهم غيريّت بود و في نفس الامر خيال و نمود بي بود است و حقيقتي ندارد مرتفع گردد و محو و فاني شود چون فناء عبارت از همين ارتفاع تعين است خيال از پيش برخيزد وصال است يعني چون تعين كه خيال و وهم است از پيش نظر برخاست و محو گشت وصال است و وصال همين برخاستن تعين است نه آنكه ممكن واصل، واجب گشته است ممكن خود كجا است تا حكم به فراق و وصال او كنند. و (در صفحهﯼ 99 و 100) مي گويد: «متن» به صبح حشر چون گردي تو بيدار بداني كه همه وهم است و پندار (شرح): چون بحكم «الناس نيام» فرمود كه تو در خواب پنداري، بيداري از اين خواب غفلت به مرگ است كه «فاذا ماتوا انتبهوا» و حشر به معني جمع است حشرتهم اي جمعتهم و مراد به اين حشر، موت ارادي است كه «من مات فقد قامت قيامته» يعني به صبح حشر كه موت ارادي است چون از خواب غفلت بيدار گردي تعينات و كثرات برخيزد و آنچه متفرق مي نمود و موجب غفلت و تخيّلات فاسده مي گشت مجتمع گردد و توحيد ظاهر گردد و بداني كه وجود واحده بوده كه به سبب كثرت مظاهر، كثير مي نموده است آنها كه تو تصور غيريت كرده بودي و ايشان را حقيقي پنداشتي همه و هم و پندار بوده و غير حق را وجودي نيست، چون تعينات و كثرات از جهت ظلمت عدميّه معبّر بشب است از موت كه فناي تعين است تعبير به صبح نموده زيرا كه بر زخست ميان شب كثرت و روز و حدت (تا اينكه مي گويد): چون حشر عبارت از اجتماع متفرقات است كه بعد از محو كثرات ظاهر مي گردد فرمود كه: «متن» چو برخيزد خيال چشم احول زمين و آسمان گردد مبدّل يعني به صبح حشر كه عبارت از وصول سالك است به مقام توحيد كه كونين در نظر او بنور وحدانيت محو و منطمس گردد ولا يبقي الا الحي القيوم خيال چشم احول كه وجودات موجودات را غير وجود حق ديد نيست مثل احول يكي را دو مي بيند از پيش ديدهﯼ او آن خيال غيريت برخيزد و يقين بداند كه همه وجود حق است و وجودات موجودات كه به حقيقت نمود بي بود است خيال و وهم و پندار است و زمين و آسمان مبدل گردد ﴿يوم تبدّل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار﴾ يعني زمين و آسمان باشد فامّا نه آن زمين و آسمان اوّل باشد زيرا كه آن خيال كه در شب عمر به خواب غفلت مي ديد كه غير است بع صبح حشر نمود كه همه عين بوده و غيريّت و خيال چشم احول است. بوديم يكي دو مينموديم نابود شد آن نمود در بود مؤلف گويد: چنانكه كراراً اشاره نموده ايم يگانه شاهكار تصوف و هدف نهائي آن همين حال فناء و وصول به حقيقت و اتصال به خدا است (به زعم خودشان) كه تعين سالك از نظرش محو شود و شخصيت او از ميان برود و همچنين تعينات ساير اشياء برداشته شود و همه را يك حقيقت و خدا بيند. و اين حال و مطلب را صوفيان در نظم و نثر خود به تعبيرات و بيانات بيشمار پرورانده و با شور عجيبي ادا مي كنند. خواجه حافظ مي گويد: دوش وقـت سحر از غصه نجاتم دادنـد واندرآن ظلمت شب آب حياتم دادند بيـخود از شعشـعهﯼ پرتـو ذاتم كردنـد بـاده از جـام تجـلّي صفـاتـم دادند چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتـم دادند كه من از عشق رخش بيخودوحيران گشتم خبـر از واقـعهﯼ لات و مناتـم دادند بعد از اين روي من و آينهﯼ وصف جمال كه در آنجا خبر از جلوهﯼ ذاتم دادند من اگر كامروا گشتم وخوشدل چه عجب مستـحق بـودم و اينـها بزكاتـم دادند كيـمـيائيـست عجـب بنـدگي پيرمـغان[14] خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند بـحيـا تـابـد آن روز رسـانـيـد مـرا خـط آزادگـي از حـسن مماتـم دادند از جلال الدين رومي است: منصور حلاجي كه انا الحق مي گفت خـاك همـه ره بنوك مژگان مي رفت در قـلزم نيستـي خود غوطه بـخورد آنگه پس از آن درّ انا الحق مي سفت *** تا بنـده زخـود فاني مطلق نشـود تـوحيـد به نزد او محقّق نشود توحيد حلول نيست نابودن تواست ور نه بگزاف، باطلي حق نشود *** عشق آن نبـود كه هر زمان بـرخيزي وز زير دوپاي خويش گردانگيزي عشق آن باشد كه چون درآئي به سماع جان در بازي و زدوجهان برخيزي و در جلد سوم مثنوي (صفحهﯼ 99) مي گويد: از جمـادي مـردم و نامـي شدم وزنـما مـردم به حيوان سـر زدم مـردم از حـيـوانـي و آدم شدم پس چه ترسم كي زمردن كم شدم حمـلهﯼ ديـگر بميـرم از بـشـر تا بـرآرم از مـلايـك بـال و پـر وز ملـك هم بايـدم جستن زجو كـل شــيء هـالـك الا وجـهـه بـار ديـگر از ملك قربـان شوم آنچـه انـدر وهـم نايـد آن شـوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گـويـدم كـانّـا الـيــه راجـعـون مرگ دان آن كاتفاق امـت است كـاب حيواني نهان در ظلمت است همچون نيلوفر برو زين طرف جو همـچو مستسقي حريص و آب جو مرگ او آب است و او جوياي آب ميـخـورد والله اعـلـم بـالصـواب اي فسـرده عاشـق نـنگـين نمـد كو زبيـم جـان زجـانـان ميـرمـد سوي تيغ عشـقش اي ننـگ زنان صد هزاران جان نگر، دستك زنان جوي ديدي كوزه اندر جـوي ريز آب را از جـوي كـي باشـد گريـز آب كوزه چـون در آب جو شود مـحو گـردد در وي و جـو او شود وصـف او فاني شد و ذاتـش بقا زين سپس ني كـم شود ني بد لـقا از بعض ديگر عرفاء است: با من بودي منت نمي دانستم يا من بودي منت نمي دانستم رفتم چو من از ميان تا دانستم تا من بودي منت نمي دانستم *** با خود منشين كه هم نشين رهزن تو است وز خويش ببر، كه آفت تو تن تو است گـفتـي كه زمـن بدو مسـافت چنـد است ايدوست زتو بدو مسافت من و تو است *** ايدل ره او يقبـل و قالت ندهند جز بر در نيستي وصالت ندهند وانگاه در آن هوا كه مرغان ويند تا با پـرو بالي پـرو بالت ندهند *** اي سلسـلهﯼ زلف تـو دلها بسته وي غمزهﯼ خونخوار تو جانها خسته يا رب منم اين چنين به تو پيوسته بـرخـاسته مـن زمـن توئـي بنشسته مي گويند: در حال فناء كه سالك مست بيخودي و شهود ذات الهي است يا در حال مخموري كه از مقام فناء و سكر تنزل نموده ولي از غايت خمار آن مستي، خود را نگاه نمي تواند داشت هرگونه دعوي از او صحيح و بجا است چون در آن حال خدا است كه به زبان خود سخن مي گويد و شطحيّات عارف (چون: انا الحق ـ وليس في جبتي سوي الله ـ و سبحاني ما اعظم شأني) همان كلماتي است كه در آن حال از او لبريزي نموده و بر زبانش جاري شده است. از جلال الدين رومي در ديوان شمس تبريزي است: من آن جانم كه همچون جان نهانم من آن ماهم كه انـدر لامكانم من آن شـمـس سمـاوات يـقينـم كـه نـور مـاه مـهر و آسمانم من آن گبرم كه ايمان زايـد از من من آن كفرم ولي امـن و امانم من آن نفـخم كه در مـريم دمـيدم من آن روحم كه عيسي را روانم من آن اصلم كه مخلوقات فــرعم من آن فرعم كه اصل جسم وجانم همي دانم كه غير از من كسي نيست درون جـان و بيرون از جـهانم سجـودم مي كند منـصور و شبلي بـمعنـي در ميـان ايـن و آنـم هـزاران قرن بگذشته است تـا من درون پـرده هاي انس و جانم اگـر بـرچشم خود روپوش پوشم ولـي بر چشـم اهـل دل عيانم خَـمُش گردم بـامر شـمس تبـريز كه مـن در كام خاموشان زبانم گرچه گاه مي گويند: اين چنين سخنان و كلمات منحصراً در همين حال سكر جذبه و بيخودي و يا حال مخموري رانده مي شود. تو مپندار كه من شعر بخود مي گويم تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم ولي راستش اين است نه تنها در آن حال بلكه با چنين اعتقاد (يعني اعتقاد به فناء و توحيد عرفاني) بعضي عرفاء و صوفيه پيوسته شور و وجد خاصي داشته به طوري كه گاه و بيگاه طبعشان به جوش آمده و افكار خود را به تعبيرات گوناگون بيرون ريخته و به حكم «از كوز همان برون ترابد كه در اوست» مكنونات خود را اظهار و ابراز مي نمايند. باز از جلال الدين رومي در ديوان شمس تبريزي است: چه تدبير اي مسلمانان كه من خود را نمي دانم نه تـرسا و يهوديـم نه گبرم نه مسلمانم نه شـرقيّم نه غـربيّم نه بـريّم نه بـحريّم نه اركـان طبـيعيّم نه از افـلاك گـردانم نه از خاكم نه از بادم نه از آبم نه از آتش نه از عرشم نه از فرشم نه از كونم نه از كانم نه از هندم نه از چينم نه از بلغار و سقسينم نه از مـلك عراقـينم نه از خـاك خراسانم نه از دنيا نه از عقبي نه از جنت نه از دوزخ نه از آدم نه از حوا نه از فـردوس رضـوانم مـكانم لامـكان بـاشد نشانم بي نشـان باشد نه تن باشد نه جان باشد كه من از جان جانانم دوئي از خود برون كردم يكي ديدم دو عالم را يـكي جويم يكي كويم يكي دانم يكي خوانم هو الاول هو الآخـر هو الظاهـر هو البـاطن بـغير از هو و يـا من هو دگر چيزي نمي دانم زجان عشق سر مستم دو عالم رفت از دستم بـجـز رندي و قـلاشي نبـاشد هيـچ سامانم اگر در عمر خود روزي دمي بي او بر آوردم از آن وقت و از آن ساعت زعمر خود پشيمانم اگر دستم دهد روزي دمي با دوست در خلوت دو عالـم زيـر پـا آرم دگـر دستـي بـرافشانم عجب ياران چه مرغم من كه اندر بيضه پرّانم درون جـسم آب و گل همـه عشقم همـه جانم الا اي شمس تبريزي چنان مستم در اين عالم كـه جـز مـستي و قـلاشي نبـاشد هيچ درمانم[15] أيضاً جلال الدين رومي در ديوان شمس تبريزي مي گويد: اي عاشقان اي عاشقان من عاشق يكتاستم عشـقم چـه بـرسر ميـزند واله و شيداسـتم من عاشق يكتاستم من واله و شيداستم اينجاستم آنـجاستم هم زيـر و هم بالاسـتم عال نبود ومن بدم آدم نبود ومن بدم آن نور وحدت من بدم هم خضر و هم الياستم عالم منور شد زمن آدم مصور شد زمن هـم عالمم هـم فاضـلم هـم قاضي القضاستم قاضي بم نازد همي فتوي زمن سازد همي فتـوي بناحـق مي دهد نه زين و نه زانهاستم بر عرش و بركرسي منم الاصل لا يخطي منم با حاملان عرش گو من پيش از اين برخاستم زانجا كه بيرون آمدم سرمست بيرون آمدم داني كه من چون آمدم افزون شـدم نه كاستم يرلا يلا ير لا بـگو تر لا تلا تر لا بـگو خواجه مرا مـن خواجه را كمتر زهر لالاستم هـم عاشق شيداستم هم دلبر زيبـاستم انـدر مـكان و لا مـكان پنـان و هم پيداستم هم دوزخ و نيران منم هم جنت و حوران منم هـم مالـك دنـيا منـم هـم حاكـم عقـباستم برخـاستم برجـاستم برپاستم پيداسـتم پنـهان نيـم پنـهان نيـم مـن نـور مولاناستم پنهان چرا باشي زمن راز نهان با من بگو در ديـده هـا ما را بجـو نـور بـصر بيـناستم آن بلبل گوياستم همچون گل بوياستم جانـا تو را جويا منم فاش و نهان جويـاستم در كار بيكاران منم سود خريداران منم هـم درد بيماران منـم در هـر سري سوداستم هم شيخ وهم رعنا منم هم پيروهم برنا منم هم زشت وهم زيبا منم هم زهر وهم حلواستم هـم با صلـوة دائمم هـم با صلـوة قائمم هـم صـبح را بــشناختم هم شام را آشناستم دنيا و هم عقبي منم حم جنت و طوبي منم انسـي منم جـني منم چوـن ديـو در دنياستم هم كوه و هم صحرا منم هم كر وهم اعما منم مـوسي و طـور عشـق را هـم بايد بيـضاستم درياي بي پايان منم با نوح كشتيبان منم هم يوسف و زنـدان منم هم موسي و شعياستم ايّوب را درمان منم يعقوب را جانان منم هم حـكمت لقـمان منم هم يونس و يـحياستم احمد منم حيدر منم هم صاحب كشور منم هم بـادهﯼ احـمـر منـم هـم بـادهﯼ تـقواستم آندم منم ايندم منم هم ريش و هم مرهم منم هـم درد را درمـان منم هـم درد بـو درداستم فرمان برو فرمان دهم هم جان ستان هم جان دهم جان همچومن من همچوجان از حضرت اعلاستم اي شمس دين اي شمس دين روشن كن روي زمين در ارض و در اعلا منـم پنهان و هـم پيداستم باري مؤلف مي گويد: مسئلهﯼ فناء في الله واتصال به حق صوفيه متوقف بر صحّت مسئلهﯼ وحدت وجود و موجود است كه ما، در مطلب دهم در آن بحث خواهيم كرد. و اين هم براي ما، مورد انكار نيست كه سالك در نتيجهﯼ طلب شديد و رياضتهاي شاقه، و تلقينات مرشد، و اعتقاد و ايمان راسخ او به گفته هاي مرشد، و مراقبت و توجه تام مخصوصاً در حال خلوت و عزلت، و استغراق در ذكر، و تهيّأ و ولع شديد براي حصول حالت فناء و شهود وحدت، وگاه سماع توأم با اشعار مناسب مقام، و موجبات ديگر ممكن است گاهي اعصابش تا حدّي تخدير شده تعادل طبيعي عادي روح را از دست بدهد و در واقع يك نحوه خواب مغناطيسي ولو در درجهﯼ ضعيف و به عبارت ديگر نيمه انخلاعي براي او روي دهد كه در آن حال (كه به نام خلسه و يا مكاشفهﯼ روحي خوانده شود) اوهام و خيالات او مجسّم گردد و يك نوع ارتفاع تعين و پندار وحدت و پيوستگي بين او و ساير اشياء آن هم اشياء متخيّله و موهومه مانند آسمانهاي خيالي و نور خيالي حاصل شود حتي گاه نغمهﯼ انا الحق از آنها شنود كه از اين قبيل امور گرچه گاهي به ضميمهﯼ تفسير و تأويل هم كه باشد مقصود و منظور تصوف را كه مسئلهﯼ وحدت و فناء في الله است درست نمايند. ولي سخن انصافاً در حجيت و دليليت اين چنين مشاهدات و تفسيرات است بر واقع و حقيقت مانند كساني كه به اميد ديدار محبوب عزيزي به خواب روند و در حال رؤيا صورتي مشاهده كنند كه در آن حال او را همان محبوب خود دانند و هيچ شكي در آن نداشته باشند و روي همين عقيده با او سخناني ردّ و بدل نمايند و حال وجد و شوقي شديد براي آنان دست دهد كه حتي بعد از بيداري آثار آن خواب گرچه براي لحظاتي باشد آنان را بي قرار و در غير وضع عادي بدارد با اينكه ممكن است اين رؤيا صادق نبوده و هرگز بر واقع و حقيقتي دليل نباشد. وگاه هم ارواح شرير (شياطين) فرصت را غنيمت شمرده براي سالك متهيّأ مستعد، از خارج القاء صور و افكاري مي نمايند. به مطالعهﯼ دقيق منصفانه در مكاشفات اهل مكاشفه كه نمونه هاي آن بعد از اين در مبحث مكاشفه از مطلب دهم اين كتاب انشاء الله تعالي بيايد شواهد قوي بر صحت گفته هاي ما پيدا خواهد شد و در اين باره در همان مبحث سخن بيشتري خواهيم گفت انشاء الله تعالي. پاورقی ها [1] شرح: مي گويند به كلمهﯼ لا اله نفي تعينات (مهيات) كه موصوف به امكان يعني لا ضرورت و لا وجوبند بنما نه نفي وجود كه او موصوف به ضرورت و وجوب است بلكه آن را به كلمهﯼ الا الله اثبات نما. و به عبارت ساده: اهل ذكر كه به سالك و طالب، دستور ذكر لا اله الا الله مي دهند مي گويند به وسيلهﯼ اين ذكر بگو: نيست چيزي جز وجود كه همان واجب والله است. [2] گاهي كلمهﯼ ديگري غير از اسماء الله بوده است چنانكه عطار مي گويد: شيخ ابوالقاسم گرگاني مدتي ذكر خود را كلمهﯼ اويس قرار داده بوده است. مؤلف مي گويد: عطار در باب دوم تذكرة الاولياء دربارهﯼ اويس قرني مي نويسد: «محامدا و بسيار است و فضائل وي بيشمار، در ابتدا شيخ ابوالقاسم گرگاني را رضي الله عنه (كه از مشايخ طريقت بوده است) ذكر، آن بودست مدتي كه مي گفته اويس اويس ايشان دانند قدر ايشان». [3] مؤلف مي گويد: معلوم مي شود كه در نظر شبلي بعد از خداوند از همه برتر و عزيزتر و محبوبتر ابوبكر صديق بوده است. [4] مؤلف مي گويد: گويندهﯼ جملهﯼ «هركه بخسبد غافل بود و غافل محجوب بود» به احتمال قوي تجسم خيالات و اوهام خود شبلي يا روح شيطاني بوده است نه حق تعالي. و ثانياً اگر حق تعالي چنين جمله را به جناب شبلي فرموده است آيا اين را هم فرمود كه او بايد در چشمش نمك بريزد تا خوابش نبرد، شايد در همين محجوبيت به وسيلهﯼ خواب طبيعي و غير اختياري بشر حكمتي باشد، و مصلحت و تقرب بنده به خداي متعال به همين حاصل شود كه به اندازهﯼ ضرورت به خواب رود. [5] مؤلف مي گويد: شبلي براي رفع غفلت از دل آيا دستور شرعي و يا عقلي داشته است كه به بدن خود چوب بزند تا بشكند و دست و پاي خود به ديوار زند و بالاتر، از خوف اينكه او را به به خويشتن دهند دستور شرعي و يا عقلي داشتي كه به منقاش گوشت ابروي خويش بكند؟! [6] مؤلف مي گويد: ولي خداوند كعبه چنين خواسته است كه خلق به طواف كعبه به خداي پردازند لذا دستور بناي كعبه داده و اعلام به حج فرموده و نيز فرموده است: والله علي الناس حج البيت الآيه. آيا عازم شدن به سوزانيدن چنين كعبه آن هم از موجبات قرب به خداست؟! [7] مؤلف مي گويد: خداوند متعال با نهايت اهتمامي كه به پروا و تقواي مردم داشته است، هم بهشت و دوزخ معد و مهيا فرموده و هم مردم را به آنها وعد و وعيد شديد نموده است و اما جناب شبلي (بر خلاف خداوند متعال) از بين بردن بهشت و دوزخ را راه پرواي مردم از خدا انگاشته، پس او به مصالح امر بهتر از خدا آگاهي داشته است؟! و دربارهﯼ همين شبلي شيخ عطار منجمله مي نويسد: «ابوبكر شبلي رحمة الله عليه از كبار و اجلهﯼ مشايخ بود و از معتبران و محتشمان طريقت و سيد قوم و امام اهل تصوف و در علوم طريقت يگانه بوده است». آري طرفداران امثال شبلي در اين قبيل موارد مي گويند: كه عارف در اين مواقع در حال محو و سكر و خمار است و در ساحل صحو نباشد، عقلش مغلوب عشق بود، از غايت سكر و بيخودي نمي فهمد كه چه مي گويد، تكليف شرعي عقلي از او ساقط است واله و (عاقل مجنون) است. [8] مؤلف مي گويد: به احتمال قوي آن سياه با حربهﯼ آتشين شيطان بوده است كه بانگ بر او زدي تا به نشستن شيخي مانند ابو سعيد سي سال در كنجي و اكتفا نمودن به گفتن الله الله از وظايف و عبادات مشروعه و خدمات اجتماعي خدا پسندانه باز ايستد. [9] چند سطر از عبارت تذكره به طور خلاصه نقل شده است. [10] يعني گدائي بر در خانه ها. [11] مؤلف مي گويد: البته جاي اين سؤال است كه شيخ ابوسعيد ابوالخيري كه چون شيخ عطار در شأن او گفته است: (آن محبوب الهي كه معشوق نامتناهي آن نازنين مملكت آن بستان معرفت آن عرش فلك سير قطب عالم كه پادشاه عهد بر جملهﯼ اكابر و مشايخ و در انواع علوم به كمال بود). به كدام دستور شرعي و يا عقلي به اين گونه رياضتهاي خطرناك هندوئي دست زده است؟! [12] مي گويند: علم اليقين، معرفت به خداوند است از راه دليل، مثل علم به وجود آتش از راه ديدن دود آن. عين اليقين، معرفت به خداوند است از راه كشف و مشاهده، مثل ديدن آتش و احساس نور و حرارت آن. حق اليقين: عبارت از بيخودي و فناي بنده در حق و بقاي او به حق كه مقام و اصلال است چون آهني كه در كوره گداخته و آتش گردد. [13] دكتر غني در تاريخ تصوف در اسلام صفحهﯼ (386) مي گويد: «بزرگان صوفيه گفته اند: چون سالك در خدا فاني شود با او متحد مي گردد مانند قطره اي كه چون به دريا برسد تعينات قطره بودن از او مي رود و چون در دريا فاني شده جز دريا چيزي نيست مي تواند بگويد: «منم دريا» و در اين حال است كه هر تكليفي از عارف سلب مي شود و احتياج به شرع و رعايت ظواهر و به جا آوردن عبادات و طاعات از ميان مي رود زيرا فردي كه مكلف به اين احكام است از ميان برخاسته و جز خداي چيزي نيست حتي براي عارف واصل، ديگر كفر و ايمان در يك حكم است». چو قطره سوي بحر آمد بلا شك عين دريا شد انا الحق گويد آن قطره تو بشنو اين سخن از ما. توحيدي كه از مشرب عرفان باشد در مذهب اهل عشق، ايمان باشد هركس كه نديده قطره با بحر يكي حيران شده ام كه چون مسلمان باشد. مؤلف مي گويد: عرفاء و صوفيه براي مسئله وحدت وجود و موجود و فرق بين خالق و مخلوق و فناي مخلوق در وجود مطلق و وصول به حق امثلهﯼ زيادي ذكر مي نمايند ولي واضح ترين تمثيلات و تشبيهات و بهترين تعبيرات براي روشن شدن مراد آنان همانا مثل بحر و حبابها و موجهاي آن است كه در عبارت لاهيجي در فوق مذكور است. ايـن جـهان موجـهاي اين درياست موج و دريـا يكيست غيـر كجاست ما همه دريا و دريا عين ما بود ولي مائي ما در ميان ما و دريا حائلست. *** فالبحر بحر علي ما كان في قدم ان الحـوادث امـواج و انهار لا يحجبـنك اشكال يشـا كلها عمن تشكل فيها فهي استار. [14] مراد از پير مغان، شيخ طريقت است. [15] آري همين سعهﯼ مشرب، آزادي فكري، بي قيدي و رندي موجب شده است كه ملائي چون جلال الدين رومي آن هم در كتابي به نام مثنوي معنوي كه در ديباچهﯼ جلد اول آن گوئي تا پايهﯼ قرآن كريم آن را توصيف نموده و مي ايستد و دربارهﯼ آن مي گويد: «هذا كتاب المثنوي المعنوي و هو اصول اصول اصول الدين في كشف اسرار الوصول واليقين و هو فقه الله الاكبر وشرع الله الازهر و برهان الله الاظهر مثل نوره كمشكوة فيها مصباح يشرق اشراقا انور من الاصباح و هو جنان الجنان ذوالعيون و الاعضان منها عين تسمي عند ابناء هذا السبيل سلسبيلا و عند اصحاب المقامات و الكرامات خير مقاما و احسن مقيلا الابرار منه يأكلون و يشربون و الاحرار منه يفرحون و يطربون وهو كنيل مصر شراب للصابرين حسرة علي آل فرعون و الكافرين كما قال يضل به كثيرا ويهدي به كثيرا وانه شفاء الصدور و جلاء الاحزان و كشاف القرآن وسعة الارزاق و تطيب الاخلاق بايدي سفرة كرام بررة يمنعون لان لا يمسه الا المطهرون لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه و الله يرصده و يرقبه و هو خير حافظا و هو ارحم الراحمين وله القاب اخر لقبه الله تعالي بها واقتصرنا علي هذا القليل، والقليل يدل علي الكثير والجرعة تدل علي الغدير و الحفنة تدل علي البيداء الكبير» در موارد عديده البته به منظور پروراندن و روشن كردن مطالب، قصه هاي جعلي منافي اخلاق و عفت با بكار بردن الفاظ صريح مستنكر و مستقبح به تمثيل و تشبيه مي آورد. براي نمونه سه مورد را ذيلا ذكر مي نمائيم: (الف) در صفحهﯼ 85 جلد پنجم مثنوي: در بيان فرق ميان برخورد عشق و محبت خداوند متعال به دل و برخوردن محبت او تنها به گوش شخص بعد از اشاره به قصهﯼ چوپاني كه محبت خداوند به دل او ميزند و تغييري در حالش پيدا مي شود مي گويد: چونكه بد بس گزيده جوش زد بـر دل او زد، تـرابـر گـوش زد واعـظي بد بس گزيده در بـيان زيـر منـبر جمع مـردان و زنـان رفت جوحي چادر و روند ساخت در ميان آن زنان شـد نا شـناخت سائـلي پـرسـيد واعظ را بـراز مـوي عانه هسـت نقـصان نمـاز گفت واعظ چون شود عانه دراز بـس كراهت باشد از وي در نماز يـا بـنـوره يـا سـتره بسـتـرش تا نمازت كامل آيد خوب و خوش گفت سائل آن درازي تا چه حد شرط باشـد تا نـماز اكمـل بـود گفت چون قدر جوي گردد بطول پس ستردن فرض باشد اي سئول پيش جوحي يكـزني بنشسته بود هوش را بر وعظ واعظ بسته بود گفت او را جوحي اي خواهر ببين عانـهﯼ من بـاشد اكـنون چنـين بهر خوشنودي حق پيش آر دست كـان بمـقدار كراهت آمـده است دست چون زن كرد در شلوار مرد خرزه اش بر دست زن آسيب كرد نعره اي زد سخت اندر حـال زن گفت واعظ بر دلش زد گفت من صدق از اين زن بيـاموزيد هيـن چونكه بر دل زد ورا گفت چنـين گفـت ني بر دل نزد بر دست زد واي اگر بـر دل زنـد اي بـيخـرد بـر دل آن ساحـران زد انـدكـي شد عصا و دست ايشان را يكـي گـرز پيري در ربـائي تـو عصا بيش رنجد كان گروه از دست و پا نعرهﯼ لاضيـر بر گـردون رسيد هين ببر چون جان زجان كندن رهيد سه بيت اخير اشاره به داستان سحرهﯼ زمان موسي نبي (ع) است كه مي گويد: اندكي محبت خداوند به دل آنان خورد چنان تأثير نمود كه از دست و پا در راه خداوند متعال گذشتند كه فرعون بدانها گفت: «لاقطعن ايديكم وارجلكم من خلاف» سحره در جواب او نعره فرياد زدند كه: «لاضير انا الي ربنا منقلبون». خوانندگان محترم اندكي توجه فرمايند كه ملا جلال الدين رومي يك داستان جعلي جوحي را با آب و تاب به ميان كشيده تا فرق ميان تأثير برخوردن محبت خدا به دل اشخاص و تأثير برخوردن محبت به گوش آنان را به فرق ميان تأير برخوردن خرزهﯼ جوحي به دل زن و تأثير برخوردن آن به دست زن تشبيه و تمثيل نمايد. (ب) حكايت ديل از پائين صفحهﯼ 85 جلد پنجم مثنوي شروه مي شود: بـود گبـري در زمـان بايزيـد گفـت او را يـك مسلمان سعيـد كه چه باشد گر تو اسلام آوري تا بيـابي صـد نجات و سـروري گفت اين اسلام اگر هست ايمريد آنـكه دارد شيـخ عالـم بايـزيـد من ندارم طـاقت آن تـاب آن كان فزون آمد زكـوششهاي جان گرچه در ايمان و دين نا موقنم ليـك در ايـمان او بـس مؤمنـم دارم ايمان كو زجمله برتر است بس لطيف و با فروغ و بافر است مـؤمن ايـمان اويـم در جـهان گرچه مهرم هست محكم بر دهان باز ايمان گر خود ايمان شما است ني بدان ميلستم و ني اشتها اسـت تا اينكه (از دو سطر آخر صفحهﯼ 86) در بيان فرق ميان ايمان بايزيد و ايمان مردم عادي و حسرت خوردن شخص بر ايمان بايزيد مي گويد: ليـك از ايـمان و صدق بايزيـد چند حسرت بردل و جانم رسيد همچو آن زن كو جماع خر بديد گفـت آوه زان خـر فـحل فريد گر جماع اينست كايد از خـران در... ما ميريـند ايـن شـوهران داد جـمله داد ايـمـان بـايزيـد آفـرين ها بـر چنان شـاه فريد قطـرهﯼ ايمانش در بحرار رود بحـر اندر قطره اش غرقه شود (ج) براي بيان اينكه نعيم دنيا از دور آب است چون نزديك شوي سراب است پس آدمي نبايد مغرور به دنيا شود حكايت جعلي ذيل را در (صفحهﯼ 8) جلد ششم مثنوي مي آورد: غلام هندوئي فرج نام، به خواجه زاده خود پنهان هوس داشت چون دختر را با مهتر زاده اي عقد كردند، غلام رنجور شده مي گداخت تا اينكه مادر دختر علت رنجوري غلام را كشف نمود خواست كه او را زجر نمايد كه طمع به دختر خواجه نموده است ولي صبر و حوصله نمود تا مطلب را با خواجه به ميان گذاشت خواجه مادر دختر را گفت كه صبر كن من او را بي زجر به تدبير از اين طمع باز آرم. (پس مي گويد) گفت خواجه صبر كن او را بگو كه ازو بـريم و بـدهيـمش بتـو تـا مگر اين از دلش بيرون كنم تو تماشا كن كه دفعش چون كنم تو دلش خوش كن بگو ميدان درست كه حقيـقت دختر ما آن تـست (تا اينكه مي گويد) خواجه جميعت بكرد و دعوتي كه همي سازم فرج را وصلتي تا جماعت مژده ميـدادند كال كاي فرج بادت مبارك اتصال تا يقين شد مر فرج را اين سخن علت از وي رفت كل از بيخ و بن بعد از آن اندر شب عشرت بفن امردي را بست حنا همچو زن پرنگارش كرد ساعد چون عروس ماكيان بنمودش و دادش خروس مقنـعـه و حـلهﯼ عروسـان نكـو گنـك امـرد را بـپـوشـانيـد او شمع را هنگام خلوت زود كشت ماند هندو با چنان گنك درشت هنـدوك فريـاد مي كرد و فغـان وز برون نشنيد كس از كف زنان ضرب كف ودف و نعرهﯼ مرد و زن كرد پنـهان نـعرهﯼ آن نـعره زن تا بـروز آن هنـدوك را ميفشارد چون بود در پيش سك انبان آرد روز آوردنـد طاس و بوق زفـت رسـم دامـادان فـرج حمام رفت رفت در حمام بس رنـجور جان .... دريـده همـچو دلـق تـونيـان آمد از حمام در گـردك فسوس پيش او بنشست دختر چون عروس مـادرش آنـجا نشـسته پاسـبان كـه مبـادا كـو كنـد روز امـتحان ساعتي در وي نظر كرد از عناد وانگهان باهـر دوستـش ده بـداد گفت خود كس را مبادا اتـصال با چو تو ناخوش عروس بدفعال روز رويـت چون نكـويان تتـر ... زشـت شـب بـتـراز ... خـر شگفتر اينكه ملاي رومي مي خواهد اين قبيل تمثيلات را به مانند تمثيلات قرآن كريم وانمود كند چون در (وسط صفحهﯼ 64) جلد پنجم مثنوي براي تعذر از اين قبيل تمثيلات مي گويد: بيت من بيت نيست اقليمست هزل من هزل نيست تعليـمست ان الله لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها الخ. قضاوت در مطلب لا اشخاص معتدل. ناگفته نماند كه: چون بسياري، از مذهب رجالي مانند مولوي پرسش مي كنند كه در اين راه مهم تشخيص اين بزرگان علوم و عرفان چگونه بوده است؟ پاسخ داده مي شود: مذهب او مذهب تسنن بوده و در شأن و مدح خلفاي سه گانه اشعار زيادي دارد از جمله در (صفحهﯼ 23) جلد دوم مثنوي گفته است: چـون ابـوبـكر آيـت توفـيق شـد با چنان شه صاحب و صديق شد چون عمر شيداي آن معشوق شـد حق و باطل را چه دل فاروق شد چون كه عثمان آن عيانرا عين گشت نـور فائض بود و ذوالنـور گـشت و در (صفحهﯼ 13) جلد چهارم مي گويد: دور عثـمان آمـد و بالاي تخـت بر شد و بنشست آن مسعود بخـت تا آنكه مي گويد: بعد از آن بر جـاي خطبه آن ودود تا بقرب عصر لب خاموش بود زهره ني كس را كه گويد هين بخوان يا برون آيد زمسجـد آن زمان هيبـتي بنشسته بد بر خاص و عام پر شده از نور يزدان صحن و بام هـركه بيـنا نـاظر آن نـور بـود كور را زان تاب هم گرمي فزود تـاز گرمي فهم كردي آن ضرير كـه بـرآمـد آفتابي بـس مـنيـر و در جلد ششم در ذيل معني حديث «موتوا قبل ان تموتوا» در صفحهﯼ 20 مي گويد: مصطفي زين گفت كاي اسرار جو مرده را خواهي كه بيني زنده تو مي رود چون زندگان بر خاكـدان مرده و جانـش شد بر آسمـان جانش را ايندم به بالا مسكني است گر بميرد روح او را نقـل نيست زانكه پيش از مرگ او كرده است نقل ايـن بمردن فهم آيد ني بعـقـل نقـل باشد نـي چون نقل جـان عام همـچو نقلي از مقامي تا مقـام هـركه خواهـد كاو ببـيند بر زميـن مرده را كـو ميرود ظاهر يقـين مـر ابـوبـكر تـقـي را گـو ببـين شد زصديـقي امير الصـادقيـن انـدر ايـن نشـأه نـگر صديـق را تا بحشر افزون كن تصديق را و در جلد ششم (از سطر اخير صفحهﯼ 111) راجع به علي (ع) در بيان حديث نبوي كه (من كنت مولاه فعلي مولاه) مي گويد: زيـن سبـب پيغـمبـر با اجتـهـاد نام خود و آن علي مولا نهـاد گفت هركس را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست كيـست مـولا آنـكـه آزادت كنـد بنـد رقيـت زپـايـت بـر كنـد چون به آزادي نـبوت هادي است مؤمـنان را زانبـيا آزادي است مؤلف گويد: اگر مذهب مولوي در ظاهر مذهب تسنن بوده است ولي مي توان گفت در باطن عارف كامل را از نظر تصوف، مذهب بي مذهبي است يعني سازش با همه مذاهب است، مذهب او مذهب عشق و صلح كل است كه به عقيدهﯼ آنان فوق هر ايمان و كفر است. خود مولوي مي گويد: مذهب عاشق زمذهـبها جـداست عاشقان را مذهب و ملت خداست *** از كفر وزاسلام برون صحرائي است ما را به ميان آن فضا سودائي است دربارهﯼ شيخ طريقت مي گويد: كفر وايمان نيست آنجائي كه او است زانكه او مغز است واين دو رنگ وپوست پوشيده نماند: آنچه در اين كتاب دربارهﯼ مولوي و نوشته جات او اشاره مي نمائيم با آنچه كه برخي از دانشمندان در شأن او به مانند جملات ذيل مي گويند: «مولوي در عالم تصوف و عرفان مقام بلندي را داشته، قطب سالكين آن مسلك بوده است، بهترين مترجم است، مثنوي او در تاريخ ادبيان ايران رتبهﯼ عالي را دارد و ار گرانبهاترين آثار اذبي است، به زبان ساده و رسا و از راه تمثيل و حكايات بسيار نصايح و اندرز و آداب اخلاقي را محتوي است، و به فرمودهﯼ دكتر غني همهﯼ كتاب مثنوي كه قريب بيست و شش هزار بيت است مملو از نكات و اشارات حكمت نو افلاطوني است كه مولوي رنگ قرآن و حديث به آن زده... » اگر تأمل شود منافاتي ندارد. |